|
مسلمانی شان را هزار بار فریاد می كنند، اما مسلمانان عالم سنت به سختی از آنها قبول می كنند. آنها اهل خطرند و خطرآفرین. آنها همه چیز را به لرزه درمی آورند و به جای آن كه جای خود بنشینند، عزم رفتن می كنند. سفر می كنند و به دل اقیانوس می زنند بدون كشتی با قایق كوچك با امواج سهمگین مدرنیته مواجه می شوند.
می دانند كه ممكن است مسلمانی شان را از كف بدهند و یا ممكن است صاعقه غرب آنها را بزند و در آتش آن بسوزند چنان كه «فردید» زمانی چنین شد و خود آن را حكایت كرده است. اما آنها بر فراز دامنه آتشفشان خانه می سازند. اهل خطرند و به همین خاطر برای عالم مدرن، خطیر. زیرا كه اگر زنده از آتش مدرنیته بیرون بیایند و بر افسون آن غلبه كنند، می توانند راهنمای عبور از آن آتش شوند.
مهمترین خصیصه آنها در راه بودن است. آنها ایستاده اند نه نشسته. كسی كه نشسته از خطرها محفوظ است اما آنها رو به باد ایستاده و دست ها را گشوده اند.
روشنفكرها و منورالفكرها از چنین كسانی نه تنها در ستوه اند بلكه هراسانند خانه آنها با سخنان اینان به لرزه درآمده و تهدید می شود و به همین جهت آنها اینان را بزرگترین دشمنان خود می شمرند. حجم ابراز عصبیتی كه منوالفكران نسبت به «فردید» و متأثرین از وی داشته اند شاید با هیچ گروه دیگری قابل قیاس نباشد. آنها برای روشنفكری غذایی غیرقابل هضم اند و منجر به سوءهاضمه آنها می شوند.
مسأله غامض تر درباره برخی از این گونه افراد جذب زیاد آنها به درون امواج بلندی بود كه امام خمینی(ره) به وجود آورده بود. امام(ره) بی شك از آن دسته كسانی نبود كه در مواجهه با مدرنیته بی سپر و قایق دل به دریای آن زده باشد. امام(ره) درست روی تفكر سنتی اسلامی شیعی ایرانی ایستاده بود و بدون آن كه ذره ای از روی آن حركت كند، تمامی دریای مدرنیته را به درون اندیشه خود كشیده و با استحاله آن، آن را در جای مناسب خودش در جغرافیای اندیشه ای سنت قرار می داد.
سهمگین بودن تفكر و رفتار امام(ره) برای غرب از همین جا نشأت می گرفت. علوم سنتی برای امام(ره) كافی بود. او هیچ گاه وقت خود را به مطالعه تخصصی فرهنگ غربی نگذراند. زیرا این كار را در اجمال كاری كه آغاز كرده بود، بی فایده (اگر نگوییم مضر) می دید. اما در تفصیل همین عمل، امام(ره) خود حامی مطالعه مدرنیته و علوم و فرهنگ و اجزای آن و هضم آنها در اندیشه سنتی بود. بدین ترتیب وی خود را با كل مدرنیته درگیر نمی كرد و در نتیجه به دام دیسكور آن نمی افتاد بلكه اجزای آن را به درون سنت می كشید و در صورت لزوم تبدل می داد و آن را در جای جدیدی كه اندیشه وی تعیین می كرد، می گذاشت.
این بدان معنا نبود كه كاری كه امام(ره) آغاز كرد، بدون مناقشه تا پایان رفتنی است؛ برعكس با امام(ره) بود كه چالش های اساسی ما با غرب و اجزای جدیدالورود آن در نظر و عمل آغاز شد. او فرهنگ و اندیشه ما را در موضعی فعال و در نتیجه پرتنش با غرب قرار داد.
