پیچیدگی دستگاه فلسفی افلاطون:

در این مقاله تلاش به بررسی عناصر شاکله دستگاه فلسفی افلاطون حول سه مقوله اساسی عشق،دانائی و سیاست است. مفاهیمی که به نوعی زیر بار انبوهی از حکم بندی های فلسفی نسبت به افلاطون مدفون شده و به پدیده ای دامن زده که از آن به چند پهلوئی آرای افلاطون یاد می شود.اما پر بیراه نیست که در آغاز به گوشه ای از عواملی که این چندپهلوئی در نگاه مخاطب را منجر گردیده اشاره کرد:

۱) در رساله های افلاطون پی گیری گزاره ها در قالب گفتگو مطرح می شود نه در درس های فلسفی یا قالب ریزی منطقی و چارچوب بندی هندسی

۲) در ابتدای عموم مباحث در رساله های افلاطون طرح حقیقت نمی شود تا در طول بحث شواهد اثبات کننده ای را در پی داشته باشد،وی همواره به کمک دیگری سعی در پیش رفتن در راه حقیقت می کند (دیالکتیک)، گاهی در راهی که با دیالوگ پیش رفته دوباره به عقب باز می گردد زیرا گمان می کند به بن بست رسیده و مجدد با طرف مباحثه فانوس منطق در دست به دنبال حقیقت می گردد، در واقع آنچه به نظر مخاطب می رسد اینست که از آغاز دیالوگ ها مقصدی معین را نمی جویند

۳) لازم به ذکر است که فضای بسته اعتقادی آتن مجال هرگونه حرکتی را خلاف اصول خدایان و جامعه نمی دهد،گویا افلاطون میل ندارد چونان سقراط سر فدای آرمان خود کند و این یکی از دلایلی است که او همواره عقایدخودرادر لفافه دیالوگ بیان می کند. در ظاهر امر چونان به نظر می آید که او برای وصول به نیت خاصی به آب و آتش نمی زند،در واقع آنچه او ارج می نهد تنها اصول منطق است که از آن با تعبیر فانوس عقل یاد می کند، به همین علت است که در مباحثش با سوفسطائیان بارها حقیقتی بزرگ را با جزئیات کوچک اثبات می کند و طرف بحث را در مقابل حقیقتی کاملا برخلاف اعتقادش روبرو می کند، حقیقتی که تمام اصول و مبانی و مقدماتش را پذیرفته و ناچارا نتایجش را نیز سر می سپارد.

۴)در آخر مطلع لازم به ذکر است که اندیشه افلاطون دوره های مختلفی را سیر کرده،از آرمانگرائی جمهور تا رئالیسم قوانین و مرد سیاسی. اگرچه تاریخچه ای متقن برای سیر نوشتاری آثار افلاطون وجود ندارد،البته عده ای که معتقدند افلاطون طرح ۵۰ ساله رسالت خویش را نقش زده (همچون شلایرماخر) گروهی نیز چنانکه گفتیم معتقدند آثار افلاطون حاصل تحولات روحی مختلف و زندگی پر فراز و نشیب اوست ( مثل هرمان در کتاب تاریخ و دستگاه فلسفی افلاطون).

اما نگاه و دریافت افلاطون از واژه دانائی چیست؟ آیا صرفا عینی است یا اینکه مفهوم سوبژکتیو دارد؟ برای افلاطون کاربرد دانائی و شخص داناکجاست؟ جهت فتح باب در پاسخ باید صریحا گفت از منظر افلاطون نسبت دانائی به عقل مثل نور است به چشم . دانائی مطلق و حقیقی از جنس دانائی های مادی نیست. دانائی فیلسوف مثل دانائی پزشک به علم پزشکی یا نقاش به رنگها نیست،اصولا این دانائی به هیچ روی ماهیت ابزارمندی ندارد و دانای افلاطونی ابزار مادی به دست نمی گیرد و چه بسا با شاخه های علوم بیگانه باشد اما دانائی حقیقی چه مطلوبیتی دارد و در واقع خاصیتش چیست؟ این مطلبی است که طی بحث به آن خواهیم رسید.

تفاوت دانائی حقیقی با انواع دیگر دانش های جزئی:

اما تفاوت های دانائی اصلی با دانش های مادی چیست؟

۱) نگاه بشر به دانش نگاهی ابزاری است هر دانشی را برای چیزی می خواهد الا خود دانش، مثلا نجاری را برای رفاه و راحتی و... همواره وجود هدف دیگر وجود علم خاصی را شکل می دهد، مثلا هدف پزشکی تندرستی است و بیماری است که پزشکی را خلق می کند اما دانائی حقیقی اگر چه میدان عمل دارد اما به هیچ هدفی فراتر از خود وابسته نیست،فلسفه وجودیش قائم بالذات است و خود علت وجودی خویش است.

