ادبیات به معنی متونی كه حدود زبان ما را به لرزه در می آورند و نشان می دهند آنها هم چیزهایی تقسیم پذیر و برش پذیر هستند. با دقت نظر در بیانات دریدا می توان دریافت كه داشتن چیزی به نام «فلسفه فلسفه» كه عنوان این مقاله هم در ذیل این چیز قرار می گیرد، خود در مرحله امكان به سر می برد و برای پافراگذاشتن از فلسفه نیازمند مسلح شدن به ابزار «بنیان فكنی» هستیم و عرصه ای كه در آن این عمل یعنی «فلسفه فلسفه» باید صورت گیرد، مكان فلسفه به معنای «منطق محورانه» آن نیست، بلكه شاید آن عرصه و یا به تعبیر دیگر آن نامكان ادبیات باشد كه این توانایی گذر از فلسفه را بالقوه در خود دارد و این كه می گوید ادبیات حدود زبان ما را به لرزه در می آورد شاید ناظر به این مطلب باشد كه وی حدود زبان ما را با حدود قضایای معنی دار (صادق یا كاذب) معادل نمی گیرد؛ چرا كه معادل گرفتن این دو به معنی تسلیم شدن به همان منطق محوری است كه دریدا متافیزیك سنتی را به آن متهم می كند، همان طور كه قبلا توضیح داده شد، دریدا به تأسی از سوسور قائل به این است كه معنی هر عبارت خاصی در هر متنی را نباید با مصداق آن یعنی چیزی كه آن عبارت ما را به آن ارجاع می دهد، یكسان گرفت. تعیین معنی هر عبارت خاص مستلزم بررسی شمار بی نهایتی از روابط آن عبارت یا عبارت های دیگر است كه این بدین معناست كه هرگز نمی توان معنی آن عبارت را به طور كلی تعیین كرد و در نتیجه دیگر نمی توان قایل به چیزی به نام حقیقت عینی شد و در مقابل مفهومی كه باز نمای چنین حقیقتی باشد نیز جایگاهی در رویكرد بنیان فكنانه دریدا نخواهد داشت . در واقع به خاطر همین دیدگاه است كه وی می كوشد تمام امور متقابل و تقابل های دو گانه ای را كه بر سنت فلسفی غرب تسلط داشته، بازشناسد و مبانی آنها را به پرسش كشاند. امور متقابلی كه سنت غربی همواره یكی را بر دیگری ترجیح داده است. تقابل هایی مانند ترجیح حاضر بر غایب، گفتار بر نوشتار، این همانی بر این نه آنی، جاودانگی بر زمانمندی، عقل بر حس، مرد بر زن، زیبا بر زشت و... دریدا با ابراز بنیان فكنی سعی دارد در ابتدا جهت غلبه را معكوس كند و در مرحله بعد مركزیت را از طرف های دوم هم بگیرد و در نتیجه به نوعی مركززدایی و ساختارزدایی دست یازد . در اینجا تفكری پدید خواهد آمد بی مركز. در این جاست كه آن ناجایی كه دریدا از آن سخن گفت، خود را نشان می دهد؛ یعنی به جای داشتن پیش فرضهایی كلی و معقول به خود نوشته رجوع می كنیم و به امكانهایی كه آن نوشته، فرارویمان می گذارد، نظر كنیم. البته به نظر می رسد كه دریدا نمی خواهد فلسفه را تا حد ادبیات كاهش دهد، بلكه قلمرو فلسفه را می گستراند تا كل فعالیت فكری انسان را دربرگیرد. بی گمان گنجاندن خود فلسفه در گستره پرسشگری فلسفی به معنای فرا رفتن از مرزهای سنتی فلسفه است كه خود را صاحب جایگاهی مافوق حوزه های دیگر اندیشه انسان می دانست اما به همین قیاس می توان گفت كه این كار به معنای فرو كاستن فلسفه سنتی تا حد حوزه های دیگر است اما باز به همین قیاس می توان گفت كه این كار به معنی هم گستره كردن طرح بنیادین فلسفه با خود اندیشه انسان است.

در میان آثار دریدا متنی كه به نظر بیش از پیش، مسئله پرسش و پرسشگری را در نزد وی آشكار می سازد و البته قبلا نیز بدان ارجاع داده شده، مقاله ای است به نام «خشونت و متافیزیك» كه در آنجا بر فلسفه به مثابه فعلی پرسشگرانه صحه می گذارد و تأمل در این مقاله شاید ما را به نوعی جمع بندی و نتیجه گیری هر چند غیرقطعی هدایت كند. دریدا در این مقاله به پرسش هایی اشاره می كند كه از زمان تولد فلسفه، درون آن جای داده شده اند و صراحتا بیان می دارد كه امكان پاسخ دادن به این پرسشها وجود ندارد. دریدا بیان می دارد: «فلسفه به طریقی خشونت بار با مقابل قرار دادن غیرفلسفه در برابر خود، تاریخی را گشوده است، تاریخی كه دربردارنده گذشته اش، علائقش، مرگش و سرچشمه اش است» و در ادامه با بیانی پر از طعنه می گوید: «با این وجود این پرسشها، امروزه باید تنها مسائلی باشند كه نباید جمعیتی كه در عالم هنوز فیلسوف نامیده می شوند، بگذارند» (همان). در تاریخ فلسفه از آغاز تا اكنون همیشه پرسشهایی مطرح بوده است و هر یك از فلاسفه به نوبه خود پاسخی به آنها داده است. غافل از اینكه خود این پاسخ و حتی پرسشها، موجب طرح پرسش های فراوانی برای فلاسفه بعدی بوده است. به عقیده دریدا ما اكنون با تاریخی از این پرسشها روبه روییم. «تاریخی از پرسش وجود دارد؛ خاطره ای صرف از پرسشی صرف...» . در نظر دریدا مجموعه این پرسشها، مجموعه ای در حال تهدید است چرا كه در آن، «پرسش» هنوز زبانی را كه تصمیم به جست و جوی آن را دارد، نیافته است و هنوز از امكانات خودش در این مجموعه مطمئن نیست. در اینجا دریدا این مسئله را طرح می كند كه ما قبلا از نگاهی دیگر بدان پرداخته بودیم، یعنی پرسش درباره امكان این پرسش ها.

