|
در توجیه این نسبیت گرایی اخلاقی و معرفتی استناد عمدهٔ سکولاریست ها به خطاپذیری بشر و محدودبودن درک و فهم آدمی است. این نظریه که به لغزش انگاری نیز تعبیر شده، مبتنی بر این فرض است که آدمی موجودی است قابل خطا با درکی نارسا و محدود و لغزش پذیر و بنابراین نباید انتظار الوهیت از او داشت. خطاکاری و محدودیت بشری در فهم و درک او نیز راه یافته و معرفت او را در تمامی زمینه ها خطاآمیز و نسبی و محدود و نارسا و نامقدس می سازد.
این نظر که در برخی نوشته ها آمده که معرفت دینی، معرفتی بشری است و لذا انتقادپذیر، خطاآلود، نسبی، محدود و نامقدس است و همهٔ ویژگیهای بشری بودن بدان سرایت می کند نیز مبتنی بر همین دیدگاه لغزش انگارانه در مورد انسان است، هر چند که طرفداران آن در دیگر مبانی فکری شان با سکولاریزها تضاد و مخالفتی داشته باشند.
البته در اینکه آیا طرفداران ایدئولوژی سکولاریزم در عمل هم توانسته اند تک تک این مبانی را بطور استدلالی اثبات نموده و از آنها حمایت منطقی کنند و یا نه و اینکه آیا این پیش فرضها اساساً قابل اثباتند یا سخنانی فریبا و شعارگونه و بی پشتوانه اند جای بحث فراوان است و بنده فعلاً در مقام احصأ و «استقرأ» این پیش فرضها و مبانی تئوریک هستم و نقادی و ارزیابی را به فرصت دیگری موکول می کنم، اما همین قدر اشاره می کنم که امکان اثبات و دفاع منطقی از این مبانی بشدت محل تردید بلکه انکار است و به اعتقاد من این اصول بسیار سطحی و سست بنیاد بوده و در برابر نقد منطقی و جد ی تاب نمی آورند و به لحاظ منطقی قابل دفاع نیستند.
چکیدهٔ سخن، اینکه از دیدگاه سکولاریزم ارزشهای مطلق و ثابت و کلی و دائمی وجود ندارند و امور اخلاقی و ادراکات آدمی همه محدود و موقتی و نسبی اند و خوب و بد مطلق وجود ندارد و هر چه هست زاییدهٔ عقل و درک محدود آدمی است و پسند و ناپسند و حسن و قبح هم نسبی و تابع شرایط اجتماعی و زیستی است. مثلاً اگر سقط جنین را در یک جامعه ای آزاد می کنند نمی شود گفت خوب است یا بد و اگر همین عمل را در جامعهٔ دیگری تحریم و ممنوع می سازند باز هم نمی توان گفت که خوب است یا بد. هیچگونه ارزش الاهی و مطلق یا امور مقدس وجود ندارد.
آدمی خود خالق ارزشهاست و البته ارزش و ضدارزش مفاهیمی نسبی و وضعی و قراردادی اند که قابل تصدیق و تکذیب منطقی نیستند. شکاکیت معرفت شناختی و ارزش شناختی از دستاوردها و پیامدهای حتمی تفکر سکولاریزم است.
یکی دیگر از مبانی و پیش فرضهای ایدئولوژی سکولاریزم، ضدیت با سنت یا سنت ستیزی (Anti Treditionalism) و سنت گریزی است. در مقابل، رویکرد به هر چه که نو است و به تعبیر دیگر تجددگرایی و مدرنیسم (Modernism) از خصیصه ها و خصلتهای جدایی ناپذیر این ایدئولوژی است. سکولاریزم از سویی با سنت ستیزه و مبارزه می کند و در محو آن می کوشد و از سویی مبلغ و منادی و مروج و حمایتگر تجدد و نوگرایی و مدرنیسم است. و من در شگفتم از روشنفکران این روزگار که حتی در تقلیدکردن از غرب و غربیان نیز حسن انتخاب ندارند و زبونانه و منفعل عمل می کنند.
