نگاهی کوتاه به اندیشه ها و نظرات ادوارد سعید متفکر و فیلسوف فلسطینی

ٌادوارد سعید منتقد ادبی فلسطینی تبار, یکی از برجسته ترین چهره های قرن بیستم به شمار می آید که تاثیر فکری عظیم او بر حوزه های متفاوت اندیشه از فلسفه و ادبیات گرفته تا علوم اجتماعی, از زمان حیات وی آغاز شد و بی شک لااقل تا ده ها سال ادامه خواهد داشت

ٌادوارد سعید منتقد ادبی فلسطینی تبار، یکی از برجسته‌ترین چهره‌های قرن بیستم به شمار می آید که تاثیر فکری عظیم او بر حوزه‌های متفاوت اندیشه از فلسفه و ادبیات گرفته تا علوم اجتماعی، از زمان حیات وی آغاز شد و بی شک لااقل تا ده‌ها سال ادامه خواهد داشت. این تاثیر در حوزة انسان‌شناسی به دلیل مجموعه آثار و شخصیت سعید و به ویژه کتاب معروف او “شرق‌شناسی” دو چندان بود و بنابراین هر انسان‌شناسی به حق می تواند از دست رفتن او را یک فقدان بزرگ برای علم خود بشمارد.

● شرح کوتاهی از زندگی

ادوارد وادی سعید در سال (۲۰۰۳-۱۹۳۵)منتقد و نویسنده معاصر در بیت المقدس فلسطین زمانی که هنوز این منطقه تحت الحمایة بریتانیا بود، در یک خانوادة عرب مسیحی، بورژوا و بسیار ثروتمند به دنیا آمد. و تحصیلاتش را در همان جا، قاهره و ماساچوست به انجام رسانید در سال ۱۹۴۷ پدرو مادر سعید به مصر کوچ کردند اما بخش بزرگی از وابستگان آنها نیز در کشورهای مختلف از فلسطین تا لبنان و سوریه … پراکنده شدند. سعید در ۱۷ سالگی به توصیة خانواده عازم امریکا شد و تحصیلات خود را در دانشگاه‌های پرینستون و هاروارد در رشته ادبیات تطبیقی به پایان رساند.وی به زبانهای انگلیسی، فرانسه و عربی مسلط بود و از زبانهای اسپانیایی، آلمانی، ایتالیایی و لاتین نیز آگاهی داشت.

او در سال ۱۹۶۳ وارد دانشگاه کلمبیا در نیویورک شد و تا پایان عمر در همین دانشگاه به تدریس و پژوهش مشغول ماند. سعید در ۱۹۶۶ م با کتاب «جوزف کنراد» وارد عرصه روشنفکری شد و بعدها کتابهایی چون، «سرآغاز ها»، «جهان، متن، منتقد»، «شرق شناسی» و... را نگاشت.

در سال ۱۹۹۱ پس از یک معاینة پزشکی سعید به بیماری لاعلاج خود ، سرطان خون، پی برد و از آن زمان تا هنگام مرگش یعنی در طول ۱۲ سال در عین مبارزه‌ای خستگی ناپذیر با این بیماری یکی از غنی ترین دوران‌های آفرینندگی علمی‌اش را آغاز کرد. رشید خلیدی، استاد فلسطینی مطالعات خاور‌میانه در دانشگاه‌های کلمبیا و شیکاگو درباره این دوران به صراحت می گوید:“ او در دوازده سال، از زمان تشخیص بیماری‌اش، بیش از آنچه ما در یک یا دو زندگی کامل آرزوی انجامش را داشته باشیم، فعالیت علمی انجام داد.”. سعید پس از آگاهی از بیماری‌اش در همان حال که تولید فکری خود را در زمینه ادبیات تطبیقی از جمله با کتاب‌هایی چون “فرهنگ و امپریالیسم (Culture and Imperialism ) (۱۹۹۳)، ؛ بازنمود‌های روشنفکر”()Representations of Intellectual۱۹۹۶)، به روز کردن “شرق‌شناسی” و…ادامه داد در حوزة سیاسی نیز علاوه بر همکاری‌ دائمش با مجله روشنفکران چپ نیویورک “ملت”(The Nation) در نزدیکی با اندیشه‌های نوام چامسکی،‌ کتاب‌های مهمی از مجموعة مقالات و مصاحبه‌های سیاسی‌اش درباره فلسطین همچون “ سیاست مالکیت‌زدایی: مبارزه حق تعیین سرنوشت برای فلسطین”(The Politics of Dispossession: The Struggle for Palestinian Self-Determination)(۱۹۹۵) و “قلم و شمشیر”(The Pen and the Sword: Conversations with David Barsanian)(۱۹۹۴) و “صلح و ناخشنودان ازآن: مقالاتی درباره فلسطین در فرایند صلح خاور میانه”(Peace and its Discontents:Essays on Palestine in the Middle East Peace Process)(۱۹۹۶) و … را نیز به انتشار رساند و همچنان دانش خود را به عنوان یک موسیقی‌شناس، منتقد موسیقی و پیانیست برجسته(جنبه‌ای که کمتر در سطح بین المللی شناخته بود) ادامه داد و حتی این زمینه را به مثابه عاملی در فعالیت‌های صلح‌جویانه خود به کار برد و آخرین پروژة ناتمامش تشکیل یک ارکستر چند ملیتی(مسلمان و یهودی) به همراه دوست قدیمی‌اش دانیل بارنبوم(Daniel Barenboïm) رهبر ارکستر مشهور یهودی ، در مناطق اشغالی بود

همچنین کتابهایی در زمینه ادبیات، جامعه شناسی، پوشش اسلام و سیاست خلع سلاح نیز نوشته است، وی به جز این کتابها م ادوارد سعید منتقدی بسیار قوی و زبده بود که دائما از حکومت اسرائیل، اهانتهای دولت یهود نسبت به فلسطین و از یاسر عرفات انتقاد می کرد، تا جایی که این افکار او را از برجسته ترین مدافعان مسئله فلسطین و از مخالفان سیاست سلطه بر فلسطین پس از معاهده اوسلو قرار داد.

آنچه که سعید بیش از همه از آن رنج می برد هویت چندگانه فلسطینی بودن، آمریکایی بودن، عرب بودن و مسیحی بودن وی است که در کتابی به نام " بی مکانی یا بی جایی یا نا کجایی " به شرح حال زندگی اش از دوران کودکی می پردازد و طی این کتاب به زندگی شخصی، ادبی و سیاسی خود که از بی هویتی و چند هویتی رنج می برد اشاره می کند. مجموعه مقالات و تحلیلهای بسیاری نیز دارد که در روزنامه ها و مجلات به دفعات چاپ شده است.

او سرانجام تا سن شصت و هفت سال زندگی کرد. سال تولد او ۱۹۳۵ و سال وفاتش ۲۰۰۳است. ۲۵ سپتامبر ۲۰۰۳ (۳ مهر ۱۳۸۲) بر اثر ابتلا به سرطان خون در آمریکا درگذشت.

● احساس چندگانگی

سعید پس از آنکه از بیماری کشندة خود در سال ۱۹۹۱ مطلع شد همچنین تصمیم گرفت شرح حال زندگی خویش را از کودکی به نگارش درآورد حاصل این تصمیم یکی از زیباترین کتاب‌های سعید با نامی عجیب بود که حکایت از ویژگی این زندگی می کرد: (۲۰۰۰)Out of Place که می توان آن را به “ بی‌جایی” یا “ناکجایی” ترجمه کرد. معنای این عنوان در حقیقت در دردی نهفته است که سعید از هویت‌های چندگانة خود(عرب بودن، مسیحی بودن،‌ فلسطینی بودن، امریکایی بودن…) می کشید و در عین حال غنایی که این هویت‌ها به او می بخشید. او خود را همواره کمی ‌در جایی احساس می کرد که نباید در آنجا باشدو همواره حسرت جایی را می خورد که باید در آنجا می بود اما نمی توانست باشد. در کودکی بارها و بارها این احساس را در سفرهای بی‌پایانش میان تکه‌های گوناگون خانواده در کشورهای مختلف در خود می یافت.

● بعضی از آثار و تالیفات ادوارد سعید:

▪ ژرف گنراد

▪ اتوبیوگرافی

▪ اولیات

▪ سیاست خلع ید

▪ سر اغاز ها

▪ جهان ، متن ، منقد

▪ مسئله فلسطین

▪ پوشش دهنده اسلام

▪ فرهنگ و امپریالیسم

▪ بی در کجا

▪ دلبسته اومانسیم

▪ نشانه های روشنفکران

▪ شرق شناسی -

اولین کتاب سعید «ژزف کنراد و افسانه اتوبیوگرافی» بود که در آن او شروع به کشف برخی از مواردی کرد که به نظریه هایش در زمینه فرهنگ و امپریالیسم منجر شد.

کتاب دومش تحت عنوان «اولیات» آزمونی از الهام ادبی یعنی شیوه زندگی یک نویسنده است که سعید آن را «نو و عادی» نامیده است.

جان لئونارد که این کتاب را در روزنامه نیویورک تایمز مورد بررسی قرار داده از آن به عنوان کتابی «مؤثر و بانفوذ» ستایش کرده است.

سعید در یکی کتاب های اخیرش تحت عنوان «فرهنگ و امپریالیسم» مدعی شد که رمان نویسان قرن نوزدهم و قرن بیستم انگلیس- حتی نویسندگان غیرسیاسی چون جان آستین -مشروعیت فرهنگی برای استعمار فراهم کرده اند.

سعید معتقد بود که نویسندگانی همچون ایی.ام فارستر، ژوزف کنرادورو یارد کیپلینگ در یک «فرایند رمان نویسی» درگیر شده اند که هدف اصلی آن طرح پرسش های بیشتر ، بازداشتن نظر یا جلب توجه نیست بلکه هدف آن کم و بیش حفظ جایگاه امپراتوری است. کل زندگی کاری سعید تجربه او در شرق و غرب را تشکیل می دهد.