۲) هر دانشی به ادوات و ابزار و مواد اولیه ای نیاز دارد،مثلا پزشکی به کاردو... نجاری به اره و چوب و... اما دانائی حقیقی نیازمند ابزار مادی نیست و مواد اولیه آن چنانچه خواهید دید چیزی جز دانائی های جزئی تر نیست.

۳) در قول افلاطون همه دانائی ها جزئی هستند و گذرا و بی ثبات و اگر ثباتی بجویند زیر سایه دانائی حقیقی کلی است و میدان و عرصه آن جهان است و عرصه عملش اجتماع،این عقل است که این تکثر را نام گذاری و مقوله بندی می کند و به اسارت ثبات در می آورد.

انواع دانش بنا به مرتبه:

اصولا افلاطون به چهار نوع دانش ذیل دانائی حقیقی معتقد است که به هم وابسته وهمواره در تعامل هستند.

۱) حدس و گمان (شناسائی موجودات مادی، مبنای این علم حواس بشری است که راجع به آن بحث خواهیم کرد)

۲) عقیده و فرض (که مبنائی قراردادی است که از روی تکرار به حدس و گمان می دهیم، مفاهیم ریاضی و تجربی و... که هم از جهل ناشی می شود هم از علم حقیقی، مثلا فعالیت سوفسطائیان معتقد کردن عوام بود بدون اینکه آنهارا علمی حقیقی ببخشایند.)

۳) استدلال: بر اساس بدیهیات عقلی است و عقیده هائی که برای بشر مسلم فرض می شود،مثلا هر کلی از جز» خود بزرگتر است.

۴) علم حقیقی: که حرکتی است از اشیا» متکثر به سمت وحدت اشیا» دانش به خیر و بد است،در واقع به نظر می رسد که از منظر افلاطون این علم در سایه نامگذاریها حاصل می گردد.

دو جهان مفروضه از منظر افلاطون:

۱) جهان مادی و فناپذیر

۲) جهان عقلانیت و یا جهان ثبات و دوام و نامها.

یا به عبارت بهتر دو جهان شدن و بیقراری و جهان بودن و ثبات.

در جهان فانی همه چیز متغیر است و هیچ چیز ماهیتی درونی ندارد. چونان برگی سبز که درگذار پائیز زرد است هویت همه اعضای این جهان اعتباری است ،او نیز معتقد بود که به حواس بشری نمی توان اعتماد کرد در واقع نباید اعتماد کرد. زیرا حواس ما درکی شخصی ویا قراردادی و کد گذاری از اشیا» و جوهر آنهاست،فی الواقع بشر خصوصیات اشیا» را از روی کدهائی تشخیص می دهد که ذهن برای شناختن اشیا» وضع کرده، کدهای قراردادی را ما اینگونه درک می کنیم، خود حقیقت را به هیچ روی نمی توان درک کرد اما مجبوریم به درستی مبنای همه علوم را بر حواس و درک حواسی بنا می نهیم. از قول افلاطون: شاید تخته ای که ما آن را سفید می بینیم جوهرا سفید نیست و تنها ما آن را سفید می بینیم و من اگر بگویم که آن را قهوه ای می بینم شما نمی توانید به من ثابت کنید شاید شما اشتباه می کنید...، یا بر فرض اگر همه نوزادها با عینک قهوه ای به دنیا بیایند آیا باز همچون ما جهان را درک می کنند؟ خیر.

عقل هم بر حواس مبتنی است:

درک ما از ماده کاملا قراردادی است و گزاره های عقل هم مبتنی بر حواس است پس عقل هم محل اعتماد نیست. (عقل به کمک حواس است که معانی قراردادی چون;زمان، مکان،بعد و...)به تنها چیزی که می توانیم اعتماد کنیم آن است که اینها وجود دارند اما نمی توانیم یقینا بگوئیم چگونه ماهیتی دارند، فقط وجود دارند اما نه وجودی حقیقی بلکه باز هم اعتباری و تنها اشاره ای هستند به وجود حقیقی که ثابت و فنا پذیر است و غیر عدمی(در مرتبه ای هستند بین وجود و عدم)عنصر جهل نیز مربوط به عدم است و خود معدوم، وجود حقیقی قائم به ذات ندارد و محصول نبود دانائی است، چونان تاریکی که محصول عدم حضور نور است و وجودی وابسته دارد.

