وجود متعالی انسانی و امکان علوم انسانی اسلامی بخش اول

مکتوب زیر مقاله ای است از دکتر سیدموسی دیباج در باب وجود متعالی انسانی و امکان علوم انسانی اسلامی در ادامه بخوانید

درآمد

ارسطو پیش از هر فیلسوف دیگری به اهمیت تقسیم‎بندی علوم در تعریف علوم آگاه بود و هیچ‎کس را نمی‎توان همشأن ارسطو در کشف بستگی تعریف علوم به تمایز آنها از یکدیگر دانست. علم در پیدایش خود در شعبه‎های گوناگون مدیون تمایز علوم از یکدیگر است و این حقیقت برای همه ما به ‎سان حکم بدیهی می‎نماید. ارسطو بود که از این بداهت پرده برداشت؛ بنابراین امکان احکام علمی علوم گوناگون منوط به تمایز این احکام از یکدیگر است که بدیهی است. علاوه بر این یکایک شاخه‎های علوم انسانی با فصلهای علیحده از جنس عام علوم انسانی متمایز می‎گردد. جنس عام علوم انسانی «موجود انسانی و ماهی منسوب‎الیه» است و با افزودن فصول گوناگون بر این جنس، بخش خاص از علوم انسانی متمایز می‎شود. علوم انسانی را نمی‎توان بر پایه‎ مقایسه موضوع این علم از علوم انسانی یا آن علم دیگر تعریف نمود. علوم انسانی موضوع واحده‎ای ندارد و تنها به هنگامی تعریف از علوم انسانی دقیق و جدی خواهد بود که همه‎ علومی که ذیل عنوان کلی علوم انسانی جای می‎گیرد، مدّنظر باشد.

با این علوم انسانی، انسان چون یک امر یگانه‎ای ملاحظه می‎شود که شناخت آن ممکن است. هر شناختی که به ‎هر ‎نحو به انسان بازگردد، می‎تواند در زمره معرفت‎های انسانی قرار گیرد بی‎آنکه مشروط به آن باشد که در زمره احکام علوم ریاضی باشد یا علوم طبیعی یا علوم هستی‎شناختی. تعریف و توصیف انسان کلی شرط برای کلیت علوم انسانی است. معمای مهم در این است که انسان به‎رغم آنکه در علوم انسانی مرسوم به تفصیل شناخته می‎شود، ضرورتا بسط و تفصیل تعریف پذیرفته شدهٔ پیشینی از انسان در این معرفت علوم انسانی مرسوم حاصل و متحقق نشده است و همین اختلاف فضای احتمال انتقادی را موجب شده و روز به روز آن را گسترده‎تر می‎سازد.

از این رو همواره جایگاه انسان در نظام فلسفه مطلق یا فلسفه وجودی با وضعیت انسانی برآمده از علوم انسانی فاصله دارد. نمی‎توان گفت که علوم انسانی مطلوب و علوم انسانی موجود رایج دارای موضوعات کاملا متباین‎اند و یا اینکه موضوعاتی وجود دارند که مخصوص به علوم اسلامی‎اند و در برابر آنها موضوعاتی که منسوب به علوم غیراسلامی‎اند. اما می‎توان گفت شئونات انسان از منظر علوم انسانی مطلوب چه این شئون سلبی یا ایجابی باشد، متعین و مخصوص‎اند و در مقابل آن، علوم انسانی رایج کما بیش مایتعلق این شئون متعالیه شناخته نمی‎شود. هرچه این شئون متعینه و مخصوصه مظاهر اسماءاللهی در مفهوم کلی انسان کامل مورد تحقیق و تفحص گردد، مباحث عام علوم انسانی به فضای مطلوب نزدیکتر می‎شود.

اختلاف دو دسته علوم انسانی مطمئنه و غیرمطمئنه یادشده در حد اختلاف در موضوع و محمول و غایت و روش نیست؛ یعنی اختلاف بین این دو دسته از علوم انسانی موجود و علوم انسانی مطلوب در محدوده اختلاف موضوع و غایت و روش نیست و چه ‎بسا که اختلاف آنها اختلاف مراتبی، یعنی اختلاف علوم ظاهریه و اختلاف علوم جوهریه باشد، بدین معنی یک علم برای دیگری حکم نهان و باطن را دارد.

بازگشت به انسان

این مقاله را با این پرسش آغاز می‎کنیم که: تقلیل یا بازگشت به علوم انسانی تا چه حد مشروط به بازگشت به انسان است؟ و آیا بازگشت غایی در علوم انسانی، غایت بازگشت انسانی است؟ بدیهی است که سرنوشت انسان در علوم انسانی دخیل است و عکس قضیه نیز تا حدودی صادق است و علوم انسانی نیز در سرنوشت انسانی دخالت دارد و با توسعه این علوم، وجود انسانی مراتبی از هستی خویش را بازخواهد یافت.

به ‎نحو متقابل حصول شعور و آگاهی مطمئنه در اعتلای این علوم تأثیر خواهد گذارد و به‎ نحو متقابل تخفیض و تنزیل در مرتبه فردی و اجتماعی انسانی منجر به پیدایش علومی خواهد شد که به‎رغم عنوان انسانی، با جنس حیوانی و فصل غیرانسانی شناخته می‎شود.

از شرایط علوم انسانی مطمئنه و مطلوب این است که در تحقق انسانیت بشر ممانعت به‎وجود نیاورد. پس مبانی این علوم نمی‎تواند چنان تعریف و تعیین شود که اصل انسانیت را برهم ریزد، آشفته سازد و یا نابود کند. در این علوم متعالی انسانیت بشر (homo) به بشریت انسان (humanus) تقلیل نمی‎یابد. اگر چنین مخاطره‎ای رقم بخورد، بدین معناست که علوم انسانی دیگر متعالی نیست و مرزهای آن با علوم غیرانسانی آشفته و برهم و فروریخته است.