یافته است که معمولاً از آن با نام سنت گرایی (Traditionalism) یاد می شود. اندیشمندان و فرزانگان بزرگی هچون فریتهوف شووان، رنه گنون، تیتوس، بورکهارت، هیوستون اسمیت، هانری کربن، آنماری شیمل، رادها کریشنان، کوماراسوامی، ویوکاناندا، سوزوکی، گابریل مارسل، روژه گارودی و دهها و صدها متفکر و صاحبنظر دیگر از طلایه داران و پیشتازان این نهضت عظیم فکری و حرکت فرهنگی اند.
این متفکران درد اصلی بشر امروز را درد بی ایمانی، فقدان معنویت و دوری از تعهد و اخلاق و ارزشهای الاهی و قدسی می دانند. بحران بی معنایی (Meaninglessness) که در غرب بیداد می کند و قربانی می گیرد و تبدیل شدن انسان به شیی و کالا Obyectigication)=شییء وارگی یا شییء شدن انسان) و از دست رفتن هدف و معنای زندگی و خلأ و فقدان یک نظام ارزشی (Value System) که انسان غربی با آن رویاروست، این متفکران را به تأ مل جد ی برانگیخته و با اختلاف مشاربی که دارند بر این نکته اتفاق دارند که: «آن کبوتر پریده ز دلها ایمان است».۹ آدمی به قول اقبال لاهوری محتاج تفسیری معنوی و روحانی از جهان هستی است۱۰ و بی حضرت دوست نمی تواند سرکند.
این فرزانگان دردمند و معنوی اندیش صلای بازگشت به دین و اخلاق و معنویت درفکنده اند و چاره و درمان انسان غربی را در بازگشت به ایمان و معنویت راستین و اندیشهٔ قدسی بازمی جویند. این جریان که یک جریان فرهنگی قوی و روشنفکرانه و کاملاً مترقی و پیشرو است به دلایلی، متأ سفانه در کشور ما چندان شناخته نیست و روشنفکران جامعهٔ ما نیز سعی نکرده اند که این جریان را معرفی کنند و دست کم در تقلیدشان از غرب مستقل و مبتکرانه عمل کنند. اکثر این افرادی که نام بردیم از متفکران نامدار و ممتاز و استادان صاحب کرسی در دانشگاههای معتبر جهان هستند، اما روشنفکران خودباختهٔ ما حتی تقلیدگران خوبی هم نیستند و در تقلیدشان هم ناکام و ناموفقند و به دنبال آشنایی با چنین روحهای بزرگ و افکار مترقی و متعالی نیستند.
امروز در غرب جریان فکری دیگری وجود دارد به نام پُست مدرنیسم که نمایندگان عمده و معروف آن کسانی مثل میشل فوکو، یورگن هابرماس، تئودور آدورنو، ماکس هورکهایمر، لیوتار و دیگران هستند. یکی از تزهای این متفکران نقد مدرنیسم و تجددزدگی و بازگشت به نوعی اخلاق و معنویت و ارزشهای انسانی است.۱۱ در غرب بسیاری از متفکران اصیل و جد ی، متوجه مشکل شده اند لیکن درمان و راه حل را نمی دانند. فروپاشی کمونیسم، به بن بست رسیدن روشهای سرمایه داری و تئوریهای گوناگون مدیریت، افول فلسفه های ظاهرفریب و رنگارنگ، برخی از متفکران غربی را به خود مشغول ساخته و پس از پیروزی شگفتی آفرین انقلاب اسلامی و تأ سیس یک حکومت دینی در این دیار که طرحی نو در جهان معاصر درافکنده است، دلهای مشتاقان و آزادگان و معنویت جویان عطشناکانه به این کشور دوخته شده تا مگر مأعذبی به تشنگان وادی معرفت هدیه کند.
