یکی از پیام های اصلی واقعه عاشورا «عدالت» است که متأسفانه در عصر ما فراموش شده و به ابعاد دراماتیک این واقعه بیشتر از پیام عدالت توجه می شود. نخست قرآن بود که مسأله عدالت را آن گونه که در آن زمان فهمیده می شد، برجسته کرد. در دوران پیامبر اکرم و خلفای راشدین عدالت یک مسأله محوری بود، بویژه حضرت علی (ع) موضوع عدالت را بسیار مهم شمرد و عملاً از آن مفهومی ساخت که در تاریخ مبارزات سیاسی شیعه نقشی عمده ایفا کرد.

مسلمانان همواره از عدالت گفته اند و می گویند؛ ما نیز امروز از عدالت سخن می گوییم. این عدالت خواهی گسترده و عمیق که در دو قرن اخیر در جهان پدید آمده، در تاریخ بی سابقه است. از آن هنگام که سرمایه داری نخستین و سپس نازیسم، فاشیسم، استالینیسم و مانند این ها در دنیا رواج پیدا کرد و حکومت های جبار تشکیل شد و جنگ های جهانی به وقوع پیوست تجربه ستم، بخش بزرگی از جهان را فرا گرفت و عدالت خواهی قوت بیشتری پیدا کرد. در عصر حاضر، تفاسیر مختلفی از عدالت وجود دارد. مسلمانان نیز باید تفسیر خود را از عدالت مشخص کنند. در این باب یک پرسش مهم آن است که معنای عدالت در قرآن چیست.

بحث من در حضور شما، از دو بخش تشکیل می شود. اول آن که فیلسوفان درباره عدالت چه گفته اند؟ دوم آن که آیا می توان از قرآن در تعریف عدالت همان انتظاری را داشت که از یک فیلسوف سیاست یا اخلاق یا حقوق می توان داشت؟ به نظر من این پرسش بسیار مهم است و باید درباره اش اندیشید. قرآن از عدالت سخن می گوید و به عدالت دعوت می کند، اما کدام عدالت؟ آیا قرآن در این باب همانند یک متن فلسفی سخن می گوید یا به گونه ای دیگر؟

نخست به توضیح چند نکته درباره اهمیت عدالت می پردازم:

۱) مفهوم عدالت در فلسفه اخلاق و سیاست و حقوق، اساسی ترین و بنیادی ترین مفهوم است. تکلیف بسیاری از بحث های فلسفه اخلاق و فلسفه سیاست روشن نمی شود مگر این که عدالت را معنا کنیم.

۲) ما انسان ها از مفاهیمی استفاده می کنیم که برایمان بسیار ارزشمندند و با زندگی فرهنگی مان کاملاً آغشته شده اند، مثل برابری، اخلاق، قانون، انصاف، آزادی و... . عدالت با این مقولات و مفاهیم، همپایه و همخانه است، یعنی نمی توان برای عدالت تفسیری ارائه کرد که ارتباطی با اخلاق، برابری، قانون، انصاف و آزادی نداشته باشد؛

۳) چون تمام این مفاهیم برای همه انسان ها بسیار مهم است، می توان گفت همواره در تمامی جوامع، افراد در متن برداشتی از عدالت به سر می برند. می توان از هر کسی پرسید که مرادش از عدالت چیست. او در پاسخ ما خواهد گفت عدالت ارزش بزرگی است و توضیحی در این باره خواهد داد و بعد انتقاد خواهد کرد که مثلاً در زندگی اجتماعی اش فلان مصداق عدالت رعایت نشده و مانند این ها. بنابراین گرچه این فیلسوفان هستند که دربارة عدالت نظریه پردازی می کنند، اما به گونه ای دیگر همه مردم برداشت ها و تجربیاتی از عدالت و ستم در زندگی خود دارند؛

۴) عدالت از ارزش هایی است که انسان ها به آن ها عشق می ورزند.

