حکایت اول:

توکل بر خدا

او به گذشته پرمشقت خویش می اندیشید، به یادش افتاد که چه روزهای تلخ و پرمرارتی را پشت سر گذاشته است روزهایی که حتی قادر نبود، نیاز روزانه زن و کودکانش را فراهم نماید در آن روزهای سخت، وقتی فقر و تنگدستی بر او چیره شد و توانش را ربود، تصمیم گرفت که خدمت رسول اکرم (ص) برود و از آن حضرت یاری بخواهد با همین نیت نزد آن حضرت رفت ولی قبل از آنکه حاجت خود را بگوید، این جمله را از زبان آن حضرت شنید که :

هر کس از ما کمکی بخواهد، به او کمک می کنیم، ولی اگر کسی بی نیازی بورزد و دست حاجت نزد بندگان خدا دراز نکند، خداوند او را بی نیاز می کند.

آن روز چیزی نگفت و به خانه بازگشت، اما هیولای فقر همچنان بر خانه اش سایه افکنده بود که ناچارشد روزی دیگر و با همان نیت خدمت رسول خدا برود اما باز همان جمله را از پیامبر شنید اینبار گویی، کلام رسول خدا به دل و روح او توانی خاص بخشیده بود روز سوم نیز وقتی برای طلب حاجتش نزد پیامبر رفت، با کمال تعجب شنید که پیامبر با آهنگی دلنشین این جمله زیبا را تکرار می کند که« اگر کسی دست حاجت پیش بندگان خدا دراز نکند، خداوند او را بی نیاز خواهد کرد.»

او دریافت که کلید حل مشکلش در این جمله گرانبار رسول خدا نهفته است با گامهایی مطمئن به راه افتاد و پیش خود تکرار می کرد که « به خدا تکیه می کنم ، از او کمک می خواهم و از نیرو و استعدادی که در درونم به ودیعت نهاده، استفاده خواهم کرد از او می خواهم که مرا موفق کند. تیشه ای گرفت و به صحرا رفت هیزمی جمع کرد و فروخت برای اولین بار لذت حاصل از دسترنج خویش را چشید روزهای دیگر به این کار ادامه داد و تدریجا توانست برای خود، کار و سرمایه ای فراهم آورد کم کم احساس کرد از دغدغه و نگرانی درآمده و قدرت غلبه بر مشکلات را یافته است او این حقیقت را درک کرد که توکل به خدا، زندگی او و خانواده اش را سرشار از شور و نشاط نموده و به تکیه گاهی مطمئن، دست یافته است زندگیش با عشق به خدا، رنگ تازه ای گرفته بود و با خود می اندیشید، اگر خداوند یاریش نکند، رویارویی با تندبادهای زندگی برایش سخت و شکننده خواهد بود.

مدتی گذشت روزی رسول خدا به مرد هیزم شکن رسید، تبسم کنان فرمود: «گفتم هرکس از ما کمک خواهد به او کمک می کنیم، ولی اگر کسی دست نیاز بسوی مردم دراز نکند، خداوند او را بی نیاز می کند.»

این روایت، سخن دیگری از رسول گرامی اسلام حضرت محمد (ص) را به یاد می آورد که فرمود:

«کسی که دوست دارد قوی ترین مردم باشد، باید بر خدا توکل کند.»

حکایت دوم:

نیکی به پدر و مادر

زکریا جوانی مسیحی بود که در زمان امام جعفر صادق (ع) می زیست او به همراه خانواده اش در شهر کوفه زندگی می کرد. مدتی بود که خبرهای شهر مدینه و فعالیتهای علمی امام صادق (ع) را دنبال می کرد ندایی درونی او را به اسلام دعوت می کرد بالاخره کنجکاوی و تحقیق، جوان را به سوی اسلام کشانید وقتی زکریا مسلمان شد. موسم حج فرا رسید او به قصد سفر حج به حضور امام جعفر صادق (ع) رسید. چهره نورانی و معنوی امام، زکریا را مجذوب خویش ساخت پیش رفت و ماجرای مسلمان شدنش را تعریف کرد آن حضرت از او پرسید: چه چیز دراسلام نظر تو را جلب کرد؟ زکریا درجواب گفت: در قرآن کریم سوره شوری آیه ۵۲ خواندم که خداوند خطاب به پیامبر می فرماید: ای پیامبر تو قبلا نمی دانستی کتاب چیست و نمی دانستی که ایمان چیست اما ما این (قرآن) را به تو وحی کردیم نوری قرار دادیم و به وسیله این نور هرکه را بخواهیم راهنمائی می کنیم.

