به یاد سیدالشهداء مقاله ای از استاد مطهری ره

مکتوب زیر مقاله ای است از استاد مطهری ره در باب مکتب امام حسین ع در ادامه بخوانید

◾️ مکتب حسینی

حسین را یک روز کشتند و سر او را از بدن جدا کردند، اما حسین که فقط این تن نیست، حسین که مثل من و شما نیست؛ حسین یک مکتب است و بعد از مرگش زنده‏ تر می ‏شود. دستگاه بنی امیه خیال کرد که حسین را کشت و تمام شد، ولی بعد فهمید که مرده حسین از زنده حسین مزاحمتر است، تربت حسین کعبه صاحبدلان است. زینب هم به یزید همین را گفت، گفت: اشتباه کردی، «کِدْ کَیْدَکَ وَ اسْعَ سَعْیَکَ، ناصِبْ جَهْدَکَ، فَوَاللَّهِ لا تَمْحو ذِکْرَنَا وَلا تُمیتُ وَحْیَنا»

هر نقشه ‏ای که داری به کار ببر ولی مطمئن باش تو نمی‏ توانی برادر مرا بکشی و بمیرانی؛ برادر من زندگی ‏اش‏ طور دیگر است، او نمرد بلکه زنده‏ تر شد.

در آن وقت مرثیه گوها مثل مرثیه گوهای حالا نبودند. کُمَیت مرثیه‏ گو بود، دِعبل خُزائی مرثیه ‏گو بود؛ همان دعبل خزائی که گفت: پنجاه سال است که من ‏دار خودم را به دوش کشیده‏ ام. او طوری مرثیه می‏ گفت که تخت خلفای اموی و عباسی را متزلزل می‏ کرد. او که محتشم نبود. شعرای ما چرخ و فلک را مسؤول شهادت حسین دانسته‏ اند. کمیت که این‏ جور نبوده؛ یک قصیده که می ‏گفت دنیا را متزلزل می‏ کرد، ولی با تاریخچه حسین، با نام حسین، با مرثیه حسین.

دیدند عجب! قبر حسین هم مصیبتی برای ما شده است. تصمیم گرفتند که قبرش را از بین ببرند. قبرش را خراب کردند، تمام آثار آن را محو کردند، پستی و بلندیهای زمین را یکسان کردند، به محل قبر آب انداختند به طوری که احدی در آن سرزمین نفهمد که قبر حسین در کدام نقطه بوده است. اما مگر شد؟ حتی روی آوردن مردم به آن بیشتر هم شد.

خود متوکل یک سر مغنّیه دارد. یک وقتی با او کار داشت و سراغ او را گرفت.

گفتند نیست. گفت کجاست؟ گفتند به مسافرت رفته است. بعد از مدتی که آمد، متوکل از او سؤال کرد: کجا رفته بودی؟ جواب داد: برای زیارت به مکه رفته بودم. متوکل گفت: الآن که وقت زیارت مکه نیست؛ نه ماه ذی الحجّه است که وقت حج باشد و نه ماه رجب است که وقت عمره باشد، و اصرار کرد که باید بگویی کجا رفته بودی.

بالأخره معلوم شد این زن به زیارت حسین بن علی رفته بود، که متوکل آتش گرفت، فهمید نام حسین را نمی‏ شود فراموشاند.

◾️انتخاب آگاهانه

چرا امام حسین علیه السلام در هر فرصتی می‏ خواهد اصحابش را به بهانه ‏ای مرخص کند؟ دائماً به آنها می ‏گوید: آگاه باشید که اینجا آب و نانی نیست، قضیه خطر دارد. حتی در شب عاشورا با زبان خاصی با آنها صحبت می‏ کند: من اصحابی از اصحاب خودم بهتر و اهل بیتی از اهل بیت خودم فاضلتر سراغ ندارم. از همه شما تشکر می ‏کنم، از همه ‏تان ممنونم. اینها جز با من با کسی از شما کاری ندارند. شما اگر بخواهید بروید و آنها بدانند که شما خودتان را از این معرکه خارج می‏ کنید، به احدی از شما کاری ندارند. اهل بیت من در این صحرا کسی را نمی ‏شناسند، منطقه را بلد نیستند. هر فردی از شما با یکی از اهل بیت من خارج شود و برود. من اینجا خودم هستم تنها.

چرا؟

رهبری که می ‏خواهد از ناراحتی و نارضایتی مردم استفاده کند که چنین حرفی نمی‏ زند؛ همواره از تکلیف شرعی می‏ گوید. البته تکلیف شرعی هم بود و امام حسین از گفتن آن نیز غفلت نکرد اما می‏ خواست آن تکلیف شرعی را در نهایت آزادی و آگاهی انجام بدهند. خواست به آنها بگوید دشمن، شما را محصور نکرده، از ناحیه دشمن اجبار ندارید. اگر از تاریکی شب استفاده کنید و بروید، کسی مزاحمتان نمی‏ شود. دوست هم شما را مجبور نمی ‏کند. من بیعت خودم را از شما برداشتم. اگر فکر می‏ کنید که مسأله بیعت برای شما تعهد و اجبار به وجود آورده است، بیعت را هم برداشتم. یعنی فقط انتخاب و آزادی. باید در نهایت آگاهی و آزادی و بدون اینکه کوچکترین احساس اجباری از ناحیه دشمن یا دوست بکنید، مرا انتخاب کنید.

