چرا می گوییم «پدیدارشناسی جان»و نه «پدیدارشناسی روح»

واژه جان در زبان فارسی معادل واژه تازی روح به کار رفته است بوعلی سینا در رگ شناسی یا رساله در نبض۱, آنجا که از آفرینش چهار عنصر آتش, هوا, آب و خاک سخن می گوید, می نویسد, آفریدگار «مردم را از گرد آمدن سه چیز آفرید یکی تن که وی را به تازی بدن خوانند و جسد و دیگر جان که او را روح خوانند و سیوم روان که او را نفس خوانند» صص ´ و µ, تاکیدها همه جا از من است

واژه جان در زبان فارسی معادل واژه تازی روح به کار رفته است. بوعلی سینا در رگ شناسی یا رساله در نبض۱، آنجا که از آفرینش چهار عنصر آتش، هوا، آب و خاک سخن می گوید، می نویسد، آفریدگار «مردم را از گرد آمدن سه چیز آفرید؛ یکی تن که وی را به تازی بدن خوانند و جسد و دیگر جان که او را روح خوانند و سیوم روان که او را نفس خوانند».( صص ´ و µ، تاکیدها همه جا از من است)

بر ناروشنی و ابهامی که در برخی از این تعریف های بوعلی چیره است، می توان ایرادهایی وارد کرد از جمله می توان گفت، بدن در تازی معادل تن است، اما جسد را چگونه می توان معادل تن دانست؟ جسد، تن مرده است که به گفته بوعلی، روان، وی را ترک کرده است. کالبد بشری تا جایی که از روان برخوردار هست، یعنی تا جایی که زنده است، تن نامیده می شود و همین که روان از تن جدا شد، آن تن دیگر جسدی است شایسته افکندن در قعر گور. به همین مناسبت است که فردوسی گفته است؛

همی خواهم از دادگر یک خدای

که چندان بمانم به گیتی به جای

که این نامه شهریاران پیش

بپیوندم از خوب گفتار خویش

از آن پس، تن جانور خاک راست

سخنگوی جان معدن پاک راست

یعنی تن مرده، دیگر تن نیست، جسدی است که به خاک سپرده می شود، و جان است که در معدن پاک باقی می ماند. یا تعریف نفس که بوعلی آن را معادل روان گرفته است. نفس معادل روان نیست، بلکه نام یا نمودار فردانیت زنده یی است که از روان، یعنی از نیروی حیاتی زنده بودی، برخوردار است. و به همین دلیل است که قرآن مجید می گوید؛ کل نفس ذائقه الموت از این ایرادها که بگذریم، آشکار است که بوعلی جان را معادل روح و جدا از روان می داند. در بیشتر زبان های پیشرفته امروز نیز، همین گونه است؛ در زبان فرانسه جان = esprit است و روان= ‰me یا در زبان انگلیسی جان=spirit است، و روان = soul یا در زبان آلمانی جان= Geist و روان =Seele است.

برابری جان فارسی با روح در زبان تازی، در زبان جاری گفتار در بین ما فارسی زبانان نیز آشکار است. می گوییم جان از تن اش به در شد، یا روح از بدنش رفت. یا به نفس مرده می گوییم جسد بی جان، یا جسد بی روح. یا به هر موجود زنده، یعنی به هر نفسی می گوییم جاندار، یا گاه جانور. پس نخستین جواب به کسانی که می پرسند چرا نگفته اید پدیدارشناسی روح و گفته اید پدیدارشناسی جان، همین پاسخ ساده است که جان و روح در کاربردشان در زبان فارسی فرقی ندارند. تفاوت فقط در این است که یک واژه، یعنی جان، فارسی است و واژه دیگر، یعنی روح، تازی. و در جایی که واژه درست و روشنی به زبان فارسی وجود دارد، نویسنده فارسی از واژه بیگانه استفاده نمی کند و نباید بکند.

ولی موضوع بحث ما به همین پاسخ ساده ختم نمی شود. موضوع این است که جان، چه در فارسی و چه در زبان های دیگر، از دیدگاه تحلیل پدیدارشناختی فلسفی، از معنایی برخوردار است که مشکل بتوان آن معنا را در واژه روح یافت. دلیل اش را خواهم گفت. به شعری که از فردوسی آوردم برگردیم. می گوید؛ از آن پس تن جانور خاک راست/ سخنگوی جان معدن پاک راست. یعنی تنی که روان آن را ترک گفته است به خاک سپرده می شود، ولی جان در معدن پاک باقی می ماند. اینجا دو پرسش پیش می آید؛ معدن پاک چیست و جان سخنگو چگونه در معدن پاک باقی می ماند؟ منظور از معدن پاک البته بهشت نیست، چون اگر بود فردوسی به سادگی می توانست به جای واژه تازی معدن، از واژه تازی ادیبانه تر جنت، به معنای بهشت، استفاده کند و بگوید؛ سخنگوی جان جنت پاک راست. بنابراین منظور فردوسی از معدن پاک، بهشت یا جنت نبوده. پس چه بوده است؟ پاسخ این پرسش در پاسخ پرسش دوم داده می شود. جان سخنگو که فردوسی بر سخنگو بودنش تاکید دارد، چگونه در معدن پاک باقی می ماند؟ این پرسش به گمان من یک جواب بیشتر ندارد؛ با آثار خویش؛ که در مورد خود فردوسی، همانا شاهنامه اوست. پس جان، پدیدآورنده آثار است و این آثار که از مقوله زبانی اند، یعنی با سخن و زبان بیان می شوند، یا به قالب سخن و زبان درمی آیند، در معدن پاک باقی می مانند. معدن پاک از نظر فردوسی، یعنی جهان جانانه، یعنی جهان معنوی که به زبان فرانسه monde sprituel و به زبان آلمانی Die geistige Welt خوانده می شود یعنی جهان علم، فلسفه، هنرها، ادبیات و به طور کلی، جهان کنش ها و شناسایی های آدمی، که در قالب زبان از نسلی به نسل دیگر می رسند، و در وجه عام بشری خویش به صورت جهان معنوی، به قول هگل، در قالب جان مطلق باقی می مانند.