در چنین شرایطی برخی كسان از دسته سوم كه بی باكانه به دریای بی كران مدرنیته زده بودند، به ساحل امن امام (ره) پناه آوردند. در این میان به گمان نگارنده، جلال و سید مرتضی آوینی بی نظیرند، بویژه آن كه سید مرتضی آوینی تا پایان حیات امام (ره) و نیز پس از آن اوج و فرود و چالش های مدرنیته با جامعه جدید ایرانی را كه به دست امام (ره) پایه گذاری شد، شاهد بود. تعداد كسانی كه از آتش سوزان مدرنیته به امام (ره) پناه آوردند، كم نبود و همگی آنها یكسان نبودند، اما به علت های پیش گفته، وضع برخی از آنها متمایز بود. قرب و بعد همگی آنها با امام (ره) نیز یكسان نبود. برخی از آنها تا كنه فهم اندیشه امام (ره) پیش رفتند.
برخی دیگر مانند فردید در عین حال كه احساس شوق نسبت به انقلاب اسلامی می كردند، نسبت به امام (ره) و اندیشه او مستقل ماندند، به رغم این كه برخی اجزای اندیشه فردید مانند توجهش به ابن عربی می توانست موجب هماهنگی اندیشه اش با امام (ره) شود. به گمان نگارنده این اتفاق برای برخی شاگردان وی خیلی شدیدتر از خود او روی داد. یكی از همین شاگردان محمد مددپور بود. البته به گفته خود وی، به كار بردن كلمه شاگرد برای فردید نابجاست. وی خود و همه كسانی كه در سخنرانی های فردید شركت فعال داشته اند را مستمع می داند و نه شاگرد. وی می گوید: «فردید شاگرد نداشت، مستمع داشت».
پذیرفتن امام (ره) و احساس دغدغه نسبت به آنچه امام (ره) پایه گذاری كرده بود و دلبستگی به انقلاب اسلامی (هرچند با قرائتی متفاوت از قرائت رسمی) جرم امثال مددپور را چندبرابر می كرد. بی شك مددپور یك حزب اللهی استاندارد نبود. چنان كه خود می گفت و اشاره می كرد كه «مخصوصاً از دهه ۷۰ به بعد معنای این كلمه تغییر كرده و گویی من دیگر درون آن جا نمی شوم.»
مددپور در دانشگاه هایدلبرگ آلمان دكترای فلسفه خوانده بود. او و امثال او از آنجا كه از سویی می توانستند غرب را در كلیت آن بنگرند و چالش میان انقلاب اسلامی و غرب را به جای آنكه در سطحی سیاسی یا اقتصادی یا حداكثر اجتماعی تحلیل كنند، تحلیلی فلسفی و تاریخی از آن ارائه می دادند و نیز از سوی دیگر اعتقاد و دلبستگی به انقلاب اسلامی داشتند، بی نهایت مورد عتاب مدرنیست ها واقع می شدند. آنها از معدود دسته هایی بودند كه مدرنیست ها در روزنامه ها و سایت ها و سخنرانی ها و كتاب هایشان به زنده و مرده آنها بد و بیراه می گویند و حتی گاهی عصبانیت موجب می شود تا كل وقوع و نحوه تاریخ بعد از انقلاب را محصول فكر و عمل آنها ببینند. آنها حتی گاهی همه دشمنانشان را یك كاسه در چهره اینها می نگرند، زیرا كه بی شك این دسته موجوداتی خطرساز برای آرمان های مدرنیست ها هستند. آنها از درون دیسكور مدرنیته به واسازی نظری آن مشغولند. این است كه كار جماعت منورالفكر در برخورد با این ها به ناسزاگویی و شانتاژ تبلیغاتی می كشد.
مددپور، مسلمان بود. نگارنده نمی خواهد ادعا كند كه او اسوه مسلمانی بود. اما بی شك او مسلمان صادقی بود كه با دست خالی به دل مدرنیته زده بود و البته آموخته بود كه برای عبور از مدرنیته مخالفت با آن بی فایده است. او درصدد شناخت مدرنیته بود، بدون آن كه مفتون آن شود! و تا حدی این توفیق را یافته بود. غرب را شناخته بود و مسلمانی انقلابی هم مانده بود و به همین جهت مدرنیست ها از او بیزار بودند. |