نه تنها در فلسفه، عدالت بحثی بنیادی است، بلکه عدالت از نظر تعلق خاطر انسان ها هم یک مسأله بنیادی به شمار می رود. ممکن است در مورد آزادی یا برابری، کسانی بگویند آزادی چیز خوبی نیست و بشر باید در بند باشد تا تخلف نکند. یا بگویند واقعیت نشان می دهد انسان ها در هیچ زمینه ای نمی توانند برابر باشند و طلب برابری بی معناست. اگر به آن ها توضیح دهید که مثلاً منظور از برابری، برابری در فرصت ها یا امکانات است، به شما خواهند گفت فرصت ها و امکانات که در اختیار ما انسان ها نیست، انسان ها با امکانات و فرصت های متفاوت متولد می شوند و از این دست سخن ها که قصد ورود به آن ها را ندارم. اما اگر دربارة عدالت صحبت کنیم، کسی پیدا نمی شود که رو ترش کند و در لزوم اجرای عدالت اظهار تردید کند و بگوید چرا دربارة عدالت سخن می گویید. عدالت همیشه توجیه مثبتی دارد، چون از نظر تعلقات ما انسان ها، یک فضیلت بنیادی است و همه آن را مدح و ستایش می کنند، چه رسد به آن ها که جان خود را فدای عدالت می کنند؛

۵) تعلیمات ادیان بزرگ همواره با مسأله عدالت آمیخته بوده است. همة ادیان بزرگ جهان موکداً انسان را به عدالت دعوت کرده اند. یهودیت، مسیحیت، اسلام، بودیسم، هندوئیسم، کنفوسیوسیسم و بسیاری از ادیان دیگر با مطالبه عدالت، درآمیخته اند و یکی از مفاهیمی که در این ادیان بسیار برجسته دیده می شود، مفهوم عدالت است.

اما در طول تاریخ بشر به تدریج یک سؤال مهم در قلمرو الهیّات مطرح شد و آن، این بود که وقتی در ادیان خدامحور۱، عملی مصداق عدالت اعلام می شود یا عملی را ظلم می نامند و به نام خدا به آن دعوت یا از آن نهی می کنند، واقع مطلب از چه قرار است؟ آیا خدا عدالت را می خواهد و به آن فرمان می دهد و از ظلم نهی می کند، چون عدالت فی حد نفسه خوب است و خدا به هر آنچه خوب است، فرمان می دهد و ظلم فی حد نفسه بد است و خدا از هر بدی نهی می کند؟ یا این طور نیست، بلکه هر چه خدا به نام عدالت به آن فرمان می دهد، همان عدالت است و همان خوب است و هر چه خدا به عنوان ظلم از آن نهی می کند، همان ظلم است و بد است و قطع نظر از فرمان خدا، عدالت خوب و ظلم بد معنا ندارد. اگر بگوییم عدالت پیش از فرمان خدا خوب است و در این باب داوری کنیم، معنایش این است که ما می دانیم عدالت چیست که می گوییم خوب است. کسی تا غذایی را نخورد، نمی تواند بگوید خوشمزه است.

وقتی غذایی را از دور می بینیم ولی هنوز نچشیده ایم، نمی توانیم بگوییم آن غذا خوشمزه است یا بدمزه. اگر انسان با عقل خود بگوید عدالت خوب است و ظلم بد است، باید معنا و فهمی از عدالت و ظلم داشته باشد. نقطه مقابل این نظر، آن است که ما انسان ها پیش از فرمان خدا نمی فهمیم واقعاً عدالت و ظلم چیستند. این سؤال هم در غرب مطرح شد و هم در شرق، هم در یهودیت، هم در مسیحیت و هم در اسلام. ۶. هر کجا درباره عدالت بحث می شود، باید دید این بحث در کدام قلمرو جای دارد. گاهی عدالت در باب اخلاق مطرح می شود که در این صورت منظور از آن رفتار یا فعل عادلانه است. این معنای عدالت مربوط به فلسفه اخلاق است. گاهی عدالت در باب سیاست مطرح می شود که در این صورت، منظور توزیع عادلانه قدرت و اختیارات اقتصادی و اجتماعی و مانند این ها در میان افراد جامعه است. آن جا دیگر کفایت نمی کند که یک حاکم بگوید کارهای فردی من عادلانه است.