تولیدات ادبی سعید در سال های آخر عمرش بیش از پیش سیاسی شد. او در سال ۱۹۷۹ کتاب «مسئله فلسطین» و دو سال بعد از آن « پوشش دهنده اسلام» را منتشر کرد که در آن سعی کرده نشان دهد چگونه غربی ها عرب ها را«معادل مشکل، بی ریشه، بی مغز و مشکل بی جهت» معرفی کرده اند.

او در سال ۱۹۷۹ در کتاب «مسئله فلسطین» نوشت: «از لحاظ آماری و تعداد افرادی که کشته شده اند و سرمایه هایی که نابود شده به طور مطلق هیچ گونه تناسبی بین آنچه صهیونیسم نسبت به فلسطینی ها انجام داده با آنچه در مقابل فلسطینی ها به خاطر مقابله به مثل با صهیونیست ها انجام داده اند وجود ندارد.»

کتاب سعید تحت عنوان «سیاست خلع ید» است که انتقاد او از ایستارهای غربی در مورد فلسطینی ها را گسترش داده، اما او همچنین در این کتاب رهبری فلسطین را به عنوان رهبری هرزه و فاسد نشان داده است.

در دنیای ادبیات و روشنفکری؛ خاصه نقد ادبی، ادوارد سعید، نامی بسیار شناخته شده و صاحب امضاست. این روشنفکر فلسطینی الاصل آمریکایی با کتابهایی چون مساله فلسطین؛ جهان، نقد، منتقد و روشنفکر کیست در میان خوانندگان اعتباری قابل توجه برای خود دست و پا کرده ‌است.

● بی در کجا

کتاب «بی در کجا» نوشته ی ادوارد سعید به ترجمه ی علی اصغر بهرامی

کتاب مورد نظر یک اتوبیوگرافی ویژه است از زندگی و طرز شکل گیری هویت و تفکر انتقادی ادوارد سعید تحت عنوان بی در کجا. سعید در سال ۱۹۳۵ میلادی در اورشلیم متولد شد از مادری لبنانی تبار و پدری فلسطینی. ولی عمده زندگی و نشو و نمای او قبل از مهاجرت «شخصی» به ایالات متحده ، در قاهره و آنگونه که خود می‌نویسد تابستانها در یکی دیر ـ یکی از ییلاقات بیروت ـ گذشت. بی در کجا اما نقبی‌ست بی‌رحمانه بر اینکه ادوارد سعید به عنوان یکی از روشنفکران برجسته زمانه خود کیست و کجایی است و سرچشمه شکل بندی نهایی شخصیت و بود وی از کجاست.

این کتاب سرگذشتنامه‌ی ادوارد سعید و به قلم خود اوست. از ویژگیهای مهمی که باعث جذابیت این کتاب شده اینست که نوشتن این کتاب در دورانی آغاز و به اتمام رسید که ادوارد سعید در اوج شیمی درمانی ها و رنج کشیدنهای ناشی از سرطان خون بود. ارتباطی پنهان بین فصول مختلف کتاب با فراز و فرود بیماری او وجود دارد. دست نوشته های این کتاب در سال ۱۹۹۸ توسط ادوارد سعید به پایان رسیده است.

«بی در کجا» سرگذشتنامه‌ی روشنفکری مسیحی عرب تبار فلسطینی مصری آمریکایی است. کسی که در همه اینجاها بوده و انگار در هیچ کجا نبوده است. غریبی که با اینهمه موطن باز احساس غربت و بیگانگی رهایش نمی کند.

▪ نکاتی چند از این کتاب :

«همه جایی» و «هیچ جایی» دو مفهوم اصلی و اسطوره ای زندگینامه‌ی خودنوشته‌ی ادوارد سعید است. ما با او در سرزمینهای فلسطین، لبنان، مصر، آمریکا همسفر می شویم و در نهایت در می یابیم که او همچنان بی در کجا باقی مانده است.

سراسر کتاب نشاندهنده‌ی علاقه و توجه‌ی بی حد وحصر ادوارد سعید، به توصیف و تجزیه و تحلیل زندگی و رفتارهای پدر و مادرش است. در پایان کتاب ما همانطور که با سرگذشت پر تب‌وتاب ادوارد آشنا می شویم به همان اندازه (بلکه بیشتر) با زندگی، دغدغه ها و رفتارهای پدر و مادرش نزدیک شده ایم.

قسمتی از کتاب به چگونگی شکل گیری مفاهیم جنسی در فرهنگ و جهان عرب اختصاص دارد. روند شکل گیری این مفاهیم در طی فرآیند جامعه پذیری بسیار شبیه به فرهنگ ایرانی_ اسلامی است. مفاهیمی که همواره به شکلی هراسان، پُرانزجار، آئینی، کلیشه ای و همراه با سکوت و لب و دندان گزیدن فرا گرفته می شود. مفهوم ساده‌ی مثل «احتلام» چنان پر رمز و راز به فرد انتقال داده می شود که انگار با مفهومی آلوده به گناه و خطرناک روبرو شده ایم.

سرگذشت فلسطین و چگونگی روند شکل گیری رژیم صهیونیستی در همه‌ی فصول کتاب بتدریج توضیح داده شده است. حساسیت او نسبت به اوضاع فلسطین و مسائل پیرامونی آن از این نکته ناشی می گردد که اورشلیم زادگاه ادوارد و ریشه‌ی اصلی او از نظر مکانی است. خانواده‌ی او بارها در نتیجه‌ی حملات و درگیرها ناچاراً دچار دربدری، سرگردانی و گرفتاریهای عجیب و غریب شدند. این مسائل کافی بود تا انگیزه‌ی توجه ادوارد را فراهم آورد.

اتو‌‌بیوگرافی ها بهترین منبع برای شناخت «زیست جهانِ» افراد هستند. نوع نوشتن، زمان آن و همچنین تسلط نویسنده باعث شده مجموعه ای فراهم شود که بنحوی موثر بتوانیم به «زیست جهانی» که ادوارد سعید در آن متولد شده و رشد یافته نزدیک شویم. بعد از آخرین جملات کتاب انگار با او در سفر زندگی همراه بوده ایم و با غمها و شادیهایش همنشین شده ایم.

سعید به وضوح به یاد می‌آورد که در میان مسلمانان فلسطین و لبنان و مصر یک بیگانه مسیحی بود و در میان آمریکایی‌ها و اروپایی‌های ساکن سرزمین مصر و نیز مدارسی که در آنجا تحصیل کرده.‌ یک عرب، اهل سرزمینی که وادی آتش و جنگ در خاور میانه به شمار می‌رود و تلاش سعید در بی در کجا معطوف به جستجوی ریشه‌های آوارگی و دربدری و بی‌وطنی و طرد است. حکایت غربت انسانی که به اجبار از یک خاک برکنده می‌شود ولی در هیچ خاک دیگری قرار نمی‌یابد و در این جستجو سعید بدون رودربایستی به سراغ کسانی می‌رود که در سالهای اولیه عمر در ذهنیتش رسوخ کرده‌اند و حضوری بلافصل و سنگین دارند؛ پدر که همواره می‌خواهد خود را یک شهروند ایالات متحده نشان دهد و از سعید جوان و خواهرانش می‌خواهد این مساله را هرگز فراموش نکنند؛ مادر که همواره مسیحی مومن ماندن را در گوش وی زمزمه می‌کند؛ معلمین طاق و جفت مدارس انگلیسی زبان که سعید را عربی می‌شناسند با پدری متمول و امریکایی و تمام وابستگی‌های احتمالی قومی و نیز شلوغ کاری ذاتی وی.

بر اینها بیفزایید اجبار به زیست در فضایی متضاد و سرشار از تنش را که سعی می‌شود به هر نحو ممکن، زندگی در آن برای سعید جوان طبیعی و آرام جلوه نماید. نتیجه اما رسیدن به این باور است که بی در کجایی حکایت و سرنوشت و غم و غربت انسان است، انسان قرن بیستمی اهل خاورمیانه که ملغمه‌ای پیچیده است از کمونیسم، توتالیتاریسم، استبداد، جنگهای اول و دوم جهانی، جنگ سرد، میلیتاریسم، تکنولوژی غرب و جهانی شدن و خزعبلاتی از این نوع.

نثر سعید آهنگین، روان و پخته است با ضرباهنگی منظم و فاخر بی‌هیچ سکته یا سکونی در ادای کلمات؛ که این همه البته مرهون ترجمه خوب علی‌اصغر بهرامی است. کتاب از فراوانی اغلاط چاپی رنج بسیار می‌برد که نه درخور نام نویسنده‌ای در قواره ادوارد سعید است و این البته در اکثر موارد بر خواننده سنگین تمام می‌شود. بی درکجا اولین بار در سال ۱۳۸۱ به قیمت ۳۱۰۰ تومان توسط انتشارات ویستار به حلیه طبع آراسته شده است

او در بخشی از کتاب این احساس را این‌گونه بیان می کند:

“ هیچ‌چیز در زندگی برای من دردناک‌تر و به گونه‌ای متناقض پرشور‌تر از جا‌به‌جایی‌های بی‌شمار در کشور‌‌ها، خانه ها، زبان‌ها و محیط‌های مختلف نبود. همة این جا‌به‌جایی‌ها بودند که در طول سالیان سال مرا در حرکت نگاه می‌داشتند. با تحلیل این وضعیت به این نتیجه رسیدم که در من ترسی پنهان اما ناگزیر از آن وجود داشت که دیگر هرگز به آن مکان یا موقعیت باز‌نگردم. اما بعدها کشف کردم که برغم آن ترس، من همواره خود شرایط عزیمت را برای خویش فراهم کرده‌ و در نتیجه به گونه‌ای ارادی به این هجرت‌ها تن در‌داده‌ام. این دو احساس متناقض ظاهرا به صورتی قاطعانه برای ضرب‌آهنگ زندگی من ضروری بوده‌اند و به شکل هرسناکی از هنگام بیمار شدنم، شدت یافته‌اند… چیزی در ناپیدایی کسی که می‌رود، در این واقعیت که جای دیگران برای او و جای او برای دیگران خالی خواهد بود و همچنین از این حس عمیق و نظام‌مند که او باید به تبعید و جدایی از همة چیزهایی که برایش آرامش‌بخش بوده‌اند تن در دهد، در شما نیاز به رفتن را می پروراند و شما را به نوعی خلسه فرو می‌برد. و بهر سو، ترس بزرگ در هنگام رفتن باقی می‌ماند و شما خود را رها‌شده می بینید، هر چند خودتان باشید که می روید… با این وصف گاه این احساس را دارم که جریانی از حرکت‌های چندگانه هستم. اما این احساس را نسبت به این فکر دیگر که گویی یک من استوار، یعنی هویتی که بسیاری از ما آنقدر به آن اهمیت می دهیم، ترجیح می دهم… جریان‌های مخالفی که در زندگی داشته‌ام در نهایت به من آموخته‌اند که موجودی حاشیه‌ای کمی کنار‌کشیده باشم.”(ترجمه از متن فرانسه به وسیلة نگارنده).