جاذبهٔ معنوی شخصیت امام، آن رهبر عارف و مقتدر و سیمای مسحورکننده و نورانی و کلام دلنشین و رشادت بدیل او هزاران هزار دردمند درمانده و یأ س گرفته و سرخورده را در چهارگوشهٔ جهان متوجه این سرزمین خدایی کرده است تا مگر پیام معنویتی از این مهد حکمت و عرفان و فرزانگی و معنویت بشنوند و فروغ ایمان به زندگی سرد و تاریک شان گرمی و روشنایی بخشد. تمامی تئوریها و متاتئوریها را در غرب آزمایش کرده و صدها گونه فلسفه را تجربه کرده اند و به بن بست رسیده و یأ س آلود، اکنون در پی سخنی نو و اندیشه و پیامی تازه هستند.
کلیسا نیز حساب خود را از زندگی جدا ساخته و از متن زندگی انسان غربی به کنار رفته است و پس از تحمل ضربه های مهلک از دانشمندان علوم تجربی و فلسفه های گوناگون و ناکامیها و عقب نشینی های پی در پی اکنون مشغول تأ مل است و عزم بازسازی و تجدید قوا دارد، هر چند که با تز جدایی دین از سیاست برای همیشه مشی خود را مشخص نموده و با دنیای انسانها کاری ندارد و یکسره به آخرت گردیده است.
مقصود ما از سنت در اینجا سنت به معنای آداب و رسوم ملی و قومی نیست که متعلق به زمانهای دور و گذشته های خاموش باشد، بلکه مراد ما سنت دینی و ارزشهای معنوی و روحانی و قدسی است که از فراسوی طبیعت و زمان و جهان مادی به ما رسیده اند و همواره تازه و باطراوتند و غبار زمان و گذشت ایام
هیچگاه نتوانسته و نمی تواند آنها را کهنه و فرسوده سازد، زیرا فراتر از زمان و مکان اند. پیام قدسی و الاهی دین، هرگز کهنه شدنی و نسخ پذیر و فرسودنی نیست.۱۲
ما در ایران اسلامی وارث سنت دیرپای فلسفی و عرفانی و الهیاتی بوده ایم و چندین نسل از بزرگترین و برجسته ترین حکیمان و عارفان الاهی و متکلمان نام آور و مقتدر در این دیار داشته ایم و هنوز نیز در بسیاری از شهرهای بزرگ و حوزه های علمیه فرزانگان و عالمانی داریم که فخر بشریت اند و خود از قله های شامخ عرفان و حکمت بشمار می روند. ما از غنای فرهنگی و سنت سرشار فلسفی و عرفانی برخورداریم که در همهٔ جهات بسیار نادر و کم نظیر است. همهٔ تأ سف ما در این است که تاکنون فرهنگ والای خود را درست عرضه نکرده ایم و به جهانیان نشناسانده ایم. همهٔ هراس و دغدغهٔ ما باید در این باشد که مبادا در معرفی میراث گرانقدر فرهنگی و معنوی خود غفلت یا قصور بورزیم.
فلسفهٔ ملاصدرا و عرفان ابن عربی را هنوز حتی درست مطالعه نکرده ایم چه رسد به آنکه بخواهیم به هموطنان یا جهانیان بشناسانیم. مطالعات مقایسه ای در عرصهٔ کلام و عرفان و فلسفه و مباحث الهیات هرگز انجام نگرفته است و هنوز کارهای نشده و راههای نرفته بسیاری هست که همت پولادین اندیشمندان وارسته و متعهد را طلب کند. ملاصدرا حکیم بسیار بزرگی است و اهمیت آرا و اندیشه های او به هیچ رو کمتر از آرای هگل و هایدگر و هوسرل و گادامر و کانت و کارناپ و ویتگنشتاین و کواین نیست ولی به جرأ ت می توان گفت که حتی یک تحقیق مقایسه ای جد ی و دانشگاهی و روشمند و مستدل در این زمینه صورت نگرفته است. راز بریدگی ما از سنت و انقطاع فرهنگی موجود و ریشهٔ سنت گریزی و سنت ستیزی بسیاری از تحصیلکردگان و
روشنفکران ما نیز در همینجاست. به ستایش هایدگر و برگسون می پردازیم در حالیکه از فلسفهٔ عارف مشربانه و ایمانی ملاصدرا غافلیم. به هگل رومی آوریم و نمی دانیم که ژرف ترین و مستدل ترین بحثها در باب هستی، علیت و حرکت، در نظام فلسفی «حکمت متعالیه» آمده است. از دهها فیلسوف غربی نام می بریم و نقل قول می کنیم بی آنکه با آثار فیلسوفان و عارفان خودمان کمترین آشنایی را داشته باشیم یا حتی برخی از آثار آنان را کمترین تورقی کرده باشیم. یکی از صدها متکلم غیور و ژرف اندیش خود را نمی شناسیم، اما آثاری بسیاری از متکلمان مسیحی و یهودی را بارها و بکر ات خوانده ایم و دوره کرده ایم. این یکی از دستاوردهای شوم و زیانبار سکولاریزم و مدرنیسم است که سنت گرایی را تحت نام ارتجاع، کهنه پرستی، به قهقرا رفتن و... محکوم و مطرود می سازد.