زکریا سپس افزود: احساس می کنم که این نور مرا نیز هدایت کرده است.

امام صادق (ع) فرمود: تصدیق می کنم خدا تو را هدایت کرده است حال پسرم! اکنون هر پرسشی داری بگو.

زکریا گفت : خانواده من مسیحی هستند و مادرم نابیناست تکلیف من با آنان چیست؟

امام صادق (ع) در جواب او فرمود: بسیار مراقب حال مادرت باش گرچه او به دین تو نیست ، اما تا زنده است به او نیکی کن.

زکریا پس از مراسم حج به کوفه بازگشت سفارش امام را به خاطر سپرده بود تصمیم گرفت که حتی لحظه ای از محبت به مادرش دریغ نکند با دست خود به مادر نابینایش غذا می داد، لباسهایش را می شست و مرتب می کرد و سرش را شانه می زد این تغییر روش خصوصا پس از مراجعت از سفر مکه، برای مادر زکریا بسیار شگفت آور بود روزی به پسرش گفت : پسرم ، چه شده است که بیش از گذشته به من لطف و محبت داری بااینکه تو اکنون پیرو دین دیگری هستی.

زکریا گفت : مادر جان، مردی از فرزندان پیامبر اسلام به من اینطور سفارش کرده است دینی که من به آن گرویدم، دستوراتی جالب و زیبا درباره احسان به پدر و مادر دارد. پیامبر اسلام ـ حضرت محمد (ص ) ـ نگاه کردن به صورت پدر و مادر را از روی محبت، عبادت می داند و خداوند نیز در قرآن کریم نیکی به والدین را در کنار سپاس از خود قرار داده است.

مادر با شادی گفت : این دستورات و توصیه ها جز از ناحیه پیامبران نیست. دین تو بسیار دین خوبی است از تو می خواهم که آن را برمن عرضه کنی.

زکریا طریقه اسلام را به مادرش آموخت و مادر به یگانگی خدا و پیامبری حضرت محمد (ص )، گواهی داد و مسلمان شد او از یافتن راه رستگاری بسیار خشنود بود پس ازچندی مادر در بستر بیماری افتاد هنگامی که بیماری او شدت گرفت، پسر را به بالین خویش طلبید و گفت : پسرم یک بار دیگر آن چیزهایی را که به من تعلیم کردی، یادآوری کن.

زکریا بار دیگر اصول اسلام یعنی ایمان به خدا و پیامبر و کتب آسمانی و روز بازپسین را به مادر تعلیم داد مادر همه آنها را بر زبان جاری و سپس چشم از جهان فروبست.

چهره زکریا در هاله ای از غم فرو رفت چشمانش پر از اشک و قلبش محزون از دوری و غم از دست دادن مادر بود اما آنچه قسمتی از درد و رنج زکریا را التیام می بخشید،عمل به سفارشات اسلام درباره نیکی به پدر و مادر بود.

او سخن امام جعفر صادق (ع) را به یاد آورد که فرمود:« نیکی و احسان به پدر و مادر، دلیل خداشناسی انسان است زیرا هیچ عبادتی مانند احترام به پدر و مادر، خدا را خشنود نمی سازد.»

حکایت سوم:

انفاق

مرد با ناراحتی در را بر هم کوبید و وارد کوچه شد صدای گریه بچه ها قلبش را می آزرد هنوز صدای صاحب خانه می آمد: برو هر کاری می خواهی بکن، از اینکه بچه های تو از خرماهای درخت من بخورند، راضی نیستم.

مرد عیال وار بود و فقیر نه نخلستانی داشت که بچه هایش از میوه های آن بخورند و نه درهمی که باآن چیزی تهیه کند بعدازظهر گرم و سوزانی بود دوست داشت با کسی درد دل کند هیچ کس در کوچه های مدینه نبود همه در خانه هایشان استراحت می کردند خود را به سایه نخلی رساند که جلوی مسجد پیامبر بود سربه نخل گذاشت صدای نهر آبی که از جلو مسجد می گذشت ، آرامش بخش بود به طرف نهر رفت، وضو گرفت و پا به صحن مسجد گذاشت گوشه ای ایستاد، دو رکعت نماز خواند ناخودآگاه اشک از گونه هایش سرازیر شد یک لحظه نگاهش به مردی افتاد که در کنار منبر جوبی پیامبر به نماز ایستاده بود او آشنا به نظر میرسید قدمی پیش رفت او داماد پیامبر حضرت علی (ع) بود با خوشحالی نشست و منتظر شد.

