|
به روشنی دیده می شود که گفته های ونسل فقط تغییر شکل یافته خداشناختی افکار وایل است. اما به نظر ونسل که علم کلی خداوند، نتیجه نظارت او به حقیقت به طور جاودانه یک وجهی است، یا به عبارت دیگر اینکه می توانیم جهان مینکوسکی را با کل آرایشش درک کنیم، فقط یک طرز گفتار جدید فکر آگوستین و موسی ابن میمون است که ادعا کرده بودند که توانستند تناقض بین علم کلی خداوند و آزادی اراده انسان را حل کنند.
برخلاف اگوستین و موسی ابن میمون، اسپینوزا ادعا می کند که جبر هم شامل رفتار انسانی می شود. او توضیح می دهد که: "در روح، هیچ اراده آزاد یا مطلقی وجود ندارد، بلکه روح این یا آن را می خواهد که به علتی تعیین شده است. "
نزاعی را که آگوستین و موسی ابن میمون و فلاسفه مذهبی سنت مسیحی ـ یهودی بین علم کلی خداوند و آزادی اراده انسان میدیدند، اسپینوزا آن را تناقض بین جبریت و آزادی اراده می دانست. چون طبق گفته اسپینوزا، خداوند خود را در طبیعتی متجلی می سازد که جبریت در طبیعت، نقش علم کلی خداوند را بازی می کند، این مسله هم، اساساً همان تناقضی است که ما از آن صحبت می کنیم. اسپینوزا این تناقض را به این ترتیب حل می کند که اراده انسان را محکوم قوانین جبری می داند.
اینشتین نیز چون موافق عقاید اسپینوزاست، آزادی اراده انسان را انکار می کند. اینشتین در سخنان خود که در پاییز سال ۱۹۳۲ برای آلمانی های پیرو حقوق بشر در شهر برلین، ایراد کرد، گفت: "من ایمان به آزادی اراده ندارم. حرف شوپنهاور که می گوید: "انسان می تواند انجام دهد آنچه را می خواهد، اما نمی تواند بخواهد آنچه را می خواهد " مرا در تمام وضعیت های زندگی ام مشایعت کرده، و مرا با رفتار انسان ها هر چند هم برای من دردآور باشد، آشتی داده است. "(۱۶) اینشتین توضیح مفصل تری درباری عقیده جبریت و آزادی اراده، در نامه ای که به انجمن اسپینوزا در آمریکا می نویسد، می دهد: "شناخت رابطه علّی رفتار انسانی باید ما را به سطح بالاتری از رفتار هدایت کند تا حکومت کورکورانه احساس شود. رفتار ما، نتیجه هوشیاری زنده ما می باشد که انسان ها در افکارشان، احساساتشان و اعمالشان آزاد نیستند، بلکه همان طور که حرکات اجرام آسمانی علّی است، رفتار انسان هم علّی است. اسپینوزا به ما نشان داد که شناخت این علیت برای فهم ما به اندازه زیادی قابل دسترسی است. " به عقیده اینشتین علم اخلاق و رفتار هم با چنین جبریتی سازگار است. وی در سال ۱۹۳۵ به ماریک زیگورتس (Maurice Siguretz) می نویسد: "اگر من درست فهمیده باشم، نزاع بین نظر علّی واقعی اسپینوزا و این نظر که در خدمت عدالت اجتماعی با سعی و کوشش فعالانه باید کار کرد، شما را آزار می دهد، به عقیده من هیچ نزاعی در اینجا وجود ندارد، چون هیجان های روانی ما و در حقیقت نه تنها شوق و شور، بلکه انگیزه انجام یک نظم اجتماعی عادلانه، از جمله عواملی هستند که با عوامل دیگر، مشترکاً در علیت شرکت دارند. معنی اش بی تصمیمی نیست، وقتی که ما آن حالات روحی را با ایده قصد و هدف مرتبط می کنیم. این عقیده که وجود انسان از نظر زمانی محدود است، برخلاف حوادث عمومی کیهانی، تغییری در این مسئله نمی دهد که ما طبق طبیعتمان بعد از جستجوی هدف باید عمل کنیم. "
توضیح اینشتین طبیعتاً با نظرش درباری جبریت در فیزیک هماهنگی دارد، با اینکه اکثر فیزیکدانان کوانتومی با عقیده او مخالف هستند. چون او فلسفه مکملّیت مکانیک کوانتوم را رد کرد، برای او این استدلال که با کمک آن بوهر خواست عقیده آزادی اراده را نجات دهد، قابل قبول نبود. همین مسئله برای استدلال هایی معتبر بود که با کمک آنها، ادینگتون، کومپتون و هووه و دیگران سعی داشتند، آزادی اراده را با اصل عدم قطعیت (Unbestimmtheitsrelation) هایزنبرگ ربط دهند، در حالی که این عدم قطعیت ها طبیعتاً به عنوان عدم قطعیت ذهنی شناخت انسانی قابل تفسیر نیست، بلکه به عنوان جبریتی که در طبیعت به طور عینی وجود دارد، قابل تفسیر است.