لائیسیزم یا بی دینی نیز یکی از مبانی ایدئولوژی سکولاریسم است. اعراض از خدا و استغنا از حضرت حق و کوس استقلال نواختن و خدا را و هر چه را که قدسی و مینوی و فرازین و آنسویی است به پای حکومت عقل قربان کردن. سکولاریسم تعلیم می دهد که بی خدا زندگی کنید و بی حضور او به تمشیت و تنظیم امور بپردازید. لائیسیزم نه دین را رد می کند و نه به اثبات آن می پردازد، بلکه می کوشد تا آن را مسکوت و مغفول بسازد و اصلاً مجالی برای طرح آن و اندیشیدن به آن پدید نیاورد یعنی توطئهٔ سکوت دربارهٔ خدا. طبق این دیدگاه اصلاً نیازی به دین نیست تا پای خدا را به
میان بکشیم. بی تفاوتی نسبت به دین، که به مراتب بدتر از ضدیت با دین است، یکی از پیامدهای انکارناپذیر سکولاریزم است.
اباحیگری و آزادی مطلق و بی حد و حصر و تجویز بی بندوباری و بی موالاتی برای بشر نیز یکی دیگر از تزهای معروف سکولاریزم است. طبق این دیدگاه نه نظارت الهی در کار است نه ثواب و عقاب اخروی. ارزشهای ثابت اخلاقی که همگان پذیر و اثبات شدنی و قابل و دفاع باشند نیز وجود ندارند. پس آدمی آزاد است که به دلخواه خود عمل کند. در حالیکه طبق دلایل متقن فلسفی و آموزشهای ادیان الاهی، بشر موجودی است «ممکن الوجود» و سراپا نیاز و عین محدودیت و وابستگی است که در فلسفهٔ اسلامی از آن به «امکان فقری» تعبیر می کنند و چنین موجودی که عین فقر و احتیاج و اتکاست چگونه می توان او را آزادی نامحدود و استقلال بخشید و یکسره رها و آزاد ساخت؟!
از دیگر مبانی و ارکان نظری ایدئولوژی سکولاریسم، سیانتیسم (Scientism) یا علم پرستی است. تکیهٔ افراطی به علوم تجربی و علوم اجتماعی و معارف بشری یکی از مؤ لفه های اصلی سکولاریزم است. طبق این عقیده مجموعه علوم و معارف بشری، به ویژه علوم تجربی برای تدبیر و ادارهٔ جامعه کفایت می کند و نیازی به احکام شرعی و دستورات دینی نیست. امروزه نیز ملاحظه می شود که کسانی صریحاً به مدیریت علمی دعوت می کنند و فقه و شریعت را از ادارهٔ جامعه عاجز می دانند و می گویند در فقه برنامه ریزی نیست و مدیریت فقهی نمی تواند جامعه را اداره کند چنین سخنان وداوریهایی درواقع برخاسته از همین نگرش است. این کسان تنها شأ نی که برای فقه قائلند بیان وظایف عبادی و فردی مکلفین است و گویی از نظر ایشان فقه دیگر نقشی و شأ نی ندارد.
