همیشه بهترین راه برای فهم اندیشه هر فیلسوف این است که ببینیم او خود را با چه مساله یا مسائل عمده ای روبرو می دیده است.بنیادی ترین مساله ای که نیچه جهان غرب را در روزگار خود با آن مواجه می دید، بحران عمیق فرهنگی و فکری بود که او چکیده آن را درعبارت "مرگ خدا" و ظهور "نیهیلیسم" یا هیچ انگاری بیان کرده است. نیچه تشخیص داده بود که تفکر سنتی دینی و متافیزیکی از اعتبارافتاده و خلئی بر جای گذاشته که علم جدید قادر به پر کردن آن نیست و برای حفظ سلامت تمدن که به عقیده او با خطر جدی روبرو بود،باید برای دیدگاههای دینی و فلسفی گذشته جانشینی پیدا کرد.

برای این منظور، او ابتدا در یکی از نخستین آثارش، زایش تراژدی، به هنر یونانیان باستان روی آورد، و به این عقیده رسید که کلیدشکوفایی مجدد انسان مدرن را که از دلداریهای دینی و اطمینان عقلی و عملی محروم شده، باید در هنر جستجو کرد. ولی در آثار بعدی،نیچه کم کم تغییر جهت داد و بیشتر از هنر و زبانشناسی تاریخی که رشته تخصصی اش بود، به جانب فلسفه و خصوصاً نقد پدیده های اجتماعی و فرهنگی و روشنفکری متمایل شد. در این دوره که در واقع آخرین سالهای زندگی سالم او پیش از ابتلای کامل به جنون در۱۸۸۹ بود، نیچه پخته ترین آثار خود از جمله چنین گفت زرتشت، فراسوی نیک و بد، دانش طربناک، غروب بتان، دجال را پدید آورد.در این نوشته ها دیده می شود که او معتقد است برای چیره شدن بر نیهیلیسم، ترک دیدگاههای مطلق گرای دینی و متافیزیکی کافی نیست،بلکه باید به زندگی و جهان از نظرگاهی بکلی تازه نگریست.

مراد نیچه از "مرگ خدا" در واقع افول و نهایتاً مرگ دیدگاه مسیحی و اخلاق مسیحی نسبت به زندگی و جهان است. او این جنایت عظیم )یعنی کشتن خدا( را که می گوید به دست آدمیان صورت گرفته ولی خبرش هنوز به نان نرسیده است، هم واقعه ای فرهنگی می داند و هم حادثه ای فلسفی، و به عقیده او، باید آن واقعه را مبدأ قرارداد و بی رحمانه و از بیخ و بن همه چیزرا اعم از حیات و جهان و هستی آدمی و معرفت و اخلاق و ارزشها از نو ارزیابی کرد.

باید یادآور شویم که حتی در میان ارادتمندان نیچه اتفاق نظر وجود ندارد که آیا مسائلی که اودر مورد آنها موضع می گیرد دقیقاً همان مسائل مبتلا به فیلسوفان قبل و بعد از اوست، یا لااقل در بعضی موارد آنچه می گوید مسائلی یکسره نوظهور است. آنچه واضح است اینکه نیچه به اغلب فلاسفه سلف و معاصر خود به شدت انتقاد دارد و از بنیاد از افکار اساسی آنها فاصله می گیرد. سبک نگارش او هم به مشکل فهم نوشته هایش می افزاید که گاهی مستدل و تحلیلی وگاهی بشدت جدلی و گاهی سخت شاعرانه و سرشار از استعارات و صنایع ادبی است.

رویهمرفته سه نوع تلقی در میان فلاسفه از افکار نیچه وجود داشته است. عده ای او را جدی نگرفته اند و معتقد بوده اند که نوشته های او نه تنها نشانگر مرگ تفکر دینی و متافیزیکی، بلکه نماینده مرگ فلسفه است و خود او نیهیلیستی تمام عیار است که می خواهد با شگردهای ادبی،اندیشه انسانی را از قید مسائل مربوط به معرفت و حقیقت برهاند. عده ای دیگر بعکس او رابشدت جدی گرفته اند و عقیده داشته اند که نیچه با سرمشقی که داده اصولاً فلسفه را به راه یکسره نوینی انداخته است و نحوه نگاه او به مسأله حقیقت و معرفت یگانه طریق چیرگی بر نیهیلیسم است.