تقریباً مسلم بود که نظریی نسبیتی که ابتدا با آن به عنوان اصول جزئی نظریی الکترو مغناطیس یا هندسه نور نگاه می کردند، یک نظریی جبری است.
ریاضیدان و جهان شناس معروف هرمان باندی (Hermann Bondi) در سال ۱۹۵۲ استدلال کرد که نظریی نسبیت هم مثل نظریی مکانیک کوانتوم، یک نظریی غیرجبری است، ولی مورد توجه دانشمندان قرار نگرفت.(۱۷) به نظر می رسد که اینشتین هم از این موضوع اطلاعی نداشت.
کورنلیوس ریدایجک (Cornelius Rietdijk) در مخالفت شدید با بوندی در سال ۱۹۶۶ استدلال کرد که نظریی نسبیت، برخوردار از جبریت شدیدی است، و این مسئله باعث سروصدایی در محافل علمی شد. ریدایجک تاکید کرد که استدلال او، غیرممکن بودن آزادی اراده را نیز نشان می دهد. چون به عقیده ریدایجک، نظریی نسبیت، نتیجه مهمی برای ایدئولوژی دربردارد، می خواهیم راه این طرز فکر برای استدلال را تشریح کنیم.(۱۸)
ریدایجک برای استدلالش از ساختار هندسی مکان مینکوسکی در نظریی نسبیت استفاده می کند که به عنوان پیوستار دو بعدی مکان ـ زمان برای مشاهده کننده B و B´ به نمایش گذاشته شده است.
مشاهده کننده B در لحظه ۰=t در مبدأ دستگاه مختصات مکان ـ زمان (x,t) و در این زمان مشاهده کننده B´که با سرعت ثابتی به سمت B در حرکت است، در مبدأ دستگاه مختصات خودش (x´,t´) قرار دارد. حادثه E که نقطه طلاقی محور x´ با محور t می باشد، در آینده مطلق قرار دارد نسبت به B و در حال نسبت بهB´ . حادثه E برای B´ حال است، در همان لحظه ۰=t که در آن لحظه، B´ هم برای B حال است، این حادثه E که برای B´ حال است، برای B´ به همان اندازه واقعی است که B´ برای B واقعی است. نتیجه: E برای زمان ۰=t کاملاً برای مشاهده کننده B جبری است. حادثه ۱E حتی در گذشته برای B´ قرار دارد. برای هر مشاهده کننده B و هر حادثه آینده اش، مشاهده کننده ای مثل B´ وجود دارد که برای آن، در زمانی که B´ برای B حال است، ۱E در گذشته قرار دارد. بنابراین هر حادثه جبری است: برای کسی که در حال زندگی می کند، زمان گذشته است "به خاطر غیرممکن بودن سرعت بیشتر از نور، B نمی تواند اطلاعات سر موقع را کسب کند که به او امکان بدهد، که روی حادثه E اثر بگذارد یا جلوی او را بگیرد. چون همان طور که ریدایجک تاکید می کند، جبریت شبیه علیت نیست، یک میکرو فیزیک می تواند غیر علّی باشد، اما طبق استدلال فوق باید یک نظریی جبری باشد و برای آنکه تمام کوشش ها با کمک یک غیر جبری گری در میکروفیزیک، آزادی اراده را نجات دهند، باید بدون موفقیت بماند.
پایه استدلال ریدایجک بر خصوصیت زمان ـ مکان مینکوسکی قرار دارد که امکان می دهد برای هر دو حادثه معلوم، همیشه، حادثه سومی پیدا شود که در خارج از مخروط های نوری قرار دارد که توسط هر دو حادثه معلوم تعریف شده است.
استدلال فیلسوف معروف هیلاری پاتنم (Hilary Putnam) در سال ۱۹۶۷ نیز براساس خصوصیت زمان ـ مکان مینکوسکی است که می گوید طبق نظریی نسبیت هر حادثه ای که در یک زمان معین واقعی باشد، باید قبلاً واقعی بوده باشد یا آن طور که پاتنم صورتبندی می کند، "حوادث آینده، در حال حاضر واقعی هستند "(۱۹) باشد. چون ساختار منطقی فیزیکی استدلال پاتنم، مثل استدلال ریدایجک است، ما از تشریح راه او صرف نظر می کنیم.
