اولیائ خدا نظر به باطن دارند یعنی انتخابی که کردندانتخابی است مقرون به صحت وانتخاب درست یعنی که با انسان تناسب داشته باشد .پس کسیکه می خواهد برای خودش آرزو انتخاب کند .آرزوی متناسب با انسان یعنی یعنی آرزویی که متناسب با عمل انسان باشد .با امتداد هستی انسان تناسب داشته باشد .چرا ؟ چون این آرزو قلب معنوی انسان است .هر وقت که این آرزو باشد انسان از قبل آن آرزو کسب روحیه وقدرت می کند .کسب نشاط می کند .همان طوری که قلب با ضربان خودش خون را در میلیمتر به میلیمتر انسان در کل حجم انسان از لابلای استخوانها گرفته تا لای رگهای مویینی که اندرون انسان یا لای لایه های فقرات او قرار دارد می برد وهمه ی اینها تغذیه می کند .انسان چشمش وزبانش ودست وپایش را حرکت می دهد وحتی تخیلات وتفکرات او همه ی اینها از تلمبه ی آن آرزو تغذیه می کند .ضربان آرزو را می توان در حرکت تمام تکلم انسان نگاه انسان .راه رفتن انسان وخواستن انسان واندیشیدن انسان پیگیری کرد .همان طور که شما ضربان قلب را با فشار دادن بر یک سرخرگ ازمایش می کنید یعنی کیفیت ضربان قلب را در رگی که در کنار دست کسی است می فهمید واز وضع آن ضربان قلب وضع جریان وکارکرد قلب را تشخیص می دهید .

انسان شناخته می شود در کلامش وخدا در قران می فرماید :( ولتعرفنهم فی لحن القول ):تو منافقین رادر لحن قولشان می شناسی، .یعنی نمی تواند نهاد وآرزوی پنهان وجود آنها را در لابلای رگه کلمات آنها پنهان بماند .چطور طبیب است که با گذاشتن دست بر رگی وضع قلبی بیمار رابداند طبیب انسانیت هم با توجه سخن کسی می تواند ضربان قلب آرزوی او را که به چه می اندیشد وچه چیزرا طلب می کند ودنبال چه چیز می گردد وچه چیز برای او مهم است .آن را می تواند پیدا کند .پس اگر کسی کارهای زیادی دارد ومی کند کثرت اعمال وافکار مانع از آن نیست که یک آرزو همه ی این حرکات را تغذیه کند وهمه از آن منبع سرچشمه گیرند .پس اکر آن آرزو بود این حرکات وفعالیت ها هست .اگر آن آرزو متوقف شود مثل قلب انسانی است که متوقف می شود اول انسان می میرد .انسانی که آرزویی ندارد مرده است وحرکات آنکه در دل آرزویی ندارد حرکات مذبوحانه است .

آرزو محرک انسان است پس مشوق انسان است پس خود این آرزو به دلیل اهمیتش تا آنجا که بایستی حرکت داشته باشد وجود داشته بهشد یعنی امد آرزو باید تناسب داشته باشد با امد انسان .اما اگر آرزو از انسان کوتاهتر بود لباسی بود که نیمه تن انسان را می پوشاند ونیمه تن او را برهنه می داشت .آرزویی که هستی دنیایی مرا می پوشاند اما هستی بعد از دنیا ی مرا نمی پوشاند .این مثل کسی می ماند که از تمام لباس یک انسان فقط جورابی به پا دارد بقیه اعضای او از پایین به بالا برهنه است پون حیات دنیا تا قوزک انیان بیش نیست .این حیات ظاهر قسمت کمی از کل هستی انسان است وکسی که با انسان اینچنین برخورد کند که این حیات ظاهر کل انسانیت بداند شکست می خورد .این مثل ناخدایی است که از کوه یخ فقط دوازده مترش را دیده باشد و آنرا به جیزی نگرفته باشد و فکر کند وقتی به کوه یخی برخورد کرد ‘یخ که دو نیم میشود .اما وقتی که به آن برخورد می فهمد که هشتاد درصدش زیر اب قرار دارد .واین بیست درصدش بود که زیر اب قرار داشت .