ایده های ثابت(وحدت تکثرات)والگوی ساخت پدیده ها:

اینها همان ایده ها هستند که افلاطون از آنها به عنوان موجود، وحدت، خود... و غیره نام می برد. Ibea وحدت موجودات متکثر هستند. مثلا عدل در جهان یکی است اما عادل ها بیشمارند. جهان ایده ها جهان بودن است،جهان نام هاست. ایده ها الگوهائی هستند که اشیا» مادی از روی آنها خلق شده اند و مقیاس انحراف و بدی مفاهیم آنها (مثلا تعریف و یا مصداق عدالت که در قیاس با الگوی ثابت خویش معنا می یابد). و دانائی افلاطونی شناختن ایده هاست،پی بردن به مبادی،استعلا از ماده و فهم حقیقت و الگوها که تحت تاثیر استعدادی فطری و آموزش افلاطونی شهود می یابد.

انسان های نادان که گمان دانائی به خود بسته اند چونان غارنشینان تنها اسیر محسوساتند:

انسان های نادان که اسیر محسوساتند مانند انسان هایی اند که در غار افلاطون نشسته اند و جز سایه های اشیا» و انسان های واقعی چیزی ندیده اند و هیچ تصوری از حقیقت ندارند،برای کسانی چون اینان چگونه می توان صحبت از خورشید و دشت های سرسبز و انسان های حقیقی زد؟چگونه ثابت کرد به کسی چیزی را که اصلا ندیده و نشنیده و نمی تواند درک و لمس کنند.به نقل از خود او: اگر کسی ادعای جعلی بودن سایه های روی دیوار را نماید و از حقیقت انسانهای بیرونی سخن به زبان بیاورد تهمت دیوانگی می زنند و تمسخر می کنند و اگر پافشاری نماید شاید قصد جانش را هم بنمایند. ماهیت حقیقی انسان در جهان ثابت است ابدی وچیزی که ملاک راستی یا انحراف فرهنگهای بشری و اصولا ذات بشر است.

روش آموزش افلا طون:

راه نیل به دانائی سره:

اما چگونه می توان انسان هائی را که این گونه اسیرند به دانائی رساند؟ اینجاست که افلاطون به استعداد ذاتی افراد برای رسیدن به دانائی اشاره می کند و دانائی را در اصل نوعی یادآوری می داند البته در کنار تربیت سازمان یافته و هدفمند به گفته افلا طون، آنان که سرشتی از زر دارند و ذهنی حقیقت جو به صدای دعوت ما گوش خواهند داد و حاضر به دیدن حقیقتی که ما از آن دم می زنیم خواهند شد، به هیچ عقیده ای از پیش نقد نمی دهند و به دنبال حقیقتند و تنها به یک چیز ایمان دارند و آن حقیقت است...

دانائی افلاطونی شناختن است نه شناساندن وتنها تلنگری برای به راه حقیقت افتادن کافی است.

دانا (دوستدار دانائی) با شناختی نسبتا که از حقیقت دائم دارد نیک و بد را می شناسد (دانا به دانائی عادت کرده) مثال کسی است که چون میز را دیده در مقابل کسانی که ندیده اند هر جا غیر میزرا ببیند تشخیص می دهد. هدف هرعلمی خارج از چارچوب خودعلم است، افلاطون نیز تصریح می کند که در واقع هدف مشترک همه علوم مفهومی خارج از چارچوب آن به نام "نیک بختی" است و هیچ علمی نمی تواند مسیرش را طوری انتخاب کند که حداقل در ظاهر سعادت را نصب العین خویش قرار نداده باشد،افلاطون تلاش دارداز این مقدمه نتیجه بگیرد که لاجرم تعیین مسیر کلی علوم به عهده کسی است که تصوری از صورت حقیقی و نیکی داشته باشد تا بتواند بدی را تشخیص دهد و این تشخیص از عهده کسی بر می آید که در راه رسیدن به دانائی مطلق قدم بر می دارد. علم و دانائی افلاطون درون مقصدی است و مصداق نیک بختی و این نیکی عین فضیلت است، از این رو دانائی به نیکی و سعادت حقیقی جوهر همه دانشهاست وقطب نمای همه علوم، زیرا هیچ علمی نیست مگر در سایه رسیدن به هدف نیک بختی پدید آمده باشد و به این علت که هیچ کدام از دانائی های ظاهری و ابزارمند تصوری از نیکی حقیقی ندارند و ممکن است بر اثر تصورات غلط به گمراهی و سیاه بختی بروند از این رو جز در سایه حرکت به سمت نیک بختی حقیقی وجز تحت نظارت دانای کل ماهیتی خیر ندارند.