یمیما بن بناهم (Yemima Ben Benahem) با اشاره به استدلال پاتنم، به نتیجه ای که از ساختار زمان ـ مکان مینکوسکی گرفته می شود، یعنی اینکه یک حادثه می تواند هم نامعین و غیرقابل پیشگویی باشد و هم در یک نقطه از زمان ـ مکان واقعی باشد، به عنوان شناختی نگاه می کند که برای فهم نزاع بین آزادی اراده انسانی و علم کل خداوند، می تواند کمک کند.
نتایج فلسفی ای که ریدایجک و پاتنم از ساختار زمان ـ مکان نظریی نسبیت گرفتند، مورد انتقاد هوارد اشتین، روبرت وانیگارد، پتر تئودور لندزبرگ، روبرتو تورتی و لاورنس اسکلار، قرار گرفت. برای مثال اشتاین و تورتی بر اساس تجزیه تحلیل دقیق استدلالات پاتنم ـ ریدایجک نشان دادند که در استدلال آنها، ضمن استفاده قانونی زمان های دستگاه، یک مفهوم غیرمجاز عمومی زمان به کار برده شده است. لندزبرگ هم استدلال پاتنم و ریدایجک را که او نام آن را پارادوکس جبریت نظریی نسبیت خاص می گذارد، نتیجه اشتباه استفاده غیرمجاز از مفاهیم زمان می داند. این استدلال فرض می کند که حادثه E با مشاهده کننده هم زمانش B´ ، در خارج از مخروط نوری ای قرار دارند، که در نک آن مشاهده کننده B´ است، یا به عبارت دیگر، حادثه E، فاصله مکانی از مشاهده کننده B´ دارد. اما مکانی بودن، رابطه زمانی قاطع را غیرممکن می کند. فقط برای یک حادثه ای که در داخل بسته مخروط نوری نامبرده یا دقیق تر بگوییم در گذشته مطلق نسبت به B´ قرار دارد، می توان گفت که برای مشاهده کننده B´ جبری یا واقعی است. در صورت دیگر، می بایست مفهوم واقعیت را مثل مفهوم "هم زمانی " نسبی کنیم و همان طور که اسکلار پیشنهاد کرد، صحبت از نسبیت واقعیت کنیم.
مسئله خداشناختی نزاع بین علم کل خداوند و آزادی اراده انسان حل می شد، اگر علم کلی خداوند فقط محدود به همه حوادثی می شد که اتفاق افتاده اند یا می افتند. عملاً مدرسه خداشناختی ای که این محدودیت را بپذیرد، وجود دارد، چون این نظر محدود علم خدایی، نتیجه لازم خداشناسی پویشی است که اصلاً در مکتب پروتستان آمریکای شمالی و جدیداً در اروپا به وجود آمده و به طور وسیعی منتشر شده است. اساس متافیزیکی آن، جایگزین کردن جهان بینی مکانیکی ماتریالیستی فیزیک با درک ارگانیک حقیقت است که مرهون فلسفه ارگانیسم ریاضیدان و فیلسوف الهی آلفرد نورث وایتهد هستیم که مدت ها نیز مفصلاً روی نظریی نسبیت اینشتین کار کرده است. وی در کتاب معروف خود به نام "رویداد و حقیقت " (Prozess und Realitیt) می گوید: "جهان فیزیک، رویداد موقتی بلاینقطع یک وضعیت داده شده حقیقت است که در آن، از کلیه امکانات موجود، فرایندهای پیشرفت جدید، به وقوع می پیوندند، و به این ترتیب، متافیزیک پویشی جایگزین متافیزیک سنتی جوهری می شود. " چون همه حقایق، رویدادهای تحققی هستند، برای اینکه خداوند و جهان با یکدیگر رابطه دارند، و حقایق پویشی هستند که روی یکدیگر اثر می گذارند، نتیجه اش یکتاپرستی وحدانی زمانی است، که با توجه به معنی فلسفه وایتهد، توسط چارلز هارتسهورن (Charles Hartshorne) طرح شد که علم خداوندی شامل همه حقایق، اما فقط همه حقایقی است که در درون با پویش های پیشرفت، توسعه پیدا می کنند. برخلاف سنت مسیحی ـ یهودی که در آن، خداوند یک وجود خارج از زمان است که بر جهان حاکم است، در خداشناسی پویشی، وجود و شدن مساوی است، یعنی خدا در جهان و جهان در خداست.
