مسئله «خدامحوری» از مهمترین مسائلی است که قرآن کریم بر آن تأکید بسیار ورزیده است و در فرموده های پیشوایان دین(ع) شواهد فراوانی دارد. ولی با این وجود جایگاه اساسی این مسئله در روش شناخت انسان از عالَم، نظام معرفت شناختی و هستی شناختی اش چندان روشن نشده است. واژه «خدامحوری» یا «خدامداری» که اصطلاحی است که تا حدودی بیانگر جامع نظریات مطرح شده در تفکر اسلامی و فلسفه مالبرانش است، از آن جا انتخاب شده است که مالبرانش فلسفه خود را خدامدارانه(Theo centeric) می خواند. اکازیونالیزم برداشتی وحدت انگارانه از علّیّت است. مسئله علّیّت یکی از مسائل تاریخ فلسفه و پس از مسأله وجود، اصیل ترین، مرموزترین و مهمترین مسئله فلسفه است. چه در بعد وجود شناختی و چه در بعد معرفت شناختی، کمتر مسئله ای را می توان یافت که به نحوی از انحاء با مسئله علّیّت در ارتباط نباشد تأثیر عظیم این دیدگاه در رفتار فردی و اجتماعی نیز درست تبیین نشده و یا نادیده گرفته شده است.

نوشتار حاضر با نگاهی به کتاب خدامحوری در تفکر اسلامی و فلسفه مالبرانش، اثر دکتر قاسم کاکائی که توسط انتشارات حکمت به چاپ رسیده، نگاشته شده است.

در اروپای قرن هفدهم، یعنی در حدود یک قرن پس از پیدایش تحولات علمی و فلسفی جدید در مغرب زمین و پس از رونق یافتن اندیشه های فلسفی دکارت و پدید آمدن فیلسوفان دکارتی (لایب نیتز و اسپینوزا و ...) و مقبول واقع شدن آثار مهم علمی گالیله و نیوتن، فیلسوفی به نام مالبرانش (۱۷۱۵ ۱۶۳۸) در پاریس قدم به عرصه تفکر فلسفی نهاد که آرایی بسیار شبیه آراء متکلمان اشعری در باب رابطه خدا و انسان و طبیعت عرضه کرد و مشرب فلسفی خود را «اکازیونالیزم» نامید و شجاعانه به توضیح و تبیین افکار خود همت گماشت. او ایمان قدّیسان و متکلمان عرفای قرون وسطای مسیحی خاصه سنت اگوستین (۴۳۰ ۳۵۴) را با خردورزی و عقلانی گری دکارتی توام ساخته بود و در عین حال که خود با اتکا به ریاضیات،عالم علوم طبیعی بود، آن چنان در دریای عظمت و قدرت الهی غرق بود که به زحمت می توانست معنا و مقامی برای «اختیار» آدمی و تاثیر اشیاء قائل باشد.

این نظریه می گوید که هیچ گونه تأثیر و تأثری بین نفس و بدن وجود ندارد و فعال و مؤثر واقعی در هر دو زمینه خداوند است. البته مالبرانش این اصل را به شکل کلی تری مطرح کرده است مبنی بر این که در همه جا، تنها مؤثر و علّت حقیقی خداست و بقیه همه علل موقعی(Occasion al causes) هستند و بنابراین از هر چیز دیگر به جز خدا نفی تأثیر و اثر می شود. او در این اصل کلی از قدّیس پولس و قدّیس آگوستین متأثر بوده است.

تاریخ این مسئله در تفکر اسلامی نیز کمابیش با تاریخ خود اسلام برابری می کند. یکی از اندیشه های اساسی و توحیدی اسلام، توحید افعالی است. در تفکر اسلامی مبدأ این نظریه ظواهر قرآن و روایات بوده است. تبیین عمیق آن اول بار توسط معصومین(ع) صورت گرفته است و عترت پیامبر(ع) عمیق ترین بینش ها را از آن به دست داده اند. نهج البلاغه امام علی(ع)، صحیفه سجادیه امام سجاد(ع) و ادعیه مبارکه ائمه، مشحون از این معناست.

هر چند فلاسفه اسلامی در بعضی از اصول متاثر از اندیشمندان یونان بوده اند، ولی تفکر اسلامی و بخصوص کلام و عرفان اسلامی، در اندیشه توحیدی، به شدت متاثر از ظواهر قرآن و کلمات پیشوایان دین است. بر طبق این ظواهر و متون، خالق و ربّ و مدبّر همه چیز خداست. هیچ چیز از دایره قدرت و اراده اش بیرون نیست. پادشاه مطلق و فعّال ما یشاء است. به عبارت دیگر همه جا سخن از «خدامحوری» و «خدامداری» است.