به همین اعتبار است که فردوسی شاهنامه را با ستایش خداوند جان و خرد آغاز می کند و این را برترین حد اندیشه می داند و به همین اعتبار است که مولوی می گوید؛

جان نباشد جز خبر در آزمون

هر که را افزون خبر جان اش فزون

جان گرگان و سگان از هم جداست

متحد جان های مردان خداست

مولوی می توانست در این دو بیت از مثنوی، از واژه روح استفاده بکند و فی المثل بگوید؛ روح نبود جز خبر در آزمون/ هر که را افزون خبر، روح اش فزون/ روح گرگان و سگان از هم جداست/ متحد ارواح مردان خداست. اما نکرده است و آگاهانه واژه جان را به کار برده است. در همین معناست که حافظ از «جان آگه» ما سخن می گوید؛ خیال روی تو در هر طریق همره ماست/ نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست. و به ویژه در همین معناست که سعدی می گوید؛ تن آدمی شریف است به جان آدمیت/ نه همین لباس زیباست نشان آدمیت. و درست در همین معناست که هگل کتاب پدیدارشناسی جان را نوشته است. هگل در این کتاب نشان می دهد جان بشری در قالب زندگی اجتماعی چگونه شکل می گیرد، چگونه از حد یقین ساده حسی درمی آید و به برآیندهای غنی تر دریافت، فهم و سرانجام به حد شایسته بشری خویش، یعنی عقل می رسد. هگل در همین کتاب تحولات جان بشری را گام به گام و پله به پله همراه با تحولات تاریخی جامعه بشری (که جامعه مورد نظر او، البته جامعه غربی از یونان و روم باستان تا دوران خود اوست) دنبال می کند و دینامیک شناخت بشری در قالب مفهوم (Begriff ) را می شناساند. پس به این نتیجه می رسیم که جان در پدیدارشناسی هگل، یعنی امری (Die Sache) شناسا و شناختنی، خودآگاه و تکامل یابنده که در قالب جهان معنوی بشر در زندگانی اجتماعی بشری برون ذات (wircklich) است، و اگر چه به حد عامیت مطلق در قالب جان مطلق می رسد، اما پایانی بر آن متصور نیست. حال ببینیم آیا واژه روح بیانگر این معنا است یا نیست؟ واژه روح، واژه یی تازی است و در زبان تازی، قرآن مجید نمونه اعلای بلاغت است، چندان که مسلمانان یعنی پیروان قرآن مجید، این کتاب را کتابی آسمانی و معجزه پیامبر اسلام می دانند.

در قرآن مجید روح به چه معنایی به کار رفته است؟ به گواهی کتاب تفصیل آیات القرآن الحکیم۲، واژه روح در قرآن مجید تنها در دو آیه به کار رفته است؛ یکی در سوره السجده، آیه ¹ که می گوید؛ ثمï سوٌیه و نفخ فیه من روحه و دیگری در سوره الاسراء، آیه ¸µ که می فرماید؛ ویسئلونک î عن الرٌوح، قل الروح من امر ربٌی، و ما اوتیتم من العلم الاٌ قلیلا. می فرماید موضوع روح امری الاهی است و شما به حقیقت آن پی نمی برید، زیرا از علم در این زمینه، جز چیزی اندک به شما داده نشده است. به بیان دیگر، روح از مقوله امور بشری نیست و بشر در مورد روح، علمی ندارد. آیا این بیان همان چیزی است که هگل در کتاب خود شرح می دهد یا به کلی ضد آن است؟ هگل در کتابش، جان را امری تکوین یابنده، پیش رونده، شناسا و شناختنی می داند که نمودار کنش و دانش بشری است و حال آنکه واژه روح در قرآن مجید به ما می گوید؛ روح، من امرربٌی، و ما اوتیتم من العلم الاٌ قلیلاً. با این تفصیل، چگونه می توان این واژه را در مورد Geist در معنای هگلی کلمه به کار برد بی آنکه اندیشه هگل مسخ و مخدوش شود؟

فلسفه چنان که هگل، و دیگر فیلسوفان نشان داده اند، قلمرو شناخت دقیق مفاهیم است. اگر در کاربرد مفاهیم در فلسفه، دقت لازم را به کار نبریم، چیزی از جان فلسفی درک نکرده ایم.

یکشنبه ۱۹آوریل ۲۰۰۹= ۲۹فروردین ۱۳۸۸ ساکرامنتو - کالیفرنیا

باقر پرهام

پی نوشت ها؛

۱- بوعلی سینا، رگ شناسی یا رساله در نبض، با مقدمه و حواشی و تصحیح سیدمحمد مشکوه، سلسله انتشارات انجمن آثار ملی، شماره ۱۱، تهران

۲- تفصیل آیات القرآن الحکیم، به اهتمام کیکاووس ملک منصور، چاپ سوم، سازمان کتاب، تهران، ۱۳۵۸