در زمان خلافت علی(ع) جنگ صفین:

پس از آنکه کارشکنی های معاویه بر علی(ع) ثابت شد، نامه ها و نصایح علی(ع) در آن دنیاپرست مغرور موثر واقع نشد، بلکه همواره بسیاری سپاه خود را به پیش می کشید و امیرالمومنان را به جنگ دعوت می نمود و مدعی خلافت بود و سرانجام علی(ع) سپاهیان خود را منظم نمود و به سوی صفین برای کوبیدن سپاه معاویه رهسپار شد.

مالک قبل از جنگ:

هنگامی که حضرت علی(ع) با یارانش برای جنگ صفین حرکت کردند، به منطقه رقه که اکثریت مردم آن طرفدار عثمان و معاویه بودند رسیدند و به مردم فرمودند: کشتی های خود را به هم پیوست دهید و راه عبور را برای من و سپاهیانم فراهم کنید. ولی اهل رقه از این کار امتناع ورزیدند، در حالی که کشتی های خود را جمع کرده بودند. اشتر به مردم رقه گفت: ای مردم سوگند به خدا اگر امیرالمومنین از رودخانه بگذرد و شما برای او پل نسازید با شمشیر شما را درو خواهم کرد و زمین های شما را ویران خواهم ساخت و اموال شما را خواهم گرفت.

آنها به یکدیگر نگریستند و گفتند باید بدانیم که اشتر هرچه بگوید عمل می کند، علی او را بر ما گماشته تا ما را آزار برساند.

از این رو دنبال اشتر فرستادند که بازگردد، ما برای شما پل خواهیم ساخت. اشتر به امیرالمومنین خبر داد و او بازگشت و مردم آن دیار پلی بر پا ساختند. پس از افراشته شدن پل نفرات و ساز و برگها و جنگ افزارها را از روی آن رد کردند سپس علی(ع) اشتر را با سه هزار سوار گمارد تاهمه بگذرند، آخرین کسی که از روی پل گذشت اشتر بود.

فرماندهی مالک:

حضرت علی(ع) دوازده هزار نفر از سپاهیان خود را به فرماندهی زیاد بن نضر و شریح بن هانی به پیش فرستاد. ایشان به استقبال سپاه معاویه رفتند و در سرزمین “سورالروم” سپاه انبوه معاویه را ملاقات نمودند. زیاد و شریح ابوالااعورسلمی فرمانده سپاه معاویه را با سپاهش دعوت به پیروی از علی(ع) نمودند، اما آنها نپذیرفتند. فرماندهان طی نامه ای به آن حضرت نوشتند: ما ابوالاعوارسلمی را در سورالروم ملاقات کردیم، وی همراه گروهی از مردم شام بود. آنها را به اطاعت از تو دعوت کردیم اما نپذیرفتند لطفا دستور لازم را صادر فرمایید.

حضرت طی نامه ای که به زیاد و شریح نوشت، آنها را از حدود اختیارات فرمانده جدید مطلع ساخت. از آنها خواست که از وی اطاعت نمایند در اینجا ابتدای نامه را از نهج البلاغه و ذیل آن را از واقعه صفین نقل می کنیم:

من مالک اشتر پسر حارث را بر شما و سپاهیانی که تحت فرمان شماست فرماندهی دادم. گفته او بشنوید و از وی اطاعت کنید. او را چون زره و سپر نگهبان خود کنید. زیرا مالک کسی است که بیم سستی و لغزش بر او می رود و نه کندی کند، آنجا که شتاب باید و نه شتاب گیرد آنجا که کندی شاید. و به او همان دستوری را داده ام که به آن قوم آغاز به جنگ نکنید مگر آنکه با آنها دیدار کند و دعوتشان کند و حجت اتمام کرده باشد . انشاالله.