از طرف دیگر انسان بالوجدان خود را با عالمی مواجه می بیند که دارای نظم و نظام و قانونمندی است ظواهر قرآن نیز این امر را تأیید می کند. هر معلولی علّت خاصّ و معیّن دارد که تا نباشد آن معلول وجود نخواهد داشت و نیز هر موجودی اثر و فایده خاصّ خود را دارد که در موجود دیگری یافت نمی شود. همچنین نفس خویشتن را می یابد که دارای اراده و اختیار است و قدرت انتخاب و عمل، اطاعت و عصیان داشته و در نتیجه مکلّف است. سؤالی که در این جا برای متفکران اسلامی و برای هر متفکری در هر نظام توحیدی مطرح است این است که اگر جهان قانونمند است، خداوند در آن چگونه عمل می کند و نقش خداوند در این نظام قانونمند چیست؟

در عالم اسلام، فلاسفه، عرفا و متکلمان هر کدام به نحوی و بر اساس مبانی و روش خویش درصدد حل مشکل و پاسخگویی به سؤالات فوق برآمده اند و به خصوص آنجا که بحث از اختیار و افعال انسان بوده است، به علت اینکه پای تکلیف و شریعت در میان می آید، حساسیت بیشتری به خرج داده و در هر دو زمینه عامّ (هستی) و خاصّ (انسان) نظریاتی ابراز داشته اند. برخی مانند معتزله خواسته اند «اختیار» را برای انسان محفوظ نگاه دارند تا هم هدایت و ضلالت و هم ثواب و عقاب معنی پیدا کند و هم از انتساب شرور به خداوند جلوگیری شود. همچنین در اشیاء به ذاتی منشأ تأثیر قائل شده اند تا بر خلاف بدیهیات حسی سخنی نگفته باشند. اینان که دغدغه «تنزیه» خداوند از افعال ناقص و ناصواب بندگان داشته اند به «تفویض» قائل شده و رابطه علّی و ایجادی خدا و عالم و آدم را بسیار تنگ و محدود ساخته اند.

در مقابل این گروه از متکلمان، متکلمان اشعری قرار گرفتند که غیرتمندانه در اندیشه «تعظیم» قدر و قدرت خداوند بودند و قاعده «لا مؤثّر فی الوجود الّا ا...» را چنان وسیع و فراگیر تفسیر کردند که دیگر شأنی برای انسان و جایی برای خواص اشیاء در طبیعت باقی نماند.

هرچند متکلمان اشعری با وسعت بخشیدن به قلمرو قدرت الهی، انگیزه خویشتن را در «تعظیم» قدر و جلالت مرتبت خداوندی ارضاء کردند، با این حال، ناچار بودند به نحوی افعال انسان را به او منسوب سازند تا تعالیم انبیاء و ظواهر نصوص مقدس و ثواب و عقاب و معاد و بهشت و دوزخ معنی پیدا کند. همچنین ناچار بودند برای اشیاء نیز به نحوی قائل به خصوصیت و حیثیت شوند تا ظواهر محسوس را انکار نکرده باشند. اینجا بود که مفهوم «کسب» و «اعتقاد به علل موقعی» یا اکازیونالیزم پیش آمد و اشاعره کوشیدند تا با حفظ موضع اصلی خود، معترضان و مخالفان خود را قانع سازند که اگر چه «انسان» و «اشیاء» در ایجاد افعال و آثار منتسب به خود حقیقتاً نقشی ندارند، لکن ایجاد حقیقی از جانب خداوند در «موقع» تقارن اراده انسان با اعمال و افعال او صورت می پذیرد و به «بهانه» مقارنت اشیایی که آنها را عرفاً علت و معلول می نامند واقع می شود و همین امر سبب می شود تا انسان و همچنین اشیاء، افعال و آثار منتسب به خود را «کسب» کنند.

مفهوم کسب به اندازه ای دور از ذهن بود که نه تنها متکلمان شیعه، بلکه حتی متکلمان سنی مذهب غیر اشعری نیز، اصولاً تصور آن را ممکن ندانستند تا چه رسد به اینکه درصدد تصدیق آن برآیند. متکلمان شیعه با الهام از فرموده های ائمه اطهار(ع) قائل به «لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین» شده و در تبیین آن از روشهای فلسفی سود جسته اند.

هر چند که انگیزه ها و زمینه های اعتقادی فوق در مورد مالبرانش و متفکران اسلامی متفاوت است،اما ظاهر سخن آنها به هم شبیه است تا جایی که عده ای مدعی شده اند که نظریه مالبرانش همان نظریه «کسب» در نزد اشاعره است و حتی احتمال داده اند که مالبرانش این نظریه را عیناً از «اشاعره» «کسب» کرده است.