یعنی چهار برابرش زیر اب قرار است یعنی یعنی پنجاه متر زیر اب قرار دارد .یخی به ضخوامت پنجاه متر خودش را می زند این کشتی اوست که خورد می شود کوه یخی باکش نمی شود .انسان به سان این چنین کوه یخی وخیلی بیشتر است .اگرفرض کنیم چیزی یک هزارم آن روی اب باشد وهزار قسمتش زیر اب باشد این انسان است .ابر قدرتها اگر برخورد می کنند با مسلمان وشکست می خورند به دلیل این است که قسمت رویین این انسان را می بینند وزیرینس را نمی بینند وخرد می شوند .این همان اشتباه یزید بن معاویه است که از حسین (ع)بدن تورا می بیند وخودش را به این حقیقت برخورد می دهد تا کدام شکست بخورند واو مثل کوه استوار است چون می داند که خبری نیست .

این همان اشتباهی است که فرعون می کند در مقابل سحره ای که به موسی ایمان اوردند انها را تهدید می کند که دستوپایتان را قطع می کنم انها جواب می دهند (قالو لاضیر انا الی ربنا منقلبون ):این قسمت اساسی انسان است که انسان بایدآرزو را متناسب با آن اختیار کند .آن کس که آرزورا متناسب این حیات اختیار کرده قسمت کمی از این انسانیت را این آرزو می پوشاند قسمت بسیاراین انسانیت برهنه است .ازاین جهت در انتخاب آرزو بایداول انسان را شناخت وبعد آرزوی اورا شناخت .اگر کسی معتقد است کهانسان بعد از این حیات حیات دیگری دارد آرزویی که برای این انسان متناسب می داند باید حیات دیگر این انسان را بپوشاند باید آرزویی باشد که از اخرت تا دنیای او را فرا بکیرد .کسی که چنین آرزویی را تعقیب می کند در کل حالات ودر کل هستی با نشاط است .قران می گوید کسانی که ایمان اورده اند وعمل صالح انجام دادند (فلا خوف علیهم ولا هم یحزنون )چون این خوف وحزن از این بابت است که تو هستی وآرزویی نیست تو هستی وتپانکه تورا مشروبت کند نیست انکه تغذیه ات کند ونشاطت بدهد نیست .یعنی این انسان اگر لحظه ای از لحظات اصلی خودش را راموش کند وبرای اوآرزویی در نظر نگیرد یعنی برای آن زمانش قلبی در نظر نگرفت و برای آن زمان فکری نکرد ووقتی به آن می رسد ناکامیهای خودش را در آن لحظات درک می کند .

برای این که کمی مثال روشنتر بشود :در همین حیات دنیا که محسوس است دو آرزورا مقایسه می کند آرزوی ممتد به کل این حیات وآرزویی در نصف این حیات .کسی که آرزویش رابر شهواتش وشهوت جنسی خودش را در تعقیب این شیوه برنامه ریزی کرده این هفتاد سال امد اوشده است اما برنامه ریزی او برای التذاذ از شهوات بود .از سن پنجاه به بعد آن قوایی که باید او راتغذیه کند ضعیف می شود واو برای این قسمت برنامه ریزی نکرده است .لحظالتی که نیروی جنسی اورو به ضعف می رود واین در کل زند گی آرزوییغیر از این انتخاب نکرده است اثار رسوایی وشکست اوظاهر می شود .یعنی تا آن زمان که آرزو می کرد برای او مقدور بود دورهی مستی او بود .از آن زمان به بعد دورهی خمار اوست دوره ای است که زندگی برای او معنا ندارد یعنی بهار زندگی را پشت سر گذاشته ودر خزان زندگی به ماتم جوانی نشته .