فضیلت چیزی نیست جز خیر عموم،خیری که شاخه های جزئی علوم به دلیل جزئی نگری توانائی درک آنرا ندارند،عمل شخص که معیار نیک را می داند عین عدالت است و تمام فضایل اخلاقی در پناه عدالت معنا و کارکرد می یابند. افلا طون می گوید: شخص دانا چون عقلش برترین نیروی وجودی اوست (هیچگاه اسیر ترس و شهوت و غضب نمی شود هیچ نیرویی در مقابل تصمیم او (عقل) قدرت نفوذ ندارد عقل او مسلوب انفعالات درونی نیست وبهترین معیار عدالت و خیر است... اگرچه افلاطون فضیلت را هم انتسابی می داند هم اکتسابی اما هیچگاه شخص شجاع بر شخص عادل مستولی نخواهد شد زیرا شجاعت بسان اجزائی از عدالت و دانائی است.اما دانائی فیلسوف از عمل و کارکرد جدا نیست، افلاطون معتقد است که اراده اختیاری صرف تنها از روی دانائی صورت می گیرد، منظور وی این بوده که هر حرکتی و تصمیمی بر مبنای اطلاعاتی صورت می گیرد که ما از رسیدن به منفعت کسب کردیم و یا هدف هر حرکت اختیاری رسیدن به منفعت و خیر است ،هیچ عمل ما جدا از نفع و ضرر معنا ندارد و منشا» هر کاری کسب خیر است وخیرغائی افلاطون معتقد است که هیچ انسانی خواسته و دانسته ظلم نمی کند و در حالت عموم هیچ جنایتکاری جنایتش را جز در سایه تصوری غلط و علمی اشتباه از خیر و سودانجام نمی دهد و آن را جنایت نمی داند (عموما).

همانطور که ملاحظه نمودید منبع اصلی عمل ارادی دانائی و منبع دانائی خیر و نفع است و اگر کسی عملی را که درست می پنداشته و صورت داده و نتیجه اشتباه گرفته از روی تصوری اشتباه از دانائی و نفع غائی بود.

دانائی یک حرکت دائمی است ،حرکتی از صورت های مختلف دانائی به سوی دانائی حقیقی، حرکت از کثرت اشیا»به وحدت عقلانی و نامهای حقیقی.

جوهر و انرژی حرکت فیلسوف چیست؟ اروس (عشق)

افلاطون در رساله های مختلفی مثل (مهمانی عاشقان فایدروس لوسین دفتر پنجم جمهوری و بخش هائی از قوانین) اشاراتی به ماهیت عشق می کند و سعی در توضیح ماهیت عشق دارد. مثلا رساله فایدروس از درشکه حرکت دهنده عقل نام می برد که به دو اسب متصل است: اسبی لجوج و گستاخ که به سمت پائین می کشاند و به ابتذال می برد و دیگری نیروی به بالا بردن دارد و به اوج می برد (عشق) اما خداوند مقصد را طوری ساخته که عقل باید با استفاده کردن از دو اسب به مقصد برسد و هر دو را در یک مسیر قرار دهد. در این رساله از عشق به عنوان نیرو وجود هر فلسفه و بردن فیلسوف به سمت دانائی نام برده، عشق انرژی است و دانائی نور است پس ما نباید توقع داشته باشیم به مدد عقل مطلق شناختی جامع و عینی از پدیده ها به دست بیاوریم.

این نیرو یا همان عشق را نمی توان شناخت مگر باکمک تمثیل هائی که افلاطون در رساله درخشان مهمانی از آنها استفاده می کند.

توصیف مجلس مهمانی

در این شب زنده داری افلاطون، عاشقان و معشوقان دور هم نشسته اند، هر عاشقی به نوبت شروع به توصیف عشق و معشوق خویش و وصف پایداری عشق خود به او فی الجمله سر عاشق شدنش را می گوید (که به تفصیل در رساله ضیافت آمده)در این مورد بنای نظر افلاطون را باید از مناظره اش با فایدروس و اریستوفانس بیرون کشید.

فایدروس معتقد بود که دولت و سپاهیان باید از عاشقان و معشوقان بوجود بیاید، زیرا عاشق در مقابل معشوق (هر دو در مقابل هم) نیرویی شگفت انگیز می یابد. هیچگاه نمی گریزد، بر ترس غلبه می کند و شجاعتش افزوده می شود، عشق نیرویی شگرف دارد که بر همه احساسات پیروز است.

