انسان به اعتباری دارای دو گونه ”خود“ است که یکی خودحقیقی و خودملکوتی او است، و دیگری خودپنداری و خیالی که از آن تعبیر به ”ناخود“ کردیم.

خود واقعی انسان امانتی است آسمانی و موهبتی است الهی که در اختیار انسان قرار گرفته و سرمایهٔ حرکت انسان در مسر کمال است، بطوریکه اگر انسان آنرا ببازد در واقع همه چیز را باخته و لذا ارتکاب به زشتی ها نیز برای او کار مشکلی نخواهد بود. امّا اگر قدر و بهای آنرا بشناسد و به عظمت بی مانند آن واقف شود و حقیقتاً آنرا به جهت معرفت به ارزش آن دوست بدارد، هرگز آنرا به انواع آلودگی ها نمی آلاید، بلکه از هر فرصتی برای رشد و تعالی آن استفاده کرده و همچون امانتی عزیز و گرانقدر از آن مراقبت و محافظت می نماید. از حضرت سجاد (ع) سؤال کردند:

چه کسی با عظمت ترین انسان هاست؟ فرمود: آنکس که تمام دنیا را با خودش برابر نمی کند.

(مَنْ اَعْظَمَ النّٰاسِ خَطَراً؟ قٰالَ: مَنْ لَمْ یَرَ الدّنیٰا خَطَراً لِنَفْسِهِ) (تحف العقول، ص ۲۰۰)

امام علی (علیه السلام) می فرماید:

هرکس احساس کرامت نفس کند، دنیا در نظرش کوچک و ناچیز می شود.

(مَنْ کَرُمَتْ عَلَیه نَفْسُهُ صَغْرَتِ الدُنْیٰا فی عَبْنِهِ) (غررالحکم)

در شعری که از امام صادق (علیه السلام) روایت شده، آمده است:

من هیچ چیز را با نفس خود برابر نمی کنم جز پروردگارش را، اگر بخواهم این را بدهم، در برابر، آن را می ستانم. به آنچه بگذرد، (گذرا باشد)، اگر چه تمام دنیا باشد، حاضر نیستم این سرمایه ”خود“ را بدهم. من تمام ماسوی الله را با این گوهر برابر نمی کنم. (بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۲۵)

خوددوستی و خودخواهی

وقتی انسان خود واقعی خویش را می یابد و به کرامت و شرافت نفس خود واقف می شود، همین احساس کرامت و بزرگواری سرچشمهٔ همهٔ کمالات اخلاقی و تمایلات عالی می شود.

این نوع دوست داشتن خود که ناشی از معرفت نفس است، نه تنها مذموم نیست، بلکه سرچشمهٔ رستگاری و نجات و سعادت انسان است. از این نوع دوست داشتن در اینجا تعبیر به ”خوددوستی“ می کنیم تا با قرینهٔ منفی آن ”خودخواهی“ نامیده می شود، اشتباه نشود.

آری، نوع دیگری از دوست داشتن خود هست که نه تنها مذموم است، بلکه سرچشمهٔ همهٔ رذایل اخلاقی و امراض روحی انسان است و آن دوست داشتن همان ”ناخود“ است که غالباً از آن به ”خودخواهی“ تعبیر می شود. این نوع حبّ و علاقه به خود متأسفانه شایع ترین آفت در میان همهٔ مردم است، مگر آنانکه در سایه تربیت واقعی از قید آن رسته باشند.

چگونگی تشکیل خودخواهی

تردیدی نیست که اصیل ترین و ریشه دارترین میلی که در نهاد هر انسانی وجود دارد حبّ ذات است. این میل محور همهٔ فعالیت های انسان را در سطوح مختلف تشکیل می دهد و حتی میل به کمال که پایه و مایهٔ کلیهٔ حرکات انسان را در مرحلهٔ بلوغ و خودآگاهی می سازد، خود از مظاهر این میل است بدین معنی که چون انسان خود را دوست می دارد کمال خود را نیز طالب است.

انسان در بدو تولد یک رشته فعالیت های التذاذی دارد که محور همهٔ آنها را جلب ”لذت“ و دفع ”الم“ تشکیل می دهد مانند خوردن و خوابیدن و امثال آن که طفل به اقتضای حبّ ذات، بطور طبیعی به دنبال آنها می رود.

