فراجهان و درون جهان

تشبیه و تنزیه, دو اصطلاح در حدیث و کلام و عرفان اسلامی است تشبیه در لغت به معنای مانند کردن چیزی به چیزی و تنزیه به معنای دور کردن چیزی از چیزی است در این نوشته دیدگاههای مختلف در باره تشبیه و تنزیه ملاحظه می گردد

تشبیه و تنزیه ، دو اصطلاح در حدیث و کلام و عرفان اسلامی است. تشبیه در لغت به معنای؛ مانند کردن چیزی به چیزی و تنزیه به معنای ؛ دور کردن چیزی از چیزی است . در اصطلاح ، همانند کردن خداوند در ذات یا صفات به مخلوقات و اِسناد صفات خلق به خالق را تشبیه ، و اعتقاد به تعالی خداوند از مخلوقات و سلب صفات خلق از خالق را تنزیه می گویند. تشبیه در موارد معدودتری به معنای اسناد صفات خالق به مخلوق و همانند دانستن ذات خدا با ذاتی غیر از او به کار رفته است . قائلان به تشبیه را مشبهه و قائلان به تنزیه را منزهه گفته اند . این ترکیب بیشتر در عرفان اسلامی رواج یافته و شاید بتوان گفت با نوشته های ابن عربی تثبیت شده است . وی تشبیه را در مقابل تنزیه به کار برده و به این کلمات ابعاد معنایی متفاوتی بخشیده است .

کلام شیعی

بیشتر قریب به اتفاق علمای شیعه در بحث صفات الهی، بر مبنای روایات اهل بیت از الگوی تنزیهی پیروی کرده اند و هر آنچه را نشانی از یکسانی ذات خدا با مخلوقات تداعی کند، نفی نموده اند. معتزله ، از گروه های کلامی اهل سنت، در این مبحث بسیار به شیعه نزدیکند. در روایات امامان شیعه، نقدهای تندی به تشبیه گرایان وجود دارد.

کلام اهل سنت

متکلمان اهل سنت در آغاز با رجوع به احادیث، دال بر معنای تشبیه که آنها را معتبر می شمردند، ظاهرگرایی را تا به آنجا رساندند که از خداوند تصویری کاملاً انسانی ارائه کردند و به جسمانیت خدا معتقد شدند و برای او ویژگیها و اندامهایی همانند انسان در نظر گرفتند. این اندیشه را «تشبیه صرف» نامیده‌اند.

کرامیه ، طیف دیگری بودند که برای خداوند جسمانیتی همراه با حد، نهایت و جهت قائل شدند. آنان اظهار می‌کردند که گفته ها، اراده و ادراکات خداوند از عالم، اعراضی هستند که در وجود او حدوث می‌یابند؛ از این رو، خداوند محل حوادث است.

دیدگاه سلفیه

رویکرد اهل سنت سلف در بحث صفات، وفاداری صرف به ظاهر قرآن و احادیث قابل قبول نزد ایشان بود، تا آنجا که پرداختن به کلیۀ مباحث اعتقادی را جز آنچه قرآن و سنت مؤید آن بود، مردود می‌دانستند. بر این مبنا، آنان تفاوت اساسی با روش مشبهۀ صرف در مواجهه با نص نداشتند و می‌توان چنین گفت که اهل سنت سلف نیز مواد بحث را در باب صفات، همچون مشبهۀ خالص صرفاً از نص اخذ می‌کردند و تنها در کیفیت و محدودۀ پرداختن به آن، با ایشان تفاوت داشتند. ۱

((آن شخص به وعظ رفت در همدان که همه مُشبّهی باشند . واعظ شهر برآمد بر سر تخت و مقریان قاصد آیت هایی که به تشبیه تعلق دارد ، چنانکه ؛ الرَّحمنُ عَلَی العرشِ استَوَی ، وجاءَ رَبُّکَ و المَلَکُ صَفّاً صَفّاً ... آغاز کردد پیش تخت خواندن . واعظ نیز چون مشبهی بود ، معنی آیت مشبهانه می گفت . و احادیث روایت می کرد . نیکو تقریر می کرد مشبهانه و می گفت ، " وای بر آن کسی که خدای را بدین صفت تشبیه نکند ، و بدین صورت نداند عاقبت او دوزخ باشد ، اگر چه عبادت کند ، زیرا صورت حق را منکر باشد ، طاعت او کی قبول شود ؟ "