در حالیکه ما مسلمانان در اثر آموزشهای دینی مان عقیده داریم که هیچ حادثه و واقعه ای نیست مگر اینکه برای آن خدا حکمی در شریعت مقرر فرموده است.۱۳ و از امور پست و ناچیزی مثل دستشویی رفتن و استحمام و آداب غذاخوردن تا جنگ و صلح و ازدواج و طلاق، ریاست و اقتصاد و ارتباط و معاشرت و تحصیل و قضاوت همه در شریعت دارای حکم مخصوص اند و بشر در هیچیک از این امور و شئون زندگی، رها و بخود وانهاده نیست. حتی در مورد همان برنامه ریزی ها و شیوه های مدیریت جامعه، باز شریعت دستور و توصیه و سخن و پیام دارد.
بخش عمده ای از مباحث فقهی ما مربوط به امور سیاسی، اقتصادی و اجتماعی و بیع معاملات و قراردادها و مکاسب و پیشه ها و فعالیتهای اقتصادی و آیین دادرسی و آداب قضاوت است. چگونه می توان بیباکانه چنین حکمی داد و منزلت فقه و شریعت را چنین خوار و کم بها جلوه داد؟!
بله در مورد روشهای استنباط و علوم لازم برای اجتهاد و شرایط مفتی و مجتهد و تعیین مسایل و شناخت امور مورد نیاز و توجه به شرایط زمان و مکان و مباحثی از این قبیل جای سخن و تأ مل است. اما دردمندانه و آسیب شناسانه و خیراندیشنانه سخن گفتن یک مسأ له است و عیبجویی و طعن زدن و به سُخره گرفتن و غیرمسئولانه و بیدردانه سخن گفتن و هجوم
بردن و ویران کردن مسأ لهٔ دیگری است. اندیشمندان دلسوز و مسلمان که سرافرازی مسلمانان و اعتبار و عظمت اسلام را می خواهند باید عالمانه و پژوهشگرانه در این موارد مداقه و تأ مل کنند و چاره اندیشی نموده و راه حل ارائه دهند تا کاستیها کاهش پذیرد و رخنه ها فروپوشیده شود، نه چنان سخن بگویند و بنویسند که دشمنان را گستاخ ساخته و جسارت آنان را موجب شوند. این سخن سنجیده و منصفانه ای نیست که بگوییم فقه نمی تواند مدیریت کند، فقه فقط برای بیان احکام و اعمال مکلفین است، پس بقیهٔ ابواب فقه مربوط به چیست؟
پس مباحث مربوط به بیع خیارات و مکاسب محرمه و قضأ و شهادات و جهاد و... دربارهٔ چیست؟ بله می توان به نظریه یا روش یا مکتب فقهی خاصی ایراد گرفت، اما حکم کلی نمی توان صادر کرد. کدام نظام و مکتب فقهی است و کدام معرفت و نگرش فقهی است که نمی تواند جامعه را اداره کند، آیا فقه زنده و بالنده ای که امام بزرگ ما از آن دم می زد و نماینده و طرفدار آن بود نیز چنین است؟
آیا دیدگاههای فقهی مترقی و هشیارانه مقام معظم رهبری نیز همینگونه است؟ یا فقط فقه رایج گذشته چنین حکمی دارد، اما مکتب فقهی بالنده و محققانه و واقع بینانهٔ امام و رهبر فرزانهٔ امروزمان از این قاعده مستثناست؟ اگر چنین است، پس نباید حکم کلی صادر کرد و اگر غیر از این است باید مد عی بر مد عای خود دلیل بیاورد و مدیریت موفق و کارآمد چندین سالهٔ حضرت امام(ره) را نیز مورد تردید و انکار قرار دهد وگرنه چگونه می توان آن را توجیه کرد؟
این درست است که گستره و حجم انتظارات ما از فقه، پس از پیروزی انقلاب و دوران تأ سیس و استقرار حکومت دینی در این دیار، فرق کرده است، اما از متفکران مسلمان غیرتمند انتظار می رود که عالمانه بحث کنند و مشفقانه راه حل نشان دهند، نه عیبجویانه در فقه و شریعت طعن زنند و موجب بدبینی جامعه و خوارانگاشتن علم شریعت شوند. سخن در این نیست که می توان یا باید حل همهٔ مشکلات را از علم فقه خواست، بلکه مد عا این است که پویایی و توجه به مقتضیات زمان در متن خود علم فقه ملحوظ است و باید کوشید تا فقه ایده آل را تأ سیس کرد.