لذت جوئی که خود از آثار میل اصیل حبّ ذات است، در مراحل اولیهٔ حیات پایگاه و پشتوانهٔ محکمی است که به اتکاء آن، حیات انسان حفظ شده و بقاء او تضمین می شود. آنچه در این میان اصل است، همان حفظ حیات است و لذتی که انسان از این رهگذر به آن دست می یابد، امر تَبَعی است و برای خود ارزش استقلالی ندارد.

در مراحل بعد، با تکمیل تدریجی جهازات روحی و روانی، طفل به مرحلهٔ تشخیص و تمیز رسیده بتدریج به نیک و بد امور واقف می شود، یعنی با فطرت سلیم خود در می یابد که مثلاً تجاوز و تعدی به حقوق دیگران بد و کمک به دیگران یا انصاف و عدالت خوب است (ولو خود این عناوین را نتواند تشخیص دهد) و همین درک ارزش ها او را در آستانهٔ تکوّن شخصیت قرار می دهد. اینجاست که او بر سَر دوراهی ها و چند راهی ها، باید دست به انتخاب زده و با هر انتخابی که می کند قدمی در جهت انعقاد شخصیت معنوی خود بردارد.

در اینجا باید به این نکته توجه داشت که نفس انسانی در تمام مراحل رشد خویش، بوسیلهٔ اعمال و نیّات و علائق و معتقدات انسان که همگی فعل او هستند شکل گرفته ساخته می شود. به عبارت دیگر، با هر فعلی که از نفس انسانی سَر می زند، فعلیت جدیدی برای او محقق می شود یعنی از این طریق بخشی از استعدادهای او به فعلیت می رسد. اگر این فعلیت در جهت کمال نهائی نفس باشد، او را در جهت تعالی پیش می برد و اگر در خلاف جهت آن باشد، منقصتی در آن پدید می آورد و آنرا در جهت انحطاط و تنزل سوق می دهد.

با گام های اولیه ای که انسان در مراحل ابتدائی تکون شخصیت در جهت حق و منطبق بر ارزش های عالی اخلاقی برمی دارد، در واقع مقدمات لازم برای آشنائی با خود را فراهم می نماید. زیرا که خود حقیقی انسان در تمام مراتب و درجاتش قطعاً منطبق بر حق و حقیقت است، و کلیهٔ ارزش های اخلاقی و تمایلات عالی هنگی ناشی از همان خود واقعی است و در واقع مراتب و درجات همان خود می باشد.

اما اگر گام های اولیه انسان در آستانهٔ انعقاد شخصیت، در جهت باطل یعنی در خلاف جهت ارزش های اصیل انسانی باشد، یعنی انسان به جهت مجذوب شدن به لذاتی که در نقطهٔ مقابل حق و ارزش های اخلاقی هستند، جانب لذت و منافع شخصی را بگیرد، در هر گامی یک قدم از خود حقیقی و ملکوتی خویش دور می شود و در نتیجه، یک قدم در جهت تحقق و انعقاد خود غیرواقعی یعنی خودپنداری یا ”خودمذموم“ برمی دارد. حال اگر روزبروز در این مسیر پیش رود، بتدریج همین ”من مذموم“ بجای ”من متعالی“ در او تکون می یابد و میل اصیل حبّ ذات به جای تعلّق یافتن به ”خودالهی“ (که همان خودِواقعی) است به این ”خودشیطانی“ تعلق می یابد.

غفلت از خدا، حبّ دنیا، و حبّ خود (خودخواهی مذموم) هر سه در معنی یک چیزاند. یعنی چون انسان روی از خدا برگرداند، آنچه برای او برجای می ماند همان خودمنقطع از خدا یا خودشیطانی است (خودخواهی) و محور تمام اعمال او را همین خودخواهی تشکیل می دهد.

این نوع توجه به خود یعنی خودخواهی چون عین بُعد از خداست، لذا سرچشمهٔ همهٔ مفاسد و معاصی و رذایل اخلاقی بوده و حجاب اکبری است که انسان را از خدا محجوب و دل را از ساحت عظمت او منصرف می گرداند. رشد خودخواهی سبب می شود رفته رفته تمایلات عالی و احساس های اخلاقی در درون انسان رو به انهدام گذارد.