امیرالمومنین طی پیامی که به مالک اشتر فرستاد وی را به عنوان پیشقراولان لشکر منصوب کرد و دستورات لازم را به وی داد و فرمود: ای مالک! زیاد و شریح برای من نامه فرستاده اند و نگاشته اند که ابوالاعوار سلمی را با انبوهی از سپاه شام در سرزمین “سور الروم” ملاقات نموده اند. و هم اکنون در همانجا توقف کرده و در انتشار فرمان هستند. پس به جانب آنها بشتاب و چون به ایشان رسیدی فرماندهی آنها با توست.

مبادا جنگ را آغاز کنی مگر آنکه آنان جنگ را شروع کنند. آن هم بعد از دیدار با آنان و شنیدن گفته هایشان . دشمنی، تو را به جنگ با آنها سوق ندهد. زیاد را بر جناح راست و شریح را بر جناح چپ بگمار و خود در قلب سپاه قرار بگیر. آن قدر به آنها نزدیک مشو که گویی قصد افروختن آتش جنگ را داری و آن اندازه دور مشو که گویی از جنگ بیمناکی. در آنجا بمان تا من به تو برسم. اشتر رهسپار شد تا بدان قوم رسید از فرمان علی(ع) چنان کرد که فرموده بود پیروی کرد و از جنگ خودداری کرد. دو لشکر همچنان در برابر یکدیگر ایستادند تا هنگام عصر که ابوالاعوار سلمی بر آنها حمله ور شد.

شبانه روزی که در صفین به هریر شهرت یافت شدیدترین درگیری ها و کشته ها را به خود دید. معاویه احساس کرد نمی تواند در مقابل لشکریان امیرالمومنین مقاومت کند. بنابراین با مشورت عمرو عاص قرآنها را سر نیزه کردند و لشکریان علی(ع) را به حکم قرآن دعوت کردند. عده ای از یاران علی(ع) فریب نیرنگ معاویه را خورده و خواهان آتش بس شدند.

امیرالمومنین آن را نپذیرفت و فرمود من قرآن ناطقم، ما اول آنان را به قرآن دعوت “کردیم اما آنها نپذیرفتند حال که می بینند در حال شکست هستند به این نیرنگ دست زدند آنها را نپذیرفتند و به حضرت گفتندباید دستو دهی مالک برگردد. این در حالی بود که اشتر می خواست وارد اردوگاه معاویه شود، امام به یزید بن هانی گفت: به اشتر بگو برگردد. یزید نزد مالک رفت و به او گفت: حضرت پیغام داده که نزد من آی. اشتر گفت: به امیرالمومنین بگو حال وقت آن نیست که جایگاهم را ترک کنم. امیدوارم که به پیروزی دست یابم.

پس شتاب مدار. یزید بازگشت و حضرت را از گفته مالک آگاه ساخت. فریاد و خروش لشکر به اوج رسید و گفتند یا به مالک بگو برگردد یا تو را همانند عثمان خواهیم کشت یا تو را تسلیم دشمن می کنیم. حضرت دوباره یزید را فرستاد و گفت: به اشتر بگو باز گردد که فتنه واقع شده است. یزید رفت و مالک را مطلع ساخت. اشتر گفت: با افراشتن قرآنها بر نیزه فتنه برپا شده است؟ گفت: آری. اشتر گفت: سوگند به خدا می اندیشم که اگر قرآنها افراشته شود اختلاف و تفرقه رخ می نماید این طرح و نقشه فرزند نابغه، عمروعاص است.

سپس به یزید گفت: وای برتو آیا فرصت پیروزی را رها کنم و باز گردم. یزید گفت: آیا دوست داری در این جبهه پیروز شوی و از آن سو علی(ع) را به دشمن تسلیم کنند. گفت؛ سبحان الله سوگند به خدا این را نمی پسندم.

