|
● شخصیت انسان
(قل کلّ یعمل علی شاکلته) (اسراء/ ۸۴)
بگو: هرکس بر پایه ساختار [ روانی و بدنی ] خود عمل می کند.
بیکی از مهم ترین بحثهای روان شناسی، روان شناسی شخصیت است، و بررسی رشد و سلامتی انسان نیز بدون پژوهشی اساسی درباره شخصیت بی نتیجه خواهد بود.
شخصیت چیست؟ هنوز روان شناسان نتوانسته اند به تعریفی که همه بر آن هم داستان باشند دست یابند، اما می توان گفت:
(شخصیت، هدف نهایی تمام بررسی های روان شناختی است، پس در روان شناسی یافته ای نیست که در شناساندن شخصیت سهمی بر عهده نداشته باشد. [۱]
(در روان شناسی جدید، شخصیت، نه فصل جداگانه ای از (فصول) روان شناسی در الگوی سنتی است که در کنار آنها قرار بگیرد و نه جمع ساده یافته های فصول و مباحث، یا تألیف و ترکیب ساده آنها بر حسب ذوق و سلیقه شخصی. [۲]
(کلّ یعمل علی شاکلته) (اسراء/ ۸۴)
هر کس بر اساس آنچه در ساختار روانی بدنی او شکل گرفته عمل می کند.
هر کس بر اساسی حرکت و عمل می کند که شخصیت او را شکل داده است. طبیعی است که انسان هشیار بی تردیدی، در می یابد باید دنبال این اشاره را بگیرد و در این باره به طور جدی پژوهش کند. چه عواملی شخصیت او را شکل می دهد؟ چه عواملی سبب شکل گرفتن شخصیت سالم و چه عواملی سبب شکل گیری شخصیت ناسالم در انسان می شود؟ شخصیت بهنجار چگونه شخصیتی است؟ شخصیت نابهنجار چگونه است؟ و آیا قرآن برای این پرسشها پاسخ دارد یا پاسخ آن را به عهده خرد و یا فطرت انسان نهاده است؟
شاید لازم به یادآوری نباشد که روش قرآن محدود کردن خویش در بحث موضوعی و حرفهای یکبار مصرف نیست، گاه از یک آیه کوتاه می توان در دانشهای گوناگون و برای پرسشهای مختلف پاسخ گرفت، بنابراین نباید انتظار داشت قرآن به روش روان شناسان و بویژه روان شناسان شخصیت، مطالب را به صورت پرسش و پاسخ و فصل بندی های اندازه گیری شده دسته بندی کند و سپس نتیجه بگیرد، اما در حوزه دانشهایی که جزء رسالت قرآن است حرفهای اساسی، زیر بنایی، جهت بخش و آموزنده را می توان در جای جای قرآن جست و از مجموع آنها پاسخ پرسشهای خود را به دست آورد.
درباره شخصیت نیز همین گونه است. اولین سرنخی که قرآن می دهد این است: رفتار اشخاص، رنگ و بوی شخصیت آنها را دارد.
انسان خردمند، پرسشهای دیگر را باید خود مطرح کند و برای پاسخ آنها نظر قرآن را جست وجو کند.
شخصیت چیست؟
برای این که کمی به درک نظر قرآن نزدیک شویم یکی دو نظر را درباره شخصیت بیان می کنیم. مفهوم شخصیت و کیفیت شکل گیری آن در مکتبهای گوناگون (مانند روان کاوی فروید، بیهاوریسم و روان شناسان متأخرتر و انسان گرا) یکسان نیست، به همین دلیل تعریفهای شخصیت بسیار فراوان اند. (آلپورت) ۱۹۴۹ دراین باره به گردآوری و یاد کرد پنجاه تعریف متفاوت پرداخته است، با این حال این تفاوتها مربوط به اصل موضوع شخصیت نیست، بلکه متوجه مفهومی است که از آن ساخته اند؛ و در نتیجه منعکس کننده ناهمگرایی های دیدگاه های نظری مؤلفان است. [۳]
الف) یکی از تعریفهای بسیار ساده، تعریف مایلی است:(شخصیت یک کلیت روان شناختی است که انسان خاصی را مشخص می سازد.
و اضافه می کند:
(روان شناسی در بحث شخصیت همواره تفاوتهای فردی را در مد نظر دارد، و هدف آن تعریف هر چه صحیح تر این تفاوت ها و تعیین آنهاست.
