مدرنیسم از جمله مفاهیمی است که در فرهنگ عمومی واجتماعی ما تعاریف مشخص قابل ارائه وجا افتاده ای ندارد. بعضی ها مدرنیسم را مساوی غرب گرایی وسکولاریسم می دانند .عده ای آن را در ردیف الحاد وبی دینی قرار می دهند وگروهی مدرنیسم را همان صنعتی شدن وعلمی شدن وحرکت به سوی تکنولوژی می دانند که در این دیدگاه مدرنیسم معادل توسعه در نظر گرفته می شود.

بنابراین تعریف این اصطلاح از شخص به شخص واز گروه به گروه واز نهاد به نهاد فرق می کند.در تعریفی از مدرنیته برخی گفته اند مدرنیته را می توان مجموعه فرهنگ وتمدن اروپایی از رنسانس به این سو دانست.یا آن را امروزگی یا نوآوری((تجدد)) نامید همچنین آنرا به مثابه رویکردی فلسفی واخلاقی برای شناخت امروز رویکردی در جهت گسستن از سنتها تلقی نمود.همچنین گفته اند مدرنیته دریافت ذهنی نو از جهان از هستی زمان وتحول تاریخی است.

به عبارت دیگر مدرنیته ذهنییت را در نظر دارد وپدید آورنده یک حالت وروحیه است.بدینگونه مدرنیته مشخصه وصفت عصر جدید است.

بنابراین مدرنیته همچون متنی است که به صور مختلف می توان آن را قرائت نمود.حتی در اروپا سه سنت انگلیسی زبان فرانسوی وآلمانی به سه گونه متفاوت مدرنیته ومنطق درونی ومفاهیم کلیدی آنرا مورد برسی و بحث قرار می دهند.به گونه ای که از آن به عنوان معضل مدرنیته ذکر می شود.معادل فارسی که برای اصطلاح مدرنیته به کار برده می شود تجدد می باشد.مدرنیته کلمه ای است که از صدوپنجاه سال پیش تا کنون آن را معادل تجدد دانسته اند مدرنیته شاید همان است که در فرهنگ یکصد سال اخیر ایران کم وبیش تجدد نام گرفته است.

اما تعریف تجدد به معنای گوناگونی بکار رفته که جمع بین آنها دشوار به نظر می رسد به عنوان مثال تجدد یعنی نوگرایی /تجدد به معنای فرهنگ وتمدن مدرن غرب است/تجدد یعنی شالوده فکری وعقلی با توجه به طبیعت دوره جدید و تجدد عبارتند از تغییر سنتها تغییر مصرفهای گوناگون زندگی مادی از کهنه تا جدید و به عبارتی متجدد شدن یعنی شبیه اروپایی شدن متجدد یعنی متجدد در مصرف وبالاخره تجدد معادل روز آمدی به کار برده می شود.

دو اصطلاح مدرنیته ومدرنیسم گاهی به صورت مترادف به کار برده می شوند ولی معمولا"میان آنها تفاوت وتمایز قائل می شوند . مدرنیته در نقطه ای خود را از مدرنیسم جدا می کند. شاید بتوان گفت مدرنیسم بیشتر نو شدن وتحول در اقتصاد تکنولوژی و جوانب دیگر جامعه را در نظر دارد حال آنکه مدرنیته نه فقط نو گرایی بلکه دریافت ذهنی نو از جهان از هستی زمان تحول تاریخی است.

بنابراین اگر مدرنیسم نمودهای بیرونی تمدن غرب است و مدرنیته عناصر درونی فکری فلسفی است اگر مدرنیسم معادل نو شدن تلقی شود منظور نو شدنی است که از رنسانس به این سو در جامعه غرب آغاز ومراحل گوناگون را پشت سر گذاشته که محصول آن تمدن کنونی غرب است.بدین گونه معادل نوگرایی تلقی می شود و منظور از آن گرایش و تمایل به نو شدنی است که در جامعه غرب تحقق یافته است.

هر چند در جامعه غرب در عرصه های گوناگون از جمله در عرصه علم وهنر جهشها وابتکاراتی صورت گرفته است که به نحوی عنوان نو گرایی ومدرنیسم بخود می گرفتند اما در عرصه تقابل غرب و جهان سوم مدرنیسم یک برون مرزی محسوب شده و ویژه کشورهای جهان سومی است که خواهان تحقق وعینیت بخشیدن به نو شدن در درون جوامع خود هستند.حوزه هایی که مدرنیسم در آنها متجلی گشت علم/هنر/فلسفه وتکنولوژی می باشد در بعد فلسفی اراء دکارت /کانت وهگل و در بعد جامعه شناسی ماکس وبر از اهمیت خاصی برخوردار است.

الف) دکارت: قلمرو فلسفه مدرن را ((من می اندیشم)) دکارت تعیین کرد این من در واقع عبارت است از عنصر شک کننده ای که شناخت جدیدی را آغاز می کند و به همه چیز شک می کند جز به خود. در دیدگاه دکارت من ذهن منفعلی نیست که فقط دنیای بیرون را بازتاب کند بلکه این من محور اصلی هستی است ودر این فلسفه انسان در قلب جهان است بدین گونه انسان گرایی رنسانس در این فلسفه تحقق و توصیه شد و انسان محوری ایدئولوژی مدرنیته گردیده است. از قرن هفتم روح دکارتی به همه قلمروهای شناخت راه یافت و علاوه بر فلسفه ادبیات اخلاق سیاست و نظریه های دولت و جامعه شناسی مسلط شد.در سنت دکارت نقش اساسی خود((یگانه کردن)) نظم عقلانی و کنترل یافته های تجربی است .