اشتر با ناراحتی تمام به سوی لشکر بازگشت و فریاد زد: سست عنصران خار آیا وقتی که دشمن، شما را قاهر و غالب می بیند دعوت به حکمیت قرآن می کند؟ سوگند به خدا که آنها اوامر الهی و سنن پیامبر را فرو نهاده اند، پس نباید به این دعوت پاسخ دهید. اندکی مهلت دهید تا پیروز شویم. آنها گفتند ما هرگز نمی خواهیم در گناه تو شریک شویم. اشتر گفت: سوگند به خدا که شما فریب خورده اید. شما را به ترک پیکار خواند، پس پذیرفتید. ای روسیاهان گمان می کردم که نماز و نیایش شما به خاطر ترک دنیا و شوق به دیدار خداوند است. اینک روشن است که گریز شما به خاطر هراسیدن از مرگ است. ننگتان باد ای شبه مهتران! پس از این عزتمند نخواهید شد، گم شوید و دور شوید همانسان که ستمکاران دور شدند.

آن جمع مالک را ناسزا گفتند و او هم پاسخ داد. علی(ع) فریاد زد بس کنید. آنها نیز دست از مناقشه کشیدند. مردم خروشیدند که حضرت حکمیت را پذیرفته و به حکم قرآن خرسند شده. اشتر گفت: اگر امیرالمومنین به حکمیت رضا داده من نیز راضی و خشنود هستم. مردم گفتند: امیرالمومنین خرسند است. در این لحظات که گفتگوها میان اشتر و آنها مبادله می شد، علی(ع) خاموش بود سخن نمی گفت و نگاهش به زمین دوخته بود.

بالاخره حضرت علی(ع) ناگزیر شد از جنگ دست بکشد و مالک اشتر را نیز از جنگ باز دارد. اشعث که ریاست جناح افراطی خوارج را داشت با اذن امیرالمومنین نزد معاویه رفت. معاویه به او گفت: شما یک نفر را به نمایندگی تعیین کنید و ما نیز کسی را معین می نماییم تا آنها مطابق قرآن حکم کنند و تکلیف مسلمانها را روشن سازد. حضرت که از نقشه های شیطانی معاویه مطلع بود در برابر گروه تندرو اشعث راهی جز قبول نداشت.

سرانجام اهل شام عمروعاص را تعیین کرد و علی(ع) ابن عباس را تعیین کرد ولی خوارج گفتند: ابن عباس خویش توست. حضرت مالک اشتر را تعیین کرد، اشعث گفت: آیا می شود ما در حکم او باشیم؟ حضرت فرمود: مگر حکم او چیست. گفت: حکم او این است که به جان همدیگر بیفتیم و با شمشیر خون هم را بریزیم.

بالاخره اشعث هیچ یک از حکمین پیشنهادی امام را نپذیرفت و مرد نحیف و سست عنصری را که حتی در جنگ هم شرکت نکرده بود یعنی ابو موسی اشعری را برای این کار انتخاب کرد.

مذاکرات حکمین شروع شد و قرار شد که هر دو معاویه و علی(ع) را از خلافت خلع کنند و کار مسلمانان را به شورایی مرکب از بزرگان مسلمین واگذارند. عمروعاص با نیرنگ مخصوص خود اول ابوموسی را واداشت که خلافت علی(ع) و معاویه را خلع کند و این کار را انجام داد و بعد خودش برخاست و گفت: اینک من هم خلافت علی را خلع می کنم ولی معاویه را به خلافت نصب می کنم. به این ترتیب اختلافات ریشه دار تر شد. گروهی از سپاهیان با علی(ع) مخالفت کردند و به نام خوارج معروف گشتند و در نتیجه معاویه به حکومت رسید و حکومت مصر را به مشاور خود یعنی عمروعاص داد.

منابع:

۱- امین، سید محسن، اعیان الشیعه، تحقیق حسن امین، ج ۶، دارالتعارف،‌ بیروت

۲- علامه امینی، الغدیر، دارالکتاب‌ العربی، بیروت

۳- نهج‌البلاغه، سیدرضی، تحقیق صبحی صلاح، بیروت

۴- مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج ۵، ص ۶۰

۵- شیخ صدوق، الخصال، تحقیق علی‌اکبر غفاری صفت، دفتر انتشارات اسلامی، قم

محمود مددنیا