او درباره عناصر تشکیل دهنده شخصیت نیز بر این باور است:
(وقتی مفهوم شخصیت به معنای وسیع مورد نظر باشد، طبعاً مفاهیم خوی، مزاج و استعداد را که مبین سه جنبه خاص هستند در بر می گیرد. [۴]
ب) تعریف دیگر، تعریف اریک فروم است: (شخصیت، مجموع کیفیتهای موروثی واکتسابی است که خصوصیت فرد بوده و او را منحصر به فرد می کند. [۵]
او در توضیح تعریف فوق می گوید:
(فرق بین کیفیتهای موروثی و اکتسابی معادل فرق بین مزاج، استعدادها و کلیه کیفیتهای ذاتی از یک سو و منش (character) از سوی دیگر است. [۶]
سپس برای رفع ابهام در بیان تفاوت (مزاج) و (منش) سخن بسیار مفصلی دارد که خلاصه آن چنین است:
(مزاج، به (چگونگی واکنش) دلالت دارد و ذاتی و تغییرناپذیر است، اما منش، نتیجه تجربیات شخصی، به خصوص تجربیات سالهای اولیه زندگی بوده و تا حدی با درون گرایی و تجربیات نوین تغییرپذیر است. مثلاً اگر کسی (آتشی مزاج) است، کیفیت واکنش او تند و قوی است، ولی این که نسبت به چه چیز واکنش مزبور تند و قوی است مربوط به منش است. اگر بهره ور، دادگر و با محبت است، در عشق، در عصبانی شدن به علت بی عدالتی و متأثر شدن از یک فکر نو واکنشی تند و قوی نشان خواهد داد. و اگر دارای منش ویرانگر و سادیستیک است در ویرانگری و خشونت، تند و قوی می شود. [۷]
فروم بر این نکته تکیه دارد که فقط رفتار منش را می توان جزء اخلاق دانست و آنچه مربوط به مزاج است جنبه اخلاقی ندارد. [۸]
ج) تعریف گوردون ویلارد آلپورت: آلپورت یکی از اولین نظریه پردازان شخصیت است که عینک فرویدیسم را از چشم بر می دارد و دیدگاه ساده انگارانه رفتارگرایی را کنار می گذارد.
بر خلاف اریک فروم، که سالهای اولیه زندگی و دوره کودکی را بسیار مهم تلقی می کند، آلپورت با دوره بلوغ به عنوان دوره ای به نسبت مستقل برخورد می کند و بیش ترین نقش را هم در تشکیل شخصیت به مقاصد و نیتهای شخص می دهد.
روان شناسی تفهمی(Psychologi Verstehnde) آلمان در این عقیده پافشاری می کرد که فلسفه خاصی که هر فرد درباره زندگی دارد و صفت عمده شخصیت او را تشکیل می دهد، یعنی همان نظام ارزشهای فردی.
همین نکته را پروفسور پل ویس به گونه ای دیگر بیان کرده:
(ما اشخاصی را می شناسیم، زیرا به آینده ای که آنها در جست وجوی آن هستند واقفیم.)
حتی روان شناسی صنعتی (industrial Psychologiy) دریافته است که مقاصدر دوررس، موجب یادگیری سودمندی و سرشاری تولید می شود و رضایت کارگر را از کار خویش فراهم می کند.
او با تأکید به عنصر فوق می گوید: جامع ترین واحدهای ترکیبی در شخصیت، همان مقاصد و نیتهای فرد هستند که جهت آنها به آینده است. این صفات برای هر انسانی منحصر به فرد هستند و همیشه آماده اند تا اجزای ساده تر را هماهنگ با خود به سوی خویش جذب کنند، آنها را راهنمایی کنند، و یا از پیدایش آنها جلوگیری نمایند.
و سرانجام، شخصیت آن چیزی نیست که فرد در اختیار دارد، بلکه حاصل برجسته رشد، شخصیت نامیده می شود.
اگر بخواهیم سخن آلپورت را خلاصه کنیم بی تردید برجسته ترین عنصر در شخصیت افراد را همین مقاصد، نیات و ارزشهای فرد تشکیل می دهد، و اگر درباره شخصی بخواهیم بدانیم که چگونه رفتار خواهد کرد، باید از مقاصد و نیات و هدفهای دراز مدت او آگاه باشیم، یعنی هر کس طبق شخصیت شکل گرفته خود که ساختار عمده آن را عادتها و ارزشهای درونی تشکیل می دهد، عمل خواهد کرد. و اصولاً از نظر او اگر تلاش و تکاپویی هست برای رسیدن به همان مقاصد و اهداف و ارزشهاست، که البته هرگز به طور کامل به آنها نخواهیم رسید. [۹]
نظریه قرآن درباره شخصیت
(شخصیت هر انسان همان چیزی است که رفتار او را شکل و جهت می بخشد. [۱۰] شاید بتوان این را به عنوان تعریف کلی شخصیت از دیدگاه قرآن به حساب آوریم، این تعریف با این که جهت بخش است، اما هنوز کامل نیست و آن گاه کامل می شود که عناصر تشکیل دهنده شخصیت را نیز از نظر قرآن شناسایی کنیم.