● تاثیر در انسان‌شناسی (شرق شناسی)

نفوذ قدرتمند سعید در انسان‌شناسی بیش از هر چیز به کتاب کم‌نظیر او “شرق‌شناسی” بر می گردد. انسان‌شناسی همواره از نوعی گذشته استعماری در رنج بوده‌است زیرا هرگز نتوانسته است از یاد ببرد که در نیمه قرن نوزده دولت‌های اروپایی عمدتا برای اهداف سودجویانة خود در مستعمرات بود که این رشته علمی را تقویت کرده و میدان‌های تحقیق گسترده‌ای را در اختیار پژوهشگران آن قرار دادند. با این وصف خوشبختانه اکثریت قریب به اتفاث انسان‌شناسان توانستند بسیار زود با قدرت‌های استعماری فاصله بگیرند و در همه‌جا در حد توان خود تلاش کنند بیش از هر چیز به حفظ میزاث‌های فرهنگی بومیان و کمک به آنها برای زندگی در شرایط مورد خواست خود آنها دست یازند. این امر بدون شک یکی از مهم‌ترین نقاط تمایز انسان‌شناسان از شرق‌شناسان است که عموما نگاهی “شیئی‌گرا” به پدیده‌ای خود آن را شرق نامیدهآند می انداختند( وهنوز نیز متاسفانه در بسیاری موارد می اندازند). سعید در کتاب خود بیش از هر چیز بر آن است که نشان دهد شرق‌شناسی شیوه‌ای از اندیشه است که در آن اصل بر یک “تفاوت‌گذاری و تمایز هستی شناختی و شناخت‌شناختی میان شرق و غرب بنا شده است و به گروه بزگی از نویسندگان، از جمله شاعران، رمان‌نویسان، فیلسوفان و نظریه‌پردازان سیاسی و دیوان‌سالاران امپراتوری”‌سرایت کرده است(Orientalisme ۱۹۸۰:۱۵) .

شکی نیست که شرق‌شناسی پیشینه‌ای باستانی دارد که به یونان باستان می رسد، اما باید میان آنچه در تمدن یونانی درباره تمدن“دیگری” یا بربرها پنداشته می شد و گویای نوعی بیگانه‌گرایی(Exotism) بود که کمابیش تا امروز نیز باقی مانده است، و شرق‌شناسی جدیدی که از قرن هجدهم و همراه با رشد و توسعه اروپا و فرایند به استعمار کشیدن جهان به وسیلة اروپا آغاز شد فاصله گذاشت. اروپایی که با جهان بیرون از خود روبرو می شد، اروپایی بود که عمدتا از چند قدرت بزرگ نظامی(فرانسه، انگلستان، هلند، پرتغال…) تشکیل می شد و از همین زمان برخورد اروپا با جهان بیرونی برخوردی بود سراسر پرتضاد و ضربه‌ای که نه فقط بر روند رشد و حیات جوامع غیر‌اروپایی وارد شد بلکه ضربه‌ای به حیات خود اروپا. اروپا دیگر نمی توانست به خود و به “دیگری” چون گذشته بیاندیشد. از این رو برخورد با شرق از همان آغاز تضادی دوگانه را در اروپا به وجود آورد از یک سو تحقیر یعنی پست شمردن غیر اروپایی ها و قرار دادن آنها در موصعیت “بدوی” و در نقطه صفر تاریخ و پنداشتن آینده‌ای خیالین برای آنها که همان “حال” اروپا باشد و از این رو پنداشتن حرکت توسعه‌طلبانه اروپایی‌ها به مثابه یک حرکت “عمرانی” و از سوی دیگر تحسین غیر اروپاییها به داشتن حیانی هماهنگ با طبیعت به برخورداری از خوشبختی بیشتر به دلیل دوری آنها از طبیعت و پیشرفت کاذب اروپایی که در شهر‌نشینی و تمدن تبلور می یافت که البته هر دو رویکرد به رغم ظاهر متناقضشان به نتیجه یکسانی می رسیدند که پست تصور کردن شرقی بود که به قول ادوارد سعید(Ibid:۱۳) خود آن را ابداع کرده بود، هر چند برخلاف ابداعی بودن این پدیده، رابطه با سرزمین‌هایی که آن را تشکیل می دادند رابطه‌ای ابداعی نبوده و در یک سلطه و استیلای سودجویانه متبلور می شد(Ibid:۱۸) .

ابداع شرق و شکل دادن به آن به گونه‌ای که مورد نظر و به سود غرب(که خود به این ترتیب ابداع می شود) باشد فرایندی دراز مدت است که در طول دو قرن و از خلال تمام رسانه‌ها و به ویژه ادبیات انجام می گیرد. سعید تاکید می کند که نظریه پردازان لیبرالیسم قرن نوزده نظیر جان استیوارت میل(John Stuart Mill)،‌متیو آرنولد(Mathew Arnold)،‌کارلایل(Carlyle)، راسکین(Ruskin)، جرج الیوت(George Eliot) و … زمانی که به جوامع شرقی می پرداختند در نظریات خود تجدید نظر می کردند ، مثلا استیوارت میل در کتاب خود “درباره آزادی”(On Liberty) و در کتاب“حکومت نمایندگی”(Representative Government) اعلام می کرد که عقاید او قابل تعمیم به هند نیستند زیرا تمدن و نژاد هندیان پائین‌تر از اروپائیان است(Ibid:۲۷). بدین ترتیب شاهد آن هستیم که نژاد‌گرایی و تطور‌گرایی حاکم بر قرن نوزدهم هر دو مورد استفاده قرار می گیرند تا به رشته‌ای ظاهر علمی بدهند که در نهایت هدفی اعلام شده جز شیئی‌کردن فرهنگ‌های غیر اروپایی و ایجاد تضمین برای تداوم سلطه بر آنها ندارد. و متاسفانه باید گفت آنچه انسان‌شناسی بسیار زود خود را از زیر بارش بیرون کشیده و حتی در مقابلش موضع می گیرد به وسیله شرق‌شناسان بدون هیچ دغدغه‌ای تداوم می یابد. کما اینکه استدلال‌های لازم برای سرکوب گرایش ‌های مخالف خوان در کشورهای در حال توسعه تا امروز به وسیله همین گروه از شرق‌شناسان(نظیر برنارد لویس) به قدرت‌های بزرگ داده می شود.

در نهایت سعید بیش زا هر چیز بر خطر نهفته در گرایش تقلیل‌گرا(Reductionnist) در شرق‌گرایی تاکید می کند که در دوران مدرن و پسا‌مدرن تشدید می شود. . یکی از جنبه‌های بسیار رایج در جهان پسا‌مدرن و الکترونیک به باور سعید در آن است که تلاش گسترده‌ای برای قالب‌سازی با حرکت از پنداره شرق انجام می گیرد. در این قالب‌سازی ها می بینیم که پنداره‌هایی چون “عرب”، “مسلمان”، “تروریست” و… ظاهر می شوند که در تمامی آنها پیش‌داوریهایی تاریخی که در ذهنیت اروپایی نسبت به شرق وجود دارد خود را متبلور ساخته و به سیاه و سفید کردن سادةپندارانه جریان‌های فکری و واقعیت‌های سیاسی امکان می دهند تا نتایج لازم سیاسی از آنها گرفته شوند. در میان کتاب‌های معاصر در این حوزه هیچ کتابی تاثیر “شرق‌شناس” را در روشن کردن و کمک به تبیین دیدگاه‌های اخلاقی انسان‌شناسی نداشته است و شاید تنها بتوان در اینجا از کتاب روشنگر طلال اسد: انسان‌شناسی و رویارویی استعماری(۱۹۷۴)(Anthropology and colonial Encounter) در این حوزه سخن گفت. سرگذشت‌نامة ادوارد سعید نیز بی شک می تواند منبعی غنی برای درک چگونگی برخورد و تاثیر متقابل فرهنگ‌ها و لایه‌های گوناگون فکری و تمدنی بر یکدیگر از خلال یک زندگی پربار و پرشور باشد

کتاب عنوان شرق شناسی که تقریباً یگانه متن تئوریک موجود در زبان فارسی در خصوص این رشته از مطالعات است؛ گرچه ترجمه بسیار بد و مغلوط متن ادوارد سعید، کتاب را از اندازه های حقیقی اش دور کرده و در بسیاری از موارد متن را دشوار اشکال کرده ‌است. اما آخرین کتابی که ادوارد سعید نوشته نه در حیطه ادبیات و نقد ادبی است نه در خصوص دریافتهای جدید سعید از مقوله شرق شناسی و نه در باب آرای تقریباً جنجالی وی در مورد حادثه ۱۱ سپتامبر.