آن جا می پرسند سازماندهی آن نظامی که شخصی در آن حکومت می کند، عادلانه است یا نه؟ عدالت به معنای دیگری هم در باب حقوق افراد مطرح می شود و آن به این معناست که قضاوت و داوری در محاکم باید عادلانه انجام شود و این معنا به قانون و اجرای آن ارتباط دارد؛ ۷. حکومتی پیدا نمی شود که بگوید من نمی خواهم عدالت را اجرا کنم، حتی حکومت های فاشیستی، نازیست ها و کمونیست ها؛ البته کمونیست ها خیلی هم در این مورد ادعا داشتند و می گفتند فقط ما در راه عدالت گام می زنیم. تمام حکومت ها در طول تاریخ، چه در گذشته و چه در حال تأکید دارند که عدالت را اجرا می کنند و مهم ترین وظیفه خودشان را اجرای عدالت و تحقق بخشیدن به عدالت اعلام می نمایند. هیچ حکومتی نمی گوید من خلاف عدالت عمل می کنم. مفهوم عدالت در باب سیاست با مسألة امنیت، آزادی، برابری و رفاه مردم در ارتباط است. وقتی حکومت می گوید من بر اساس عدالت حکومت می کنم، سؤال هایی مطرح می شود که به تأمین آزادی، برابری، امنیت، رفاه شهروندان و... مربوط است. همه حکومت ها می گویند ما امنیت و برابری و رفاه و آزادی تأمین می کنیم، چون همه این ها به گونه ای با مسألة عدالت مرتبط هستند.

پس از ذکر نکات فوق، حال سؤال این است که عدالت یعنی چه؟ الف) هر قدر ابهام در مفاهیم زیاد باشد، امکان مغالطه در آن ها بیشتر می شود. مفاهیم و مقولاتی از قبیل عدالت، آزادی و برابری بسیار مبهم هستند. فیلسوفان تعاریف گوناگونی از عدالت داده اند. افلاطون، ارسطو، فلاسفه رواقی و در قرون جدید هم هابز، فایده گرایان، کانت، مارکس، رالز، موزیک و دیگران تعاریفی از عدالت ارائه داده اند که نظرافکندن به آن نظرات، مجال دیگری می خواهد. اما می توان تعریف های این فیلسوفان را با دو مشخصه و ویژگی، در دو دسته اصلی تقسیم بندی کرد. عده ای از فیلسوفان معتقدند عدالت طبیعتی دارد و ما باید آن طبیعت را کشف کنیم. عدالت قطع نظر از توافق ها و قراردادهای ما درباره این که چه چیز را عادلانه بدانیم و چه چیز را ظالمانه، دارای حقیقت و طبیعتی است که باید آن را شناخت. مثلاً اگر سؤال شود «انسان چیست؟» از این سؤال چنین فهمیده می شود که انسان حقیقت و ماهیتی دارد، در واقع با این سؤال در پی آنیم که آن حقیقت و ماهیت را کشف کنیم. در پاسخ مثلاً گفته می شود انسان، حیوان ناطق است، جانداری است که فکر می کند و سخن می گوید، جاندار سخنگو. (فراموش نکنیم که اگزیستانسیالیست ها می گویند انسان ماهیت ندارد، وجودش بر ماهیتش مقدم است. در وضعیت های گوناگون قرار می گیرد و در این وضعیت های گوناگون باید تصمیم بگیرد که می خواهد چه و چگونه باشد. همیشه بر سر دو راهی قرار دارد و باید برای رها شدن از اضطراب دوراهی ها تصمیم بگیرد و یک انتخاب آزاد داشته باشد. انسان یعنی اراده آزادی که دائماً باید تصمیم گیری کند).