مسلم اینکه نیچه اعتقاد راسخ داشت که تفکر انسان شدیداً دارای کیفیت تفسیری و تأویلی است و کسانی که می پندارند مستقیماً ممکن است به "واقعیات" دست پیدا کنند خود را فریب می دهند، و صرف نظر از اینکه حقیقت در نفس خودش چگونه باشد، به هر حال معرفت ماحاصل تفسیر و تلقی ما از آن است. بنابراین، کاری که از دست ما برمی آید ارزیابی مجدد نحوه تلقی یا نهایتاً ارزشهای ماست. مهمترین راه این کار به عقیده نیچه، تبارشناسی است، یعنی تحقیق در اینکه تفسیر و تلقی و ارزشهای ما از کجا سرچشمه گرفته اند. از سوی دیگر، باید در"چشم اندازها" یا "نظرگاهها" تحقیق کنیم؛ زیرا اگر حقیقت مطلق لااقل برای موجوداتی همچو ماوجود نداشته باشد، آنچه به آن حقیقت می گوییم لاجرم وابسته به چشم انداز یا نظرگاه ماست.ولی این پایان داستان نیست. درست است که معرفتی فارغ از تفسیرها و نظرگاهها به طور مطلق وجود ندارد، اما با تحقیق دقیق تر در تبار ارزشها و جستجوی بیشتر در نظرگاهها، می توانیم شیوه تفکر خود را به پایه ای برسانیم که چه در روابط اجتماعی و چه در مناسباتمان با عالم طبیعت فهم بهتر و عمیقتری پیدا کنیم و از خطر هیچ انگاری که با فروریختن ارزشهای دینی و فلسفی سنتی با آن روبرو شده ایم، بپرهیزیم.

فهم عمیقتری که خود نیچه پس از انکار وجود خدا و جوهریت روح به آن رسید، در دو اصل اساسی خلاصه می شود: یکی اراده معطوف به قدرت، و دیگری بازگشت یا تکرار ابدی، که هردو متأسفانه مورد سوء تعبیر و سوء فهم و سوء استفاده بسیار بوده اند. آنچه نیچه درباره هر یک از این دو می گوید به هیچ وجه روشن و خالی از ابهام نیست و بحث درباره آن از حوصله این گفتار بیرون است، ولی ظاهراً غرض از اراده معطوف به قدرت این است که هر جزیی از طبیعت پیوسته در پویش و تحرک و در صدد افزایش قدرت خود نسبت به سایر اجزاء است. این انرژی حیاتی در انسانها می تواند صورتهای بسیار مختلف اعم از سازنده و ویرانگر پیدا کند که تنهایکی از آن صور، نهادهای سیاسی و مذاهب و هنر و اخلاق و فلسفه است. مسأله تکرار ابدی هم ظاهراً بر همین محور دور می زند و مقصود از آن نگرش اثباتی و تأئیدی به زندگی به رغم همه فراز و نشیبهای آن است.

از دیگر افکار نیچه که در هنرمندان و متفکران بعدی تأثیر عمیق داشته، مفهوم "ابرانسان" یا"ابرمرد" است به معنای امکان ظهور انسانهایی استثنایی به لحاظ استقلال و خلاقیت و بالاتراز سطح "توده گله وار" یا "عوام کالانعام" که به اخلاق "سروری" (به تفکیک از اخلاق پست بردگی) آراسته باشند.