یکتاپرستی وحدانی زمانی، که طبق آن، علم کل خداوند فقط شامل پویش های واقعی می شود، در حقیقت از مسئله آزادی اراده انسان جلوگیری می کند، اما در رابطه با نظریی نسبیت اینشتین، موجب پیدایش مسئله جدیدی می شود که ابتدا هارتز هورنه به آن اشاره کرده است و بعد نیز به وسیله ویلیام آرمیستد کریستیان مورد بررسی قرار گرفت و بالاخره ژان ویلکوکس (John Wilcox) مفصلاً به شرح آن پرداخت. در اینجا هم مسئله ساختار زمان ـ مکان تئوری نسبیت خاص مطرح است.
همان طوری که اینشتین در کار علمی اول خود در نظریی نسبیت نشان داد، نظم زمانی دو حادثه ۱E و ۲E که از نظر مکانی جدا از یکدیگر هستند، یعنی اینکه آیا ۱E جلوتر یا عقب تر از ۲E و یا هر دو در یک زمان به وقوع می پیوندند، تابع انتخاب دستگاه اینرسی است. نتیجتاً این سؤال هم که آیا خداوند ۱E را زودتر یا دیر از ۲E یا هر دو را با یکدیگر درک می کند، تابع سیستم است. اما چون یکی و فقط یکی از این امکانات، باید و می تواند تحقق پیدا کند، به وسیله حق ویژه خداوند، یک دستگاه اینرسی معینی طرح ریزی شده است، به طوری که می بایست به خاطر ذات خداوند در جهان، در طبیعیت فیزیکی، یک سیستم اینرسی معین مشخص باشد، اما این سیستم اینرسی معین با نظریی نسبیت اینشتین ناسازگار می باشد. بدین دلیل ویلکوکس شک دارد که یک پیرو نسبیت اینشتین هم بتواند یک یکتاپرست وحدانی زمانی باشد. از زمان ژان تاگارت در فلسفه زمان فرق گذاشته می شود، بین نتیجة زمانی دینامیکی (یا سری A) که در آن، زمان از گذشته وارد حال شده و به آینده می پیوندد و نظم زمانی استاتیکی (یا سری B) که با آن، حوادث، با کمک نسبت های "زودتر از "، "در یک زمان با " و "دیرتر از " از نظر زمان شناختی منظم می شوند. مفهوم زمان در خداشناسی زمانی به طور واضح متعلق به درجه اول است، اما زمانی که طبق تفسیر گذشته آگوستین و موسی ابن میمون، حوادث را در علم کل خداوند از نظر زمانشناختی منظم می کنند، یک نتیجه زمانی استاتیکی (سری B) است: یعنی زمان در جهانی است که وایل می گوید: "جهان عینی مطلقاً وجود دارد و پدید نمی آید. " از نظر تفسیر آگوستین و موسی ابن میمون، خداوند تمام این سری B را در یک زمان درک می کند، در اینجا دیگر سؤال ویلکوکس برای مذهب سنتی، نمی تواند مطرح شود.
این سؤال که چگونه می تواند نزاع بین نظریی نسبیت و خداشناسی پویشی حل شود، توجه فیلسوف الهی لویز فورد (Lewis Ford) را به خود جلب کرده است. وی پیشنهاد راه حل تقلیدی، یعنی اینکه خداوند هنگام تحقق هر حادثه، سیستم اینرسی خود را تغییر می دهد، را به خاطر انحرافات غیرمنطقی ای که پیش می آید، رد کرد. یعنی بعد امکان داشت که حادثه ای را که خداوند دریافته است، هنگام چنین تعویض دستگاه مختصاتی به آینده خداوند منتقل شود. راه حل فورد این است که درک فیزیکی خداوند در حقیقت تابع محل زمانی مکانی است، اما تابع یک سیستم اینرسی نیست، به طوری که اثرهای نسبیتی به وجود نمی آید.
اخیراً ایده یک سیستم اولیه که همیشه در تغییر است، و به دنبال خود اثرهای نسبیتی دارد، نقش قابل ملاحظه ای را در بحث های خداشناختی بازی می کند. موضوع هم زمانی ET می باشد که به وسیله الئونوره استومپ (Eleonore Stump) و نرمن کرتسمن (Norman Kretzmann) تعریف شده است و ما به بحث درباری آن می پردازیم.