قبلا دیدیم كه دریدا از طرفی حكم به مرگ فلسفه به مثابه مجموعه ای از پرسشهای بی جواب داده است و از طرف دیگر خود پرسش را ضروری می داند: «پرسش می بایست به مثابه پرسش باقی بماند و استقلال آن باید بیان شود و از آن حفاظت شود. اما دریدا با همه اصالتی كه به پرسش می دهد، معتقد است كه پرسش همیشه محصور شده است و آن گونه كه هست آشكار نمی شود:» پرسش به واسطه تفسیر گزاره ای كه در آن، پاسخ پیشاپیش شروع به تعیین پرسش كرده است، رخ می نماید «. شاید بتوان این گونه سخن دریدا را تفسیر كرد كه كسی كه نظر به امكان فلسفه به عنوان مجموعه ای از پرسشها می كند از قبل درگیر با آن شده است و پیشاپیش گرفتار دیالوگ این پرسش با خودش شده است. دریدا در اینجا به تفاوت میان این پرسش و فلسفه به عنوان لحظه یا نحوه معینی از خود این پرسش، اشاره می كند. در واقع ما از طرفی خود پرسش را داریم و از سویی دیگر ماجرایی از پرسشهای فلسفی كه یك حادثه متعین و یا نقطه عطفی از این پرسش هستند؛ یا در واقع حادثه ای كه آغاز شد، تعین یافت و به پایان خود رسید.» فلسفه به معنای مجموعه ای از پرسشهای بی پاسخ روزی در تاریخ مرد و فلسفه همیشه در رنج و تأملی كه از خود او ناشی شده به سر می برد. »

در واقع عمل پرسشگری در مقام پرسشگری از امكان پرسشهای مطرح شده در تاریخ فلسفه غربی، از حیطه فلسفه سنتی پا فراتر می گذارد اما اگر با توجه به آنچه در گذشته اشاره كردیم، گستره فلسفه را كل اندیشه انسان لحاظ كنیم، به نظر می رسد چنین عمل پرسشگرانه ای خود عملی فلسفی خواهد بود. پس از این لحاظ دریدا را می توان كماكمان فیلسوف نامید چرا كه درگیر كار فلسفی پرسشگری است. اما تفاوت وی با سنت پژوهش فلسفی طبق آنچه كه بیان شد، اولا در كسب پرسشگری وی و ثانیا در زیر سؤال بردن خود فلسفه و خودداری از پذیرفتن فرقی است كه سنت فلسفی بین فلسفه به معنای خاص با شكل های دیگر اندیشه انسان قائل می شود، است. اما آنچه را كه به سهولت نمی توان پذیرفت این است كه چرا فلسفه به معنای موسع آن یعنی خود پرسشگری بنیادین، متعلق پرسش خود را صرفا در پرسش های مطرح شده در تاریخ فلسفه جستجو می كند؟ در حالی كه دیدیم دریدا مرز میان فلسفه و ادبیات را از بین برده است چرا كه عناصر ادبی موجود در یك متن فلسفی را به همان اندازه مؤثر می داند كه عناصر استدلالی و منطقی را. بنابراین طبق دیدگاه دریدا متعلق این پرسشگری بنیادین باید هر متنی را دربرگیرد. البته انتخاب متونی به نام متون فلسفی كه حاوی پرسش های فلسفی هستند، نشان دهنده این است كه در پس اعتقاد دریدا مبنی بر عدم تمایز میان فلسفه و ادبیات نوعی ملاك برای وی كماكان محفوظ مانده است. به هر حال آنچه در این تحقیق آشكار می شود این است كه تفكر دریدا به نوعی تلاش برای پاسخ به این پرسش است كه آیا می توان پا را از فلسفه فراتر گذاشت و از آن پرسش كرد تا اصولا چیزی به نام فلسفه شكل بگیرد؟ بنابراین، انتظار جواب قطعی در مورد چیستی فلسفه را نباید از دریدا داشت هر چند تلاش شد تا پاسخ هایی هر چند غیرقطعی به این پرسش داده شود.

سید مجیدكمالی


شما در حال مطالعه صفحه 2 از یک مقاله 2 صفحه ای هستید. لطفا صفحات دیگر این مقاله را نیز مطالعه فرمایید.