چگونه می‎توان تصوری از علوم انسانی مطلوب یا اسلامی داشت بی آنکه ملاحظه ما از انسان همچون موجودی باشد که ذوعالمین، عالم دنیی و عالم عقبی است. عالم انسان مخصوص و محدود به عالم طبیعی در متافیزیک ارسطو نیست. این انسان طراز اسلامی، مظهر جامع جمیع اسما و صفات الهی در شئون و اطوار گوناگون است که از جمله این اسماء ربوبی، «هو الاول» و «هو الآخر» است. این انسان مربوب رب الدنیا و رب الآخره است و حقیقت دنیا چیزی جز طریقیت به آخرت نیست. بر چنین بنیادی است که تعریف نوینی از انسان که جامع و اشمل است، در قلمروها و حوزه‎های گوناگون علوم انسانی شکل می‎گیرد که در تاریخ و توصیف این علوم بی‎سابقه است.

بدون اینکه از عظمت تاریخی تمدن اسلامی در همه حوزه‎های گوناگون از علوم و فنون و فرهنگ و اداره‎ جامعه چشم بپوشیم، اقرار می‎کنیم که گمشده ما در اسلام محدود به بازسازی آثار از دست رفته در خرابه‎های این تمدن نیست، بلکه غرض بازگشت به امکان بهره‎مندی‎های دو عالم و سعادت واسعهٔ انسانی می‎باشد که در شریعت اسلام مفطور و مندرج است؛ به‎ شعور و روحی که تواناتر از گذشته تاریخی بر جهان بسط‎یافتنی است.

مارکس در پایان قرن نوزدهم از فقر فلسفه در غرب گفته بود و هم‎اکنون ما مواجه با فقر انسان شایسته در طراز اسلام می‎باشیم. تلألؤ خورشید عظمت و شرافت اسلامی در پشت ابرهای تیره و انبوه غبارهایی از شیوه زندگی مدرن و جغرافیای سیاسی ناعادلانه شرقی ـ غربی فرومانده است و میراث تمدنی ما که حامل نشانه‎هایی از این منشأ بود، هم اینک فروریخته و درمانده به‎ نظر می‎رسد. راه بازگشت به این مبنا، تنها رجوع به شیوه دوباره ساختن کهنه‎های تاریخی نیست؛ زیرا مقارنت حکم تاریخی با این میراث انباشته از اشیای کهن ما را به نیستگاه متافیزیک مرسوم غربی می‎راند، بلکه راه حقیقی همان ساختن اراده معطوف به منشأ تعالی اولی است.

از منظر علوم انسانی اسلامی، مفهوم غرب و دانش برآمده از غرب جغرافیایی خود به خود منفی و مطرود نیست. معذلک از این منظر تعیّن جغرافیایی علوم تقدیری است که به‎هیچ وجه نمی‎تواند قابلیت داشته باشد تا تقسیم علوم به متعالی و غیرمتعالی را بر مبنای موقعیت‎های جهان جغرافیایی تجویز و توجیه کند و یا توضیح دهد. اینکه بخشی از علوم طبیعی و یا ریاضی در کجای جغرافیای جهان تکوین ‎یافته است، نمی‎تواند تعالی و یا عدم‎تعالی آن را بیان کند. مراتب تقرب وجودی علوم بر اساس دوری از غربت و فراموشی وجود سنجیده می‎شود و نه دوری و نزدیکی زمینی و جغرافیایی؛ در همه سرزمین‎هایی که در آنها دانش‎های متشابه انسانی ظهور یافته است. به‎رغم زمینی‎بودن و خاکی بودن و اینجایی و آنجایی بودن این دانش‎ها از تشاون و از مرتبت همتراز و یا حتی یکسانی برخوردار بوده است.

حقایق و احکام جغرافیایی شواهد و آیات هستی‎شناختی‎اند که انکار آنها و یا انتزاعی کردن بی‎وجه و علت آنها منجر به نقص مبانی هستی‎شناسی خواهد شد؛ اما این حقایق و احکام برخلاف نظر طرفداران محیط زیست و مکتب اکولوژی، تنها حقایق و احکام پوزیتیویستی حاکم و مسلط بر قلمرو علوم زیستی و انسانی نیستند و باید بین آنها و دیگر حقایق و احکام غیر پوزیتیویستی از علوم انسانی تاریخی مناسبت، ملازمت و ملاصقت به وجود آورد.

علی‎الظاهر به‎ نظر می‎آید طرح کلی علوم انسانی اسلامی نسبت به مفهوم تمدن من ای هو کان بی‎تفاوت یا لابشرط است. این چنین نیست که تحقیق و پرسش از علوم انسانی اسلامی ضرورتا با تعریف و نوع خاصی از تمدن قرینه باشد. آنها که فلسفه بنیادی دین را با تمدن خاصی یکی می‎پندارند، پیشاپیش این پیش فرض دنیامدارانه و سکولاریستیک غربی را که دین همچون تمدن تاریخی است را پذیرفته‎اند. از دیدگاه فیلسوف مؤمن و موحد، دین متعالی از تاریخی بودن است و منشأ آن در اصل چیزی جز اراده تکوینی و تشریعی حق تعالی نیست. بنا بر این با توسیع در مفهوم علوم انسانی شرقی و غربی و تعالی آن می‎توانیم حدس بزنیم که اروپا حقیقتا نه اروپای جغرافیایی است که همه کشورهای داخل در نقشه اروپا را در بر می‎گیرد.

ادامه دارد