این کتاب در ژورنال کتابخانه توسط ریچارد کوچزووسکی به عنوان «یک کشف استادانه از معنای مدرنیسم» مورد ستایش قرار گرفت و جایزه «لیونل تریلینگ» کلمبیا را در سال ۱۹۷۶ از آن خود کرد. کتاب بعدی او «شرق شناسی» بود که در بردارنده این نظریه است که شرق و به ویژه جهان عرب توسط خیالبافی غربی ها به عنوان مجموعه ای از کلیشه های ذلت آمیز و واپسگرا ایجاد شده است.

شرق شناسی» سعید را به یک چهره پرنفوذ در دانشگاه های آمریکا و اروپا و به عنوان قهرمانی برای عده زیادی به ویژه دانشجویان چپ جوان دوره های کارشناسی تبدیل کرد که «شرق شناسی» را به عنوان یک منشور روشنفکری و سند بنیانگذاری این رشته که به مطالعات مابعد استعماری معروف شد، محسوب می کردند.

نظریه ای که او در کتاب «شرق شناسی» ارائه داد این است که غربی ها شرق را شهوت پرست، فاسد، شرور، تنبل، مستبد و مرتجع تصور می کنند تا قدرت سیاسی خود را افزایش دهند.

سعید در «شرق شناسی» نوشت: ارتباط بین غرب و شرق رابطه قدرت و تحمیل درجات متفاوتی از یک سیطره پیچیده است».

جوهره بحث سعید این مفهوم بود که اساساً هیچ گونه معرفت عینی و بی طرف در مورد آسیا و به ویژه جهان عرب وجود ندارد. از دیدگاه او، هرگونه مطالعه و بررسی شرق توسط غربی ها به پیشداوری نظام مند در مورد جهان غیر غربی که آن را به مجموعه ای مبتذل تبدیل کرده محدود شده است. سعید نوشت: « هر اروپایی در مورد آنچه در خصوص شرق می تواند بگوید، یک نژادپرست، یک امپریالیست و تقریباً به طور کامل قوم مدار است.»

این دیدگاه بدون چالش باقی نماند، حتی کارشناسان خاورمیانه که می دانستند در این کتاب مطالب صحیح زیادی وجود دارد، بسیاری از نظریات آن را به عنوان نظریات اغراق آمیز، مبالغه گونه و ساده انگار رد کردند.

این ایده که به نظر می رسد ریشه در احساس تعلق خود سعید به مردم محروم دارد این است که غرب شرق را به عنوان راهی، برای اعمال قدرت استعمارگر بر مستعمره اختراع کرده است. سعید تحت تأثیراندیشمندان فرانسوی همچون فرانتس فانون، میشل فوکو و کلود لوی اشتراوس یکی از اولین دانشمندانی است که چنین مفهومی از فرهنگ و قدرت را به جامعه دانشگاهی آمریکا معرفی کرد. از چشم غربی ادوارد سعید با کتاب شرق شناسی مشهور است

سعید می گوید :" شرق شناسی واژه ای عام است که من برای توضیح تماس و نزدیکی غرب به شرق در استخدام درآورده ام. شرق شناسی، سیستم انتظام یافته ای است که شرق از طریق آن به عنوان موضوعی برای آموزش، کشف ، تمرین و ممارست ، مورد تماس غرب قرار گرفته و هنوز هم می گیرد".

ترجمه بخشی از مقاله از چشم غربی ادوارد سعید که با کتاب شرق شناسی در ایران مشهور است. این مقاله بعدا کامل تر در کتاب Covering Islam: How the Media and the Experts Determine How We See the Rest of the World نیز آمده.

اسلام به چشم اروپا و غرب سراسر یک تهدید می آید. امروز این بیش از هر زمانی جلب توجه می ِکند، چون از یک طرف رسانه ها برسر آنچه ظهور، برگشت یا احیای اسلام می نامند اتفاق نظر و خبر زیادی دارند ، و از طرف دیگر، بخش هایی از دنیای اسلام – فلسطین، ایران، افغانستان - که توسعه تاریخی متفاوت و نابرابری را گذرانده اند، به سلطه سنتی غرب (به ویژه آمریکا) گردن نگذاشته اند. نظرات متخصصین و رسانه ها در این مورد تقریبا شبیه هم است. جامعه روشنفکری و سیاسی ایالات متحده نه تنها تلاشی برای اصلاح یا حتی مخالفت با تصویر زشت اسلام به عنوان تهدید نکرد، بلکه این تصویر را تایید و بزرگ کرد. از "هلال بحران" برژینیسکی تا "بازگشت اسلام" برنارد لویس، همه با تصویری که رسم شده هم سو هستند. "اسلام" آنگونه که "ما" می شناسیم به معنای پایان تمدن است. اسلام ضد بشر، ضد دموکراسی، ضد یهود و غیرمنطقی است. اندیشمندان دانشگاهی که عمر حرفه ای شان را صرف مطالعه اسلام کرده اند یا با کمال میل هم دست وضع موجود شده اند، یا اگر ساکت مانده اند، منزوی شدنشان در جامعه فرهنگی این نکته را تایید می کند که دست کم در ایالات متحده هیچ بخشی از سیاست، هیچ بخش مهمی از فرهنگ و هیچ بخشی از کل جامعه نمی تواند با دنیای اسلام احساس نزدیکی همدلانه بکند.

از طرف دیگر، کشورهای جهان سوم همه سرگرم تماشای برنامه های تلویزیونی آمریکا هستند و حتی در موارد زیادی که اخبار در مورد خود جهان سوم است، کاملا به چند آژانس خبری وابسته هستند که اخبار خودشان را از آنها بشنوند. جهان سوم، به طور کلی، و کشورهای اسلامی به طور خاص از منبع خبر تبدیل به مصرف کنندگان خبر شدند. شاید بتوان گفت برای اولین بار (با چنین مقیاسی) در تاریخ ، دنیای اسلام درباره خودش از طریق تصورات، تاریخ و اطلاعاتی که در غرب تولید می شود می آموزد. برای ترسیم تصویری کامل تر باید در نظر گرفت که دانشجویان و اندیشمندان در دنیای اسلام برای آنچه به نام مطالعات خاورمیانه جریان دارد هنوز به کتابخانه ها و موسسات آموزشی اروپایی و آمریکایی محتاجند (به عنوان مثال در نظر بگیرید که یک کتابخانه به درد بخور از کتابهای عربی در سرتاسر دنیای اسلام وجود ندارد) و این حقیقت که انگلیسی زبان جهانی است و عربی نیست، و نیز این حقیقت که اکنون جهان اسلام در حال تولید انبوه مدیرانی است که اساسا بومیان فرودستی هستند که اقتصاد، تاسیسات دفاعی و عقاید سیاسی شان را مرهون سیستم جهانی مصرف کننده بازاری هستند که کنترلش دست غرب است.

اسلام همینقدر هم که تا الان شناخته شده، با شکلی که رسانه های جمعی به آن داده اند شناخته شده است: رادیو، فیلم و تلویزیون، کتاب ها، مجلات و رمان های پرفروش. این تصویر مشترک از اسلام در مجموع تصویر ناامیدکننده و گمراه کننده ای است. در این تصویر آیت الله خمینی، سرهنگ معمر قذافی، شیخ احمد زکی یمانی و تروریست های فلسطینی در جلوی تصویر مشهورترین چهره ها هستند، در حالیکه پس زمینه را تصوراتی مبهم (ولی بسیار ترسناک) در مورد جهاد، برده داری، فرمانبرداری زنان و خشونت غیرمنطقی همراه با بی بند و باری جنسی شلوغ کرده است. اگر از یک غربی عادی باسواد بخواهید که یک نویسنده یا موزیسین یا روشنفکر اسلامی یا عربی نام ببرد، شاید در جواب اسمی مثل خلیل جبران بشنوید،اما چیز دیگری نخواهید شنید. به عبارت دیگر تاریخ، فرهنگ و جامعه اسلامی جز به شکل های بی سر و تهی که رسانه ها رایج کرده اند وجود ندارند. همانگونه که هربرت شیلر گفته است تصاویر تلویزیونی، واقعیت را آنقدر آنی و ناپیوسته نشان می دهند که با انسجام تاریخی بشر نمی خواند. بنابراین اسلام به جماعت شمشیر- چرخان تامین کننده نفت کاسته می شود یا به گفته های این یا آن رهبر اسلامی که در آن لحظه دم دست ترین سپر بلا شده کاهش می یابد.

چه می توان کرد؟ در وهله اول باید از تلاش برای تغییر، اصلاح، زیباتر و خواستنی تر کردن تصویر اسلام دست برداشت. چنین تلاش هایی به دام این عقیده می افتند که تصاویر کاهش یافته می ِتوانند جایگزین واقعیتی بسیار پیچیده شوند. باید بین بررسی جدی دنیای اسلام و آنچه در رسانه ها و فرهنگ به عنوان اسلام قلمداد می شود، تفاوتی جدی و سفت و سخت گذاشت. نمی توان در بین شرق شناسان سنتی یا برنامه های مطالعات خاورمیانه در دانشگاه های غربی امروز به دنبال کمکی برای تشویق بحث جدی پژوهشی درباره اسلام – حتی به عنوان موضوع تحقیق دانشگاهی- بود. .......تصور می کنم فقط در صورتی که از برچسب های سیاسی مثل "شرق" و "غرب" فراتر رویم می توانیم به حقیقت برسیم.

● نشانه های روشنفکر از نظر سعید

یکی از زیبا ترین کتابهای سعید که با نثری روان ترجمه شده است کتاب نشانه های روشنفکران (Repersentations of the Intellectual) میباشد سعید در این کتاب به مفهوم روشنفکر از دیدگاه گرامشی و بندا اشاره ای داشته است و نمونه های بسیار دیگر .