نسبیت، هم زمانی در نظریی نسبیت معتبر است: وقتی که دو سیستم اولیه به طور نسبی نسبت به یکدیگر در حرکت باشند، حوادثی که در رابطه با یکی از این سیستم ها هم زمان باشند، در رابطه با سیستم دیگر هم زمان نیستند. همان طور که اینشتین مکرراً، مفصلاً در سخنرانی ای که در سال ۱۹۲۲ در کیوتو (Kioto)، ایراد کرد، گفت که شناخت نسبیت هم زمانی حوادثی که از نظر مکانی جدا از هم هستند، اولین قدمی بود که او را به طرح نظریی نسبیت خاص راهنمایی کرد. اما در نمایش منظم این نظریی، دیده می شود که نسبیت هم زمانی، معمولاً از ترانسفورماسیون لورنتس مشتق می شود، و به این جهت مثل تاخیر زمانی و انقباض طولی به آن مثل اثر نسبیتی نگاه می شود. مسئله خداشناختی ای که برای حل آن، از نسبیت هم زمانی استفاده می شود، این مسئله است که چگونه جاودانگی خداوند قابل تفسیر می باشد. در گذشته فلاسفه ای مثل پارمیندس، افلاطون، فیلو، و دیگر فلاسفه یونانی، به این اصطلاح، عکس العمل نشان دادند و بین آن و مفهوم جاودانگی جهان و مفهوم زمان فرق گذاشتند. معذالک تعریفی را که فیلسوف رومی آنیسیوس مانلیوس سورینوس بوئتیوس (۵۲۵ ـ ۴۵۰) در کتاب خود به نام " دلداری فلسفه " درباری جاودانگی کرده است "جاودانگی، تصاحب هم زمان و کامل حیات نامحدود است. "، نقطه شروع تمام بحث های خداشناختی جدید می باشد. با اینکه فلاسفه الهی ای مثل پاول تیلیش، کارل بارت و اوسکار کولمن (Oskar Cullman) ، انتقاداتی به این تعریف کرده اند، اما خودشان از اساس این تعریف، در توضیحاتشان استفاده می کنند. از نظر بوئتیوس و الهیات انجیل، جاودانگی، صفتی است که به خداوند، یک وجود ماوراء زمان می دهد که ثابت است.
بعضی از فلاسفه الهی لغت "interminabilis " را مترادف "بی نهایت " می دانند و به این دلیل ادعا می کنند، که اگر در یک دوره زمانی به کار رود، مدتی معنی می دهد که در گذشته و آینده هیچ مرزی ندارد. عقیده دیگران این است که لغت فوق با نقطه آغاز می شود، چون یک نقطه طبق تعریف اقلیدس طول ندارد، پس نه جزئی دارد و نه مرزی. آنها می گویند که بوئتیوس رابطه بین زمان و جاودانگی را با رابطه بین یک دایره و مرکزش مقایسه می کند. اما مفسرانی که این نقطه ای شکل بودن را قبول ندارند، در این مسئله توافق دارند که "جاودانگی " مفهوم زمانی نیست که توالی گذشته و آینده باشد. درست این معنی را ما در لغت "Simul " می یابیم که هم زمان یا با هم معنی می دهد برخلاف "توالی ".
مشکل منطقی که در تعریف بوئتیوس دیده می شود، توسط ریچارد سوین¬بورن (Richard Swinburne) به صورت ذیل توضیح داده شده است: "بی زمانی خداوند بایداحتمالاً در این باشد که او در تمام مواقع زمان انسانی به طور هم زمان وجود دارد. بنابراین او باید بداند که من دیروز چه کردم، و امروز چه کار می کنم و فردا چه خواهم کرد و فعلاً چه می کنم. اما اگر ۱t با ۲t و ۲t با ۳t هم زمان باشند، پس ۱t هم با ۳t هم زمان است. بدین دلیل اگر لحظه ای که در آن، خداوند این چیزها را می داند، با امروز، دیروز و فردا هم زمان می بود، پس می بایست این روز ها هم متقابلاً هم زمان می بودند، چیزی که به طور واضح بی معناست. برای اینکه این مشکلات برطرف شود، استومپ و کرتسمن استدلال به نامتعدی بودن رابطه هم زمانی در نظریی نسبیت خاص می کنند. در شکل (۱) B با ´B و همچنین ´B با E هم زمان هستند، اما B با E هم زمان نیست. استومپ (Stump) و کِرِتسمن (Kretzmann) نام این رابطه هم زمانی را "همزمانی T " گذاشتند و فرقش با هم زمانی E این است که یک سر آن در جاودانگی قرار دارد. اضافه بر آن، هم زمانی ET را این طور تعریف می کنند: حوادثx و y هم زمان ET وقتی هستند که (۱): یا x جاویدان باشد و y زمانی یا بالعکس، (۲) برای یک مشاهده کننده در تنها سیستم مختصات جاودانگی، x و y هم زمان هستند یعنی