حضرت علی (ع) سر از سجده برداشت نمازش که تمام شد به طرف مردی که در کنارش نشسته بود، برگشت نگاهش در چشمان اندوهگین مرد گره خورد احساس کرد که او چیزی می خواهد بگوید علی (ع) با لحنی آرام و متین فرمود: آیا مشکلی پیش آمده است.

مرد که بغضش اجازه نمی داد کلمات را براحتی بیان کند گفت : یاعلی، من فقیرم، خانه و کاشانه ندارم، با خانواده ام در خانه مردی یهودی زندگی می کنم در حیاط آن خانه درخت خرمایی است که خرماهای شیرین

دارد اکنون که خرماها رسیده، باد آنها را به زمین می ریزد، بچه های من می روند و از آن خرماها می خورند ولی یعقوب یهودی هر روز آنها را سرزنش می کند و می گوید که راضی نیستم، از خرماهای من بخورید، حال نمی دانم که چه کارکنم.

حضرت علی (ع) با شنیدن سخنان مرد فقیر متاثر شد و پرسید: خانه شما کجاست ؟ برخیز تا به آنجا برویم

مرد نفسی عمیق کشید و به همراه حضرت به راه افتاد به خانه که رسیدند، مرد پیش رفت و در زد صدای صاحب خانه از پشت در شنیده شد با عصبانیت در را باز کرد. با دیدن مرد مستاجر چهره درهم کشید، اما صدای گرم و مهربان حضرت علی (ع) او را آرام کرد.

درود بر تو ای مرد

صاحب خانه با دیدن داماد پیامبر، با تعجب پرسید: پسر عموی محمد، برای چه به اینجا تشریف آورده ای؟ و بدون اینکه جواب بگیرد، وارد حیاط شدند حضرت علی (ع) به طرف نخل تنومند رفت خوشه ها پربار بودند امام تبسمی کرد و فرمود:

ای بزرگوار، این مرد درخانه شما می نشیند و فرزندانش از خرماهای این درخت که بر زمین افتاده، می خورند، راضی باش و او را حلال کن.

صاحب خانه نیشخندی زد و گفت: اگر راضی باشم و بگویم حلال است، این بچه ها تا فردا خرمایی بر درخت نخواهند گذاشت هر دانه خرمای این نخل، یک درهم ارزش دارد.

حضرت علی (ع) چشم به بچه های قد ونیم قد مرد فقیر دوخت که با نگاههای معصومشان شاهد گفتگوی آنها بودند امام هرچه اصرار کرد، صاحب خانه راضی نشد که بچه ها از خرماهای درخت او بخورند دراین هنگام حضرت علی (ع) پیشنهاد غیرمنتظره ای کرد و به او فرمود:

خانه ات را با نخلستان من معاوضه کن صاحب خانه با شگفتی به چهره مصمم داماد پیامبر خیره شد با خود فکر کرد پیشنهاد خوبی است ، تا او پشیمان نشده باید معامله را تمام کنم در جواب حضرت گفت من حرفی ندارم، اگر شما راضی باشی.

امام علی (ع) تبسمی کرد و با آرامش گفت : من خداوند و این مرد را شاهد می گیرم که نخلستانم را با تمام نخل هایش درمقابل این خانه فروختم.

آنگاه امام رو به مرد فقیر کرد که بچه هایش را در برگرفته بود و باخنده اشک می ریخت به او فرمود: این منزل، خانه توست خداوند به تو برکت دهد و برایت حلال باشد.

چشمان مرد از خوشحالی می درخشید با صدای لرزان گفت: یا علی، شما ماهها زحمت کشیده ای تا آن نخلستان را آباد کردی، من نمی دانم که چگونه از شما تشکر کنم.

حضرت علی از بچه ها خواست تا از خرماهایی که افتاده بخورند، وقتی چهره خندان آنها را دید که چون پرنده هایی شاد به طرف نخل می دویدند، با خیالی راحت خانه را ترک کرد.