بحث مفصل تر درباره اندیشه های نیچه و متفرعات و شاخ و برگهای آن در این فرصت کوتاه میسر نیست. ولی از همین مختصر نیز اگر دقت کنیم می توانیم به توان افکار او برای نفوذ درعرصه نظر و عمل پی ببریم. ناگفته نماند که نفوذ نیچه همواره با استقبال روبرو نبوده است، وبعضی مانند نویسنده و منتقد آمریکایی اَلن بلوم مدعی بوده اند که نیچه ارزشها را به عرصه نسبیت برده و تخریب کرده و مفاهیم بنیادی اخلاق مثل فضیلت و رذیلت و خوب و بد وخداشناسی و غیره را در معرض شک و سؤال قرار داده و ذهن جوانان را به فساد کشانده است.ولی به هر حال حقیقت این است که امروز کتابهای نیچه شاید بیش از هر زمان در گذشته درسراسر جهان خواننده دارد و برای یافتن خاستگاه بسیاری از مکتبهای فلسفی معاصر از قبیل پست مدرنیسم و پساساختارگرایی و ساختارشکنی و مانند آن باید به عقب برگشت و به اورجوع کرد.

به طور کلی در یکصد و چند سالی که از مرگ نیچه می گذرد، تأثیر او را می توان به چهار دوره تقسیم کرد: (۱) از ابتدای قرن بیستم تا آغاز جنگ جهانی دوم در (۲) ۱۹۳۹ دوره جنگ جهانی دوم؛ (۳) از پایان جنگ جهانی دوم تا اواخر دهه ۱۹۶۰؛ و (۴) از دهه ۱۹۷۰ تا امروز.

در دوره جنگ جهانی دوم به علت سوء استفاده رژیم هیتلری از بعضی مفاهیم در نیچه درخدمت نظریه های توتالیتاریستی و نژادپرستانه، نوعی بدبینی و سکوت نسبی درباره او بویژه در جهان انگلیسی زبان به وجود آمد. اما به استثنای آن دوره، در سراسر نیمه اول قرن بیستم چیرگی نیچه بر حیات روشنفکری اروپا عموماً جنبه ادبی داشت. کسانی مانند گابریله،دانونتسیو و اشتفان گئورگه او را به مقام پیامبری رساندند، و تأثیر او همه جا در ادبیات اروپا، ازتوماس مان گرفته تا سمبولیست های روس و استریندبرگ و ییتز و روبرت موزیل و هرمان هسه و برنارد شا و حتی در آهنگسازانی مانند مالر و دلیوس و ریشارد اشتراوس، دیده می شد. تنهابحثهای مهم فلسفی درباره نیچه در پنجاه سال اول قرن بیستم در کارهای کارل یاسپرس و ماکس شِلِر صورت گرفت و نیز در درسگفتارهای هایدگر از ۱۹۳۶ تا ۱۹۴۵ که بعدها در ۱۹۶۱ در دوجلد انتشار یافت.

یاسپرس معتقد بود که نیچه احیاناً آخرین فرد از فیلسوفان بزرگ گذشته است، و او وکی یرکه گور باید دو نمونه اعلای متفکرانی محسوب شوند که با گرایش فلسفی غرب که می خواهد هر چیز غیرعقلانی را به دایره عقلانیت ببرد، به مبارزه برخاسته اند، و با این ادعا که پایه معرفت انسانی چیزی بجز تعبیر و تفسیر نیست، در واقع از عصر احترام مطلق به عقلانیت وحقیقت مستقل از بشر با یک پرش بزرگ گذر کرده اند.

اما به نظر هایدگر، اصل بنیادی در فلسفه نیچه اراده معطوف به قدرت است و هر موضوع دیگری در نوشته های او فرع بر آن است. ولی برای پی بردن به اندیشه اساسی و نانوشته نیچه،باید اراده معطوف به قدرت را با اصل تکرار ابدی که ضد آشتی ناپذیر آن است، با هم در نظربگیریم. در این صورت، به عقیده هایدگر، خواهیم دید که اراده معطوف به قدرت در چارچوب مصطلحات سنتی فلسفه همان ماهیت است، و بازگشت یا تکرار ابدی مساوی با وجود؛ یا، به اعتبار دیگر و بنا به مصطلحات کانت، اراده معطوف به قدرت، شی ء فی نفسه یا "نومن" است، وتکرار ابدی، پدیدار یا "فنومن"؛ و باز به تعبیر خود هایدگر، اراده معطوف به قدرت، وجود است،و تکرار ابدی، کثرات موجودات در عالم محسوس. هایدگر معتقد بود که نیچه با وحدت دادن این دو مفهوم به یکدیگر، به جوهر مدرنیته رسیده و برای نخستین بار حق آن را به کمال ادا کرده است. تفصیل بیشتر درباره بحث بسیار پیچیده هایدگر از گنجایش این مقال بیرون است؛ همین قدر اشاره می کنیم که، به عقیده او، نیچه پروژه متافیزیک فلسفه غرب را که با افلاطون آغاز شده بود به پایان می رساند و بی معنایی آن را آشکار می کند و به جای چیرگی بر نیهیلیسم، در چنبره آن گرفتار می شود.