به تعبیری دیگر، تعریفی که ارائه کردیم نشان می دهد (کارکرد) شخصیت چیست. و نیز نشان می دهد که شخصیت دارای یک ساختار منسجم و کلیت روان شناختی است، ساختاری که در رفتار شخص تبلور پیدا می کند. این مطالب از آیه مبارکه ای که در صدر این قسمت آوردیم: (کل یعمل علی شاکلته) قابل استفاده است. اما برای شناخت ساختار شخصیت، عناصر مهم و کیفیت شکل گیری آن، باید از دیگر آیات قرآنی مدد بجوییم، و تا این مسأله را روشن نکنیم به شخصیت سالم از دیدگاه قرآن نیز نمی توانیم دست بیابیم.
مشکل اینجاست که این تعبیر (شاکله) که قابل ترجمه به شخصیت است، به این معنی، همین یک بار در قرآن به کار رفته است. پس چگونه می توان به ساختار و شکل گیری آن از دیدگاه قرآن پی برد؟ به نظر می رسد قرآن در خود همین آیه مبارکه مشکل را حل کرده است، زیرا شخصیت را همان چیزی می داند که کیفیت رفتار شخص را تعیین می کند و رنگ و بوی خود را به آن می بخشد، پس می توان به دنبال عناصر مهم شخصیت، مواردی را بررسی کرد که از نظر قرآن سبب جهت گیری در رفتار و چگونگی عمل اشخاص می شود. اگر از این سرنخ استفاده کنیم به دست آوردن پاسخ دشوار نیست.
در اینجا از یک روش در تفسیر موضوعی، که شهید سید محمد باقر صدر توصیه و عمل می کردند استفاده می کنیم، روشی که از کلام امام علی(ع) استفاده شده است، استنطاق از قرآن؛ یعنی پرسشهای خودمان را به قرآن عرضه می کنیم و تلاش می کنیم پاسخ قرآن را درباره آنها به دست بیاوریم. با توجه به تعریفها و نظریات روان شناسان درباره شخصیت، چند پرسش مطرح می کنیم و پاسخ آنها را از قرآن می خواهیم و سپس با بررسی عناصر تشکیل دهنده شخصیت بحث را کامل خواهیم کرد.
آیا می توان گفت در قرآن کریم چیزی به نام شخصیت وجود دارد؟
پاسخ این پرسش بی تردید مثبت است. صریح ترین آیه قرآنی درباره وجود شخصیت، (آیه ۸۴ سوره اسراء) است (کل یعمل علی شاکلته). علاوه بر این قرآن درباره ماهیت انسان و شیوه رفتار افراد طوری نظر می دهد که در وجود چیزی به نام شخصیت جای تردید نمی ماند، زیرا قرآن انسان را دارای کششهای درونی فطری و نفسانی می داند که در ستیز با هم قرار دارند و از سویی افراد را در انتخاب ندای فطرت یا فریاد نفسانیات، در برخورد با مظاهر زندگی متفاوت و دارای انتخاب ویژه می داند.
آیا انسان به طور کلی و شخصیت افراد، دارای خطوطی اساسی و کلی از پیش ترسیم شده ای هست یا خیر؛ مانند صفحه ای سفید است که خود او (بنابر نظر هستی گرایان طرفدار اگزیستانسیالیسم) و یا محیط و محرکها و پاسخها (به نظر رفتار گرایان) چگونگی او را می سازند.
انسان از نظر قرآن موجودی ویژه است، با جسمی ازگل و لای و روح خدایی. در وجود انسان از یک سو روح الهی و فطرت خداجو قرار دارد (فطرت الله التی فطر الناس علیها (روم/ ۳۰) که با هدایت مستقیم الهی می تواند راه را بیابد (انا هدیناه السبیل (انسان/ ۳) و اصول خوبی و بدی راتشخیص دهد (قد ألهمها فجورها و تقویها (شمس/ ۸) و از سویی دیگر کششهای مربوط به جسم، یا به تعبیر قرآن هوای نفس که برخی آن را خدای خویش قرار می دهند (أرأیت من اتّخذ إلهه هواه أ (فرقان/ ۴۳، جاثیه/۲۳) و در مقابل آنها کسانی هستند که دستورات الهی را چراغ راه خویش قرار می دهند و از فرمانهای ویرانگر نفس سرباز می زنند (و أمّا من خاف مقام ربّه و نهی النفس عن الهوی. فإنّ الجنّة هی المأوی (نازعات/ ۴۱۴۰)
اما عوامل دیگر نیز در شکل گیری شخصیت انسانی تأثیر دارند، که بیرونی هستند و ازجمله محیط، اسوه های خوب و الگوهای ناشایسته، آموزشهای سازنده و یا ویرانگر، ولی از همه اینها مهم تر قدرت انتخاب و اختیار فراوان خود شخص است. یعنی نیتها و اراده خودآگاه او.