این خبر به گوش پیامبر رسید آن حضرت، علی را ستود و در تصدیق این کارشایسته آیات ۵ تا ۷ سوره لیل را تلاوت فرمود که : آن کس که انفاق کند و پرهیزگاری پیش گیرد و جزای نیک الهی را تصدیق کند، ما او را در مسیر آسانی قرار می دهیم.

حکایت چهارم ؛ اجر و پاداش علم آموزی

مثل هر روز سر و صدای بچه ها از کلاس درس به گوش می رسید با آمدن معلم، همه ساکت شدند او مثل هر روز با آمدنش دنیایی از صفا و صمیمیت و مهربانی را برای بچه های کلاس به ارمغان آورد. سیمای مهربان وکلام نافذ او بچه ها را به خوبی مجذوب کرده بود، به طوری که آنان با شوق و شور به آموختن علم و دانش مشغول بودند.

یک روز معلم مهربان، خسته از کلاس درس به خانه رفت و مشاهده کرد که برادرش به مهمانی او آمده است برادر او مردی متمول اما بی سواد بود و همیشه از او به خاطر داشتن شغل معلمی، انتقاد می کرد مرد جلو رفت و سلام کرد و به او خوشامد گفت : او پس از اینکه جواب سلام برادرش را داد، مثل همیشه، سخنان تکراریش را بر زبان جاری کرد؛ به خیال خود با دلسوزی گفت: برادرم ! تا کی به این شغل بی فایده ادامه می دهی؟ کمی به زندگیت نگاه کن آیا نمی خواهی که سر و سامانی به آن بدهی و پول و سرمایه ای برای خود فراهم آوری تا خانواده ات در آسایش و رفاه بسر برند؟ من از علم و دانش بهره ای ندارم اما با هر سفر، پول و سرمایه فراوانی کسب می کنم و با آن زندگی خوب و راحتی دارم.

مرد معلم که از سرزنشهای برادر، گوشش پر بود، مثل همیشه سر به زیر انداخت و برای حفظ احترام مهمان خود، چیزی بر زبان نیاورد بعد از اینکه برادر متمولش، خانه محقر او را ترک کرد، متوجه شد که اشک از چشمان همسرش سرازیر شده است او وقتی ناراحتی همسرش را دید، گفت : خدای مهربان هیچگاه بندگان خود را فراموش نخواهد کرد من به شغل خود افتخار می کنم و به آن عشق می ورزم درست است که زندگی ساده و محقری داریم، اما بدان که در قلب و روح من گنجینه ای گرانبها از علم و دانش نهفته است که ثروت برادرم در برابر آن بسیار ناچیز و اندک است من با آموختن آنچه می دانم، خدا را به خاطر لطفی که به من کرده سپاس می گویم.

همسرش در جواب او گفت: اما من از سرزنشهای برادرت خسته شده ام او همیشه به مال و ثروت خود فخر می فروشد، اما تو در جواب او سکوت می کنی.

معلم دلسوز و مهربان به همسرش گفت: همسرم! سخنان من در او تاثیری ندارد او تنها به مال و ثروت می اندیشد و قلب و روحش چنان گرفتار مسائل مادی شده که به چیزی جز پول نمی اندیشد این حقیقت را بدان که حاصل کار من با او قابل مقایسه نیست هر کلمه ای که من به شاگردانم می آموزم، چون چراغی است که دنیای تیره و تار جهل و نادانی آنان را روشن می کند.

سخنان مرد، کمی به قلب همسرش تسکین بخشید صبح روز بعد او مثل هر روز با شور و نشاطی زیبا به کلاس درس رفت آنروز یکی از شاگردان با صدایی دلنشین و زیبا مشغول قرائت آیاتی از قرآن شد اتفاقا حکیمی از آن محل می گذشت صدای دل انگیز قرائت قرآن توجه او را به خود جلب کرد از یکی از همراهانش پرسید: این صدا از کجا می آید؟ او گفت: در این محل مرد معلمی مشغول آموزش علم و دانش و معارفی از قرآن به عده ای از کودکان است.

مرد حکیم ایستاد و او را تحسین کرد آنگاه تصمیم گرفت تا به خانه رفته و هدیه ای گرانبها برای معلم دلسوز بیاورد.