چنانکه گفتیم، کتاب هایدگر درباره نیچه گرچه در ۱۹۶۱ منتشر شد، ولی در واقع حاوی گفتارهایی بود که او از ۱۹۳۶ تا ۱۹۴۵ ایراد کرده بود. از ۱۹۴۵ یعنی پایان جنگ جهانی دوم به بعد، کم کم برخلاف گذشته مسائل فلسفی در نیچه مورد توجه عمومی قرار گرفت. شاید

بزرگترین بانی این امر والتر کافمن در آمریکا بود که کتاب مهم او، نیچه: فیلسوف، روانشناس،دجال، و ترجمه های فصیح و دقیقش از آثار نیچه فصل جدیدی در این زمینه گشود. این جریان بزودی از آمریکا به ایتالیا و فرانسه و آلمان سرایت کرد و سرآغازی شد برای کشف دوباره وبعدها بازآفرینی نیچه در آثار فیلسوفان معاصر فرانسوی که شاید بتوان گفت اساساً نیچه جدیدی به مذاق خود اختراع کردند.

در دوران بعد از جنگ جهانی دوم بیشتر دلمشغولیها به نیچه در واقع به منزله واکنش مستقیم یا غیر مستقیم به تفسیر هایدگر از نیچه بود. امتیاز بزرگ والتر کافمن این بود که در دهه ۱۹۵۰ نیچه شناسی را به مسیری جدید هدایت کرد. او می خواست به جهانیان نشان دهد که ظهور نیچه فی حد ذاته یک رویداد عمده تاریخی است و اندیشه های او باید نه تنها خاطر یک ملت یا فقط خاطر فیلسوفان، بلکه خاطر جمیع آدمیان را در همه جا به خود مشغول کند. به عقیده او، اراده معطوف به قدرت که هسته مرکزی فلسفه نیچه است، اصلی غیرسیاسی و هدف آن چیرگی شخصی و وجودی بر خود و استعلا از خویشتن است. تصویری که کافمن بدین گونه رسم کرد، پر تأثیرترین تصویر نیچه در دهه های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ از کار درآمد.

اما آنچه "نیچه جدید" نامیده می شود عمدتاً از آثار نویسندگان فرانسوی سر برآورد. غالباًحتی به این "نیچه جدید"، "نیچه فرانسوی" گفته می شود. کتاب مهم هایدگر درباره نیچه به فرانسه ترجمه شد، و بسیاری از آثار فرانسویان را می توان در واقع ردیه هایی بر تفسیر هایدگردانست و پافشاری بر خصلت استعاری نوشته های نیچه. اما شاید مهمترین نکته درباره نیچه جدید این باشد که برخلاف کافمن که نیچه را میراث دار عصر روشنگری در قرن هجدهم معرفی کرده بود، فرانسویانی مانند ژرژ باتای، ژیل دولوز، دریدا، فوکو، و لیوتار در بیست سال گذشته در اساس منکر این امر بوده اند. متفکران عصر روشنگری معتقد بودند که ایده های درست به عمل درست می انجامند. ولی کسانی که از آنان نام بردیم می گویند چیزی به اسم درست یانادرست مطلق برای نیچه وجود ندارد و او اخلاق را از اساس به قلمرو نسبیت برده است.