این کسی است که از زندگی فقط جوانی ونیروی جوانی را فهمیده بود و حیات دنیایی را درک کرده بود وان هم یک قسمت محدود آن را .از این رو زندگی آن طرف چهل سال برای او ماتمکده است عزاداری ومصیبت است چون خودش را برای این لحظات اماده نکرده بود و برای این لحظاتش آرزویی را در نظر نگرفته بود آرزویی او کوتاهتر ازحیات دنیایی او بود حیات او هست اما ارزئیی که قلب این حیات است نیست .از این جهت مردهی متحرکی است زندگی اورا می کشد به جای آن که او زندگی را بکشد٬ برنامه ها اورا می برد به جای این که او برنامه ها را ببرد .ازاین رو هر جا که رخنه ای را دید در آن رخنه حرکت می کند و هر کجا گوشه ای را دید در آن گوشه خود را ظاهر می کند اما خودش انتخابی را ندارد .

مگر انتخاب جزئی بدون انکه انتخاب کلی واساسی امکان پذیر است ؟ مگر می تواند یک رگ ضربان داشته باشد بدون لینکه قلب ضربان داشته باشد ؟ضربان رگ از قلب منشعب می شود واز او جان می گیرد قلب که ساکت شود حرکات نیست .از این جهت در سخن او برقی نیست ورمقی نیست در اواراده وتصمیمی نیست وحرکت نمی تواند بکند .اما از اهل دنیا ومتعلق به دنیا ارزئ را متناسب با کل امد همین دنیا می گیرد .فرض کنیم برای اینکه فرزندی داشته باشد این امد خیلی قویتر از امد اول است که این دقیقا اگر آن طور که خودش برای فرزندش برنامه می چیند رخ دهد در این صورت دلش به فرزندش تا حدودی گرم است .یعنی در آن دوره از زندگی اش که ایام خزانش می رسد همان وقتی است که چیز هایی که در فرزندش فکر می کرد می بیند وخودش را به بهار زندگی فرزندش مشغول می کند هر چند بهار فرزند غیر از بهار اوست وهمیشه این چنین نیست که در در خط پدر حرکت کند .بسیار فرزندان هستند که دقیقا بزرگترین رنج را برای پدران فراهم می کنند .

این درست ازاین سو اشتباه کرده که پایه وارزئی خودش را بر چیزی بنا کرده که مطمئن نیست و بر مجرایی ساختمان کرده که در مسیل است و سل می بردش .در جنگ آن سربازی که به قصد شهادت می رود در لحظه ی پیروزی قوی وچالاک وجسور است ودر لحضه ای که اثار پیروزی نیست ووضعش خیلی خطرناک است باز هم جسور است اما آن کسی که فقط به امید پیروزی رفته وقتی علائم شکست را می بیند ارزئیی برای نگهداشتن او نیست دلیلی برای ماندن او نیست دقیقا عقب نشینی می کند یا شکست می خورد ویا فرار می کند ونمی تواند که فرار نکند .چرا ؟چون آن هدفی که او تعقیب می کرد تا اینجا ضربان دارد .تا موقغی که علایم پیروزی هست نبض این هدف می زند وقلب این چیزی که تعقیب می کرد ضربان دارد اما همین که دید آن جوری که فکر می کرد نیست نمی تواند بایستد شما می خندید به نیروهای عراقی که چقدر زئد تسلیم می شوند .جای خنده نیست انها اگر به امید پیروزی امده باشند بیش از این نمی توانند کاری بکنند چون برای شکست نیامده ونمی تواند خودش رااماده کند .از این جهت قران می گوید :اگر از شما بیست نفر صابر یعنی کسی که ارزئیی برای حرکت انتخاب کرده وبرای تقرب به خدا در جایی که می داند این کار ( قربه الی الاه ) است می ایستد چه کشته شدنش باشد چه کشتن برای او هر دو آن یکسان است .می ایستد به این دلیل که انچه که روی آن حساب کرده مسئله ای است ممتد قابل امتداد است ٫فرونریخته است.