یا x جاویدان است در حال و به y از نظر زمانی، زمان حال نگاه می شود یا بالعکس، (۳) برای مشاهده کننده ای در یکی از بی نهایت دستگاه های مختصات زمانی، x و y هم زمان هستند یعنی یا به x به عنوان جاودانه در زمان حال نگاه می شود و y در حال از نظر زمانی، یا بالعکس. استومپ و کرتسمن، این هم زمانی ET را با مدل دو خط موازی نامحدود نشان می دهند که یکی از آنها به طور یکنواخت از نور پرشده است (مثل یک لامپ نئون بی نهایت دراز) و جاودانگی را نشان می دهد، در حالی که در دیگری فقط، جایی که همیشه به طرف جلو حرکت می کند، روشن است و نشانه زمان است. در هر لحظه، روشنایی در یک محل لامپ نئون دومی با نور لامپ نئون اولی هم زمان است. مدلی شبیه مدل فوق برای نشان دادن رابطه زمان و جاودانگی را سوین بورنه پیشنهاد کرده است: "وقتی که مردم در امتداد راهی راه می روند، فقط حومه مستقیم محلی را می بینند که در آن، آن لحظه قرار دارد. اما خداوندی که مسلط به دیدن تمام راه است، تمام راه و حومه های اطراف آن را می بیند. "
ما نمی توانیم درباره بحث های فلسفی خداشناختی ای صحبت کنیم که مفهوم هم زمانی ET باعث بروز آن بحث ها شده است. به جای آن، می خواهیم یکی از اشکال هندسی هم زمانی ET را ارائه دهیم که رابطه این نسبت را با تئوری نسبیت بوضوح نشان می دهد. برای سادگی، ما خود را محدود می کنیم به دستگاه مختصات دو بعدی زمان ـ مکان مینکوسکی که محور مکانی آن محور x است و محور زمانی آن t. ما از فرمول T=ct استفاده می کنیم که در آن، سرعت نور می باشد. سیستم فیزیکی ای که در آن، حوادث از نظر زمانی اتفاق می افتند، در زمان ـ مکان، در امتداد سهمیw که خط جهانی است که طبق فرمول ذیل تعریف شده است، در حرکت است.
(۲ =x۰۲T ۲ xیا)
در این فرمول x۰ عدد ثابتی است
مختصات نقطه زمانی ـ مکانی P یک حادثه در سیستم، عبارتند از xp و Tp و سرعت سیستم در P مساوی Vp است. طبق تعریف
Vp= =
که ما در این فرمول می بینیم که سرعت vp سیستم، در امتداد خط جهانی w همیشه تغییر می کند و به این جهت، حرکت، شتابدار می باشد. برای این مسئله لازم است که سیستم اینرسی محلی w را در P وارد کنیم، یعنی سیستم اینرسی (x ,T ) که در آن، سیستم در نقطه P، در این لحظه بی حرکت است و x p=T p= ۰
ترانفورماسیون لورنتس مربوطه برای مختصات زمانی عبارت است از
T =ی[(T Tp) ی(x xp)]
ی=(۱ ی) و ی= که در آن
برای محور x (که در آن همیشه T =۰) معادله ذیل نتیجه می شود
به طور روشن دیده می شود که این فرمول برای (x=T=۰) صدق می کند.
به این جهت E "جاودانگی " با P در سیستم اینرسی محلی همزمان است. اما نقطه P یک نقطه دلخواه است که در روی منحنی خط جهانی w قرار دارد. بنابراین تمام حوادثی که در سیستم، از نظر زمانی پشت سر هم اتفاق می افتند، با جاودانگی E همزمان ET است، و چون نسبت همزمانی برای نقاط مختلف مکان ـ زمان ۱P و ۲P به طور نسبی برای سیستم های اینرسی مختلف معتبر است، نتیجه می شود که E با ۱P همچنین با ۲P می تواند همزمان ET باشد، بدون آنکه ۱P با ۲P همزمان باشند.
در این شکل هندسی، جاودانگی یا حیات ابدی خداوند، از نظر مکانی مثل مدل بالا، بی نهایت نمی شود، بلکه به صورت یک حادثه نقطه ای نمایش داده می شود، که با گفته بوئتیوس درباره تثلیث سازگار می باشد. پلوتین هم این تصور را می کرده است، وقتی که او درباره حیات ابدی خداوند توضیح می دهد می گوید که: "همیشه خداوند یکنواخت می ماند و همیشه، همه چیز را در حال و در خود دارد، اما نه اینکه حالا این و حالا آن، بلکه همه چیز را دارد، حالا این یا آن را تعقیب نمی کند، بلکه پایان بی قسمت است مثل نقطه ای که در آن، تمام خطوط جمع شده اند. "(۲۰) استدلال های مفصل تری را می توان در مقاله کاترین آروگرس که در سال ۱۹۹۴ چاپ شده است، به نام "جاودانگی بی انتهاست " دید.