و هر آیتی و حدیثی که تعلق داشت به بی چونی و لامکانی ، سائلان بر می خاستند دخل می کردند که و هُوَ مَعَکُم اَینَما کُنتُم ، لَیسَ کَمِثِلهِ شَی ء ، همه را تاویل می کرد مشبّهانه . همه جمع را گرم کرد بر تشبیه و ترسانید از تنزیه . به خانه ها رفتند با فرزندان و عیال حکایت کردند . و همه را وصیت کردند که ؛ " خدا را بر عرش دانید ، به صورت خوب ، دو پا فرو آویخته بر کرسی نهاده ، فرشتگان گرداگرد عرش ! که واعظ شهر گفت ، هر که این صورن را نفی کند ، ایمان او نفی است . وای بر مرگِ او ! وای بر گور او ! وای بر عاقبت او ! "

هفته دیگر واعظی سنّی غریب رسید . مُقریان آیت های تنزیه خواندند . قَولُهُ ، لُیسُ کَمثِلِه شَیء ، لَم یَلد و لَم یُولَد ، وَالسُّمواتُ مَطوِیاتُ بِیمیِنِهِ . و آغاز کرد مشبّهان را پوستی کندن که ؛ "هر که تشبیه گوید کافر شود . هر که صورت گوید هرگز از دوزخ نرهد . هر که مکان گوید – وای بر دین او ! وای بر گور او ! "

و آن آیت ها که به تشبیه مانَد همه را تاٌویل کرد . و چندان وعید بگفت و دوزخ بگفت که "هر که صورت گوید ، طاعت او طاعت نیست ، ایمان او ایمان نیست . خدای را محتاج مکان گوید ! وای بر آن که این سخن بشنود ! " . مردم سخت ترسیدند و گریان و ترسان به خانه ها گشتند .

آن یکی به خانه آمد ، افطار نکرد . به کنج خانه ، سر بر زانو نهاد . بر عادت ، طفلان گرد او می گشتند . می راند هر یکی را و بانگ بر می زد . همه ترسان برمادر جمع شدند . عورت ( زن - همسر ) آمد پیش او نشست . گفت : " خواجه خیر است ؟ طعام سرد شد . نمی خوری ؟ کودکان را زدی و راندی . همه گریان اند . "

گفت ، " برخیز از پیشم ، که مرا سخن فراز نمی آید . آتشی در من افتاده است . "

گفت ، " بدان خدای که بدو امید داری ، که در میان نهی که چه حال است ؟ تو مرد صبوری . و تو را واقعه های صعب بسیار پیش آمده ، صبر کردی و سهل گرفتی . و توکل بر خدای کردی . و خدا ان را از تو گذرانید و تو را خوش دل کرد . از بهر شکر آنها را ، این رنج را نیز به خدا حواله کن . و سهل گیر ، تا رحمت فرو آید . "

مرد را رقت آمد و گفت ، " چه کنم ؟ ما را عاجز کردند ، به جان آوردند . آن هفته آن عالِم گفت ، خدای بر عرش دانید . هر که خدای بر عرش نداند کافر است و کافر میرد . این هفته عالِمی دیگر بر تخت رفت که : هر که خدای بر عرش گوید ، یا به خاطر بگذراند به قصد که بر عرش است یا بر آسمان است ، عمل او قبول نیست . ایمان او قبول نیست . منزه است از مکان ؛ اکنون ما کدام گیریم ؟ بر چه زییم ؟ بر چه میریم ؟ عاجز شدیم ! "

زن گفت : " ای مرد هیچ عاجز مشو و سرگردانی میندیش . اگر بر عرش است . اگر بی عرش است ، اگر در جای است و اگر بی جای است ، هر جا که هست عمرش دراز باد ! دولتش پاینده باد ! " تو درویشیِ خویش گیر کن و از درویشیِ خود اندیش . )) ۲