ادوارد سعید وظیفه‌ی روشنفکر را حقیقت‌گویی به قدرت می‌داند. این قدرت هرچه می‌خواهد باشد. از اقتدار رژیم‌های سرکوبگر و توتالیتر گرفته، تا قدرتی که در ورای گفتمان‌های مسلط و ظاهراً موجه وجود دارد. بدون تعهد به ارزش‌های اخلاقی و دغدغه‌ی کشف و بیان حقیقت و نقادی بی‌امان قدرت.

ادوارد سعید در ذکر نمونه‌ی یک روشنفکر واقعی از آدورنو مثال می‌آورد؛ «آدورنو طردشده‌ای بی‌نهایت جذاب، و برای من وجدان آگاه روشنفکر برتر نیمة قرن بیستم؛ کسی که تمام زندگیش را در جنگ و اجتناب از خطرهای فاشیسم، کمونیسم و مصرف‌گرایی انبوه مغرب زمین سپری کرد» آدورنو کسی است که در دوران گفتمان‌های مسلط و مطلق‌نگری همچون کمونیسم و سرمایه‌داری برخلاف روشنفکران دیگر نه‌تنها تحت تأثیر جذبه‌ی آنها قرار نگرفت، بلکه روحیه‌ی منتقدانه خود را حفظ و به تولید اندیشه‌ی انتقادی روی آورد. در حالی که روشنفکران ما به راحتی بازیچه و دستاویز مدهای گذرای شبه‌روشنفکری شده به توزیع اندیشه‌هایی می‌پردازند که نه‌تنها خود در تولید آن هیچ نقشی ندارند، بلکه به علت انتقال مکانیکی و بدون زمینه‌ی آن، از بومی‌سازی آن هم ناتوانند.

ادوارد سعید در کتاب" نقد روشنفکر "معتقد است روشنفکرناگزیراز به کار بردن یک زبان ملی است .نه به خاطر اجبار یا سادگی بلکه به این دلیل که او تنها ازاین طریق می تواند بر زبان مردمان و گفتمان رایج تاثیر بگذارد او در ادامه می افزاید :"هیچ روشنفکری در دنیای مدرن ـچه چهره های سرشناس مانند نوام چامسکی و برتراند راسل و چه افراد غیر سرشناس ـ به زبان اسپرانتو نمی نویسند!!!چون می خواهد به مردم خود متصل باشد .یک روشنفکر آمریکایی وقتی می گوید :"ما"بیش ازهرچیز منظورش ملت آمریکا ست!!

امروز به دلایلی در مفهوم "روشنفکر آماتور" که ادوارد سعید مظرح کرده تامل می کردم. او "روشنفکر حرفه ای" را از "روشنفکر آماتور" تفکیک می کند و معتقد است تنها "روشنفکر آماتور" است که می تواند صاحب تعهدی عاشقانه، خصلت خطر پذیری، پاینبندی به اصول و معتقد به مبارزه برای رسیدن به اهداف باشد، و "روشنفکر حرفه ای" به دلیل پیمانی که در ازای پاداش با مقام های رسمی قدرتمند بسته است، از عهده هیچ یک از این کارها بر نمی آید.

اما داشتم فکر می کردم که در کشورهای جهان سوم که همه چیز به نهاد قدرت - رسمی و غیر رسمی - پیوند خورده، و همه ی صداها خاموش است، الا اینکه از حنجره ی قدرت – رسمی و غیر رسمی - بیرون بیاید، چطور می توان با "روشنفکر آماتور" بودن به رسالت روشنفکری پایبند ماند. وقتی تریبونی نیست که صدای روشنفکر آماتور را کسی بشنود و مخاطب روشنفکر آماتور در جهانی زیست می کند که مردمانش بیش از آن که بخوانند، عادت کرده اند بیشتر بشنوند و ببینند.

و آیا به راستی هیچ راهی وجود ندارد که بتوان روشنفکر حرفه ای شد، به نهاد قدرت وصل بود، به قول ما " در سیستم" بماند، اما به رسالت روشنفکری هم وفادار ماند، و تعهد عاشقانه خود نسبت به مخاطبین را از آنان نگسست

ادوارد سعید: روشنفکر نماینده ی همه ی آن مردم و همه ی آن مباحثی است که در فرآیند جریان عادی یا فراموش شده اند و یا به زیر قالیچه رانده شده اند

ادوارد سعید چه خوب گفته است؛ «نظام اخلاقی و اصول اخلاقی روشنفکر نباید از نوعی جعبه‌ابزار مهر شده تشکیل شده باشد که یک‌سویه می‌گذرد و عمل می‌کند، و موتوری آن را تقویت می‌کند که فقط یک تک‌منبع سوخت دارد. روشنفکر باید به سیر و سلوک بپردازد، باید فضایی در اختیار داشته باشد که در آن بایستد و به آمریت پاسخ دهد، زیرا اطاعت بی چون و چرا در دنیای امروز، یکی از بزرگترین تهدیدها برای زندگی روشنفکرانه‌ی اثربخش و اخلاقی به شمار می‌آید.»

ادوارد سعید می‌گوید: «روشنفکران اشخاص حرفه‌ای نیستند که ماهیتشان را خدمت چاپلوسانه به قدرتی عمیقاً بدنام تغییر دهد، بلکه، باز هم تکرار می‌کنم، «روشنفکرانی»اند با جایگزینی‌ها، و بنیادها و اصول اخلاقی گسترده‌تر، که آنها را قادر می‌کند حقیقت را رودرروی قدرت به زبان آورند ..

● تبعید و حقوق‌ بشر (مروری بر دیدگاههای ادوارد سعید در باب تبعید و مهاجرت روشنفکران)

ادوارد سعید؛ در باب تبعید و مهاجرت روشنفکران. همگان نیک می دانند که یکی از موضوعات محوری اندیشه سعید، مسئله روشنفکر بوده است. او در این مقاله نیز به وجه دیگری از ابعاد این مسئله می نگرد. او این زمانه را، عصر پناهنده، انسان آواره و مهاجرت توده ای می داند. علی رغم دستاوردهایی که در علم و فرهنگ و ادب به واسطه تبعید در قرن بیستم حاصل شده، از نظر سعید، تبعید به گونه ای جبران ناپذیر غیر دینی و به گونه ای تحمل ناپذیر تاریخی است؛ و چون مرگ – منتها بدون رهایی غایی مرگ- میلیون ها انسان را از غذای سنت، خانواده و جغرافیا محروم کرده است. سعید چه می خواهد بگوید؟ او می گوید هر چند که بخشی از غنای ادبیات قرن بیستم را اشعار تبعیدیان به دوش می کشد اما باید توجه داشته باشیم که تبعید زیان هایی هم دارد و به قول خود او، خلاف آمدهایی را نمایان می کند که عمق و شدتی منحصر به فرد به آن تجسم و دوام بخشیده است. دغدغه سعید در بیان چنین مسئله ای بی تردید، «دغدغه هویت» Identity است و طرح مسئله نیز ضرورتا چالشی حقوق بشری است. تبعید ما را از هویت خویش دور می دارد و ناخودآگاه در ابعاد روانی و شخصیتی وجود ما رخنه کرده و از ما انسانی منزوی می سازد؛ انسانی که احساس بیگانگی و احساس دور بودن از موطن او را به شدت دلتنگ می کند. انسانی که صداها و نواهای دوران کودکی اش را دیگر نمی شنود، غذاهای سرزمین خود را دیگر نمی خورد و نمی تواند به دختران سرزمین خویش عاشق شود. این انسان، از سنتهای خویش محروم شده است. بنابراین سعید می گوید که باید به تبعید – به عنوان مجازات سیاسی معاصر- باید به گونه دیگری نگریست: «باید اول از همه جویس و ناباکوف را کنار گذاشت و به جای آنها به توده های غیرقابل شمارشی اندیشید که آژانس های سازمان ملل متحد به خاطرشان ایجاد شده اند. باید به فکر روستاییان پناهنده ای بود که هیچ امیدی به بازگشت به وطن ندارند و تنها چیزی که دارند، کارت جیره و شماره آژانس است.» او راست می گوید. پاریس هر چند که پایتخت معروفی است اما تبعیدی های گمنام بسیاری در آن سالهای تنهایی اسفناکی را سپری کرده اند: ویتنامی ها، الجزایری ها، کامبوجی ها، لبنانی ها، سنگالی ها، پرویی ها... و دیگران.

پس هرچقدر هم که تبعیدیان در ایجاد نوعی از هویت جمعی در قرن بیستم سهیم بوده اند، در یافتنِ روزنی به سوی هویت فردی خویش همواره راهی ناایمن را پیموده اند و بسیاری شان در بزنگاههای این راه پر نشیب خط سیر افق را گم کرده اند. یکی از اینان رشید حسین فلسطینی است که در این مقاله ذکری از او نیز رفته است. آری، تبعید یک محاق است!