بنابراین انسان از نظر قرآن، صفحه ای سفید نیست که بدون هیچ راهنمایی به خود وانهاده شده باشد و خود او تمام مسؤولیت ساختن خویش را بدون هیچ الگو و هدف از پیش تعیین شده ای بر عهده داشته باشد، و یا تنها موجودی که پیرو محیط زیست و محیط اجتماعی خود باشد و بتوان او را با تبیین ساده انگارانه رفتارگرایی معرفی کرد، مانند واتسون که در محیط گرایی چنان افراط می کرد که می گفت:
(تعدادی کودک سالم و خوش بنیه و محیط خاصی را به سلیقه خودم برای تربیت آنها در اختیارم بگذارید، و من تضمین خواهم کرد که با انتخاب اتفاقی، هر یک از آنها را، صرف نظر از استعدادها، ذوقها، گرایشها، توانایی ها، پیشه ها و نژادهای اجدادشان، طوری تربیت کنم که به هر نوع متخصصی که من انتخاب کنم، از قبیل دکتر، وکیل، هنرمند وأ بلکه حتی گدا و دزد تبدیل شود. [۱۱]
بنابراین انسان موجودی است دارای فطرت، و این اساسی ترین نیرو در انسان است که او را به سویی خاص به حرکت در می آورد، اگر به موانع برنخورد. اما این مفهوم به قول شهید مطهری با مفهوم دکارتی و کانتی و غیر آن فرق دارد. وجود فطرت در انسان به این معنی نیست که انسان از آغاز تولد پاره ای از ادراکات یا گرایشها و خواستها را بالفعل دارد و به تعبیر فلاسفه با عقل و اراده بالفعل متولد می شود. همچنان که درباره انسان، نظریه منکران فطرت از قبیل مارکسیست ها و اگزیستانسیالیست ها را نمی پذیریم که انسان در آغاز تولد، پذیرا و منفعل محض است و هر نقشی به او داده شود بی تفاوت است، مانند یک صحفه سفید که نسبتش با هر نقشی که روی آن ثبت شود متساوی است، بلکه انسان در آغاز تولد، بالقوه و به نحو امکان استعدادی، خواهان و در حرکت به سوی یک سلسله دریافتها و گرایشها است و یک نیروی درونی او را به آن سو سوق می دهد با کمک شرایط بیرونی و اگر به آنچه بالقوه دارد دست یابد به فعلیتی که شایسته اوست و انسانیت نامیده می شود رسیده است، و اگر فعلیتی غیر آن فعلیت در اثر قسر و جبر عوامل بیرونی بر او تحمیل شود، یک موجود (مسخ شده) خواهد بود. این است که مسخ انسان که حتی مارکسیست ها و اگزیستانسیالیست ها از آن سخن می گویند تنها با این مکتب قابل توجیه است.
از نظر این مکتب، نسبت انسان در آغاز پیدایش، با ارزشها و کمالات انسانی، از قبیل نسبت نهال گلابی با درخت گلابی است که یک رابطه درونی به کمک عوامل بیرونی اولی را به صورت دومی در می آورد، نه از قبیل تخته و چوب و صندلی که تنها عوامل بیرونی آن را به این صورت در می آورند. [۱۲]
درباره فطرت، در قسمت (ویژگیهای انسان سالم) نیز مطالبی خواهیم آورد.
اما درباره دوران کودکی، اگر چه قرآن کریم شکل گیری اولیه آگاهی های انسان را که جوهر اساسی شخصیت است در همان زمان می داند، قرآن می گوید:
(و الله أخرجکم من بطون أمّهاتکم لاتعلمون شیئاً و جعل لکم السمع و البصر و الأفئدة لعلّکم تشکرون) (نحل/۷۸)
و خداوند شما را از شکم مادران تان در حالی که چیزی نمی دانستید بیرون آورد، و برای شما گوش و چشمها و دلها قرارداد، باشد که سپاسگزاری کنید.