پس علم پرستی و ستایش و سرسپردگی نسبت به علم و انتظار و توقع افراطی از علم داشتن نیز یکی دیگر از ارکان و بنیانهای ایدئولوژی سکولاریزم است. آنچه که تا اینجا آوردیم شرح و توضیح مختصری بود دربارهٔ ارکان و مبانی تئوریک ایدئولوژی سکولاریزم. شاید نکات دیگری هم بر این فهرست فشرده بتوان افزود، ولی ما در مقام استیفا و احصای کامل نبودیم و تنها می خواستیم به مهمترین اصول و ارکان نظری و پیشفرضهای صریح یا مستتر این طرز فکر و نگرش اشاره کنیم و بحث مبسوط و مستوفی در این زمینه نیاز به مجال دیگری دارد که به تفصیل به شرح و بررسی این مبانی و نقادی و ارزیابی آنها بپردازیم. در اینجا همینقدر اشاره کنیم که در این مبانی و مد عیات دهها اشکال می توان وارد کرد. و به لحاظ منطقی و فلسفی و معرفت شناختی خدشه های بسیار نمود و این ارکان و مبانی را متزلزل ساخت، که این مهم را به فرصتی دیگر وامی گذاریم.
پیشتر و در آغاز سخن اشاره ای به تئوری معروف ماکس وبر داشتیم که دربارهٔ عرفی شدن یا عقلانی شدن و به تعبیر دقیقتر راززدایی و افسون زدایی (Disenchantment) از جهان است.۱۴ وبر مسأ لهٔ عقلانیت و عقلانی شدن دین را مطرح کرده است و به اعتقاد او با رشد علوم و کشف مجهولات و رازهای هستی و جهان آفرینش پروسهٔ راززدایی تحقق یافته و بینش و نگرش دینی را که رازگرایانه و رازورانه است تضعیف و تضییق می کند. وبر غیر از خطاهای روش شناختی و تقلیل دین به مسیحیت و منحصرساختن مسیحیت به پروتستانتیسم که تحقیق او را موردی و بشدت محدود و یک بُعدی و تعمیم ناپذیر کرده است، در اینجا دو خطای عمده کرده است، یکی اینکه «راز» را با «مجهول» یکی انگاشته و دیگر اینکه دین را بر پایهٔ راز تعریف کرده و آن را صرفاً امری رازآلود پنداشته است. راز غیر از مجهول است و آنچه که با پیشرفت علوم کشف شده معلوم می گردد مجهولات بشر است نه رازهای هستی.
راز را اساساً از طرق عقلی و عادی نمی توان شناخت زیرا متعلق به ساحتی فراعقلانی و شهودی است. دین نیز مجموعه ای از اسرار یا عقاید صرفاً رازآلود نیست، بلکه ابعاد عقلانی و معرفتی دارد و یک بُعد شهودی و فراعقلانی نیز دارد که آن را با قدم معرفت و شهود قلبی
می توان یافت وگرنه اگر فرضاً دین مجموعه ای از اسرار غیرقابل شناسایی بود نقش هدایت کنندگی نداشت و انسانهای عادی نمی توانستند از آن بهره ای ببرند، بلکه صرفاً مخصوص خواص و برگزیدگان بود که آنان بسیار اندک و معدودند. دین در صورتی می تواند در هدایت و سعادت آدمی نقش آفرینی کند و مؤ ثر بیفتد که پیام آن برای مخاطبانش قابل درک و فهم و دسترس پذیر باشد، نه اینکه اسرار پیچیده و غامضی ارائه دهد که تنها شمار اندکی از خواص بتوانند آن را بفهمند.