با توجه به اینکه در مقام مقایسه و مقابله و به اصطلاح از راه «تطبیق» نقاط ضعف و قوت و احیاناً نقاط ابهام یک نظریه بهتر شناخته می شود و با توجه به اینکه نظریات مالبرانش در آثاری که به زبان فارسی انتشار یافته کمتر معرفی و تبیین شده و به همین سبب اظهار نظرهای متفاوتی درباره شخصیت و افکار او شده است، ضرورت یک بحث جامع که هم اصل مسئله «لا مؤثّر فی الوجود الّا ا...» و دیدگاههای مختلفی را که در این زمینه در تفکر اسلامی وجود دارد مشخص کند و هم با توجه به افکار مالبرانش تشابه ها و تفاوت های نظریات او را با متفکران اسلامی روشن سازد، احساس می شود. دکتر قاسم کاکائی در کتاب «خدامحوری در تفکر اسلامی و فلسفه مالبرانش» کوششی را به شایستگی در این زمینه به انجام رسانیده است.

نکته مهم و شایان ذکر این است که حوزه تحقیق درباره مقایسه خدامحوری در تفکر اسلامی و فلسفه مالبرانش به آثار و اندیشه های متکلمان اشعری محدود و منحصر نبوده بلکه نیازمند تحقیق و گشت زنی در کل قلمرو وسیع تفکر اسلامی است و مخصوصاً راه حل این مسئله را در عرفان اسلامی و حکمت متعالیه فیلسوف عالی مقدار عالم اسلام مرحوم صدرالمتالهین می توان جست وجو کرد. ماحصل سخن این که تا زمانی که معانی دقیق مبانی حکمت متعالیه را که عبارت از «اصالت وجود» و «وحدت وجود» و «تشکیک وجود» است به خوبی درک نشده و طعم عرفانی و قرآنی و روایی این نظام فلسفی در ذائقه ذهنی تجربه نشود، همواره به نحوی از انحاء گرفتاری به کثرت عوالم لاهوت و ناسوت و طبیعت برجای خود باقی می ماند.

در تفکر مسیحیت، مالبرانش نمونه اعلای اعتقاد به اکازیونالیزم الهی است. دفاع وی از توحیدافعالی، هم دارای جنبه کلامی و هم دارای جنبه عرفانی است لذا اکازیونالیزم را در دو بعد کلامی و عرفانی مطرح کرده است. در بعد کلامی نه تنها از نظر انگیزه و عقاید، بسیار شبیه اشاعره، بلکه بالاتر، از اشاعره و بخصوص غزالی اخذ و اقتباس کرده است. زمانی که همین تفکر اشعری وارِ او با عرفان مسیحی درمی آمیزد سر از اکازیونالیزم عرفانیِ او در می آورد. لذا زمانی که چگونگی سیر اکازیونالیزم از اشعریت به عرفان پی گرفته شود، در این زمینه مالبرانش بسیار شبیه غزالی است هر چند تفاوتهایی بین آنها مشاهده می شود.

خدای مالبرانش اشعری، مانند خدای غزالی کلامی، همان خدای قهار عهد عتیق است، اما خدایِ مالبرانش عارف، خدایِ پر مهر عهد جدید. ولی خدای غزالیِ عارف هنوز رنگ کلامی خود را نباخته و لبخند بر چهره اش ظاهر نشده است.

در مقایسه همه آراء و نظریات فوق در باب خدامحوری و برداشتهای مختلف از «لا مؤثر فی الوجود الّا الله» به سه جهان بینی و سه نظام متفاوت می رسیم که آنها را «عادت الله»، «سنّت الله» و «اسماء الله» نام نهاده اند و به ترتیب از آنِ اشاعره، حکما و عرفا بود. مالبرانش بین عادت الله و سنّه الله ایستاده است و هر چند از هر دو، فاصله گرفته اما نتوانسته است که به اسماء الله برسد. تفاوت این دیدگاه ها در باب خدامحوری، الهیات، طبیعیات، نحوه فاعلیّت خدا و قانونمندی نظام هستی و بخصوص مسئله «انسان» مطرح بوده و مشاهده می شود که اکازیونالیزم و خدامحوری اشعری که غیر از «جبر» و «تحقیر انسان» نصیبش نشده بود چقدر با اکازیونالیزم عرفانی که خدامحوریش از «انسان محوری» جدا نیست، متفاوت است.

به هر حال هر چند اکازیونالیزم جهان بینی گسترده ای است که می تواند زیربنای عقیدتی بسیاری از مسائل دینی چون صبر، رضا، تسلیم، توکل، شکر و ... باشد، اما تلقی آن به عنوان تقارن اندیشی و نفی علّیّت در طبیعت و عدم تبیین رابطه علّی بین خدا و جهان و فهم نادرست از «لا مؤثر فی الوجود الّا الله» باعث می شود که این نظریه بر سر چهارراهی از خطر قرار گیرد. یک راه به شک در وجود خدا و اکازیونالیزم الحادی هیوم می کشاند، دیگر راه به سفسطه و لا ادریگری، سومی به ذهن گرایی و ایده آلیسم بارکلی و سرانجام راه چهارم به جبر دینی و یا فلسفی. به هر حال مرحله و راهی است پر از خطر و ظلمات که بی همرهی خضر نمی توان در آن گام نهاد.

نویسنده: سید محمد رضا - خلیل نژاد

منبع: روزنامه - همشهری