آقاجان، سال های آخرعمرش، اگرچه هر ششدانگ صدای رسایش همچنان قوی و پرقدرت سرجایش بود، اما به خاطر سن بالا و حفظ سلامتش زیاد نمی توانست بخواند. از آنجا که پیشکسوت بود و ریش سفید هیأت، معمولاً دعای آخر مجلس عزاداری امام حسین(ع) را به او می سپردند. عموماً نیز بعد از پسرش می خواند؛ پسری که او نیز شغلش این نبود، عشقش این بود. دبیر بود و تحصیلکرده دانشگاه در رشته الهیات؛ که گاه نیز به یاد دوران کودکی و نوجوانی که می خوانده، میان جمع دوستان و آشنایان می آمد و به عشق اباعبدالله، نغمه خوانی می کرد.

آقاجان که در آخر مجلس عزاداری به عنوان احترام و حسن ختام، شروع به خواندن می کرد، گاهی این شعر را همراه با شور گرفتن جمعیت عزادار می خواند:

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

آبرو می رود ای ابر خطاپوش ببار

که به دیوان عمل این همه راه آمده ایم

آقاجان می گفت که این خانه، خانه امید همه است. همه از هرجایی که در می مانند و جواب نمی گیرند، درب این خانه را می زنند و دقّ الباب می کنند. (بعدها که بزرگ تر شدم، یک بار به آقاجان گفتم که فکر کنم «درب» صحیح نیست و «در» صحیح است. آقاجان لبخندی زد و به شوخی گفت: «معنا را دریاب پسرم؛ عاقلان از پی لغت نروند!» گفتم فرهنگستان گفته؛ گفت: هرکی گفته!)

همیشه می گفت که این عزاداری ها در اصل برای توجه دادن خودماست. توجه به زنده نگه داشتن پیام ماندگارعاشورای حسینی؛ تفکر در اندیشه ها و انگیزه های اصلاحی اباعبدالله؛ تنظیم اخلاق و رفتار و کردار فرد فرد جامعه و حکومت بر مبنای توصیه ها و سفارش های این خانواده که ارزش های اخلاقی و انسانی را فدای هیچ چیزی نمی کردند؛ وگرنه مسلم بن عقیل، سفیر صادق امام در کوفه، همان موقعی که ابن زیاد حاکم ظالم کوفه به عیادت هانی آمد، می توانست بناگاه از پشت پرده بیرون آید و با یک حرکت برق آسا کار آن نانجیب را یکسره کند؛ اما چه شد که این گونه نشد؟ یاد یک سفارش اخلاقی از رسول خدا افتاد که حرمت مهمان را واجب می دانست.

حال، اگر چنین شدیم و چنین نگریستیم، توانسته ایم از این مراسم و مراثی و از این روضه خوانی ها و نغمه پردازی ها بهره ببریم و سعادتمند شویم.

کس در این درگه نیامد تا که گردد ناامید

گر گدا کاهل بود، تقصیر صاحبخانه چیست؟

آقاجان، در آخر نغمه خوانی اش همیشه دعایی آهنگین و موزون می خواند که جمعیت عزادار مجلس نیز با او همراهی می کردند و با صدای بلند «آمین» می گفتند. این دعا به «بارالها» معروف بود. آقاجان، آن را با صدایی خوش و محزون و رسا می خواند و با یک دست بر سینه می زد:

ـ بارالها، به رخ پاک پیمبر، به حق صاحب منبر، به علی ساقی کوثر و به زهرای بتول شافع محشر، به حسین و به حسن آن دو گل باغ پیمبر، که ببخشای گناه همه سینه زن و مستمع و بانی وخدّام و دگرنوحه سرا را....

ـ علمدار.....اباالفضل....سپهدار.....اباالفضل......(این صدای یکی از پیرغلامان هیأت بود که همراهی جمعیت عزادار را به دنبال داشت و خبر از پایان دعای آقاجان می داد.)

یکی دو روز پس از تاسوعا و عاشورای سال ۱۳۸۴هجری شمسی بود که خواهر کوچکم از بیمارستان زادگاهم شتابان به خانه مان آمد و در حالی که اشک در چشم داشت گفت: «آقاجان، الآن از حالت کما خارج شد. چشم گشود و به من نگاه کرد.

گفتم آقاجان، برایتان «بارالها» بخوانم؟.... با اشاره چشم فهماند که بخوان. شروع کردم زیر گوشش به نجواکردن این دعای همیشه اش، که ناگهان دیدم آقاجان، دستش را خیلی آهسته و یواش دارد به سینه اش آشنا می کند.....»

آقاجان از کما خارج شد و رو به بهتر شدن می رفت؛ اما انگار که یک ماه بعد ازآن، بناگاه عزمش برای خوب شدن، سست شد. شاید از خدایش خواسته بود که تا اربعین سید و سالار شهیدان کربلا، مهمان سفره محبت و مهربانی اباعبدالله در آن دنیا شود.

باری؛ آقاجان در آستانه ماه محرم به حالت کما فرو رفت و در پایان ماه صفربه دیدار حق شتافت.

در وصیتنامه اش از فرزندانش خواسته بود که این دو بیت شعر از «ابوسعید ابی الخیر» را برسنگ مزارش بنویسیم؛ که نوشتیم:

عصیان خلایق ار چه صحرا صحراست

در پیش عنایت تو یک برگ گیاست

هرچند گناه ماست کشتی کشتی

غم نیست که لطف دوست دریا دریاست

رضا رفیع