به لحاظ تاریخی شاید بتوان گفت مهمترین نقطه عطف در نیچه شناسی، وقایع دوران سازسال ۱۹۶۸ و شورش دانشجویان در فرانسه بود. ژیل دولوز در ۱۹۷۳ نوشت "اگر بپرسید چه برسر نیچه آمده است، پاسخ می دهم به جوانانی رجوع کنید که امروز نیچه می خوانند. آنچه جوانان اکنون در نیچه کشف می کنند غیر از آن چیزی است که نسل من کشف می کرد. می پرسیدآهنگسازان و نقاشان و فیلمسازان جوان چرا خاطرشان به نیچه مشغول است؟ جواب ساده است. نسل دهه ۱۹۶۰ مشاهده کرد که نیچه همان پیامبر ضدفرهنگی است که می جسته است، وشالوده فکری دلهره و اضطراب و نیهیلیسم را باید در او بجوید."

به طور کلی در تفکر فلسفی در فرانسه بعد از جنگ جهانی دوم، سه مرحله پیاپی می توان تمیز داد. نخست اگزیستانسیالیسم که در دهه های ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ عمدتاً در کارهای سارتر ومرلوپونتی جلوه کند و ملهم از هوسرل و هایدگر و سپس از مارکس است. که به آن "ازدواج پدیدارشناسی و مارکسیسم" لقب داده اند. سرچشمه الهام مرحله دوم، یعنی ساختارگرایی، دراوایل دهه ۱۹۶۰ به ظهور رسید کارهای زبانشناس سوئیسی فردینان دو سوسور است.ساختارگرایانی مانند کلود لوی استروس و ژاک لاکان و لویی آلتوسر که بشدت به پدیدارشناسی و جایگاه ممتاز فاعلیت یا سوبژ کتیویته در آن بی اعتماد بودند، هر یک به ترتیب درانسان شناسی و روانکاوی و اقتصاد سیاسی به روشهای سوسور روی آوردند. اقبال ساختارگرایان به فروید و مارکس با نظریات هایدگر درباره نیچه جمع شد و صحنه را برای مرحله سوم در اندیشه فرانسویان یعنی پساساختارگرایی آماده کرد.

باید هشدار دهم که اصطلاح پساساختارگرایی در اینجا صرفاً به لحاظ تاریخی به کار می رود یعنی آنچه پس از ساختارگرایی آمد و از این جهت در ترجیح به "ساختارشکنی" از آن استفاده می شود که نامی است برای سبک تحلیلی و فلسفی فقط یکی از فیلسوفان پساساختارگرا، یعنی ژاک دریدا، و همچنین در ترجیح به "پست مدرنیسم" که در حوزه فلسفه صورت سیاسی شده پساساختارگرایی است. جمع کردن اندیشه معاصر فرانسوی تحت یک"جنبش" بتنهایی البته خالی از بعضی خطرها نیست و خود متفکران فرانسوی از اینگونه استراتژیهای تجمیعی پرهیز دارند. ولی اگر بتوان یک وجه جامع برای آنان ذکر کرد، مسلماً آن وجه جامع نیچه است، هر چند البته رویکرد به او در متفکرانی مانند دریدا، دولوز، فوکو،ایریگاره و لیوتار صورتهای گوناگون به خود می گیرد.

رویکرد به نیچه همچنین مهمترین وجه افتراق پساختارگرایان فرانسوی از ساختارگرایان واگزیستانسیالیستهای پیشین است. ولی خود این رویکرد در اندیشه دو گروه از پساساختارگرایان به شکل عمده در می آید: اول کسانی که فلسفه نیچه در آنان موضوع تفسیر و تأویل است ومفاهیم عمده در نیچه از قبیل اراده معطوف به قدرت و بازگشت ابدی و نیهیلیسم و ابرانسان را با روشهای سنتی پژوهشی مورد تفسیر قرار می دهند. گروه دوم کسانی هستند که از نیچه برای پروراندن نظریات فلسفی خودشان استفاده می کنند. از مهمترین کسان در این گروه از میشل فوکوو ژاک دریدا می توان نام برد.

دریدا در آثار متعدد از نیچه به عنوان نقطه عطف یا سکوی پرشی استفاده می کند برای دست و پنجه نرم کردن با قرائت هایدگر از نیچه و اصولاً با کل فلسفه هایدگر، یا برای بحث درباره جنبه سیاسی تفسیر و تأویل.

