نقدی بر هستی شناسی در فلسفه غرب نوشته آقای مهدی عاطف راد

هستی شناسی در فلسفه غرب نوشته آقای مهدی عاطف راد منتشر شده در سایت فلسفه از چند اشکال عمده و نقص اساسی برخوردار است که در این نقد به آنها می پردازم

هستی شناسی در فلسفه غرب نوشته آقای مهدی عاطف راد (منتشر شده در سایت فلسفه) از چند اشکال عمده و نقص اساسی برخوردار است که در این نقد به آنها می پردازم.

متاسفانه خلاصه نویسی مهدی عاطف راد و رد شدن از علل فلسفی در نظرات فلاسفه موردی است که عدم شناخت او را درباره فلسفه غرب و به ویژه فلسفه پیش از سقراط نشان می دهد. توهم نقدنویسی در برخی طوری است که آنها بدون آن که ریشه های فلسفی نظرات فیلسوفان را بدانند دست به نگارش نقد فلسفی می زنند.

آقای مهدی عاطف راد در توضیح اش درباره تالس فقط اشاره کرده که تالس می ینداشت که آب ماده نخستین است و همه چیز از آب ساخته شده است. آقای عاطف راد متاسفانه دیدگاه تالس را بررسی نکرده و از خود نپرسیده است که چرا تالس چنین می ینداشته است؟ لازم است عنوان کنم که تالس به این دلیل آب را اساس هستی می دانست که معتقد بود همه چیز در آب زندگی می کند یعنی از نظر تالس اصل حیات در آب تعریف شده و چون زندگی همه چیز در آب می باشد لذا آب به عنوان اصل اولیه در فلسفه تالس مطرح شده است.

مقایسه دیدگاه های ارائه شده باید دریک متن فلسفی صورت بگیرد و آقای عاطف راد متاسفانه از این مهم غفلت کرده است.

مهدی عاطف راد در معرفی آناکسیمندر هم نهایت خلاصه نویسی را انجام داده و حتی اشاره نکرده است که در فلسفه یونان به دلیل این که تالس آناکسیمنس و آمیدوکل از اصلی مادی استفاده کرده بودند درحالی که آناکسیمندر اصل نامعین یا apeiron را که غیرمادی ست اساس هستی می دانست لذا فلسفه آناکسیمندر از آن سه نفر دیگر ییشرفته تر است.

درباره آراء فلسفی آناکسیمنس هم توضیح آقای عاطف راد بسیار ناقص و ناکافی است. او باید مطرح می کرد که چرا آناکسیمنس هوا را علت هستی می دانست؟ لازم است مطرح کنم که چون آناکسیمنس معتقد بود که هوا از طبیعت به موجودات زنده از جمله انسان می رسد و پس از مرگ موجودات زنده به طبیعت برمی گردد لذا آناکسیمنس هوا را به عنوان اصل اولیه در پیدایش هستی می دانست.

مهدی عاطف راد تنها اشاره کرده که فلسفه فیثاغورث برای توضیح جهان هارمونیک و هماهنگ است اما او توضیح نداده که فیثاغورث چگونه هماهنگی جهان هستی را با استفاده از اصل اعداد توضیح داده است.برای آن که خوانندگان این نقد با فلسفه فیثاغورث آشنا شوند لازم است مطرح کنم که فیثاغورث شکل های هندسی را با اعداد مرتبط می دانست. به عنوان مثال در یک مثلث – از راس تا قاعده – نقاط از یک نقطه تا چهار نقطه را قرار می داد و چون مجموع اعداد ۱ و ۲ و ۳ و ۴ عدد ۱۰ را می دهد لذا فیثاغورث عدد ۱۰ را عدد کامل در نظر می گرفت. در ضمن فیثاغورث در داخل مربع هم اعداد را به صورت نقطه به کار می برد از جمله آن که در یک مربع کوچک ۴ نقطه را به صورت دو سطر دوتایی می گذاشت به طوری که هر نقطه نزدیک به یک راس مربع قرار می گرفت و در مربع بزرگتر همین کار را با ۹ نقطه تکرار می کرد و آنها را در سه ردیف سه تایی می گذاشت. فیثاغورث دو اصل را برای اعداد در نظر گرفته بود: اصل واحد و اصل دوگانه. مهم ترین بحث در تئوری اعداد فیثاغورث بحث ترتیب سلسه اعداد و تشکیل آنها از یکدیگر است. فیثاغورث برای این منظور از همان دو مربع که توضیحش را دادم استفاده می کرد و معتقد بود که اگر اصل واحد یعنی عدد ۱ را به عدد ۲ – که مضربش یعنی ۴ در مربع کوچکتر قرار دارد – اضافه کنیم عدد ۳ که عددی فرد است حاصل می شود و اگر عدد ۱ را به عدد ۳ – که مضربش یعنی ۹ در مربع بزرگتر قرار دارد – اضافه کنیم عدد ۴ که عددی زوج است حاصل می شود. بنابراین با استفاده از این دو اصل می توان سلسله اعداد را به دست آورد.