هنگامی که نوبت سخن به ارستیوفانس می رسد همانطور که از او انتظار می رفت (زیرا شاعری هجویه سرا و درام نویسی بسیار چیره دست بود) مفهوم عشق را در غالب تمثیلی شگرف بیان می کند. ارسیتوفانس بیان می کند که در گذشته نوعی از بشروجودداشت مرکب از زن و مرد موجودی چهارپا و چهار دست و دارای همه اعضای وجودی زنانه و مردانه،این انسانها به مناسبت پیوندی که با هم داشتند بسیار نیرومندبودند،توان و سرعت زیادی داشتند (این همان نیروئی است که در ادبیات بارها به آن اشاره شده: توان خستگی ناپذیری که عاشق از معشوق و عشق می گیرد)

زئوس که از قدرت و گستاخی این انسانها و قدرت بسیار آنها که بشر را مقابل مظاهر طبیعت و حتی خدایان توان مند و گستاخ بی نیاز کرده بود هراسناک شد هر انسان رابا اره به دو نیم کرد و در زمین پراکنده ساخت،اریستوفانس اشاره می کند که از آن پس هر انسانی دیوانه وار به دنبال جفت گمشده اش می گردد چنانکه ارستیوفانس تعریف می کند هر جا که نیمه ها نیمه بریده خود را می یابند دیوانه وار دست به دور هم حلقه می زدند و در آن حالت و شوق با هم یکی شدن که بعدها نیاز نام گرفت می ماندند تا جائی که از گرسنگی و تشنگی می مردند،در آن حال که میل یکی شدن بر آنها چیره می گشت هرگز امیال دیگر بشری چون میل به خوردن و آشامیدن و خوابیدن و..در ذهن هیچ کدام عرصه ظهور نمی یافت و در نهایت در آغوش هم از دنیا می رفتند. این کشش تا جائی پیش رفت که نسل بشر رو به انقراض نهاد،زئوس با وساطت اروس خدای عشق برای منقرض نشدن نسل بشر به آنها قوه تولید مثل می دهد،طبق توصیف اریستوفانس از آن روز اروس خدای عشق در میان کوچه های شهرها به دنبال به هم رساندن نیمه های گمشده است تا دردی که انسان ها از جدائی می کشند را اینگونه تسکین دهد.

اریستوفانس ادامه می دهد که این نیروی عظیمی که هنگام کنار هم قرار گرفتن عاشق و معشوق به آنها دست می دهد همان یادگار دوران یکی بودن است، شجاعت حین نبرد یا همان نیروئی که مصداق این جمله می باشد که:آنجا که عشق فرمان دهد محال سر تسلیم فرود می آورد.

نکات این داستان

در این داستان نکاتی نهفته است از جمله:

۱) عشق طلب نیمه گمشده است عشق طلبیدن آنچیزیست که نداریم. ماهیت عشق گرایش به مکمل خویش است و غنا نه طلب زیبائی حقیقی و خیر .

۲) عشق را اینگونه می داند: دوست داشتن آن چیزی که مال توست (نیمه گمشده) اما نه نزد تو، عشق را بالاترین نیرو می داند و هنگامی که فرمان دهد همه نیازها سر به تسلیم فرو می آورند،یعنی نیروی نیرو ها و انگیزه همه کارهای بشر،به طور منطقی این نیرو که انگیزه اصلی همه جهان برای حرکت است چیزی نمی تواند باشد مگر تصوری از خیر،زیبائی و کمال و شدن به سوی نیکی و سعادت، مثلا مریضی که با رضایت تن به بریدن دست و پایش می دهد از بخشی از وجود خود می گذرد به جهت رسیدن به سعادت و بهروزی. فی الواقع مثال بیمار و رضایتش مبنی بر قطع بخشی از جسم او به جهت نیل به سعادت روشن می سازد که نیرو و اراده ای فراتر از آنچه اریستوفانس نیروی نیروها نام می برد وجود دارد،بیمار تن به تیغ جراحی می سپارد زیرا خیر خود را در آن می داند پس عشق که مادر همه انگیزه ها و حرکت بشر است همان طلب خیر است و تکامل.

زیبائی نیز عین تکامل است و زشتی عین فقر،اما جای تامل دارد که اگر عشق چونان که اریستوفانس مدعی است طلب نیمه گمشده است منطقا دیگر طلب خیر و کمال نیست، چه بسا نیمه گمشده برای ما چیزی جز سقوط و تباهی نداشته باشد و این با ماهیت عشق که طلب شدید زیبائی و نیکی است مغایرت دارد. ما عاشق هیچ کس به این علت که از آن تصوری در نهایت زشتی و نقص ظاهری وباطنی داریم نمی شویم و اگر این عشق صورت بگیرد چیزی نیست مگر براساس تصورات اشتباه در موردزیبائی. عاشق همواره معشوقش را در حد کمال و زیبائی می داند (پس ماهیت عشق رسیدن به کمال است. ) هیچ عاشقی به این علت که معشوقش در نهایت خواری و فساد اخلاقی و زشتی است که به او دل نمی بندد پس معیار; کمال و زیبائی و خیر است. طبق نظر افلاطون زیبائی و کمال هدف اند و عشق در مسیر اینها صورت می گیرد.عشق زشتی و بدی نیست اما عشق عین زیبائی و نیکی هم نیست.