ساعتی بعد مرد حکیم با هدیه ای گرانبها وارد کلاس درس شد معلم به احترام او از جای برخاست حکیم با مهربانی گفت : ای مرد، بدان که به کار بسیار شایسته ای مشغول هستی من این هدیه را به پاس زحمات خالصانه ات به تو تقدیم می کنم معلم از دیدن آن هدیه متعجب شد حکیم در ادامه به او گفت :

به شاگردانت بیاموز که اندوخته های علمی درصورتی می توانند انسان را سعادتمند کنند که به موازات آن فضائل اخلاقی نیز در وجود انسان شکوفا شود. ای مرد! تو که راههای سعادت و نیک بختی را به این کودکان نشان می دهی ، بدان که از اجر و پاداش الهی در دنیا و آخرت بهره مند خواهی شد.

آنگاه حکیم سخنی زیبا از پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد (ص ) را نقل کرد که آن حضرت می فرماید:

« معلمی که به بندگان خدا راههای خیر و سعادت را می آموزد، تمام جنبدگان زمین و جانداران هوا، از پیشگاه خداوند برای او طلب آمرزش و مغفرت می کنند بدانید که هیچ هدیه ای گرانبهاتر از این نیست که انسان حکمتی را به برادرش بیاموزد که به وسیله آن به راه خدا هدایت شود و از گمراهی نجات یابد.

اشک شوق از چشمان معلم سرازیر شد خدا را به خاطر لطف و مرحمتش سپاس گفت و با شادی هدیه گرانبهای مرد حکیم را به خانه برد و به همسرش بخشید.

حکایت پنجم؛ تواضع و فروتنی

مرد با اندوه تسیار به زخمهای سیاه دستش نگاهی کرد و آهی کشید سپس به اطرافش توجه کرد مملو از جذامیانی بود که با حسرت و غم به آینده می اندیشیدند خیلی دلش می خواست از این بیماری رها شود هیچ کس به طرف آنها نمی آمد دلش می خواست حتی یک نفر بیاید و حالشان را بپرسد راه باریکی را که پیچ و تاب می خورد و به سوی نخلستان می رفت، دنبال کرد، حس می کرد اگر یک شخص سالم را ببیند، امید زندگی در درونش زنده می شود و می تواند به مدینه برگردد دراین حال متوجه شد که پیاده ای به سوی آنها می آید به طرف جذامیان برگشت می خواست چیزی بگوید که صدای پیرمرد نابینایی را شنید که گفت: صدای پای یک نفر ناآشنا را می شنوم که به طرف ما می آید.

جوانی دیگر در میان جذامیان درحالی که باور نمی کرد کسی به سوی آنها بیاید، گفت: اگر بفهمد ما اینجا هستیم، راهش را کج می کند و از طرف دیگری می رود ما افرادی رانده شده هستیم او هم رهگذری است که به شهر بر می گردد.

مرد که چشم از رهگذر بر نمی داشت، گفت: کاش یک بار دیگر بتوانم در مدینه در کنار خانواده زندگی آرامی داشته باشم رهگذر نزدیک و نزدیک تر شد و راهش را به طرف جذامیان کج کرد همه آنها متعجب شدند مرد جذامی رهگذر را شناخت او بزرگترین شخصیت مدینه، علی بن الحسین امام سجاد (ع) بود مرد جذامی با خوشحالی جلو رفت و گفت: آری او فرزند حسین بن علی است جز چنین بزرگواری کسی حال ما را نمی پرسد بیماران جذامی یک یک برخاستند و در گوش هم چیزهایی را زمزمه کردند آنها چشم از امام بر نمی داشتند .

آن حضرت آرام و متین گام برمی داشت با صدای سلامش همه بلند شدند. امام سجاد (ع) خود را به سایه نخلی رساند لبهایش از تشنگی خشک شده بود جذامیان امام را تعارف کردند که با آنان غذا بخورد آن حضرت فرمود: من امروز روزه ام اما شما را مهمان می کنم که به خانه من بیایید.

امام سجاد (ع) حال بیماران را پرسید و بعد به طرف مدینه به راه افتاد جوانی از میان جذامیان به نخل تکیه داد و گفت: هیچ کس ما را دوست ندارد دیگری در جواب او گفت: اما می دانم که او دروغ نمی گوید جوان سری تکان داد و گفت: باشد تا غروب هم صبر می کنیم.