در باب عدالت هم عده ای گفته اند باید تعریفی برای ماهیت و طبیعت عدالت ارائه دهیم. در همین زمینه حقوقی پیدا شد به نام حقوق طبیعی. گفته شد تعریف طبیعت عدالت را باید از ساختمان عالم و انسان گرفت، بعضی هم گفتند باید آن را از ساختار اجتماع کسب کرد. اما عده ای دیگر از فیلسوفان، سخن دیگری می گویند؛ آنان از طبیعت گرایان می پرسند مثلاًَ این که شما می گویید طبیعت عدالت این است که حق طبیعی هر ذی حقی را به او بدهند، چه کسی تعیین می کند حق هر ذی حقی چیست و اصولاً حق هر صاحب حق به معنای حق طبیعی، یعنی چه؟ اگر بگویید حق را قانون مشخص می کند، سؤال می شود که قانون چگونه باید باشد تا حق صاحب حق مراعات شود و عدالت محقق گردد و اگر چگونه باشد، ظالمانه می شود؟ این گروه می گویند چون عدالت طبیعی معنای روشنی ندارد، ما سخن دیگری می گوییم: معنای عدالت همان است که انسان ها در زندگی اجتماعی و سیاسی شان بر سر آن تقریباً و به اجمال توافق می کنند. عدالت از تقابل منافع متقابل انسا ن ها با یکدیگر و توافقی که بر سر آن به وجود می آید، معنا پیدا می کند. منافع متقابل انسان ها هم از نیازهای آنان نشأت می گیرد. در همه شئون و مناسبات اجتماعی، اعم از سیاست و غیر سیاست، عدالت این گونه شکل می گیرد و معنا می یابد. در عصری که ما امروزه در آن زندگی می کنیم، به نظر می رسد مقبول ترین نظریه، نظریه دیگری باشد.

این نظریه می گوید عدالت نه آن است و نه این. عدالت نه هویت و طبیعتی دارد که باید کشف شود و نه توافق های ناشی از فشار نیازها و تمایلات و منافع است. عدالت در هویت خودش یک «امر اخلاقی است»، امر اخلاقی ای که انسان ها خودشان آن را تعریف می کنند، اما نه بر مبنای مقتضای نیازها و تمایلاتشان، بلکه بر اساس درک و شعورشان از اخلاق در زندگی اجتماعی و با گفت وگوی آزاد. در این جا مناسب می بینم توضیح این نظریه را از یکی از صاحب نظران علوم سیاسی، دکتر حسین بشیریه نقل کنم، بدون آن که خود بر آن چیزی بیفزایم. او می نویسد: «به نظر می رسد عدالت اساساً مسأله ای اخلاقی است، عدالت مانند دیگر نهادهای اجتماعی، نهادی است که باید وزن شود، عدالت باید ویژگی نهادهای اجتماعی نیز باشد. وقتی نهادهای اجتماعی، امکانات و توانمندی های خود را برحسب قواعد عادلانه توزیع می کنند، عدالت برقرار می شود.

بنابراین عدالت، صفت نهادهای اجتماعی است. مثلاً وقتی از عدالت سیاسی بحث می کنیم، منظور آن است که نهادهای سیاسی امکانات مربوط به منصب ها را برحسب قواعد عادلانه توزیع کنند. استبداد هم وضعی طبیعی است که با محدودسازی قدرت سیاسی از آن فراتر می رویم. ایراد کلی نظریات قدیمی و طبیعی عدالت این است که همگی فضیلت تک گفتاری دارند. یعنی یک فیلسوف پیدا می شود و می گوید به نظر من معنای عدالت این است، یک عده هم قبول می کنند. حال آن که عدالت به عنوان نهاد اخلاقی و اجتماعی باید نهادی مقبول، یعنی اندیشیده شده باشد، ولی خود موکول به این است که ماهیت عمل عادلانه در توافق عمومی در هر عصر به دست آید. توافق عمومی را مردم و متفکران یک جامعه به دست می آورند. نه نظرات تک گفتاری فلسفی و طبیعی و نه حتی توافق همگان در گذشته درباره ماهیت عمل عادلانه، نمی تواند برای حال الزام آور باشد.