عشق طلب آنچیزیست که می خواهیم اما نداریم ،عشق اگر حرکت به سوی زیبائی و خیر است و آنرامی جوید پس مبرهن است که آنرا فی النفسه ندارد که آنرا می جوید ،پس عشق نمی تواند خود زیبا باشد زیرا اگر باشد دیگر طالب آن نیست. عشق طلب غناست پس نمی تواند غنی باشد زیرا اگر باشد دیگر به آن نیازی ندارد که در پی آن بدود،عشق افلاطونی نیروئی است که در نتیجه تصور خیر پدیدار می شود،انگیزه ای که در پی آن بیمار تن خودرا به تیغ جراحی و دیگری جان خودرا به جهت وصال معشوق الهی به صحرای عدم می سپارد.عشق حرکت به سمت زیبائی و مداومت در طلب آن،هنگامی که به آن دست یافت که نخواهد یافت(به صورت مطلق آن) دیگر عشق از بین می رود شاید همین است که ماهیت عشق چنان است که در حالتی بین دوری دوری و نزدیکی نزدیکی صورت می پذیرد.این محیط بین دوری/ زشتی و نزدیکی/ زیبائی و..همان محیط مساعد پرورش عشق است.

افلاطون ماهیت خدای عشق (اروس) را اینگونه بیان می کند: عشق فرزندی است از خدای فقر و نداشتن و نیاز (مادر) و خدای جویندگی و تلاش و زیرکی (پدر). این دو خصوصیت با ماهیت عشق عجین شده،افلاطون اینطور شروع به بحث می کند که عشق از میل به ظاهرهای زیبا شروع می شود(اصولا زیبائی و یا تصوری از زیبائی مبنای عشق افلاطونیست) او تصریح می کند که اگرچه در ظاهرامر عشق متوجه معشوق است اما در عشق افلاطونی تنها نیرو و احساس عشق است که افسونگر است، عشق است که به معشوق ارزش و ماهیت می دهد نه برعکس و چنانچه دیدیم عشق متوجه معشوق نیست عشق متوجه نیاز اساسی روح به غنا و زیبائی و دوستی و فرزند یک خلا» فکری است و معشوق وسیله یا تجسد معنای فرض می گردد،عاشق آن را یافته تا احساس زیبا دوستی و غنای خود را تسکین دهد.افلاطون اعتقاد دارد عشق مادی با رسیدن به معشوق(چنانکه دیدیم عشق طلب چیزیست که نداریم و با رسیدن به آن ماهیت خودرا از دست می دهد) و یا تغییر تصور عاشق از خیر تغییر ماهیت می دهد یا زائل می گردد.روند رفتن و رسیدن و رها کردن تا جائی تکرار می گردد تا اینکه عاشق سرگردان به این موضوع پی می برد هیچ هدفی به صورت ابدی مصداق ارضای عشق نیست، هیچ کدام کامل و زیبای مطلق نیستند. افلاطون ادامه می دهد که در پی تعقیب زیبائی های مادی و رسیدن و رها کردن معشوق متوجه به سوی معشوق ابدی و زیبائی مطلق می گردد،این تمثیل از عشق فیلسوف افلاطونی را ترسیم می کند که با دیدن مظاهر ایده و متکثرات مادی پی به وجود ایده ثابت و فنا ناپذیر می برد.