چون یک نقطه (مثل E در شکل۲) در مکان وجود دارد، این سؤال خداشناختی مطرح می شود که آیا فرض "مکان بودن، منسوب به حیات جاودانی خدا یا بخود خداست. در حقیقت هنوز در انجیل نه، اما در فیلو و خداشناختی یونانی ـ کلیسایی صحبت از جسمی نبودن خداوند بوده است (مثل گرگوریوس)، همچنین سومین مقاله از سیزدهمین مقاله مذهبی یهودیان تاکید می کند: "من حقیقتاً ایمان دارم که خالق تبارک و تعالی، ذاتش جسم نیست و چیزی که جسم دارد، او را نمی تواند درک کند و هیچ چیز با او قابل مقایسه نیست. "(۲۱) بنابراین سوال این است که آیا وجود یک ذات غیرجسمانی، یا به طور عمومی وجود یک عمل فکری، دارای مکان است. دوباره، این تئوری نسبیت است که بعضی از مؤلفین را برای جواب دادن به این سؤال به خود جذب کرده است. با فرض اینکه رویدادهای فکری قابل ثبت باشند و به این جهت در زمان وجود داشته باشند، روبرت و اینگارد براساس تئوری نسبیت که در آن روابط مکانی و زمانی مخلوط هستند و از یکدیگر جدا نیستند، استدلال می کند که چنین رویدادهایی هم لزوماً در مکان اتفاق می افتند. استدلالی شبیه این استدلال را که فرض مهم آن این است که جسم و روح می توانند روی یکدیگر اثر بگذارند، میخائیل لوکوود ارائه داده است. حادثه A فیزیکی از نظر زمانی ـ مکانی در روی جسمی اتفاق می افتد، و حادثه روحی B را به وجود می آورد که از طرف خودش سبب حادثه فیزیکی C باید باشد. (شکل ۳).
چون براساس تئوری نسبیت، هیچ اثر علّی ای نمی تواند با بیشتر از سرعت نور منتشر شود، کوکوود نتیجه می گیرد که B باید در مقطع مخروط نوری V که نور از A به طرف جلو حرکت می کند و در مقطع مخروط نوری R که نور از C به عقب حرکت می کند، قرار داشته باشد، یعنی در حوزه مکانی معین دقیقی که توسط مختصات A وC تعیین شده است، باید قرار گیرد. حتی الامکان این حوزه مکانی می تواند با انتخاب مناسب A وC به طور دلخواه محدود شود. این ایراد که نظم زمانی بین یک حادثه غیر مادی و یک حادثه فیزیکی از یک نوع نیستند، مثل نظم زمانی بین حوادث فیزیکی، با فرضی که لوکوود کرده است، در تضاد است که می گفت رویدادهای جسمی و غیرجسمی می توانند روی یکدیگر اثر بگذارند. به این جهت او ادعا می کند که اثبات کرده است که: "اگر نظریه اینشتین درباره زمان و مکان صحیح باشد، پس حوادث غیر مادی در همان نظم مکانی قرار دارند، مثل حوادث فیزیکی. "(۲۲). در اینجا نمی خواهیم در مورد بحث های حاصل از این استدلال صحبت کنیم.
در خاتمه این مقاله درباری استدلالی صحبت می شود که ادعا می کنند که نظریی نسبیت عام اینشتین هم، برای خداشناسی، ملازمه های مهمی دارد. دقیق تر بگوییم، موضوع بر سر جهان شناسی نسبیتی است که از نظریی نسبیت عام، اخذ شده است. از قرار معلوم، اینشتین در سال ۱۹۱۷ با کار علمی خود درباری "نظریه های جهان شناختی برای نظریی نسبیت عام " برای اولین بار در تاریخ تفکر انسانی درباری علم جهان شناسی که تا آن موقع منحصراً، موضوع ایمان مذهبی یا نظریه پردازی های فلسفی بود، طرح یک نظریی علمی را ارائه داد. اینشتین نشان داد که معادلات میدان در نظریی نسبیت عام، با ماده (جرم، انرژی) و جاذبه (انحناء زمان مکانی) ربط داده می شوند، و اجازه ساختار یک مدل ریاضی بدون تناقض را می دهند. این توصیف عقلانی اینشتین از جهان، در کل، شاید بزرگترین کشف علمی مهم قرن بیستم باشد.