سایه نخلها بلند و بلندتر می شد باد داغی می وزید و برگهای نخلها را در هم می پیچید و گرد و خاک به پا می کرد خورشید آرام آرام به طرف کوهها می رفت و حرارت آن کمتر می شد جذامیان منتظر بودند و هرچه غروب نزدیک تر می شد، نگرانی آنها هم بیشتر می شد با خود می اندیشیدند که آیا ممکن است فرزند پیامبر علی بن الحسین ( ع ) ما را به مهمانی دعوت کرده باشد؟

جوانی غمگین از میان آنها برخاست با ناراحتی و اندوه گفت: ما خواهیم مرد و کسی ما را در خانه اش راه نخواهد داد با این زخمها هیچ کس ما را به مهمانی دعوت نمی کند دیگر گریه امانش نداد یکی از دوستانش که او را دلداری می داد متوجه شد که کسی به سویشان می آید، به جوان گفت: نگاه کن کسی به سوی ما می آید.

جوان سرش را بلند کرد ناباورانه مردی را دید که به طرف آنها می آید. چهره اش از خنده شگفت مرد به آنها نزدیک شد معلوم بود تمام راه را دویده است عرق از سر و رویش می ریخت ،به آنان نزدیک شد نفس عمیقی

کشید و گفت: من پیشکار علی بن الحسین امام سجاد هستم او سلام می رساند و فرمود تا شما را برای صرف شام به خانه ایشان ببرم همه با تعجب ایستاده بودند پیشکار امام سجاد (ع) گفت: پس چرا ایستاده اید ؟ آنگاه به سوی پیرمرد رفت بازوی او را گرفت و بلند کرد پیرمرد شتاب داشت مرد لبخندی زد و گفت: عجله نکن امشب غذای خوبی خواهی خورد بعد همگی به راه افتادند.

پیشکار امام گفت : آری به فرموده امام سجاد بهترین گوسفند را برای شما کشته و کباب کرده ایم.

یکی از جذامیان درحالیکه بسیار شاد و مسرور بود، گفت: خداوند تمام مهربانیها و خوبیهای دنیا را در اهل بیت پیامبراسلام ، یک جا جمع کرده است به خدا در روی زمین کسانی مثل آنان یافت نمی شوند که با دارا بودن مقامی بلند و جایگاهی رفیع، حتی حق ضعیفان و بیمارانی مثل ما را این چنین ادا کنند چنین روشی از نشانه های تواضع و مردمداری است.

حکایت ششم:

حق همسایه

دو خانواده در همسایگی یکدیگر زندگی می کردند یکی از آن دو ثروتمند و دیگری فقیر بود روزی کودک خانواده ثروتمند، به خانه همسایه رفت تا با دوست خود بازی کند، اما دید که آنان سفره ای پهن کرده و مشغول خوردن غذا هستند کودک کمی صبر کرد، اتفاقا گرسنه هم بود و بوی غذا گرسنگیش را تشدید می کرد کودک خانواده ثروتمند، هرچه منتظر ماند، کسی به او توجهی نکرد خانواده مرد فقیر، همچنان مشغول خوردن غذا بودند که بغض راه گلوی کودک را بست و گریه امانش نداد او درحالی که گریان بود، به خانه بازگشت پدر و مادر وقتی چهره گریان کودکشان را دیدند،ناراحت شده و از او علت گریه اش را پرسیدند کودک گفت: من به خانه همسایه رفتم تا با دوستم بازی کنم دیدم آنان مشغول خوردن غذا هستند، هرچه نگاه کردم، کسی به من توجه نکرد و آنان حتی از آن غذایی که می خوردند، به من ندادند پدر کودک به دلداری او مشغول شد و فرمان داد که غذاهای کوناگونی را برای کودک حاضر کنند اما کودک همچنان گریه می کرد و می گفت: من از آن غذایی می خواهم که در خانه دوستم بود عاقبت، پدر و مادر کودک از آرام کردن او عاجز شدند پدر که بسیار عصبانی شده بود، به در خانه همسایه فقیر رفت.

مرد فقیر با شنیدن صدای در، آن را باز کرد و با تعجب همسایه ثروتمندش را دید که در مقابلش ایستاده است به او سلام کرد و گفت: خوش آمدی، چه عجب یاد ما افتادی ای همسایه عزیز!

مرد ثروتمند درحالی که عصبانی بود گفت: چرا باید از تو رنجی به ما برسد؟

مرد فقیر با تعجب گفت: رنج !چه رنجی دوست عزیز! خدا نکند که از من رنجی به شما برسد.