حالا عده ای در گذشته توافق کرده بودند و گفته بودند این عدالت است، این توافق در حال الزام آور نمی شود. اگر نهاد اجتماعی، عقلی و معقول است، پس باید این ویژگی یعنی دانسته شدگی و توافق، در هر عصری تجدید شود. از این رو سنت نمی تواند تکلیف عدالت را روشن کند. اصلاً بحث اصلی دربارة ماهیت و محتوای عدالت نیست و حتی نمی تواند باشد. این محتوا از عصری به عصر دیگر تحول می یابد. عدالت سیاسی در عصر دموکراسی، با عدالت سیاسی در عصر بردگی تفاوت دارد. ادیان نیز به شیوه ای تک گفتاری، نظریه ای برای محتوای عدالت داشته اند. یعنی یک متولی گفته که معنای عدالت این است و عده ای هم قبول کرده اند، اما مسأله عمده به هر حال در شکل رسیدن به قواعد عادلانه است، زیرا ذهن تک گفتار، خواه فلسفی، خواه طبیعی و خواه دینی، الگویی پیشینی برای عدالت وضع می کند که به بنیاد عدالت صدمه می زند. وقتی فیلسوفی این طور حرف می زند، یا متولی ای می گوید من عدالت را تعریف می کنم و ما از آن تبعیت می کنیم، به این معناست که برای عدالت معنایی از قبل معین کرده و می گوید شما خواسته یا ناخواسته باید بپذیرید. شرط اقل و اول عدالت این است که همگان در رسیدن به تعریف و معنای مشترکی از عدالت و قواعد عادلانه سهم داشته باشند. شرکت همگان در برداشت مشترکی از عدالت، شرط اولیه عدالت است.»۲

ب) معنای عدالت در قرآن چیست؟ آیا قرآن هم مثل ارسطو، افلاطون، کانت، هابز و... یک نظریة فلسفی در این باب ارائه کرده است؟ در قرآن مجید آیات متعددی وجود دارد که مخاطبان را به مراعات عدالت دعوت می کند. آیاتی از این قبیل: «در میان خودتان به عدالت رفتار کنید که به تقوی نزدیک تر است»؛۳ «اگر در میان مردم به قضاوت و داوری پرداختید، بر اساس عدل قضاوت و داوری کنید»؛۴ «مبادا تعصب شما در برابر جمعیتی موجب شود که در حق آن جمعیت با عدالت رفتار نکنید»؛۵ «ای آنان که ایمان آورده اید، همیشه به پا خواسته باشید برای تأمین عدالت و قسط»؛۶ «خدا پیامبران را فرستاد و با آن ها کتاب و میزان فرستاد تا مردم با عدالت زندگی کنند»۷ و نظایر این آیات. حال منظور از این عدالت چیست؟ من این نکته را سال ها قبل در کتاب نقدی بر قرائت رسمی از دین تحت عنوان گفتمان پیامبران، گفته ام که پیامبران انسان ها را به «عدالت زمانه» دعوت کرده اند و نه چیزی بیش از آن. آن مطلب را در این جا توضیح می دهم. قرآن کتابی فلسفی نیست و نمی توان پرسید معنای فلسفی عدالت در این کتاب چیست. زبان قرآن در این قبیل موضوعات، زبان توصیه های اخلاقی است، چنان توصیه ای که خود، بر منطق روایتی و حکایتی این متن استوار شده است.

خطاب این کتاب به فلاسفه و علما نیست، بلکه با عموم مردم سخن می گوید. وقتی این کتاب می گوید خدا به عدالت دعوت می کند، منظور آن معنی ای از عدالت است که به هر دلیل یا به هر علت، در طول روند اجتماعی و سیاسی مردم، مفهومی اخلاقی از آن شکل گرفته و با زندگی ایشان درآمیخته، مردم آن را دوست می دارند و آنچه را با این درک از عدالت همخوانی ندارد، ظلم می نامند و آن را طرد می کنند. مردم در زندگی روزانه خود بر اثر علل و عوامل مختلف، تحولات اجتماعی و سیاسی و تجربه های گوناگون زندگی، درکی اخلاقی از عدالت پیدا می کنند و خواهان تحقق آن می شوند. آنان در حالی که نمی توانند دقیقاً تعریفی برای عدالت بیان کنند، می توانند کارهای معینی را عادلانه یا ظالمانه بنامند. وقتی قرآن می گوید عدالت را مراعات کنید، خطاب او به وجدان و احساس و تجربه عموم مردم است؛ قرآن می گوید آنچه را عدالت محسوب می کنید، همان را جدی بگیرید. چنین نیست که این کتاب نظریه ای فلسفی درباره عدالت داده باشد.