در جهان اینشتین، انبساط مکانی و محتوای ماده محدود است. ماده آن M و شعاع آن R از فرمول ۳R۲ی ی۲ M= به دست می آید که در آن، ی تراکم ماده متوسط می باشد. رابطه که در آن ی ۸ K= در فرمول بالا معتبر است و G نیز، ثابت جاذبه نیوتن می باشد. با در نظر گرفتن مقدار های تجربی ذیل
c= ۱۰۱۰ × ۳cm sec۱ـ و G= ۶۷/۶ × ۱۰ ۸ـ cm۳ gm ۱ـ sec ۲ـ
۳ـ gm cm۳۰ـ۱۰=ی نتیجه می شود که تقریباً cm ۱۰۲۸ R= وgm ۱۰۵۵M= می شوند.
بر اساس این نتایج، فیزیکدان معروف هانری مارگناو (Henri Margenau) ادعا می کند که نظریه نسبیت اینشتین موافق این نظریه است که "خداوند توانست جهان را خلق کند "
به عقیده مارگناو، بیشتر، این نظریی، حرف های توماس اکوئیناس را تأیید می کند که می گوید: "ما باید یقیناً این حرف را قبول کنیم که خداوند قدرت دارد و با استفاده از آن می تواند از هیچ، چیزی را خلق کند. ". مارگناو فرض می کند که در یک جهان خالی، انرژی کل مساوی صفر است، و نشان می دهد که در یک جهانی با ماده کل M ، انرژی پتانسیل مساوی مقدار منفی می باشد که در آن k ضریبی است که تابع پخش ماده است و عددی تک رقمی است. اما چون طبق اصل هم ارزی بین ماده و انرژی، جهان هم هنوز انرژی مثبتی مساوی ۲Mc دارد، نتیجه می شود که انرژی کل جهانی که خالی نباشد ۲E=Mc است که با ارزش های ذکر شده در بالا دوباره صفر می شود. مارگناو ادعا می کند که ثابت کرده است که خلقت جهان متضاد اصل بقاء انرژی نیست.
این مسئله را که در یک جهان همگن بسته، جمع انرژی مثبت ماده و انرژی منفی میدان جاذبه، یعنی انرژی کل جهان مساوی صفر است، مارگناو هم، همان طور که ناتان روزن در سال ۱۹۴۴ نشان داد، بدون در نظر گرفتن ارزش های عددی برای R و Mوغیره، به تنهایی با کمک شبه تانسور میدان جاذبه که اینشتین در سال ۱۹۱۶ وارد کرد، می توانست اثبات کند. پتربرگمن (Peter Bergmann) هم، استدلالی را که بر اساس نظریه های توپولوژی است، پیشنهاد کرده است.
دفاع مارگناو از داستان خلقت در کتاب مقدس، با استفاده از نظریی نسبیت عام، می تواند، جزء اولین رساله هایی باشد که اخیراً از استدلال بیگ بنگ کمک گرفته اند که به همان هدف برسند. معذالک این نظریه های اخیر متعلق به حوزه آثار فیزیکی اینشتین نیستند، چون آنها بر پایه استدلالات جهان شناختی کوانتومی و (تا آن جایی که از اساس نظریی نسبیت عام استفاده می کنند) و فرض تکینگی در پیوستار زمان ـ مکان قرار دارند. امتناع قبول نظریی کوانتوم اینشتین آنقدر واضح است که احتیاجی دیگر نیست درباری آن توضیح دهیم. اینشتین واقعیت تکینگی را هم، چون احتمالاً نمی تواند کمکی به توضیح ذرات بنیادی بکند، رد کرد. او در سال ۱۹۵۰ در چاپ پنجم کتابش بنام "معنی نسبیت " نوشت: "انسان نباید فکر کند که معادلات برای تراکم های زیاد میدان و ماده، معتبر می مانند، و نباید نتیجه گرفت که "شروع خلقت " تکینگی به معنای ریاضی آن است. " به این دلیل دیگر درباری ملازمت خداشناختی نظریی بیگ بنگ بحث نمی کنیم.
تمام انگیزه های مشترک ما در این بخش، این بود که سعی کنیم در فیزیک اینشتین، علامتی برای تأثیر خداوند در جهان فیزیکی پیدا کنیم. این انگیزه برای اینشتین نیز غریب نیست. اینشتین در یکی از مقالاتش به نام "یادداشت های پراکنده " نوشته است: "اعتقاد مذهبی راسخ من عبارت است از احساس حیرتی متواضعانه نسبت به یک روح بی نهایت اعلی که خود را در جهانی که ما قادریم با عقل ضعیف و ناقض خود، آن را بشناسیم، متجلی می سازد. " اما اینکه آیا اینشتین، نتایج نهایی استدلالات این بخش را به عنوان "تجلی " به رسمیت می شمرد، به نظر من مشکوک است. |