پس اساس اخلاق یعنی انتخاب آرزویی متناسب با امد انسانیت .پس انکه انسان را نشناخته است کجا می تواند پیشنهاد کند آرزویی متناسب با انسان را .آن کس که انسان را نشناخته نه حق سخن گفتن در اقتصاد دارد نه حق سخن گفتن در جاجامعه شناسی و مسائل تربیتی وایئدئولوزی دارد درباره یهیچ کدامشان نمی تواند حرف بزند باید در این مسائل ساکت باشد یا اول انسان را تعریف کند یا اصلا تا انتها سخن نگوید .

چون تمام انها لباسهایی است که بر تن این انسان پوشیده می شود .اقتصاد لباسی است برای برهنه ماندن انسان و برای حفظ انسان ٫ اقتصاد انسان است .چطور می تواند لباسی با بدنی متناسب باشد که آن بدن را کسی اندازه نگرفته است ؟اینها اینچنین می کنند برای انسان ندیده لباس می دوزند .بعد این لباس را هم تنش می کنند وبعد می گویند این لباس است یا آن را می پوشی یا آن را می پوشانیمت وکاری می کنیم که قد این لباس شوی اگر دید دستش دراز است می گوید دستش را می برم تا بشود قطع این استین .پایش را می برم تا با این استین متناسب شود .دقیقا مسائل فرهنگی –تربیتی رادر دبیرستان ودبستان به چنان تربیتی برنامه ریزی می کنند تا به آن اقتصادی که مرتب کرده اند تطبیق بکند .یعنی انسان ها را چنان قالب گیری می کنند .گمراهی است از هر دهان که در اید واز هر طرف که عرضه شود تمام کالاهای باطل است .

پس این است که چون انسان از آرزوی خودش تغذیه می کند اگر آرزویی متناسب با امد حیات خودش داشته باشد در هر لحظه حیات دارد .( قربه الی الاه ) می گوییی یعنی چه؟ یعنی من آرزویم تقرب به خداست .این چنین انسانی اگر بماند زنده است پیر شود زنده است .جوان بماند زنده است .سالم باشد زنده است. اسیر باشد زنده است .ازاد باشد زنده است .همیشه با نشاط است .همیشه محکم واستوار است .درپیری چالاک است اما دیگران در جوانی مردارند .به چنین افرادی که آرزویی مناسب انتخاب کرده اند امام علی (ع) می فرماید: دانایان.اینها علمایند .کسانی که اساس را بر جمع اوری مال نهادند. اینها وقتی که می بینند این مال انها نمیتواند نشاط بدهد آن موقع می بینند که مال مرگ بود نه حیات.یکی از سلب نشاطهای انسان این است که انسان دل به چیزی ببندد که آن چیز خودش را به انان نمی بندد .تو خودت را به چیزی وصل کنی که آن چیز از تو اکنده می شود.این دیگر اینکه آن آرزو بتواند با تو ملازم باشد.

تو به چیزی ببندی که او دل به تو نمی بندد،این غلط است .حیات دنیا حیات رفیق تر شوی ناسازگار است واین نخواهد شد،تو دست پیشش بداری دستت را پس می زند،جلویش را نگیر بگذار برود. پس در اصل اساس اخلاق انتخاب آن آرزویی است که انسان می کند. یعنی هرکس برای اینکه بفهمد جاهل است یا عالم، ببیند آرزویی که انتخاب کرده جاهلانه بوده یا عالمانه. حضرت علی (ع ) در یکی از خطبه های نماز جمعه اش فرمود:دنیا را ترک کنید و تنافس در عزتش نداشته باشید،او ترک می کند شما را هرچند شما نخواهید او را ترک کنید .این مطالب از حضرت علی (ع) است :هر چند شما طالب ماندن او باشید ، او ماندنی نیست .چون ماندنی نیست ،تو زودتر از او دست بکش . پس وقتی انسان آرزوی متعالی داشت متناسب با کل حیاتش ،دقیقا این ضربان آرزو اورا زنده نگه می دارد،و وقتی او زنده بود رشد می کند و ترقی می کند ،یا به تعبیر دیگر تقرب پیدا می کند . اما اگر این آرزو متناسب نبود تا موقعی که در این امد هستی رشدت می دهد ،از این امد که گذشتی این آرزو به جای اینکه تو را رشد بدهد تو را متوقف می کند ، حبست میکند ،خفه ات می کند .مگر این پوسته تخم مرغ نیست که حافظ اوست ،مگر این پوسته نیست که جوجه ی درون خودش را حفظ می کند ،تاموقعی که این جوجه هنوز بال و پر نگشوده ،این پوسته برایش بهترین است . اما همین که جان گرفت این پوسته برایش بدترین است .