چنانکه عرض شد عشق جویندگی است،اگر هر عاشقی معشوقش را عین زیبائی مطلق و کمال مطلق می بیند ویا اگر در وجود او عیب و بدی نمی بیند به دلیلی است که افلاطونآن را مدام تکرار می کند و آن اینست که طلب عیب و بدی با ماهیت عشق متفاوت است اما طولی نمی کشد که چشم عاشقان به حقیقت باز می شود روی به سوی دانائی ابدی و معشوق ایده آل می گردانند. از این رو فیلسوف در ادبیات یونان به معنای دوستدار دانائی است نه دانا، عشق از تصوری که فیلسوف از دانائی پرورده یا لمس کرده پدید آمده،از آنجائی که هر عشقی میلی است به خیر جاودانه و جاودانگی بشر، محصول این میل در عشق های زمینی و مادی فرزند است، محصول عشق بازی فیلسوف با دانائی وتصور حقیقت مطلق محصولی است به نام اندیشه وفلسفه که از میل فیلسوف به جاودانگی و یا رسیدن به صورت ها و حقایق جاودانه نشات می گیرد.طبق الگوی افلاطون از آنجائی که فیلسوف ایده ها را شناخته و مفهوم ایده های نیکی ،زیبائی و سعادت غائی را درک کرده و به این امر دانائی یافته و از آنجا که عمل و فعالیت پیرو دانائی در وصول خیر پنداشته شده است و تنها فیلسوف به شناختی از خیر نائل آمده وعمل و نظرش مصداق عینی حقیقت و خیر و نیکی است،نظرش بر نظر هر فردی حتی نیت به خود فرد نیز ارجح است،انسان عمل نمی کند مگر با تصوری از منفعت و ارضا نیز در جهت نیل به احساس لذت روحی یا جسمی اما چه بسا که کسانی که خیر خود را به اشتباه تصور کرده باشند و اینجاست که سر سپاری به نظر فیلسوف بر نظر افراد به اعمال خود نسبت به خویش نیز ارجح است(مثال کودک بیماری که حتی به اجبار باید تن به درمان خویش بسپارد).افلاطون موضوع ماهیت عشق رادر رساله پنجم جمهوری نیز دنبال کرده است.

او علم به اشیای جزئی را دانائی حقیقی نمی داند زیرا شناخت آنها هم موضوع شناخت علم حقیقی نیست. افلاطون به وجود مطلق در برابر عدم مطلق(زشتی) معتقداست وجود مطلق یعنی وجودی تغییر ناپذیر، ثابت، و عین کمال در نوع خود.: اشیای مادی تنها موضوع حدس و گمان می باشند;اگرچه اشیای جهان از جهتی وجود دارند ولی متغیر، دارای خصوصیات متضاد،فنا پذیرندوموضوع شناخت حدس و گمان.شناختی هرگز قطعیتی نخواهد داشت،زیبائی دنیوی واشیای مادی راه بهibea اصیل می برد چونان عاشق که از زیبائی متکثر پی به زیبائی مطلق می برد، روش و راه فیلسوف همان راه عاشق است.: قوه عقل و علم: پی بردن به وجود حقیقی و لا متغیر و ایده اشیا مثل ایده زیبائی یا ایده زیبائی و یا عدالت و... افلاطون راه شناخت زیبائی مطلق را عقل می داند،عقل با کلی سازی امور جزئی آنهارا از معرض بی ثباتی و فنا و تغییر و تحول دائم خارج می نماید.

فیلسوف با تصوری که از دانائی و ایده تمام پدیده ها دارد چشمش به نور حقیقت روشن شده، صورت عالی عدالت را دیده پس بی عدالتی را می شناسد وتشخیص می دهد. هدف تمامی علوم نیک بختی است و رسیدن به نیکی و فیلسوف در نظر و جهت بخشی به همه شاخه های علوم اولی است، او عین نیکی را دیده و قادر است آن را بشناسد و انحراف و راستی علوم را به آنها گوشزد کند مثلا در مورد موسیقی که افلاطون با ارائه تصوری از موسیقی حقیقی و کارکرد اصلی آن بعضی مقام های موسیقیائی را مورد نکوهش قرار می دهد.

کاربرد علم فیلسوف چنان است که وی با تصوری که از خیر و ایده نیک بختی دارد مسیر حرکت همه علوم را به سوی خیر تعیین خواهد کرد، فیلسوف ابزار مادی به دست نمی گیرد،ابزارهای فیلسوف همان علم هاست (پزشکی، نجاری،سیاست و...) اما آنجا که علم فیلسوف به مرحله ظهور عینی می رسد سیاست و علم تدبیر جامعه نام دارد و فیلسوف کشتی را بهتر از ناخدا حرکت نمی دهد اما بهتر از ناخدا تشخیص خواهد داد به کدام بندر و کدام مسیر بروند.