بهاء ولد و تنزیه و تشبیه

بهاء ولد ( پدر مولانا ) در کتاب خود "معارف " در چهرۀ مردی ظاهر می شود که شکاف عمیق میان تنزیه و تشبیه ( فراجهان و درون جهان ) بودن خداوند را از میان بر میدارد ، و به جای آنکه واقعیت فانی و موقت انسان را از طریق زهد و ریاضت به درجه ای متعالی ارتقاء دهد ، عملاً آن را به صورت زندگیِ با خداوند در می آورد . خداوند در هیچ جهتی نیست و در عین حال در همۀ جهات است : او در بالا ، در پایین و نه در بالا و نه در پایین است ؛ بس دور است و بسیار نزدیک ؛ نه دورن عالم است نه بیرون از آن ؛ اینجا و فراسوی اینجاست ؛ نه در اشیاء به سر می برد نه درعدم ، هیچ جا و همه جاست ؛ در یک کلام ؛ خداوند در « بُعدی دیگر » ورای هر بُعدی وجود دارد . خداوند لامکان است و بیرون از حدّ وصف ، ولی با این حال ذاتی دارد پوشیده در تشریف صفاتی که از طریق آنها افعال خود را به منصۀ ظهور در می آورد ، و تا هر جا که آثار این افعال برسد ذات الهیش دامن می گسترد . به رغم تفاوت مطلق بین بُعد آفریدگار و بُعد آفریده های او، خداوند پیوندی سخت نزدیک با عالم دارد . « معیّت » او با هر آنچه هست و با هر آنچه در وجود می آید همراه است ، خواه در سطح عقلانی و روحانی باشد خواه در سطح مادی . معیّت زمان است که با ابدیت گره می خورد ، نفوذ قربِ غیر نفوذ ناپذیر ( یعنی خدا ) در کائنات. خداوند در کل اشیاء جهان هستی ساری و جاری است ، به واسطۀ عمل آفرینش همواره نزد آفریده های خویش حضور دارد ، و از طریق علم ، اراده ، و بصیرت خود با آنها در می آمیزد .عالم از ذرات – یعنی ، اجزاء غائی تمامی اشیاء – ساخته شده است که خداوند لحظه به لحظه آنها را می آفریند . از آنجا که همۀ این ذرات وجود خداوند را حس می کنند ، هر یک از آنها آگاه است که روی ( وجه ) خود به سوی خدا و پشت ظلمانی به دیگر سوی دارد.

تمامی آشیاء تا خرد ترین ذره از ذرات آنها دارای این رابطه ذهنی با خدا هستند ، و قطعاً و با صراحت تمام بر وجود او وقوف دارند ( ممکن است این وقوف به صورت ضمنی و غیر صریح باشد ، پنداری ذره در حالت گیجی یا بی رغبتی به سر می برد ) .

ابن عربی و تشبیه و تنزیه

((بشر در خدا پرستی از تشبیه به سوی تنزیه رفته است . او خدا یا خدایانی را که می پرستیده است اول به صورت موجوداتی که دیده و شناخته بود تصور می کرده است . در مراحل بعدی بود که خدایان متعدد در ذهن و مفکرۀ او جای خود را به خدای یگانه پرداختند و خدای مجسم به خدای نادیدنی که « نه مرکّب بود و جسم و نه مرئی نه محل » تبدیل شد .

اگر به ظاهر برخی از آیات قران کریم و معانی تحت اللفظی واژه های آن قناعت کنیم ، از خدایی سخن می رود که دست و پا دارد و چشم و گوش دارد ، حرف می زند ، نشسته بر تختی با فرشتگان در پیرامون ، که خشم می گیرد و مهر می ورزد . قران خود کلام خداوند است ، و کلام ، یعنی سخن گفتن ، از اوصاف بشر است . این نمونه اوصافی است که در قران کریم برای خداوند ذکر شده و اهل تشبیه برای اثبات صحت عقاید خود به آن ها استناد می کنند . اهل تشبیه نیز بر دو گونه اند : آنها که سفت و سخت اند و چشم و گوش و دست و پای خدا را از همان نوع اندام های آدمی یعنی گوشت و پوست و خون و رگ و استخوان می دانند ، و آن ها که می گویند اندام های خدا نه از نوع ِ اندام های آدمیان است . خدا دست دارد و انگشت دارد اما دستان و انگشتان او از چه قبیل اند ما نمی دانیم . گروه اول که خدا را از جسمی پنداشته اند همانند اجسام دیگر ، مُجَسِّمه یا اهل تجسیم خوانده می شوند . اکثریت مسلمانان از انتساب به اهل تجسیم تبّرا می جویند .