همسایه ثروتمند پاسخ داد: رنج از این بدتر چیست که کودک من به خانه تو بیاید، آنگاه تو با خانواده ات مشغول خوردن غذا شوی و به پسر گرسنه من چیزی ندهی، حال او گریان به خانه آمده و با هیچ چیز آرام نمی گیرد و آنچه را شما خورده اید، می خواهد.

مرد فقیر وقتی این سخن را شنید، بسیار ناراحت شد سرش را به زیر انداخت و گفت: همسایه عزیز! در این ماجرا رازی است که نمی خواهم بازگو کنم.

مرد ثروتمند پرسید: چه رازی؟

همسایه فقیر پاسخ داد: از من نپرس که چیست ؟ چراکه مسئله آبروی من درمیان است.

همسایه ثروتمند متعجب تر شد و پس از اصرار بسیار از مرد فقیر خواست که رازش را بگوید. همسایه فقیر نیز چاره ای ندید جزاینکه ماجرا را برایش تعریف کند و چنین گفت: آن غذایی که ما خوردیم ، بر ما حلال بود و بر کودک تو حرام! من نخواستم که به او طعام حرام بدهم!

مرد توانگر پرسید: سبحان ا... آن چه طعامی است که بر یکی حلال و بر دیگری حرام است؟

مرد فقیر در پاسخ او گفت: هرکه از روی بیچارگی و تنگدستی، غذایی پیدا نکند ، مردار (حیوان مرده) بر او حلال است، ولی بر آنکه در چنین وضعیتی نیست، حرام است.

همسایه عزیز بدان که سه روز بود همسر و کودکانم طعامی نخورده بودند هیچ راه چاره ای را نیافتم، آنان گرسنه بودند و من از تهیه غذا برایشان عاجز شده بودم ، تااینکه در گوشه ویرانه ای مرغ مرده ای پیدا کردم، آن را به خانه آوردم، همسرم نیز با آن غذایی پخت تا شکم کودکان گرسنه ام را سیر کند ما در حال خوردن آن غذا بودیم که کودک تو آمد من نیز نخواستم از آن غذا به کودک تو بدهم. همه ماجرا همین بود که گفتم.

وقتی مرد بینوا سخن می گفت، بعض راه گلوی همسایه ثروتمند را بسته بود سخنان او را که شنید، به شدت گریست و گفت: وای بر من اگر خدای متعال در روز قیامت به من خطاب کند که در همسایگی تو چنین خانواده ای زندگی می کردند و تو از حالشان بی خبر بودی، چه جوابی خواهم داد؟

مرد ثروتمند، پس از ابراز تاسف از غفلت خویش، دست همسایه فقیرش را گرفت و او را به خانه خود برد آنگاه هرآنچه از دارایی دراختیارش بود، نیمی را به مرد فقیر بخشید و به زندگی او سر و سامان داد با این کار آرامشی بر قلب مرد ثروتمند مستولی شد و چنان رضایتی در خاطرش پدید آمد که همان شب، پیامبر گرامی اسلام (ص ) را در خواب دید که به او می گوید : ای مرد! به خاطر مهربانی و شفقتی که با همسایه کردی، گناهانت آمرزیده شد. در مال تو برکت پدید آمد و فردا در بهشت همنشین من خواهی بود.

حکایت هفتم:

اجابت دعوت حق

به شوق زیارت بتهای کعبه وارد شهر مکه شد گرچه آن روزها حوادثی در این شهر رخ داده بود که طفیل نیز کنجکاو بود تا از آنها مطلع شود. وقتی وارد شهر شد، با تعجب دید که جمعی از مشرکان با شتاب به سویش می آیند بقیه این ماجرای تاریخی از زبان خود طفیل، شنیدنی است.

مشرکان مکه به سوی من آمدند و اصرار کردند که به محمد نزدیک نشوم و سخنانش را نشنوم، چراکه سخنان او همه سحر و جادوست من گفتم : مایلم که درباره دین جدیدی که او آورده، تحقیق کنم اما آنان به قدری مرا از محمد ترساندند که من به ناچار پنبه در گوشهایم نهادم، تا مبادا به هنگام طواف بتها، سخنانش را بشنوم. آنگاه به سوی کعبه رفته و مشغول طواف شدم چند دقیقه ای نگذشته بود که محمد امین را دیدم او را می شناختم، فرد گمنامی نبود، در خانواده ای شریف و بزرک رشد یافته بود خویشان و بستگانش از سرشناس ترین مردم مکه بودند سابقه او را به امانت و صداقت می دانستم دیدار چهره آرام و نورانی او، لرزشی در قلبم پدید آورد،به خود گفتم : تو مرد عاقل و سخن شناسی هستی و زشت و زیبا را خوب از هم تشخیص می دهی، این به دور از عقل است که به تقاضای ابوجهل و یارانش، محمد را ملاقات نکنی.