از نظر فیثاغورث جهان هستی از چند کره موسیقی تشکیل شده که از آن جایی که انسان به صدای این کرات عادت دارد نمی تواند آنها را از هم تشخیص دهد.

توضیح هارمونی یا هماهنگی در جهان هستی درفلسفه فیثاغورث بر طبق این نظریه بود که وی معتقد بود می توان هستی را با استفاده از اصول موسیقی توضیح داد. فیثاغورث می گفت اگر ریسمانی را به یک نقطه محکم ببندیم بدون در نظر گرفتن نقطه اتصال ریسمان به محل اتصال آن می توان صداهای هماهنگ تولید کرد. اگر ریسمان را به ۷ قسمت تقسیم کنیم هر قسمت یک اکتاو خواهد بود. اکتاو نسبت عددی ۱ به ۲ است و نسبت کامل می باشد. مهم ترین نتیجه ای که فیثاغورث می گرفت این است که هر کیفیت صدایی را می توان با استفاده از اعداد سنجید و با استفاده از روابط ریاضی آن را نشان داد. این نتیجه گیری به فیثاغورث این امکان را می داد که او از جهان صداها با توضیح جهان هستی برسد. فیثاغورث همچنین یگانگی و دوگانگی در جهان هستی را با استفاده از عدد یک که اصل واحد نام دارد و عدد ۲ که اصل دوگانه نام دارد توجیه می کرد.

فیثاغورث بیش از سایر فلاسفه مورد توجه افلاطون بوده است زیرا افلاطون اعداد فیثاغورث را مورد توجه قرار داده بود و به این دلیل نظریه اعداد ایده آل را مطرح کرده بود.

نوشته مهدی عاطف راد درباره هراکلیت بسیار ناقص است و حتی اشاره نکرده که چرا هراکلیت آتش را اساس هستی می دانست؟ لازم است از آقای عاطف راد بیرسیم که این همه مختصر نویسی خواننده را به چه مورد جالبی در نوشته ایشان می رساند؟ هراکلیت به این دلیل آتش را منبع هستی می دانست که آتش با سوزاندن اشیاء به داخلشان نفوذ می کند و اصل آنها را نشان می دهد. هراکلیت آتش را همان logos می دانست. کلمه logos که آقای عاطف راد به یک معنی آن اشاره کرده معانی متعددی دارد که او از آنها غافل مانده است. logos به معنی سخن یا گفتار عقل و محاسبه می باشد. مورد مهم دیگری که آقای عاطف راد به آن نیرداخته این است که از نظر هراکلیت logos برای انسان قابل دسترسی نیست و تنها برای خدا محفوظ است. از این نظر می توان فلسفه هراکلیت را با یارمنیدس مقایسه کرد. یارمنیدس هم معتقد بود که انسان از درک واقعیت هستی عاجز است و درک واقعیت هستی فقط از آن خداست.

مهمترین نکته ای که در مقایسه فلسفه یارمنیدس و هراکلیت لازم بود آقای عاطف راد به آن اشاره کند و متاسفانه ننوشته است آن است که برخلاف یارمنیدس که هستی را یایدار و بدون تغییر می دانست هراکلیت هستی را دارای تغییر می دانست. جمله هراکلیت در فلسفه معروف است که می گفت: "رودخانه ای که دوبار از آن رد شوند یکی نیست." منظور هراکلیت از این جمله این است که به دلیل حرکتی که در آب رودخانه وجود دارد هستی یک رودخانه دائم در حال تغییر است و نمی توان از یک رودخانه دوبار رد شد چرا که ثابت نیست و حرکت و تغییر می کند و رودخانه ای که برای بار دوم از آن رد شوند رودخانه اول نخواهد بود. به این دلیل دیدگاه هراکلیت را در فلسفه غرب کاملا متضاد فلسفه یارمنیدس می دانند.