برخی از معاصران ما نیز در مقالات و سخنان خود گفته اند که فلسفی شدن و عقلانی شدن یا علمی شدن دین یعنی سکولاریزه شدن دین و سکولاریزه شدن دین را مساوی و معادل با فلسفی شدن و عقلانی شدن دین گرفته اند. این نظر نیز خام و ناسنجیده و نادرست است و با تعمق کافی ابراز نشده است. اگر چنین باشد پس تکلیف دینهایی مانند اسلام که در بطن و متن تعالیم خود دعوت به تعقل و اندیشه و فلسفه ورزی و تبعیت از برهان و استدلال می کنند چه خواهد بود و سکولاریزه شدن در مورد آنها چگونه توجیه پذیر خواهد شد؟
حقیقت آنست که تئوری عقلانیت و عرفی شدن وبر، نظریه ای خطاآلود است و از کاستیهایی رنج می برد و تلقی نادرست او از دین علت اصلی این کاستیهاست. تفسیر سکولاریزاسیون و تحویل آن به فلسفی شدن و عقلانی شدن نیز نظریه ای سست و غیرقابل دفاع است و علاوه بر آنکه با آرای رایج جامعه شناسان در تفسیر پدیدهٔ سکولاریزاسیون سازگاری و همخوانی ندارد با محتوای آموزشهای برخی از دینهای بزرگ نیز تضاد و تعارض آشکاری دارد.
توجه به عقلانیت در متن خود ادیان، بخصوص دین اسلام، لحاظ شده و دستورات و آموزشها و جهان نگری این دین خودداری ابعاد عمیق و گستردهٔ فلسفی و عقلی و علمی و عرفانی است، پس چگونه می توان از فلسفی شدن آن دم زد و آن را معادل سکولاریزه شدن این دین گرفت؟ و راه خروج از بن بست سکولایزم را خلاصی از شر عقل فلسفی دانست؟!
بالاتر از همهٔ اینها دین پدیده ای ماندگار در زندگی بشر است و ریشه دارتر از آن است که با سکولاریزه شدن موقت از میان برود یا محو شود. پیش از این آدمی را حیوان ابزارسازHomo Faber) )، حیوان اقتصادی Homo ) economicus)، حیوان سخن ورز(Homo loquax) حیوان سیاسی Homo Politieus) )، حیوان هوشمند (اندیشه ورز) (Homo Sapiens) ، حیوان بازیگرHomo ludens) )، حیوان ارتباطی (Homo Communicus) می گفتند و روانشناس معروفی مثل اریک فروم از انسان به عنوان حیوان نه گو (Homo negans) ، حیوان امیدوارHomo esperans) )، سخن می گفت.۱۵ اما دین پژوهان بزرگی مانند میرچاالیاده۱۶ امروز از انسان بعنوان حیوان دین ورز ۷(Homo religiosus)۱نام می برند و یاد می کنند و البته الیاده در این عقیده تنها نیست بلکه وارث سنت پدیده شناسان بزرگ دین است و متفکران بزرگی همچون رودلف اتو را پشت سر خود دارد.
دین گرایی بشر و رویکرد او به امر قدسی و مینوی (Numinous) ریشه در سرشت و ساختار وجودی او دارد و امروز روانشناسان دین به ما می گویند که نیاز به ایمان، نیاز به تعلق به بیکرانه، نیاز به رستگاری و نیاز به پرستش، از نیازهای اصیل آدمی است و دین حقیقتی بی بدیل و جایگزین ناپذیر است که نه علم و نه فلسفه هیچیک نمی توانند جای آن را بگیرند و نقش آن را ایفا کنند.
جامعه شناسان بزرگی نیز در عرصهٔ تحقیقات جامعه شناختی دربارهٔ دین به این نتیجه رسیده اند که پروسه و پدیده سکولاریزه شدن دین نه تعمیم پذیر است و نه اجتناب ناپذیر۱۸. یعنی که هم تعمیم آن به همهٔ ادیان کاری نارواست و هم ایجاد رعب و هراس از وقوع اجتناب ناپذیر آن کاری نابجا و نادرست است. با اینهمه وظیفهٔ دشوار تفسیر دین و اجرای دستورات و احکام آن همچنان باقی است و همچنان از ظرافت ها و شکنندگی های خاص برخوردار و نظارت ودقت وخبرگی دانایان و فرزانگان دردمند و متعهد را طلب می کند. |