هر علمی از آنجا که برای تحقق به دو نفر نیاز داشته باشد در عرصه و حکومت علم فیلسوف است،دانائی فیلسوف ابزار اداره و تدبیر همه علوم است که به اصطلاح سیاست نام دارد،سیاست از این منظر علم تدبیر و تعین جهت علوم و اصولا همه عناصر جامعه است به سوی سعادت و خیر جمعی.هدف هر علمی در نهایت جز نیک بختی نیست و نظر و قانون فیلسوف عین نیک بختی است،کسی جز برای رسیدن به نفع کاری نمی کند و دستور فیلسوف عین نفع است و سود. ولی هدف همه رسیدن به خیر است (مثال: کسانی که می خواهند به شهری برسند ولی با تصور اشتباهی که از مسیر دارند از مسیری حرکت می کنند که پراز درنده است ناکام خواهند ماند ولی فیلسوف با آگاهی از نیت آنها می تواند آنهارا از مسیری رهنمون کند که به هدف خویش برسند چه بسا در آغاز مقابل فیلسوف مقاومت می کردند اما در نهایت به خاصیت رهنمائی فیلسوف گردن می نهند و این سرسپاری را عین آزادی و نیک بختی می بینند و اگر فیلسوف حتی به زور آنها را هدایت کند هیچ عمل غیر اخلاقی مرتکب نشده چونان دکتریست که به زور مریض را درمان می کند) فیلسوف نیازی به کاربردی کردن تفکراتش ندارد بلکه جامعه است که به آن نیاز دارد.از منظر افلاطون سلطنت فیلسوف رابا استبداد و ویرانگری نبایداشتباه گرفت مساله حکومت فیلسوف مساله حکومت شخصی نیست زیرا فیلسوف و عقل فیلسوف در بند انفعالات و امیال درونی نیست ،عقل او بر شهوتش غلبه کرده و جز نیروی عشق به حقیقت همگانی و رسیدن به بیشترین سود و خیر و منفعت چیزی نمی بیند، فاصله حکومت فیلسوف تا استبداد همان فاصله شخص عادل است تا انسان ظالم.

اما لازم به ذکر است که دغدغه افلاطون حکومت فیلسوف نیست بلکه رسیدن به خیر جمعی است و فیلسوف تنها ابزاری است که از منظر افلاطون برای نیل به این منظورمتصور می باشد.

اما در مورد آزادی باید گفت;که علت تقدس این معنا چیست؟البته صحیح است که گفته شود چه بسا افلاطون به نیاز غریزی بشر به آزادی و رسیدن به استقلال فردی توجه نکرده باشد اما افلاطون چنین استدلال می کند که همه چیز حتی آزادی ابزار رسیدن به خیر و احساس رضایت و سعادت است. بشر وقتی کارآئی حکومت فیلسوف را دید خود با رضایت قلبی و در کمال آزادی نظر فیلسوف را حتی از خویش بر جان ومال خویش و مقدم تر خواهد دانست.

در مجموع نگاه افلاطون نسبت به آزادی قابل خلاصه سازی در چند مقوله است:

۱) به آزادی دید ابزاری دارد،ابزار رسیدن به خیر نه امری ذاتی انسان و سرچشمه گرفته از حقوقی خلل ناپذیر

۲) افلاطون قائل به حقیقت واحد است و هر انحرافی از الگوهای حقیقی مستحق اصلاح می باشد.

هنگامی که افراد به حقیقی بودن فیلسوف و خیر مطلق بودن نظرش ایمان بیاورند آزادانه اختیار خود را به دست فیلسوف می سپارند زیرا خیر خود را طالبند و چونان مریضی با رضایت دست یا پای خود را به تیغ گیوتین می سپارند.

در عرصه سیاست هدف قانون غیر ازخیر و نیک بختی مردم نیست و قانون فیلسوف همان خیر است و نیک بختی.

چنانچه متذکرگردیدیم هدف غائی افلاطون رسیدن به خیر عمومی است،همه تشکیلات و مبانی فلسفی و مثال هاو.. وسیله اند و چنانکه قابل تعمق است در رساله مرد سیاسی و بخشی از قوانین افلاطون به این حقیقت اشاره گردیده که عمدتا عوام مردم از شناخت فیلسوف حقیقی عاجز می باشند واز این روی که ممکن است بازیگری به جهت فریب نقش فیلسوف را ادا کند و جماعت رابفریبد پسندیده است قانونی تدوین گردد که همه را در بر بگیرد، قانونی که به خاطر شباهت آن به قانون فیلسوف شاه فرضی افلاطون به جهت تضمین خیر عموم بر همه لازم الا طاعه گردد. همچنین استدلال می کند که هیچ انسانی از هوی و هوس مصون نیست و منبع این قانون عمومی هم نباید تصمیم شاه بلکه باید تصمیم گروهی از دانایان و گروهی از مردم در مجلس قانون گذاری باشد.

قابل ملاحظه است که درخشش و استواری آثار افلاطون به حدی است که از دوران نوافلاطونیان تا قرون وسطی و پس از آن تا دوران مدرن کمتر کسی در عالم فلسفه و سیاست قد بر افراشته مگر آنکه پیش از آن نسبت خود را با افلاطون روشن کرده باشد.

به هر حال ملاحظه شد که چگونه و به چه نحو مفاصل فلسفه افلاطون حول سه مفهوم دانائی، عشق و سیاست سامان یافته، سامانی که حول محور حقیقت در تلاش برای معناسازی برای انسان سرگردان آتنی بود.

نویسنده : محمدرضا شمس