اما این شکل گیری آگاهی های انسان (از خودش، جهان پیرامونش و آفریدگار و مدبر هستی) که به تدریج به وجود می آید و گسترش و ژرفا پیدا می کند، از نظر قرآن در یک دوره محدود، بسته نمی شود، و چنان نیست که در دوره کودکی همه چیز تمام شود و شخصیت انسان در آینده زیر تأثیر عقده های سرکوب شده و یا ناکامی های تلخ کام کننده در آن دوره باشد، زیرا از نظر قرآن دوره بلوغ (رسیدن به (اشدّ) یا (رشد» مهم ترین دوره نقش پذیری، مسؤولیت و تجلی شخصیت است، با نیروی ویژه این دوران که با تعبیر (أشدّ) یا (رشد) بیان شده است:
(هو الذی خقلکم من تراب ثم من نطفة ثم من علقة ثم یخرجکم طفلاً ثم لتبلغوا أشدّکم ثم لتکونوا شیوخاً) (غافر/ ۶۷ وحج/ ۵)
او همان کسی است که شما را از خاکی آفرید، سپس از نطفه ای، آن گاه از علقه ای، و بعد شما را [ به صورت ] کودکی بر می آورد، تا به (کمال قوّت) خود برسید و تا سالمند شوید.
در اصل، زمان تکلیف پذیری، قبول مسؤولیت و نیز تدبیر زندگی از نظر قرآن فقط در زمان (رشد) و به تعبیر دیگر قرآن، رسیدن به (توانایی کامل) ممکن است، و بهره گیری از آگاهی ها و نیروی اراده و انتخاب نیز، به طور اساسی در این مرحله تحقق می پذیرد.
(ولاتقربوا مال الیتیم الا بالتی هی أحسن حتی یبلغ أشدّه أ ) (انعام/ ۱۵۲)
و به مال یتیم جز به نیکوترین نحوه نزدیک مشوید، تا به حد رشد خود برسد.
و در داستان ملاقات شگفت انگیز موسی(ع) با (آن آموزگار برجسته) آمده است.
(فأراد ربک أن یبلغا أشدّهما و یستخرجا کنزهما) (کهف/ ۸۲)
پس پروردگار تو خواست آن دو (یتیم) به حد رشد برسند و گنجینه خود را بیرون آورند.
البته مفهوم (رشد) گسترده تر از این مرحله خاص سن، یعنی رسیدن به دوران بلوغ سنی است، ولی در مواردی به این مفهوم نیز اطلاق شده است؛ از جمله:
(وابتلوا الیتامی حتی اذا بلغوا النکاح فان آنستم منهم رشداً فادفعوا الیهم أموالهم) (نساء/ ۶)
ویتیمان را بیازمایید تا وقتی که به [ سن ] زناشویی برسند؛ پس اگر از ایشان رشد یافتید، اموالشان را به آنان رد کنید.
همچنان که رشد در قرآن به معنای رسیدن به سنی خاص محدود نمی شود، همان گونه از کلمه (اشدّ) (کمال توانایی) نیز فقط توانایی جسمی را در نظر ندارد.
به هر حال، دوره کودکی و آموخته های آن و گسترش تدریجی ادراکهای فطری شخص و رشد تدریجی جسم و فکر او از نظر قرآن، مراحلی از مراحل مقدماتی رسیدن به رشد است، اما نه چنان که دیگر شخص آن گونه که فرویدیسم سنتی معتقد بود شخصیت خویش را در همان دوران به گونه ای بسازد که دیگر رهایی از آن ممکن نباشد، زیرا مفاهیم پذیرش مسؤولیت، وظیفه، و انتخاب به طور عادی در همان زمان رشد اتفاق می افتد.
● نقش فطرت در شخصیت انسان
فطرت و (نفس ملهمه) انسان (وجدان اخلاقی)، چه اندازه در ساخت و شخصیت او نقش دارند؟ و نقش وراثت، محیط، عادتهای اجتماعی و انتخاب و اختیار انسان در این میان به چه اندازه است؟ و آیا فطرت و نفس ملهمه ملزم کننده اند؟
از نظر قرآن انسان با فطرت خداجویی خلقت شده است (روم/ ۳۰) و پیمان او باخالق خویش در (عالم الست) مورد تأکید قرار گرفته است (اعراف/ ۱۷۲) و نیز تأکید شده که انسان دارای نیروی شناخت خوبی و بدی و خیر و شر و به تعبیر قرآن فجور و تقوی است (شمس/ ۸) و با این که در جهان آفرینش زمینه طوری است که شخص می تواند آیات روشن الهی را در آن ببیند، (قد تبیّن الرشد من الغی) اما او می تواند راه رشد را انتخاب کند و یا به راه (غیّ) گام بگذارد و می تواند با هدایت پذیری، شاکر باشد و یا با سرباز زدن از آن کفور باشد (انّا هدیناه السبیل إمّا شاکراً و إمّا کفوراً) (انسان/ ۳) پس ممکن است شخص با داشتن فطرت الهی، از مسیر منحرف شود و با داشتن نفس ملهمه، فجور را انتخاب کند. زیرا در عین حال که فجور و تقوای نفس به او الهام شده است، چنان نیست که این چراغ همیشه روشن بماند، ممکن است کسی آن را خاموش کند و یا (نیروی) روشن کننده آن را به شدت ضعیف و در عمل غیرقابل استفاده گرداند. و عده ای که آن را پاک نگه دارند، از نور آن بهره خواهند برد.