اینان یا قائل به تشبیه نرم ترند و یا اهل تنزیه اند که اصلاً نسبت دادن ِ اوصاف بشری را بر ذات خداوندی جایز نمی دانند و آیه هایی را که در قران کریم دلالت بر چنین اوصافی دارند از قبیل مجاز و کنایه و استعاره به شمار می آروند . مثلاً آن جا که در قران آمده است دست های خدا بسته نیست و گشاده است ، می گویند دستان گشاده کنایه از قدرت ِ مطلقۀ حق است و آنجا که در قران از نشستن خدا بر تخت حکایت می کند ، آن را کنایه از استیلای او برجهان آفرینش می دانند .

در میان فِرَق و مذاهب اسلامی ، معتزله اهل تنزیه اند و شیعیان نیز در این معنی با معتزله همداستان اند و حق را از صفات ممکنات منزه می دانند . اما بسیاری از اشاعره و اصحاب حدیث و سَلَفیان که تجاوز از ظاهر قران را مجاز نمیدانند قائل به مراتبی از تشبیه ( تشبیه نرم ) هستند .

نظریۀ وحدت وجود ابن عربی مستلزم جمع بین تنزیه و تشبیه است . آنگاه که به ذات حق تعالی نظر کنیم او را منزه از هر گونه وصف خواهیم یافت ، چرا که وصف تقیید است و اطلاق ذات هیچ گونه قید و حدی را پذیرا نیست . پس حق به لحاظ ذات منزه و متعالی از همۀ اوصاف است . اما اگر به تجلی حق در صورَ ممکنات نظر کنیم ، او را متصف به صفات ممکنات خواهیم یافت . حق در صورَ ممکنات جلوه گر است و مظاهر او انواع و اقسام بی شمار و اوصاف و کیفیات ِ مختلف دارند و در این معنی است که می توان گفت او مثلاً دست دارد و پا دارد و می بیند و می شنود.

ابن عربی حرف آخر خود را در بارۀ وحدت وجود با استناد به آیۀ ۱۱۵ از سورۀ دوم قران مطرح می کند که به صراحت می گوید : « اَینَما تُوَلّوا فَثَمَّ وَجهُ الله ِ » ( به هر سو روی بگردانید ، روی خدا همان جاست ) . منظور آن است که روی به هر سو کنید با حقیقت حق رو به رو می شوید و چشم ار هر سو بگشایید و بر هرچه نظر افکنید هویت خدا را می بینید .

شیخ می گوید : البته در شریعت ما مقرر است که رو به سوی خانه کعبه کنیم و ما به حکم شرع کار می بندیم ولی در همان حال که رو به سوی کعبه می کنیم ، باید متوجه این معنی باشیم که حق در هیچ خانه و در هیچ جهت محصور و محدود نیست .

ماحصل این کلام آن است که آنها هم که روی به قبلۀ ما نمی آورند و در جهت دیگری می نگرند روی در خدا دارند و خدا را می بینند .

مسلمانی که تنها کعبه را خانۀ خدا می پندارد کافر است نه مسلمان . خدا را در هر جا و در هر سو می شود دید و در هیچ جا و در هیچ سو ، چیزی جز باورهای گوناگون مردم نیست . مردم باورهای خود را می پرستند و همه بر صراط مستقیم اند . )) ۳

پی نوشت و منابع :

۱- اینترنت

۲- من و مولانا ( زندگی شمس تبریزی ) – ویلیام چیتیک – ترجمه شهاب الدین عباسی – انتشارات مروارید – ۱۳۸۸ – چاپ چهارم

۳- فصوص حکم – ابن عربی – برگردان محمد علی موحد ، صمد موحد – نشر کارنامه – چاپ چهارم – ۱۳۸۹ – صفحات ؛ ۲۳۳-۲۳۴ ،۲۳۷ ،۴۷۹ ، ۵۱۵

حجت الله مهریاری