و بعد، سعید به رابطه ملی گرایی با تبعید می پردازد و آن را در قالب یک دیالکتیک هگلی مورد بررسی قرار می دهد. او با تشبیه ناسیونالیسم و تبعید به خدایگان و بنده هگل، به تأثیرات متقابل این دو مفهوم اشاره می کند: «تمام ملی گرایی ها در مراحل آغازین خود از یک وضعیت دوری و بیگانگی ایجاد می شوند...» سپس با اشاره به مفهوم ملکه Habitus پی یر بوردیو می گوید: «ملی گرایی های موفق به موقع خود، حقیقت را انحصاراً از آن خود می سازند و کذب و فرودستی را به بیگانگان نسبت می دهند...» در مرز میان «ما» و «بیگانگان» قلمرو پر مخاطره «عدم تعلق» قرار دارد. عدم تعلق نیز روی دیگر سکه محرومیت از هویت است. ملی گرایی مربوط به گروهها است اما اثرات تبعید همواره بر فرد مترتب می شود. تبعید به نوعی احساس تنهایی و محرومیت ناشی از نبودن با دیگران در محل سکونت گروهی است. یک تبعیدی همیشه حس طفیلی بودن دارد؛ یک میهمان ناخوانده که هیچ تناسبی با فرهنگ و رسوم و باورها و رفتارهای اجتماعی تبعیدگاه خویش ندارد. به او همیشه با نگاه غریبه و «دیگری» نگریسته می شود. از نظر پلیس او همیشه در مظان اتهام است. پناهندگان و تبعیدیان از اولین مظنونین جرایم عمومی هستند. چه کسی تاب تحمل این را دارد که عمری مورد سوء ظن همگان باشد. حتی همسایه نیز به او به چشم یک «بیگانه» نگاه می کند. مسلم است که در چنین وضعی حق آرامش روانی نیز از فرد سلب می شود. فکر می کنم اکنون این پرسش تقریبا در ذهن شما نقش بسته باشد که اساساً آیا تبعید مجازات «مناسبی» است یا متعلق به دوره های پیشین حیات بشر است و چون شکنجه و اعدام باید از گردونه کیفرها خارج شود؟

به هر رو نمی توان به آسانی منکر این قضیه شد که تبعید از غم انگیزترین سرنوشت ها ست. به قول سعید، همیشه میان ایده تبعید و وحشت از جذامی بودن، نجس اجتماعی و اخلاقی بودن، یک پیوستگی و این همانی برقرار بوده است. به نظر می رسد در روزگار نو، تبعید از حالت فردی به کل اجتماع نیز تعمیم یافته به نحوی که ما «جوامع در تبعید» هم سراغ داریم (نمونه فلسطین). گاه نیز جنگ و گرسنگی و بیماری باعث خروج جمعی انسانها از موطن شان شده است (نمونه ارامنه بعد از تهاجم ترکها).

تبعیدی در یک حالت برزخ زندگی می کند؛ نه کاملا یکپارچه در مکان جدید و متعلق به آنجاست و نه کاملا از بند مکان قدیم آزاد شده است و همین مسئله، تبعید را تا حد یک مجازات ضد انسانی به پایین می کشد. آیا نباید به فکر تمهیدی برای لغو مجازات تبعید بود؟ در ظاهر امر، تبعید مجازاتی است که نه چون مجازات مرگ حاوی ترس و دردی عمیق باشد، و نه مجازاتی به سان زندان است که بیم محرومیت از آسمان و انسانها و روزنامه ها در آن نهفته باشد. تبعید در ظاهر خود نه پلشتی های شکنجه را دارد و نه اضطراب کار اجباری و هم قطار شدن با جانیان را. تبعید، پیوند فرد را با سرزمین خویش می گسلد. همیشه این نگرش هم هست که آسمان همه جا آبی است. اما در درون خویش، تبعید، خلأیی دهشتناک است. غربت و فراق دست کمی از زندان ندارد. تبعید یک وضعیت وجودی گسسته است. تبعیدی از ریشه های خود، سرزمین خود و گذشته خود جدا شده و در جایی دیگر رها می شوند و بعد باید تازه آغاز کنند به ساختن یک زندگی نو و دوباره و چه چیزی دشوارتر از این؟

سعید دیدگاه جالب دیگری هم دارد. او با اشاره به قضیه فلسطین می نویسد: «... چه چیزی می تواند سازش ناپذیر تر از تعارض میان یهودیان صهیونیست و اعراب فلسطینی باشد؟ فلسطینی ها احساس می کنند که تبعیدی های شهره آفاق، یعنی یهودیان، آن ها را تبدیل به تبعیدی کرده اند. اما فلسطینی ها این را هم می دانند که حس هویت ملی خودشان در محیط اجتماعی- فرهنگی تبعید پرورش یافته است...» اینجا اتفاق شگفت انگیزی می افتد: تبعید شدن توسط تبعیدی ها؛ دلیلی بر مدعای فوکو و نیز تئوری دیرینه غلبه حاشیه بر متن. اکنون هم فلسطینیانی که در حاشیه قرار گرفته اند، روزی به متن هجوم خواهند آورد. آنان چه کسانی را تبعید خواهند کرد؟

تبعید نیاز انسان به ریشه دار بودن و احساس هویت کردن را نفی می کند. همه انسانها حق دارند آزادانه در جهان بروند و بیایند و نیز محق اند که در موطن خویش بزیند و بمیرند. و سرانجام این پرسش باقی می ماند که تبعید به رغم این همه فشار روحی و روانی که بر فرد مترتب می کند، چگونه از سویی دیگر عامل شکوفایی استعدادها و توانایی ها می شود؟ ویکتور هوگو، جیمز جویس، تئودور آدورنو، ولادیمیر ناباکوف، ایوان تورگنیف و دیگران چگونه در پس پشت آوار تبعید، چونان ققنوسی از خاکستر زاده شدند؟ این پرسشی است که در کنار پرسش دیگر «تبعیدی چگونه حق خود را می تواند باز ستاند؟»

برای من همچنان با پاسخ های مبهم و گنگ باقی مانده است.

‌● دلبسته اومانیسم

میراث روشنفکرانه ادوارد سعید ، اساسا میراثی سیاسی به شمار می رود. به خاطر شهامت فوق العاده سیاسی اش، به خاطر آنکه در راه اهداف آزادی فلسطین پی در پی، دل شجاع او در هم می شکست، به علت آنکه بسیاری از آثار مشهور و شناخته شده اش پیگیر اندیشه مندانه مضامین و مبارزه جویی هایی سیاسی از این دست است و از آنجا که این همه در نثری بیان می شود که نیروی برانگیزنده اش به نمایش گذاشتن کنش سیاسی است- نه تنها در تصور همگان، یحتمل در دیدگاه پژوهش های دانشگاهی نیز میراث روشنفکرانه او، سیاسی خواهد بود. این امر اجتناب ناپذیر است و شاید هم همین گونه می بایست باشد. اما کتاب حاضر، آخرین کتاب کاملی که او نوشته است ]و پس از مرگ او منتشر شده[ به ما اجازه می دهد که در زمینه فلسفی گسترده تری، در اندیشه اومانیستی او به این میراث بنگریم- اومانیسم شاید تنها واژه با پسوند «ایسم» بود که ادوارد سعید ، به رغم آنکه در چند دهه گذشته نظریه ادبی با تحولات پیشگامانه آن را واهی و بی اساس جلوه می داد، با آرمان های سرکش خویش پذیرایش بود.

این کتاب حاصل گفتارهای درسی ادوارد سعید در دانشگاه کلمبیا است که نخست توسط جاناتن کل، برای چاپ در نشر دانشگاهی کلمبیا تدارک دیده شده بود این کتاب ترکیبی است از جستارهای سیاسی، اشارات زندگینامه ای، بررسی های فرهنگی، تلمیحات تاریخی و مذهبی خاورمیانه ای، رویارویی با اندیشه نومحافظه کاران آمریکایی، مخالفت با طراحی جنگ و کشتار در لباس پیشگیری از تروریسم، استدلال های تازه و منصفانه درباره سرزمین محبوبش فلسطین، اندوه یادهای تبعید و آوارگی در جامعه مصرف و سرمایه، اندیشه سازی و «بی اندیشه» سازی همگانی توسط رسانه های جمعی، اداکردن حق مطلب درباره «آرمانشهرهای فرهنگی» امروزی و به ویژه دانشگاه های آمریکایی و از همه بالاتر، پرداختنی مثال زدنی به نقد ادبی در قالب مقدمه ای بر یکی از امهات این رشته، محاکات؛ بازنمای واقعیت در ادبیات غرب اثر اویرباخ آلمانی که در دوران تبعیدش از آلمان نازی در ترکیه نگاشته شده است.

آکیل بیلگرامی، استاد فلسفه در دانشگاه کلمبیا و سرپرست کتاب هایی با دورنمایه فلسفی، علاوه بر پیشگفتارهای توام با اندوه که در مرگ ادوارد سعید نگاشته که ترجمه آن در ابتدای کتاب حاضر آورده شده، به صورتی ویژه نظر خود را درباره این کتاب در حاشیه چنین آورده است؛«در تغییری ریشه ای و از نظر سیاسی به شدت تهاجمی شده فضایی که ایالات متحده- و به درجاتی متفاوت بقیه جهان- را پس از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ قرار گرفته است، مسئله فرهنگ های متکثر گوناگون که بتوانند هماهنگ و خلاق در کنار یکدیگر همزیستی مسالمت آمیزی داشته باشند چیزی در حد «داستان های شگفت» می نماید.

آیا در این زمانه دشمنی ها و هجوم ها و پرخاش ها اصول مردمسالاری و ارزش های انسانگرایانه چیز بی ربطی هستند؟ آیا این همه، خیالپردازی های آرمانشهرگرایانه است؟ یا آنکه بیش از همیشه ضرورت و فوریت پیدا کرده اند؟سعید که عمری دلبستگی به اومانیسم را پشت سرگذاشته، به گفته بیلگرافی، معتقد است که خودآگاهی بدون انتقاد از خود، بدون آگاهی حاصل از مطالعه و تجربه ورزی درباره سایر آدم ها، سنت ها و اندیشه ها امری دست نیافتنی است.

دیوید شیپلر در بررسی این کتاب در روزنامه نیویورک تایمز نوشت: «خواندن کتاب های سعید مانند ساعت ها فریاد بی پایان است و درک پیام های آرام و پرمغز او گوش های سالم و مشتاق می طلبد تا بتواند ملودی های اساسی را که در لوای ضربات شدید ناهماهنگ نواخته می شود بشنود.»

ریچارد برنستین در مقاله زیر که متن اصلی آن به انگلیس بوده به تشریح زندگی علمی و سیاسی این متفکر پرداخته است.