(قد أفلح من زکّیها. و قد خاب من دسّیها) (شمس/ ۹ و۱۰)
درباره نقش وراثت نیز همان آیه سوره دهربسیار واضح است که فرمود:
(انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج) (انسان/۲)
ما انسان را از نطفه مختلطی آفریدیم.
این نطفه مختلط که دربردارنده خصوصیات ارثی نیز می باشد در شخصیت انسان مؤثر است، اما نه چنان که شخصی را از انتخاب و اراده آگاهانه محروم کند، زیرا درست پس از آن بلافاصله می فرماید: (فجعلناه سمیعاً بصیراً. انّا هدیناه السبیل إمّا شاکراً و إمّا کفوراً)
مقدار و اندازه رشد و تعالی شخصیت انسان تا چه اندازه است و آیا مرزی دارد؟
این یکی از پرسشهای اساسی درباره رشد و سلامتی ودر نهایت کمال انسانی است؛ انسان تا کجا می تواند بالا برود؟ آیا جایی هست که اگر شخصی به آنجا رسید دیگر باید متوقف شود و بالاتر از آن جایی برای صعود نباشد؟
به نظر می رسد از نظر قرآن کریم، تعالی، رشد و (کمال) انسان حد و پایانی ندارد، انسانی که خود مسجود فرشتگان است، و با آموختن اسماء، در مسابقه بزرگ از فرشتگان نیز جلو افتاده است (بقره آیات مربوط به آفرینش آدم و سجده فرشتگان) دارای مراتب و درجات متفاوت رشد، سلامتی و کمال است. یعنی حتی اگر کسی به مقام پیامبری نیز برسد باز هم کار تمام نشده است، زیرا حتی پیامبران نیز دارای درجاتی بوده اند، و برخی از آنان بر برخی دیگر برتری داشتند:
(تلک الرسل فضّلنا بعضهم علی بعض منهم من کلّم الله و رفع بعضهم درجات أ)(بقره/ ۲۵۳)
بعضی از آن رسولان را بر بعضی دیگر برتری دادیم، برخی از آنها، خدا با او سخن می گفت؛ و بعضی را درجاتی داد.
بی تردید محمد بن عبدالله (ص) خاتم پیامبران است، به صراحت قرآن، و نیز اشرف مخلوقات است، یعنی در همان زمانی به رسالت برانگیخته شد از تمام موجودات و ماسوی الله برتری داشت، اما آیا دیگر برای آن حضرت رسیدن به درجاتی بالاتر از آنچه داشت میسر نبود؟ آن همه عبادت، تهجد، جهاد بی وقفه و تحمل دشواریهای انجام رسالت چیزی بر کمال و درجات آن حضرت نیفزود؟
در سوره مبارکه (نصر) آن حضرت به تسبیح و استغفار مأمور شده است، آیا پیامبر در ۶۳ سالگی و مقارن رفتن به جوار رفیق اعلی چیزی بیش از آنچه در زمان آغاز رسالت داشت، نداشته است؟ این سخن را اگر بپذیریم، معنای آن این است که بر پیامبر(معاذ الله) ستم رفته باشد، زیرا قرآن به صراحت می گوید عمل شایسته هیچ عمل کننده ای، از زن و مرد را ضایع نمی کند (آل عمران/ ۱۹۵) و انسانها درآخرت، اگر به مقدار ذره ای خیر و شر انجام بدهند، آن را خواهند دید (زلزله/ ۸) اکنون چگونه آن همه (عمل صالح) که بی تردید به مقیاسی بالاتر از هر عمل دیگر ارزش داشت چیزی بر فضل و درجه پیامبر نیفزوده است؟
به هر حال، در منطق قرآن، کمال انسان دارای مراتب است و شخص به هر جا که برسد، هنوز جای صعود به بالاتر وجود دارد.