این آرزو تو را حفاظت می کند تا موقعی که تو زیر شعاع آن هستی ،اما همین که رشد کردی باید عوضش کنی ،باید بشکنی این آرزو را .اگر تو او را نشکنی او تو را خواهد کشت. اگر تو نکشی آرزوی دنیایی را، او تو را خرد خواهد کرد .همانطوری که جوجه اگر پوسته را نشکند،پوسته او را خواهد کشت.این همان معنای (فاماتوا منهاماخشواان یمیتهم):میراندند از محبت دنیا آن چه را که می ترسیدند بمیراند انها را.جوجه میشکند پوسته را ،چون می ترسد این پوسته او را بکشد .تو بگو اگر این پوسته نبود که این تخم مرغ نبود، بله آن وقت که این هنوز جوجه نشده بود درست بود .مادییون اعتراض برالهیین میکنند:مگراین پوسته ی تخم مرغ نیست که اگر بشکنی جوجه از بین می رود،چرا این را ولش می کنی ،می گوید ولش کن وقتی که تو بالغ شدی ،می گوید تعلق به آن پیدا نکن .خودت را از آن بیرون بیاور ودر فضای وسیع تری باش.دقیقا ترک دنیای انسان یعنی این پوسته را بشکن خارج شو .او میگوید این محبت دنیا همان تعلق به حیات است که از طفولیت تا پایان عمر این را حفظ می کند .منهم قبول دارم که تعلق به حیات برای بچه خیلی ارزنده است ،همانطوری که پوست تخم مرغ برای جوجه نابالغ خیلی ارزنده است .

این همه مدایح که نسبت به دنیا واقتصاد می سرودند ،همه اینها بیش از آن پوسته تخم مرغ بیست ویک روزبازهم پوسته نشکند یعنی انسان در همان پوسته محبت وحب دنیا بمیردوبپوسد. این انبیا۶۵۱۵۲; که با عصای خودشان به این پوسته می زدند تا این موجودات از لای آن بیرون بیایند، انها چه خوب می کردند.

اگرذولفقار علی پوسته ای را می شکست برای این بود که از لای آن انسانی بیرون بیاید واگر نسلهایی را از بین می برد برای این بود که نسلهای بعدی ازاد بشوند.کشتار انبیاء احیاء است، درحالی که احیاء غیر انبیاء کشتار است. انبیاء وقتی کسی را می زنند،می خواهند به او بگویند:تو خودت را می زدی ،نزن خودت را،ووقتی کسی را شلاق می زنند،یعنی تو این چنین بود دیگر تکرار نکن؛وقتی کسی را می کشند یعنی تو خودت خودت را کشتی ،و انبیاء نمی کشند مگر کسیکه قبلا خودش خودش را کشته بتشد.انبیاء زنده را نمی کشند،انبیاء کشته های مزاحم را از سر راه انسانهای زنده بر می دارند. قران اینچنین می گوید:اجابت کنید خواننده الهی را،وقتی او دعوت می کند شما را به چیزی که آن شما را زنده می کند،یعنی شما مرده اید بدون این داعی .اگر انچه این می گوید انجام ندهید،زنده نخواهید شد.