◾️امام حسین شأن امر به معروف و نهی از منکر را بالا برد

عنصر امر به معروف و نهی از منکر به نهضت حسینی ارزش داد، امّا حسین هم به امر به معروف و نهی از منکر ارزش داد. امر به معروف و نهی از منکر، نهضت حسینی را بالا برد ولی حسین علیه السلام این اصل را به نحوی اجرا کرد که شأن این اصل بالا رفت؛ یک تاج افتخار به سر اصل امر به معروف و نهی از منکر نهاد. خیلیها می‏گویند امر به معروف و نهی از منکر می‏کنیم. حسین هم اول مثل دیگران فقط یک کلمه حرف زد، گفت: «اریدُ انْ امُرَ بِالْمَعْروفِ وَ انْهی‏ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ اسیرَ بِسیَرهِٔ جَدّی وَ ابی».

خود اسلام هم همین‏ طور است. اسلام برای هر مسلمانی افتخار است اما مسلمانهایی هم هستند که به معنی واقعی کلمه فخرالاسلام‏اند، عزّالدین‏اند، شرف الدین‏اند، شرف الاسلام‏اند.

در مورد حسین بن علی بحق می‏ شود گفت که به اصل امر به معروف و نهی از منکر ارزش و اعتبار داد؛ آبرو داد به این اصلی که آبروی مسلمین است. اینکه می‏گویم این اصل آبروی مسلمین است و به مسلمین ارزش می‏ دهد، از خودم نمی‏ گویم، عین تعبیر آیه قرآن است: «کُنْتُمْ خَیْرَ امَّهٍٔ اخْرِجَتْ لِلنّاسِ تَأْمُرونَ بِالْمَعْروفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ»

ببینید قرآن چه تعبیرهایی دارد! به خدا انسان حیرت می ‏کند از این تعبیرهای قرآن: «کُنْتُمْ خَیْرَ امَّهٍٔ اخْرِجَتْ لِلنّاسِ» شما چنین بوده‏ اید ( «بوده ‏اید» در قرآن در این گونه موارد یعنی «هستید»)، شما با ارزش ترین ملتها و امتهایی هستید که برای مردم به وجود آمده ‏اند. ولی چه چیز به شما ارزش داده است و می ‏دهد، که اگر آن را داشته باشید باارزش ترین امتها هستید؟ «تَأْمُرونَ بِالْمَعْروفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ» اگر امر به معروف و نهی از منکر در میان شما باشد، این اصل به شما امت مسلمان ارزش می‏ دهد. شما به این دلیل با ارزش ترین امتها هستید که این اصل را دارید (که در صدر اول هم چنین بوده است)؛ این اصل به شما ارزش داده است. پس آیا آن روزی که این اصل در میان ما نیست، یک ملت بی‏ ارزش می‏شویم؟ بله همین‏طور است. ولی حسین به این اصل ارزش داد.

گاهی ما امر به معروف و نهی از منکر می‏ کنیم، ولی نه تنها به این اصل ارزش نمی‏ دهیم بلکه ارزشش را پایین می ‏آوریم. الآن در ذهن عامه مردم، به چه می‏ گویند امر به معروف و نهی از منکر؟ یک مسائل جزئی، نمی ‏گویم مسائل نادرست (بعضی از آنها نادرست هم هست)، ولی اینها وقتی در کلّش واقع شود زیباست. مثلًا اگر امر به معروف و نهی از منکرِ کسی فقط این باشد که آقا! این انگشتر طلا را از دستت بیرون بیاور، این در جای خودش درست است، حرف درستی است اما نه اینکه انسان هیچ منکری را نبیند جز همین یکی، جز مسأله ریش، جز مسائل مربوط به مثلًا کت و شلوار.

حال وقتی که نهی از منکر ما در این حد بخواهد تنزل کند، ما این اصل را پایین آورده ‏ایم، حقیر و کوچک کرده‏ ایم. آن آمر به معروف و ناهی از منکرهایی که در کشور سعودی هستند، آبروی امر به معروف و نهی از منکر را برده ‏اند؛ فقط یک شلّاق به دست گرفته که کسی مثلًا [کعبه یا ضریح پیغمبر را] نبوسد. این دیگر شد نهی از منکر!

ولی حسین را ببینید! امر به معروف و نهی از منکر، کار او بود از بیخ و بن. به تمام معروفهای اسلام نظر داشت و فهرست می‏ داد، و نیز به تمام منکرهای جهان اسلام.

می ‏گفت: اولین و بزرگترین منکر جهان اسلام خود یزید است: «فَلَعَمْری مَاالْامامُ الَّا الْعامِلُ بِالْکِتابِ، الْقائِمُ بِالْقِسْطِ وَ الدّائِنُ بِدینِ الْحَقِّ»

امام و رهبر باید خودش عامل به کتاب باشد، خودش عدالت را بپا دارد و به دین خدا متدیّن باشد. آنچه را که داشت، در راه این اصل در طبق اخلاص گذاشت. به مرگ در راه امر به معروف و نهی از منکر زینت بخشید، به این مرگ شکوه و جلال داد. از روز اوّلی که می ‏خواهد بیرون بیاید، سخن از مرگ زیبا می‏ گوید. چقدر تعبیرْ زیباست! هر مرگی را نمی‏گفت زیبا، مرگ در راه حق و حقیقت را زیبا می ‏دانست: «خُطَّ الْمَوْتُ عَلی‏ وُلْد ادَمَ مَخَطَّ الْقَلادَهِٔ عَلی‏ جیدِ الْفَتاهِٔ»

چنین مرگی مانند یک گردنبند که برای زن زینت است، برای انسان زینت است.