نگارنده توجه دارد که این مرز بی انتها به مقیاس ما مربوط به نهایت کمال است، و نه (سلامتی) به مفهومی که ما در جست وجوی آن هستیم، که خود تا مراحل اساسی اما آغازین کمال می رسد. اما به هر حال این پرسش چون از مرز تعالی و رشد و سلامتی و کمال است، ناگزیر به بالاترین درجه آن اشاره می شود. منظور ما از سلامتی نیز داشتن شخصیت متعادل، معنی داری در زندگی و دچار اضطراب و دلهره و یأس نشدن است که شخص را تا مرز تهی شدن از انسانیت پایین می کشاند.
▪ آیا شخصیت انسان در جایی بسته می شود؟
مانند این پرسش را پیش از این آوردیم، آن پرسش ناظر بود به نظریه روان کاوی فروید، و دوران کودکی و عقده های سرکوب شده و انبار شده در ضمیر ناخود آگاه، اما این پرسش گستره بیش تری دارد، منظور این است: آیا از نظر قرآن زمانی وجود دارد که دیگر شخص دگرگونی پذیر نباشد و نتواند آگاهانه در روان خود تغییر ایجاد کند. قرآن بر تغییر در روان بسیار تأکید دارد و نمونه هایی را نیز بیان کرده است که این تغییر در آنها صورت پذیرفته است. مگر آنجا که شخص مرگ را به چشم خود ببیند و فرصت عمل طبق دیدگاه و آگاهی تازه یافته را نداشته باشد، مانند فرعون در حال غرق شدن.
● تحول و دگرگونی روانی
دگرگونی و تحول در نفس از عواملی است که می تواند جامعه را نیز دگرگون کند و نعمتهای الهی را زایل و یا جلب نماید:
(إنّ الله لایغیّر ما بقوم حتی یغیّروا ما بأنفسهم أ ) (رعد/ ۱۱)
خداوند سرنوشت هیچ قومی(و ملتی) را تغییر نمی دهد مگر آن که آنان آنچه را در خودشان است (و در نفس و روان شان وجود دارد) تغییر بدهند.
و در آیه دیگر می فرماید:
(ذلک بأنّ الله لم یک مغیّراً نعمة أنعمها علی قوم حتی یغیّروا ما بأنفسهم و أنّ الله سمیع علیم) (انفال/ ۵۳)
این برای آن است که خداوند، هیچ نعمتی را که به گروهی داده، تغییر نمی دهد، جز آن که آنها خودشان را تغییر بدهند، و خداوند، شنوا و داناست؟
این تغییر را خداوند بارهاو بارها در قرآن بیان کرده است، یکی ازموارد آن ساحران زمان فرعون است، که با درک حقانیت حضرت موسی(ع) اولین مؤمنان به آن حضرت بودند، اما این هم واقعیتی است که برخی بر بیماری همچنان باقی می مانند. مانند فرعون، که تا هنگام غرق شدن همچنان لجاجت می ورزید.
در قرآن تعبیری است که در مورد انسانهای محروم از سعادت هدایت و سلامت دل به کار می رود: (قساوت). در این مرحله شخص آن چنان در بیماری فرو می رود که (نمی خواهد) خود را درمان کند، و با مقاومت منفی می گوید: (سمعنا و عصینا) اینان همانهایی هستند که خداوند بر دل آنها مهر نهاده است.
(سواء علیهم ءأنذرتهم أم لم تنذرهم لایؤمنون. ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوة) (بقره/۶ و۷)
آنان نیز از بیماری نجات پیدا نمی کنند، زیرا نمی خواهند، بلکه بیماری شان نیز پیشرفت می کند: (فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضاً)
بنابراین باقی ماندن عده ای که بسیارند بر بیماری و استفاده نکردن از چراغ هدایت الهی در درون یعنی فطرت و خرد، و چراغ بیرون یعنی پیامبران، واقعیتی غیرقابل انکار است، و این به آن دلیل است که آنان نمی خواهند، و چنان نیست که اگر بخواهند نتوانند در خود تغییر ایجاد کنند، زیرا از نظر قرآن راه همچنان باز است. مفهوم انقلابی (توبه) به گونه ای که در قرآن مطرح است (بی واسطه میان بنده و خدا) همان درِ گشوده به جهان سلامتی است؛ مفهومی که آیات بسیاری در قرآن کریم بر آن تأکید می کند.
نگاهی دوباره به عناصر تشکیل دهنده شخصیت
از آنچه تا اینجا آوردیم می توان چنین نتیجه گرفت که:
(شخصیت انسان، تشکیل شده است از عناصری مشترک و ویژه که مجموع آنها شخصیت فرد را شکل می دهد و رفتاو او را سمت وسو و معنی می بخشد.