از چنین انسانی تعبیر به انسان ”خودخواه“ می شود که البته برای این خودخواهی نیز مراتب و درجاتی از نظر شدت و ضعف وجود دارد که شدیدترین مرتبهٔ آن همان است که از آن به ”خودپرستی“ تعبیر می شود.

برای چنان فردی تنها یک چیز مقدس است و آن ”من“ در معنای مذموم آن است و لذا حبّ این ”من“ بر همهٔ علائق، خواسته ها، نیّات و حرکاتش سایه افکنده و خودآگاه و ناخودآگاه او را به دنبال خود می کشد و بدین ترتیب انسانِ بریده از خود، بَرده و اسیر این ”بیگانهٔ خودنما“ می شود.

این تمایلات پست جز در سایه خودخواهی مذموم در ضمیر انسان پا به عرصهٔ وجود نمی گذارد. درمان اصلی این امراض به ظاهر گوناگون نیز بازگشت به سوی خدا با فکر و کار شایسته و خالص کردن دل برای او است.

خودخواهی یک میل ساده نیست

این میل یک میل و صفت ساده در جنب سایر امیال نیست، بلکه حاصل و برآیند میل و توجه استقلالی نفس به همهٔ اموری است که توجه نفس را از خدا و حق منصرف و به خود معطوف می گرداند. با توجه به کثرت و تنوع و گستردگی دامنهٔ امیال و غوطه ور بودن انسان در لابلای آنها، می توان به دشت و قوت فوق العادهٔ این میل در نهاد انسان پی برد تا آنجا که اگر بموقع و بطور جدی با آن مبارزه نشود، رفته رفته رو به شدت نهاده و انسان به مرحلهٔ ”خودپرستی“، که در واقع کمال مجذوبیت و انس نفس به امور مادی و تمایلات پست است،قدم می گذارد. کسی که در این مرحله قدم می گذارد، در واقع ”خود“ را معبود خویش قرار داده و به تعبیر قرآن، آنرا بجای خدا می نشاند:

ای رسول! دیدی آن را که هوای نفسش را خدای خود ساخت؟

(اَرَأَیْتَ مَنِ اَتَّخَذَ اِلٰهَهُ هَوٰیهُ؟) (سورهٔ فرقان، آیهٔ ۴۳)

آشنائی با آثار سوء خودخواهی در زندگی فردی و اجتماعی، دنیوی و اخروی انسان سبب می شود انسان به قباحت و

زشتی آن بصیرت حاصل کرده و در نتیجه، نفرت و انزجاری از آن در دلش ایجاد شود که همین انزجار قلبی عامل مؤثر مهمی در مبارزه با خودخواهی و سازش نکردن با آنست

به علت همین عدم آشنائی با موضوع است که غالباً میل و صفت خودخواهی را همردیف با یکی از صفات منفی و در مواردی حتی از ضعیف ترین آنها به حساب می آورند بی آنکه به نقش امّ الفساد بودن آن واقف باشند تا آنجا که در عرف و اجتماع، اگر به کسی عنوان ”خودپرست“ اطلاق شود، قبح آن در نظر مردم بسی کمتر از عناوینی از قبیل ”دروغگو“ و ”خائن“ و امثال آنست؛ در حالیکه عنوان ”خودپرست“ به تنهائی همه عناوین رذایل اخلاقی را به همراه دارد و لذا وقتی این عنوان به کسی نسبت داده می شود، در واقع همه زشتی ها و پستی ها به او نست داده می شود.

اگر انسان از تحت سیطرهٔ خودخواهی رها نشود، استعدادهای دیگر او نیز در خدمت خودخواهی او قرار گرفته و در ارضای هرچه بیشتر خودخواهی منشأ اثر می شوند. یعنی استعدادهای فکری و روحی از قبیل قدرت تفکّر، نیروی عقل و تدبیر، هوش و حافظه، کیاست و ذکاوت، قدرت درک و تشخیص، و امثال آن که همگی برای تحصیل کمال عوامل بس مهمی هستند، در صورتی که خودخواهی بر وجود انسان سایه افکند، نه تنها در جهت مثبت منشأ اثر واقع نمی شوند، بلکه با تقویت خودخواهی بر شتاب او در جهت سقوط و انحطاط می افزایند.


شما در حال مطالعه صفحه 1 از یک مقاله 2 صفحه ای هستید. لطفا صفحات دیگر این مقاله را نیز مطالعه فرمایید.