آنچه پیامبران از عموم مردم که مخاطب آن ها هستند، می خواهند، عمل به یک نظریه فلسفی نیست. مردم زمان پیامبر اکرم (ص) هم مثل مردم امروز بودند. مگر امروزه عموم مردم صریح قضاوت نمی کنند که چه کاری ظالمانه است و عادلانه نیست. مردم با گوشت و پوست خود می فهمند که چه کاری عادلانه است و چه کاری ظالمانه. در عصر رسول خدا، مردم همین امور را می فهمیدند، منتهی متناسب با عصر خود، به اصطلاح «عدل زمانه» و «ظلم زمانه» را می فهمیدند. البته در این جا یک پرسش مهم وجود دارد و آن، این است که چه عواملی دست به دست هم می دهند تا درک و احساس خاصی از عدالت و مصادیق آن در وجدان و آگاهی اخلاقی مردم وارد شود؟ شکی نیست که فرهنگ سازان، فیلسوفان و عالمان سیاست نقش مهمی در این باره دارند. آنان هستند که آگاهی مردم را بالا می برند تا کلاه سرشان نرود.

با این حال اگرچه فرهنگ سازان عدالت، کسان دیگری هستند، اما احساس کنندگان و تجربه کنندگان عدالت، عموم مردم هستند. پاسداران عدالت، عموم مردم اند. قرآن عدالت را تعریف نکرده، بلکه پیگیری همان عدالتی را توصیه کرده که مردم آن را عدالت می دانند. البته قرآن در پاره ای موارد در فرهنگ سازی عدالت شرکت کرده و مصادیق ویژه ای برای عدالت نشان داده، اما معنای این کار تأسیس معنای عام و جامعی برای عدالت نیست. این کارها تصحیحاتی است در همان معنایی از عدالت که عامه مردم آن را وجدان و احساس می کنند. اگر چنین باشد که من می فهمم، می توانم بگویم عدالت مورد نظر قرآن دارای هویتی اخلاقی است. توضیح و تبیین عدالت و سازمان های اجتماعی و سیاسی عادلانه و قضاوت و داوری عادلانه در هر عصر باید معطوف به داوری های اخلاقی عمومی باشد.

پس می توانم بگویم در قرآن اولاً عدالت یک امر اخلاقی به شمار آمده و نه یک امر فلسفی؛ ثانیاً در این توصیه ها عمل به همان اموری طلب شده که در وجدان و احساس عموم مردم عادلانه به نظر می رسند؛ ثالثاً این وجدان و احساس در هر عصر با تأثیر عوامل بسیار متعدد و به طور کلی تحت تأثیر تحولات فرهنگی و تاریخی و اجتماعی شکل می گیرد و محتوای ثابت و ابدی ندارد. قرآن مخاطبان خود را در تعیین مصداق های عدالت در هر عصر آزاد گذاشته است. اگر غیر از این بود، قرآن کریم باید تعریفی مشخص از عدالت ارائه می داد.

نویسنده‌: استاد محمد مجتهدشبستری

پانوشت‌ها

۱. منظور از ادیان خدامحور، ادیان توحیدی است که با محوریت خدا شکل گرفته‌اند، چون ادیانی هم وجود دارند که با محوریت خدا شکل نگرفته‌اند.

۲. بشیریه، حسین: فلسفه عدالت، مروری بر نظریه‌های عدالت از عهد باستان تا به امروز، طرح تحقیقاتی دانشگاه تهران، بهمن ۱۳۷۹.

۳. مائده، آیه ۸.

۴. نساء، آیه ۵۸.

۵. مائده، آیه ۸.

۶. همان.

۷. بقره، آیه ۲۱۳