ب) هگل: نخستین کسی که مدرنیته را از دیدگاه تاریخی در چارچوب یک نظام فلسفی برسی نموده است .هگل معتقد است که تاریخ جهان تاریخ تکامل گرایانه و دارای پیشرفتی برگشت ناپذیر است. سه مفهوم پیشرفت/ برگشت ناپذیری/تعطیل ناپذیری ویژگیهای مهم فلسفه هگل می باشند تاریخ حرکتی رو به جلو دارد و مرحله ای است و تاکنون سه مرحله را پشت سر گذاشته است.

نخستین مرحله تاریخ از شرق آغاز می شود .

دومین مرحله شامل یونان می شود که با روم پیوند یافت

سومین مرحله روح تاریخ به اروپای مدرن می رسد .

از دیدگاه هگل عقل بر جهان یعنی عالم روح و عالم طبیعت حاکمیت دارد و هر آنچه عقلی است واقعی و آنچه واقعی است عقلی است بنابراین روزگار مدرن نمودار عالی ترین مرحله تکامل ونشانه برتری تمدن آن نسبت به تمدن پیشین است.مهمترین اصل زمانه مدرن از نظر هگل اهمیت یافتن روح ذهنی است این اصل هم پیدایش مدرنیته و هم بحرانهایش را توضیح میدهد.

حق آزادی انسان قلب و مرکز تمایز روزگار مدرن از روزگار باستان است این آزادی عنصر ذهنی به همراه خود ((خرد گرایی))حق انتقاد و استقلال را پیش می آورد وبر اساس همین اصل زندگی اجتماعی وسیاسی دینی همپای علم وهنر شکل گرفته اند.

و اما دوستان کسی که نظریات او در مقوله جامعه شناسی بسیار با ارزش می باشد:

ماکس وبر:

مفهوم اصلی و کلیدی در مدرنیته خرد باوری و عقلانیت است به طریق و اشکال گوناگون که سر انجام به حکم روزگار مدرن حاکم بر سرنوشت اجتماعی انسان شده است. منطق این خرد باوری راستای کنشهای انسانی به سوی قاعده های محاسبه شدنی کمی وابزاری است و تکیه کنشهای انسانی و اجتماعی بر عقل انسانی همواره موجب افسون ذدایی شده است .

ماکس وبر نشان می دهد که جنبه هایی از خرد باوری و افسون ذدایی در فرهنگهای پیشین از بوروکراسی چین تا قانون گذاری رومی وجود داشته است اما در روزگار مدرن بود که این خرد باوری شکل دقیق وکامل یافت. وبر معتقد است که در روزگار مدرن نمی توان سرمایه داری را صرفا" به عنوان پدیده و مفهومی اقتصادی تلقی نمود . بلکه آنرا باید به عنوان یک صورت بندی اجتماعی و فرهنگی تازه در نظر گرفت به عبارت مدرنیتی در این مقطع از تاریخ عنوان سرمایه داری عقلانی به خود می گیرد. کار مهم وبر این است که از میان آیین های فکری وادیان کدام دسته افسون ذدایی نموده و با خرد باوری جدید همراه می شوند و کدام دسته این نو شدن را نمی پذیرند. آنچه از دیدگاه وبر اهمیت دارد این است که اگرچه خرد باوری و زمینی شدن بنیان مدرنیستی است اما لزوما" در تضاد با باورها و سنت های جامعه کهن قرار نمی گیرد در این رابطه آنچه مهم است ترکیب امر مقدس با امر دنیوی وراهی است که فرهنگ دینی باید بپیماید تا دنیایی بسازد که در آن میان عقل و ایمان تضاد وجود نداشته باشد. معمولا" نقطه عزیمت تاریخ دینی بشر در جهانی سرشار از مقدسات است و نقطه پایان آن در دورۀ ما یعنی در جهانی که به قول وبر افسون زدوده است.

اهمیت اندیشه وبر در این است که او بحث دربارۀ مدرنیتی را به مهم ترین مقولۀ درونمایه فلسفی آن یعنی عقلانیت پیوند داده است.

در مدرنیته مقوله هایی مانند:

ـ عقل

ـ خرد

ـ اومانیسم

ـ تسلط بر طبیعت و دریافت نوین از هستی

ـ زمان وتاریخ که مبنا و اساس مفاهیم مانند اخلاق

ـ علم

ـ تکنولوژی

ـ دولت

ـ قانون و غیره گردیدند دارای مفاهیم مهمی در مدرنیسم غرب هستند.

و مفاهیم فوق چارچوبهای فکری و رفتاری مدرنیسم غرب را تشکیل می دهند و تکیه بر همین چارچوبها بود که سران بزرگ روشنفکری امید داشتند جامعه ایده آل نو انسانی را از راه رواج تعقل وعلم میان مردم به وجود آورند.

حمیدرضا قاسمی

توسط مهدی یاراحمدی خراسانی

http://athir.blogfa.com