آقای عاطف راد متاسفانه از آناکساگوراس هم که در فلسفه غرب بسیار مورد بررسی قرار گرفته با بی توجهی رد شده است و حتی ننوشته که چرا فلسفه آناکساگوراس اهمیت دارد؟ در بین فلاسفه ییش از سقراط به این دلیل دیدگاه آناکساگوراس اهمیت دارد که وی عاملی غیر مادی را اساس هستی می دانست و برخلاف متفکرین دیگر معتقد بود که عقل به عنوان یک عامل غیر مادی اساس تشکیل هستی ست. البته افلاطون و ارسطو بعدها به فلسفه آناکساگوراس ایراد گرفتند که چرا وی توضیحی در این باره نداده است و نگفته که چطور عقل می تواند اساس هستی باشد؟

مهم ترین نکته ای که لازم بود مهدی عاطف راد در مقاله اش درباره تئوری اتمیسم دموکریت به آن بپردازد و متاسفانه اشاره به آن نکرده است بحث هستی و عدم در تئوری اتمیسم دموکریت است. از آن جایی که دموکریت اتمها را ذرات هستی می دانست لازم بود حرکت اتمها را توجیه کند. او برای این منظور خلاء را به عنوان عدم در تئوری اتمیسم مطرح کرد و گفت که خلاء موجب ایجاد فاصله بین اتمها و باعث حرکت آنها می شود و اگر خلاء نباشد اتمها نخواهند توانست حرکت کنند.

بحث سوفیسم در فلسفه غرب بحثی نیست که مهدی عاطف راد بخواهد با دو خط نوشتن از آن و ارائه مطلبی بسیار ناقص آن را خلاصه کند. علت اختلاف فلسفه و سوفیسم در غرب از این قرار است که پروتاگوراس و گورگیاس و دیگر سوفیستها شناخت را بر مبنای توانایی های انسان می دانستند و جمله گورگیاس معروف است که: "هیچ چیز وجود ندارد. اگر هم وجود داشته باشد آن را نمی توان شناخت. اگر هم بشود شناخت آن را نمی شود به دیگری توضیح داد." و جمله پروتاگوراس هم در تاریخ معروف است که:"انسان میزان معیار و تخمین شناخت هر چیزی است." این موارد با تلاش افلاطون و ارسطو رد شد و افلاطون این نظر سوفیست ها را به شدت مورد انتقاد قرار داده است. این اساس فلسفه غرب است و اختلاف نظر افلاطون و پروتاگوراس و گورگیاس در فلسفه تایید شده است.

از موارد مهم دیگری که متاسفانه مهدی عاطف راد ننوشته مقایسه دیدگاه پارمنیدس و آمیدوکل است. دیدگاه این دو نفر دو تقاوت اساسی با هم دارد:

۱) پارمنیدس هستی را واحد و یگانه می دانست درحالی که آمیدوکل چندگانگی در هستی را مطرح کرد و با در نظر گرفتن چهار عنصر مادی یعنی آب باد آتش و خاک فلسفه ای چندگانه و متضاد نسبت به دیدگاه پارمنیدس ارائه کرد.

۲) از آن جایی که پارمنیدس حرکت را در هستی درنظر نگرفته بود بعدها توسط ارسطو مورد انتقاد قرار گرفت. از نظر ارسطو دیدگاه پارمنیدس یک دیدگاه شوم برای فیزیک است اما دیدگاه آمیدوکل برخلاف پارمنیدس در توافق با بررسی فیزیکی طبیعت است.

مطلبی که مهدی عاطف راد در سایت فلسفه با عنوان هستی شناسی در فلسفه غرب نوشته بسیار ناقص است و به عنوان متنی برای آشنایی مخاطبان هم نمی شود آن را درنظر گرفت چه برسد به یک مقاله فلسفی و از آن جایی که او دیدگاه هیچ یک از فلاسفه را در نوشته اش بررسی نکرده و به علل آنها نپرداخته است مشخص می شود که او از منابعی که برای نوشتن یک مقاله درباره فلسفه پیش سقراطی لازم است متاسفانه استفاده نکرده است و اطلاعات او بسیار سطحی و غیر دقیق است. مطالعه کتاب فلسفه پیش از سقراط را که در آن علل دیدگاه هر یک از این فلاسفه به طور دقیق و واضح بررسی شده است را به مهدی عاطف راد و مخاطبان فلسفه توصیه می کنم.

ترانه جوانبخت