منظور از عناصر مشترک چیزهایی هستند که همه جنس و نوعی را که شخصی به آن تعلق دارد دارا هستند، ویژگی حیوانی جنس و خصوصیات انسانی نوع، نیروهای عام، مثل فطرت، نفس ملهمه، خرد و تا اندازه ای غریزه به علاوه چیزهای خاص تری مثل محیط اجتماعی و گروه و طبقه و ویژگیهای زیستی.
منظور از عناصر ویژه چیزهایی هستند که شخص را از اشخاص دیگر جدا می کنند مانند: ویژگیهای موروثی، بهره هوشی، کیفیت استفاده از نیروی خرد، فطرت و تجربیات و احساسات ویژه، و آنچه شخص را از دیگران مشخص می سازد که مجموع آنها از هر شخصی شخصیت ویژه می سازد. شخصیت اگر چه به تدریج شکل خود را کامل می کند، اما هیچ گاه چنان نیست که قابل تغییر و دگرگونی بنیادین نباشد، این دگرگونی عمده در جهت گیری فکری و نظام ارزشهاست که با دگرگونی در جهان و تفکر شخص و تغییر نظام ارزشهای فردی او شخصیتش نیز دگرگون می شود. این دگرگونی همیشه به سمت کمال یا به سوی سقوط نیست، بلکه به سمتی است که نیتها و اهداف آگاهانه مشخص دنبال کند. این همان تفاوت اساسی دیدگاه قرآن با دیدگاه (مزلو) و برخی دیگر از روان شناسان انسان گرا است، زیرا آنان معتقدند که انسان دارای چنان فطرتی است و چنان ساختاری که اگر به خودش واگذاشته شود حتماً به سوی خوبی روی خواهد آورد و خیر و صلاح خویش را نیز درک می کند.
دیدگاه قرآن درباره شخصیت انسان خوشبین تر از همه دیدگاه های دیگر است، و انسان را دارای رتبه خلیفة اللهی می داند و مسجود فرشتگان، اما به این حقیقت نیز واقف است که علاوه بر جریان فطرت و وجدان اخلاقی، جریان تند شهوتهای گونه گون نیز هست که فرد را به سوی خود می کشند، تنها در صورتی شخص می تواند از آن گردباد وحشتناک رهایی بیابد که سکان کشتی شخصیت او را نیروی عقل و اراده قوی حق خواهانه به دست داشته باشد، اراده ای که با قطب نمای فطرت و چراغ عقل و نیروی ایمان به حرکت خویش ادامه دهد، و دانش و آگاهی به دست آمده از هدایت الهی و ارشاد پیامبران سوخت موتور آن را پیوسته تأمین کنند.
● مهم ترین انگیزش شخصیت سالم از دیدگاه قرآن
قرآن در مورد انسان، واقع بین است، نمی خواهد یک بعدی نگاه کند، زیرا فرستنده قرآن همان کسی است که خود او انسان را آفریده است.
او انسان را آفریده شده از (نطفه امشاج) می داند و می داند که کششها و کوششهای او همیشه و ناگزیر به یک سو نیستند، اما در این میان یک کشش اساسی وجود دارد، و آن همان چیزی است که مهم ترین انگیزه انسان سالم و شخصیت سالم به حساب می آید. هر کس این انگیزه را در خود تضعیف کند، در مسیر حرکت خود به بیراهه خواهد رفت و هیچ چیز دیگری او را (راضی) نخواهد کرد، و دچار زندگی تنگ و سخت و معیشت ضنک خواهد شد.
اما این آفرینش انسان، اگر چه از نطفه امشاج است، ولی بی حساب نیست، و خداوند راه را مشخص کرده:
(آیا زمانی طولانی بر انسان گذشت که چیز قابل ذکری نبود؟! ما انسان را از نطفه مختلطی آفریدیم، و او را می آزماییم؛ (بدین جهت) او را شنوا و بینا قرار دادیم! ما راه را به او نشان دادیم، او یا سپاس گزار است و یا ناسپاس) (انسان/۱ تا۳)
مهم ترین انگیزش شخص سالم یافتن (شاه کلید) اسرار هستی است. یافتن معنی و سمت و سوی حیات.
این انگیزش، همچون چشمه ای زلال از قله فطرت انسان می جوشد و سرازیر می شود، و اگر به مانعی برنخورد در مسیری درست حرکت می کند و تشنگان را سیراب و مزارع را مشروب می سازد، ولی اگر به مانع بر بخورد، ممکن است در مسیر، راه کج کرده و به جایی برود که به قصد رفتن به آنجا راه نیفتاده است، در ریگستانی فرود رود و یا در مردابی زندانی شود و یا طعمه باتلاقی شود که همچون دامی در راه انسانها به کمین می نشیند. |