از سال ۱۹۷۷ تا ۱۹۹۱ او عضو غیرپیوسته شورای ملی فلسطین که پارلمان در تبعید محسوب می شد، بود. هر چند اکثر اعضای کنفرانس ملی فلسطین به یکی از سازمان های اصلی فلسطینی و عمدتاً به سازمان آزادیبخش فلسطین به رهبری یاسر عرفات وابسته بودند، اما برخی از آنها عضو سازمان های کوچکتر همچون جبهه معروف آزادیبخش فلسطین بودند.

ادوارد سعید در سال ۱۹۸۹ به دنیشا اسمیت از مجله نیویورک گفت: «وضعیت فلسطین همچون وضعیت یک قربانی است». اینگونه اظهارات او را در مرکز بحث های جاری در خاورمیانه قرار داد

او گفته است: آنها (فلسطینی ها) محروم هستند و آنچه آنها از طریق خشونت انجام می دهند قابل درک است. اما آنچه اسراییلی ها در خصوص کشتار گسترده فلسطینی ها انجام می دهند استمرار محرومیت وحشتناک و ناعادلانه مردم فلسطین است.»

ادوارد سعید یک شخصیت کاملاً شناخته شده در نیویورک، یک شرکت کننده فعال در بحث های مربوط به خاورمیانه و یک حامی جدی مردم فلسطین بود. سال های متمادی او یکی از حامیان سرسخت عرفات بود و او را «رهبر یک جنبش ملی و عمومی واقعی با هدف کاملاً مشروع خودمختاری برای مردمش» نامیده بود.

اما ادوارد سعید پس از قراردادهای ۱۹۹۳ اسلو بین اسراییل و سازمان آزادیبخش فلسطین به یکی از منتقدین سرسخت عرفات تبدیل شد و معتقد بود که این موافقتنامه نه سرزمینی به فلسطینی ها می دهد و نه کنترل بر آن سرزمین را.

در سال های پس از امضای قرارداد اسلو، ادوارد سعید معتقد بود که تأسیس دولت های جداگانه فلسطینی و اسراییلی هیچ وقت عملی نخواهد بود. او با درک این که احساسات دو طرف علیه شکل گیری چنین دولت هایی است از تشکیل یک دولت واحد دو ملیتی به عنوان بهترین راه حل نهایی برای مسئله فلسطین حمایت کرد.

او در سال ۱۹۹۹ در مقاله ای در روزنامه نیویورک تایمز چنین نوشت: «هیچ آشتی صورت نخواهد گرفت مگر هر دو گروه از مردمان عرب و یهودی اسراییل درک کنند که وجود آنها یک واقعیت غیر مذهبی است که باید با آن با چنین شیوه ای رفتار نمایند.»

از انتقاداتی که از سوی یهودیان و دیگران بر سعید وارد می شد این بود که او در محکوم کردن اقدامات خاص تروریستی گروههای فلسطینی از جمله عده ای که در کنار او در شورای ملی فلسطین فعالیت می کردند کوتاهی کرده است.

او در مصاحبه با مجله نیویورک گفته بود که رهبران ارشد اسراییل همچون مناخیم بگین و اسحاق شامیر نخست وزیران سابق آن کشور، تروریست های مسئول کشتن زنان و کودکان بوده اند.

ادوارد سعید در حالی که مخالف جنگ ۱۹۹۱ خلیج فارس به رهبری آمریکا بود صدام حسین، دیکتاتور عراق را «یک دیکتاتور مخوف و خو ن آشام» نامید. وی بیشتر عمر خود را صرف انتقاد از غرب و اسراییل و ایستارها و رویه های آنها در جهان عرب کرده است.

اگرچه اسراییل و حامیان او معمای منازعه خاورمیانه را عدم تمایل اعراب برای پذیرش وجود اسراییل و تهدید مستمر عربی برای امنیت اسراییل تلقی می کردند اما سعید این موضوع را در چارچوب بیرحمی صهیونیستی و قربانی فلسطینی می دید.

● دانیل بارنیویم در باره سعید چنین میگوید:

از نگاه بسیاری از مردم ادوارد سعید (۱۹۳۵-۲۰۰۳) نماد پدیده های فراوانی بود، اما در حقیقت، او به تمام معنی روحیه یک موسیقی دان را داشت.

او در مورد بیشتر مسائل جهانی و مهم نظیر مهاجرت، سیاست و جذب و انطباق مطلب نوشته است. با این همه، آنچه مرا بیشتر به شگفت وامیداشت، من که دوست وستایشگر شدید او بودم، این بود که در فرصت های متعدد دریافتم که او برای بیان ایده هایش از موسیقی الهام می گیرد و به نتیجه میرسد.

به همان ترتیب، از نظر او موسیقی بازتاب کنندهء ایده های وی در مسائل دیگر است.

من فکر میکنم که یکی از دلایل اصلی برای اهمیت فوق العادهء شخصیت ادوارد سعید همین امر است. گذر او در این جهان با دورانی مصادف بود که بشریت و موسیقی، و نیز ارزش انسانی موسیقی نظیر ارزش فکرو تعالی ایده که به صورت صوت خودنمائی مینمود ، مفاهیمی در حال افت بودند و این سراشیبی هنوز هم ادامه دارد.

مخالفت شدید وی با تخصصی کردن، او را به سوی نقد بسیار سخت و به اعتقاد من درست این امر سوق داد که آموزش موسیقی بیش از بیش درحال ضعیف و فقیرشدن است. این امر نه تنها در مورد ایالات متحده صدق میکند که به هر حال موسیقی را از اروپای پیر وارد کرده، حتا در کشورهائی که موسیقی دانان زیادی پرورش داده ، نیز صادق است. برای نمونه در آلمان زادگاه بتهوون، برامس ، شومان و بسیاری دیگر یا در فرانسه که دوبوسی و راول را پرورانده نیز چنین است. در تمام این کشورها که مهد آفرینش موسیقی بودند، آموزش موسیقی در سراشیبی تندی افتاده است .

علاوه براین، او نشانه هائی میدید که سخت آزارش میداد، برداشتی که ما را به سرعت به هم نزدیک کرد: حتا در نقاطی که آموزش موسیقی وجود داشت، بصورتی بسیار تخصصی صورت میگرفت. در بهترین حالت، با دادن امکان اجرای سازها به جوانان، دانش اجتناب ناپذیر و ضروری تئوری ، موسیقی شناسی و هر آنچه یک موسیقی دان (نوازنده) در حرفه اش لازم دارد،تعلیم داده میشد.

در همان حال، نوعی درک غلط شایع و روبه رشد از مسئله ای درعین حال ساده و بغرنج رواج داشت. بیان محتوای یک اثر موسیقی در قالب سخن، میسر نبود. گذشته از این، اگر بیان محتوای یک سنفونی بتهوون با کلمات ممکن بود، دیگر نیازی به این سنفونی نداشتیم. باوجود این واقعیت این امر که بیان محتوای موسیقی به صورت کلمات ممکن نیست، به این معنی نیست که محتوائی ندارد. به همین دلیل، من تأکید می کنم که مسئله هم سهل و هم پیچیده است.

این گرایش به یک تخصصی شدن ضعیف ومحدود منتهی می گردد. هنگامی که با استعدادهای استثنائی روبرو هستیم، این گرایش به ماشینی کردن سازها منجر شده و در مورد خلق اثر، آهنگ سازان را به ناتوانی در بیان چیزی سوق می دهد که بشر امکان بیانش را از طریق آوا کشف کرده بود.

پارادوکس در اینجاست که موسیقی چیزی غیر از صوت نیست و صوت به تنهائی موسیقی نیست. و این چکیدهء ایدهء اساسی سعید به عنوان موسیقی دان میباشد که درضمن پیانیست فوق العاده ای نیز بود ( یک نت از زندگی نامه اش).

در سال های اخیر، او به دلیل بیماری هولناک اش قادر به حفظ قدرت بدنی لازم برای نواختن پیانو نبود. لحظات متعدد فراموش نشدنی را بیاد می آورم که ما به نواختن چهار دستی قطعات شوبرت سپری کردیم.

دو یا سه سال پیش، من در « کارنگی هال» نیویورک کنسرتی میدادم؛ او دوران بسیار سختی از بیماریش را می گذراند. زمان اجرای کنسرت یکشنبه بعدازظهر بود. او میدانست که من صبح همان روز از شیکاگو رسیده ام. با وجود این ، او بسیار زود همراه با قطعات زیادی از شوبرت برای پیانوی چهاردست، به دیدن من آمد. او به من گفت: « امروز، میخواهم که حداقل هشت میزان بنوازیم. نه برای لذت نواختن بلکه من برای ادامه زندگی بدان نیازمندم.

تصور این نکته بدیهی است که در آن لحظه که تازه از فرودگاه رسیده بودم و فقط یک ساعت با تمرین پیش از کنسرت بعدازظهر فاصله داشتم، پیشنهاد او آخرین موضوعی بود که می توانست مرا به خود جلب کند. اما همان طوری که اغلب در زندگی پیش میآید، به هنگام تدریس خودنیز می آموزید و هرگاه چیزی می دهید، چیزی نیز می گیرید. هنگام تدریس یاد می گیریم زیرا محصل پرسش هائی طرح می کند که خودمان نمی پرسیم، زیرا این سؤالات بخشی از تفکر تقریبا خودبخودی است که هرکدام از ما بسط اش میدهیم.

و ناگهان این مسئله ما را به تفکر مجدد در مورد این مفهوم، منشاء آن و حتا جوهر آن فرا می خواند.