آنگاه پاهایم از رفتن باز ایستاد. به صورت درخشان او خیره شدم او در نماز بود و با صدای بلند جملاتی را می خواند که بعدا فهمیدم که آن جملات ، آیات قرآن است در آن دقایق صدایش را به درستی نمی شنیدم یکباره مجذوب او شدم به تدریج خود را از جمعیتی که در مقابل بتها کرنش می کردند، کنار کشیدم و چند قدم به او نزدیکتر شدم مشرکان مکه را در یک سو دیدم که گرد هم نشسته و مراقب من هستند و با خشم به من می نگرند

یکی از آنان به من گفت: کجا می روی؟ باز گرد، ترسیدم، به این سو و آن سو نگاه کردم می خواستم قدم بردارم، اما هنوز مردد بودم لحظاتی چشمان خود را بستم و در ندای قلب خود اندیشه کردم قلبم آکنده از ترس و شوق بود ترس از خشم کافران و شوق برای شنیدن دعوت محمد.(ص)

طفیل بن عمرو از ادامه ماجرای ملاقاتش با محمد (ص ) چنین می گوید: بالاخره بر خود بانک زدم و درونم را از ترس و تردید رها کردم و پنبه هایی را که در گوش کرده بودم، بیرون آوردم تصمیم گرفتم نزد محمد (ص) بروم و سخن او را بشنوم و بیندیشم که اگر نیک باشد، بپذیرم و اگر زشت باشد، دور افکنم منتظر ماندم تا نمازش به پایان رسید و نگاه روشنش را به سویم انداخت و از دور به من نگریست در نگاه پاکش، نوری از یک درخشش آسمانی را مشاهده کردم هنوز قدم برنداشته بودم که از جایش برخاست و به حرکت درآمد و از مسجدالحرام بیرون رفت و من از دیدار او محروم شدم. در آن حال همانند گمشده ای بودم که به دنبال روزنه ای برای نجات می گردد. درپی او حرکت کردم درست در همان لحظه ای که می خواست وارد خانه اش شود، به او رسیدم و با هیجان و شوق بسیار به رسم خودمان به او سلام گفتم، به آرامی به سویم بازگشت و هر دو دستش را همانند کسی که می خواهد دیگری را در آغوش بگیرد، به رویم گشود و با لبخند دلنشین و مهربانی چنین گفت: خداوند متعال، تحیتی و سلامی زیباتر از این به من آموخته است.

آنگاه به من گفت : سلام علیکم این جمله، تحیت و سلام فرشتگان بهشتی است.

بعد از گذشت دقایقی طفیل از محمد ( ص ) خواست تا کلماتی را که در نماز می خوانده، برایش دوباره بازگو کند طفیل از آن لحظات به یادماندنی چنین می گوید: «رسول خدا آیاتی از قرآن را با صدایی بسیار زیبا و خوش آهنگ برای من تلاوت فرمود صدای او در ژرفای قلبم تاثیر گذاشت کلماتش مانند امواج دریا، قلبم را شستشو داد و طراوت بخشید مثل طلوع سپیده بود که پرده های تردید و تاریکی را یک پس از دیگری به کناری زد و روشنی آفرید و جانم را آرامش بخشید به خدا قسم سخنی دلنشین تر و دعوتی خوبتر و عادلانه تر از آنچه محمد رسول خدا برای من تلاوت نمود، ندیده و نشنیده بودم. در خانه رسول خدا (ص)، دین اسلام را همان طور که رسول خدا به من آموخت، پذیرفتم و به یگانگی خدا و رسالت پیامبر شهادت دادم.

آنگاه پیامبر به من فرمود: «با مردم قبیله ات مدارا کن و آنان را با ملایمت و صبوری به دین اسلام دعوت نما.»

در تاریخ آمده است که طفیل با قلبی سرشار از نور و ایمان به سوی قوم خود بازگشت و در تبلیغ دین اسلام کوشید ابتدا پدر پیرش و سپس همسرش که زنی هوشمند بود، به اسلام گرویدند.

علیرضا تاجریان