در آثار فوکو، شخصیت محوری بدون شک نیچه است و سراسر نوشته های او مشحون ازحضور نیچه است. در ۱۹۷۱، فوکو مقاله ای نوشت به نام "نیچه، تبارشناسی، تاریخ" که بسیارمعروف شد. به عقیده او، تاریخ رویدادها را از چشم انداز غایت و فرجام لحاظ می کند و معنای آن را پیشاپیش می داند. ولی تبارشناسی متوجه تصادفی بودن رویدادها و بخت و صدفه خارج از هر گونه غایت متصور از پیش است. سر و کار تبارشناسی با "برخاستن" و "منشأ گرفتن" و"زایش" است، به معنای منشأ اخلاق یا زهد و ریاضت یا عدالت یا کیفر و پاداش. فوکو می گویداینگونه تحلیل تبارشناسانه در نیچه بویژه در تبارشناسی اخلاق نشان می دهد که هیچ راز یاذات خارج از ظرف زمان در پس چیزها پنهان نیست. تنها راز این است که ذاتی وجود ندارد و اگرهم داشته باشد تکه تکه از چیزهای بیگانه با آن درست شده است. به عقیده فوکو، تبارشناسی نیچه به ما امکان می دهد که به اتفاقات و خطاها و ارزیابیهای نادر پی ببریم که منشأ امور وارزشهای هنوز موجود بوده اند. بدین ترتیب متوجه می شویم که آنچه می پنداشتیم مقدس وغیرقابل تعرض و مصون از چون و چراست؛ در واقع محصول رویدادهایی یکسره تصادفی بوده است.

بحث درباره رابطه نیچه و متفکران معاصر فرانسوی البته به این مختصر پایان نمی گیرد.غرض فقط نشان دادن خطوط کلی آن بود. اما پیش از پایان سخن، بد نیست اشاره ای هم به رابطه مارکسیسم با نیچه داشته باشیم. اینکه نازیها نیچه را بپسندند البته قابل فهم بود. اما کمونیستها به هیچ وجه نظر خوشی به او نداشتند. یکی از بزرگترین نظریه پردازان مارکسیست گئورگ لوکاچ،همت فراوان صرف کوبیدن نیچه کرد، و در کتاب معروفش انهدام عقل که در ۱۹۵۲ به چاپ رسید، آثار نیچه را مجادله ای مستمر علیه مارکسیسم و سوسیالیسم معرفی و محکوم کرد. لوکاچ معتقد بود والتر کافمن اشتباه کرده که نیچه را به هگل و عصر روشنگری ربط داده است، زیرانیچه منکر عقل و معرفت عینی است و فقط می تواند نزد پست ترین غریزه های بهیمی ووحشیانه آدمی مقبول بیفتد، و کل فلسفه او پوچ و پوسیده و دروغ است. کسانی که مارکسیسم راحامل یقین علمی می دانستند این گفته ها را به گوش جان می شنیدند، ولی تردیدها از دهه ۱۹۶۰آغاز شد و پس از فروپاشی شوروی، در دهه ۱۹۹۰، بازنده این بازی لوکاچ از آب در آمد نه نیچه.

در هر گونه بحث درباره نیچه در اندیشه عصر حاضر، بدون شک باید به رغم زن گریزی ظاهری او، از نفوذش در جنبش فمینیسم نیز سخن گفت. ولی چون از قرار معلوم درباره این موضوع در یکی از نشستهای آینده این انجمن بحث خواهد شد، گفتار را همین جا به پایان می بریم.

حاصل کلام به زبان ساده و برای فرد غیر فیلسوف اینکه: نیچه مسلماً ویرانگر است، وهمیشه می تواند نشان دهد که عقاید شما درست نیست. او ایمان مردم را به درستی عقایدشان متزلزل می کند، و می گوید درست یعنی آنچه برای شما درست است. و یقیناً کسی که بگویدعقل معیار حق و حقیقت نیست، پایه اخلاق را به لرزه در می آورد. بنابراین، اگر نگاهی به پیرامونتان بیندازید و احساس کنید که زمین زیر پایتان می لرزد، بهتر است همچنین نظری هم به نیچه بیفکنید که در عصر جدید شاید مهمترین "گسل" منشأ آن زلزله بوده است.

رسول بزرگواری