به این دلیل و به همان صورت، هروقت چیزی میدهیم، چیزی می گیریم بویژه این امر زمانی پیش می آید که کمتر انتظارش را داریم. دریافت چیزی، هنگامی که انتظارش را دارید، زیاد جالب نیست. چرا این حرف را می زنم؟ زیرا من که در آن لحظه، آخرین چیزی که آرزو داشتم ، نواختن قطعه ای از شوبرت برای چهار دست بود. طبیعی است که من با لذت فراوان این کار را پذیرفتم، چراکه دوست بسیار صمیمی من که بسیار تحسین اش می کردم و دوستش داشتم، از من خواسته بود. و هنگامی که ما با همدیگر، چند دقیقه ، یک روندوی شوبرت می نواختیم ( قطعهء فوق العاده زیبا که البته ژرف ترین و والا ترین اثر وی نبود)، احساس کردم که با رویه ا ی کاملا دوراز انتظار ، خود را از نظر موسیقائی غنی تر میسازم، ادوارد سعید چنین بود.

او بسیار نکته سنج بود. حقیقت را بخواهید، او بدرستی و کاملا می فهمید که نبوغ موسیقی یا استعداد موسیقی نیاز به دقت فوق العاده به جزئیات دارد. نبوغ چنان توجهی به جزئیات می کند که گوئی مهمترین پدیده میباشد. با چنین کاری او چشم ازنمای کلی بر نمیدارد. او موفق می شود که این نمای عمومی را بیشتر بازیابد. درواقع، نمای عمومی در موسیقی، نظیر تفکر، باید نتیجهء هماهنگی جزئیات کوچک باشد. به همین دلیل هنگام گوش دادن به موسیقی یا صحبت از موسیقی، او توجه خود را به جزئیات کوچکی معطوف می کرد که بسیاری از حرفه ای ها، حتا متوجه آن نمیشدند.

او آشنائی موشکافانه ای به هنر آهنگ سازی و ارکستراسیون (تنظیم برای ارکستر) داشت. او میدانست که در صحنهء دوم « تریستان و ایزو»، در لحظهء معینی، شیپور ها پشت صحنه میروند و پس ازچند میزان، کلارینت ها همان نت موسیقی را از گودا ل محل استقرا ر ارکستر اجرا میکنند.

از میان آوازه خوانانی که افتخار ولذت همکاری شان را داشتم، کم نبودند کسانی که به این جزئیات وا قف نبودند و به پشت سرشا ن نگاه میکردند تا متوجه شوند صدا از کجا می آید!. آ ن ها نمیدا نند که نت، سپس نه از پشت صحنه بلکه از گودال محل استقرار ارکستر نواخته میشود. او به تمام جزئیات این مسا ئل توجه میکرد. با وجود ارزشی که کل یک اثر میتوانست داشته باشد، او معتقد بودکه دقت موشکافانه به کل پدیده، عظمتی به آ ن میدهد که بدون توجه عمیق به جزئیات ، قابل کسب نیست.

او همچنین واقف بود که چگونه میان قدرت ونیرو (شدت) که یکی از ایده های اساسی مبارزه اش بود، تفاوت قائل شود. او بخوبی میدانست که در موسیقی نیرو معادل قدرت نیست. مطلبی که بسیاری از رهبران سیاسی در جهان قادر به درکش نیستند.

تفاوت میان قدرت و شد ت درست ما نند اختلاف میان میزا ن صدا و شدت در موسیقی است. هنگامی که به یک نوازنده میگوئید « شما با شد ت کافی نمی نوا زید» ، واکنش او بلندتر نواختن است. و این درست برعکس قضیه است. هرچه صدا کمتر باشد، نیاز به شد ت بیشتر است و هرچه صدا بیشتر باشد، نیاز به نیروی آرام در صوت بیشتر است.

این چند نمونه مبین اعتقاد من به این نکته است که درک وی از زندگی و جهان در موسیقی ریشه داشت و به آن تکیه می کرد. نمونهء دیگر آ ن را در ایدهء وی در مورد ارتباط متقا بل می توان یافت. در موسیقی ، عناصر مستقل وجود ندارد. ما اغلب فکر می کنیم که – چه در امور شخصی و چه سیاسی- برخی پدیده های مستقل وجود دارند و که اگر آنها را انجام دهیم، تأثیری بر دیگران نداشته و این ا رتباط متقا بل مخفی خواهد ماند! در موسیقی ، هرگز چنین نیست زیرا در موسیقی همه چیز به هم ربط دارند. شخصیت و هدف ساده ترین ملودی به صورتی ریشه ای با هماهنگی پیچیده تغییر میکند. آن را از طریق موسیقی در می یا بیم و نه از طریق سیاسی.

از اینجا ست که ، عدم امکان جدائی عناصر، درک وجود ارتباط درونی میان آنها و نیز نیاز دائمی برای جمع آوری تفکر منطقی و هیجان درونی در کنار هم، وجود خارجی می یابند. اغلب برای همهء ما پیش می آید که پدیده ها را بطور عینی در نظر بگیریم. همهء ما خوب میدانیم، اما فراموش می کنیم که هیجان به ما امکان نخواهد داد که آنرا انجام دهیم. ما به کرات در وسوسهء چشم پوشی از هر منطقی به سود نیاز عاطفی، هوس احساسی، برای جلب یک حالت عاطفی بسر می بریم.این در موسیقی غیر ممکن است چرا که ممکن نیست موسیقی منحصرا توسط خرد و یا هیجان بوجود آید.

علاوه بر آن، اگر این عوامل از هم جدا شوند، به جای موسیقی با تکرارصداها روبرو هستیم. اگر شنونده، با گوش دادن به قطعه ای، بتواند بگوید که « این پدیده منطق شگفت آوری دارد ولی به لحاظ احساسی، بر دل نمی نشیند.» یا برعکس: « بدیده من، نیروی احساسی مهمی دردرون آن وجود دارد، حتا اگر زیاد هم منطقی نباشد ». برای من این دیگر موسیقی نیست. برای سعید هم چنین بود.

همچنین، برداشت او از امر جذب و انطباق به جای طرد، از موسیقی ناشی میشد. همینطوراست، اصل جذب و انطباق که به هر مشکلی قابل تعمیم میباشد. ملاحظات مشابهی در مورد نظریهء کتاب او «شرق شناس» صادق است. (۱۹۸۰- انتشارات سوی). در موسیقی، اثری بدون فریبندگی وجود نخواهد داشت. بدون اثر، فریبندگی وجود دارد اما بدون فریبندگی، اثر نه. یک ایدهء موسیقائی هرچند بارور هم باشد، اگر فاقد فریبندگی ضروری باشد، ناکامل است.

به این دلیل، سعید برای بسیاری، متفکری بزرگ، مبارز حقوق مردم خویش و روشنفکری بی نظیر بود. اما برای من، او همیشه یک موسیقی دان واقعی به معنی ژرف کلمه بود.

برای من، شخصا، فقدان سعید ضربهء وحشتناکی بود، چرا که در زمینه های متعدد مرا تحت تأثیر قرارداده بود. دوستی او یک محرک روشنفکرانه بود که نظیرش را هرگز ندیده بودم و به یقین نخواهم دید؛ دوستی عمیقی که کمترتجربه اش را کرده بودم. ما لحظات خاطره انگیزد بیشماری را با هم شریک بودیم مانند لذت های جدی و ساده که ازجمله در میان آنان، غذاهای خوب و لذت کشیدن سیگاربرگ قرار داشت. در زمینه های بسیار مختلف، پس از مرگ سعید، خود را بسیار فقیرتر از آنچه دلم میخواهد حس کرده و تصور کنم، می یابم.

خلق فلسطین با فقدان او، یکی از روشن بین ترین وکلایش را ازدست داده، اگر حتا ا و در کشور خود مورد انتقاد بوده و هست. برای اسرائیل،ا و رقیبی سرسخت بود، حتا اگر ا و برای شناسائی متقابل و پذیرش رنج های دیگری فراخوان میداد. باوجود این، کم نبودند رهبران اسرائیلی که میخواستند وجود سعید را فراموش کنند.

لوموند، ۳ اکتبر ۲۰۰۴

* متن انگلیسی این مقاله بزودی در مجله‌ی دانشگاه شیکاگو Critical Inquiry منتشر خواهدشد.

دانیل برونبویم Daniel Barenboim رهبر ارکستر سنفونیک شیکاگو و ارکستر دولتی برلین میباشد، او و ادوارد سعید بنیادی تأسیس کرده اند که نام آن ها رادارد.

منابع:

ادوارد سعید و ... دیگران. (۱۳۸۴) چالش های حقوق بشر. ترجمه فروغ پوریاوری. آگه. تهران

سعید ادوارد ، سعید ، شرق سناسی ، دفتر نشر فرهنگ اسلامی

سعید، ادوارد. (۱۳۸۲) نقش روشنفکر. ترجمه حمید عضدانلو. نی. تهران

سعید ، ادوارد / زندگی ادوارد سعید ؛ حمید عضدانلو / نشر گفت وگوی تمدن ها

دانیل بارنبویم ، ترجمه‌ی بهروز عارفی

همشهری آنلاین- ترجمه دکترعلی صباغیان

روز نامه همشهری .۱۱ آبان/۱۳۸۴

روزنامه همشهری / ۲۷ مهر /۱۳۸۵

- Cypel, S., ۲۰۰۳, Edward Said, le palestinien de Columbia, Le Monde, ۲۶/۰۹.

- Cypel, S., Vernet, D., ۲۰۰۳, Edward Said ou l’identite multiple, Le Monde, ۲۵/۰۹.

- Said, E.W., ۱۹۸۰(۱۹۷۸) Orientalisme, l’Oreint cree par l’Occident, Paris, Seuil.

- Said, E.W., ۲۰۰۰, Out of Place: A Memoir, Vintage Books.

- Said, E.W., ۲۰۰۲, A Contre-voie, Paris, Serpent a Plumes.

- Trimel, S., ۱۹۹۸, Faculty Profile: Edward Said, Columbia University Record, vol. ۲۳, no.۲۲.

-

http://www.hamshahri.net/News/?id=۵۵۸۶

www. Google .com

شنهاز سراج ارشد مدیریت فرهنگی

کتابدار /دانشگاه صنعتی شریف /کتابخانه عمران