|
● مقدّمه
ماهیت حکومت اسرائیل چیست؟ جنبش صهیونیستی چه زمانی و چگونه به وجود آمد؟ انتفاضه فلسطین یعنی چه؟ گروه های مبارز فلسطینی چه کسانی هستند و چه اهدافی دارند؟ آیا در این درگیری های داخلی، مداخله ما به نفع یا ضرر هریک جایز است؟ آیا با منافع ملی ما مغایرت ندارد؟
این مقاله درصدد پاسخ گویی به پرسش های مزبور برآمده است تا در پرتو آن، وظیفه شرعی ما به عنوان دولت جمهوری اسلامی و مردم مسلمان ایران، که بخشی از امت اسلامی اند، و وظیفه ملّی ما در جهت حفظ منافع ملّی کشورمان معلوم شود. در نهایت، این سؤال پاسخ داده می شود که آیا ما به عنوان یک انسان، در این کره خاکی، با صرف نظر از وظیفه اسلامی یا ملّی، در چالش اسرائیل با مردم و نهضت مقاومت فلسطین، چه وظیفه ای داریم؟ لازم است پیش از هر چیز، ابتدا به یک نمای کلی از تاریخچه بیت المقدس توجه کنیم:
● تاریخچه بیت المقدس
قریب پنج هزار سال پیش، گروهی از «یبوسی»ها همراه قبایل دیگر کنعانی از جزیرة العرب به سرزمین فلسطین کوچ کرده و به رهبری ملیک صادق در گوشه ای از آن سرزمین، شهری به نام «یبوس» بنا نهادند. حاکم آن مردم مردی صلح طلب و پرتلاش برای عمران و آبادانی آن دیار بود. به همین دلیل، مردم آن شهر، نام آن منطقه را به «اورسالم» ـ یعنی شهر سالم و دوستدار صلح ـ تغییر دادند.
«اورسالم» که در زبان عبری «اورشالم» (اورشلیم) خوانده می شود، هفده بار مورد حمله و محاصره قرار گرفت و چندین بار با خاک یکسان شد و مردم آن از دم تیغ گذشتند. این شهر پانزده قرن در دست یبوسی ها (کنعانیانی که از جزیرة العرب آمده و پایه گذار اصلی آن بودند) سپس چهار قرن در دست بنی اسرائیل و چند قرن در دست ایرانی ها و دو قرن در دست یونانی ها و اشکانی ها و چهار قرن در دست رومی ها بود. ولی در تمام این مدت، مردم بومی آن، یعنی کنعانیان و یبوسیان، همچنان در آن ساکن بودند و زندگی می کردند.
بنابراین، روشن می شود که اورشلیم توسط کنعانیان و یبوسیان عرب ساخته شده و بنای آن کوچک ترین ارتباطی به قوم یهود ندارد. عهدنامه مسلمانان با مردم آن شهر نیز نشان می دهد که بیش تر ساکنان این شهر را یبوسی ها و کنعانی ها، که مسیحی شده بودند، تشکیل می داده اند و یهودیانی که با اشغال و تصرف عدوانی به آن جا وارد شدند، به عنوان ساکنان رسمی و اتباع اورشلیم شناخته نمی شدند تا در عهدنامه، نامی از آنان ذکر گردد.
قرآن مجید آن جا را پربرکت (مبارک) نامیده است. محل معراج و سیر و سفر معنوی رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه و آله از مسجدالحرام به مسجدالاقصی، که شبانه و ده سال پس از بعثت آن حضرت رخ داد، «اسراء» و سیر ایشان از آن جا به حکومت آسمان ها را «معراج» می نامند. از این رو، مسجدالاقصی فرودگاه مقصد برای اسراء و فرودگاه مبدأ برای معراج حضرت محمد صلی الله علیه و آله بوده است(۱) و نیز در تمام طول سالیان پیش از هجرت و نیز تا ۱۷ ماه پس از هجرت، قبله مسلمانان بود تا این که در اثر شماتت یهودیان نسبت به مسلمانان، خدای متعال دعای بنده محبوب خود را مستجاب کرد و قبله مسلمانان به مسجدالحرام تغییر یافت.(۲) پس از فتح مسالمت آمیز اورشلیم به دست مسلمانان، نام این شهر به «بیت المقدس» تغییر یافت و سومین حرم شریف گشت. در زمان فتح بیت المقدس، هیچ یهودی در شهر وجود نداشت؛ چرا که توسط مسیحیان از ورود به آن منع شده بودند و از سویی، مسیحیان با مسلمانان شرط کرده بودند که از ورود یهودیان به قدس جلوگیری کنند.
فلسطین در دو دوره جنگ های صلیبی، از طرف اروپاییان مورد تهاجم و غارت قرار گرفت. جنگ صلیبی اول در سال ۱۰۹۹م به بهانه رها کردن مرقد مقدّس حضرت مسیح علیه السلام از دست مسلمانان،(۳) با سپاه ۱۵۰ هزار نفری در حالی صورت گرفت که مسیحیان علامت صلیب بر سینه ها و دوش های خود نصب کرده بودند، بیت المقدس را تسخیر نمودند و ۷۰ هزار نفر از مردان، زنان و حتی اطفال را قتل عام کردند. صلاح الدین ایوبی در سال ۱۱۸۷ م آن را باز پس گرفت. اروپاییان بار دیگر در سال ۱۲۴۸ م بر اثر لشکرکشی مجدّد صلیبی ها و قراردادی که با پادشاه وقت امضا کردند، بیت المقدس را تسخیر نمودند، اما دیری نپایید که در سال ۱۲۲۴ م مسلمانان دوباره بیت المقدس را از سلطه و اشغال غربی ها خارج کردند و به ساکنان آن اجازه دادند که با کمال آزادی در کنار مسلمانان زندگی کنند. از سال ۱۵۱۷م تا پیدایش جنبش صهیونیزم، بیت المقدس تحت اداره حکومت عثمانی بود. بدین سان، از سال پانزده هجری تا ۱۳۳۷ ه. (۱۹۱۷ م) جز در مدت یک قرن، بیت المقدس در دست مسلمانان بوده و پیروان مذاهب گوناگون از آزادی کامل مذهبی و رفت وآمد در آن شهر برخوردار بوده اند.
● جنبش صهیونیسم
در اوایل دهه شصت قرن نوزدهم بعضی از متفکران یهود برای فعالیت و تلاش به منظور بازگشت به فلسطین و عمران آن، دعوت خود را آغاز کردند. هیرش کالیشر(۴) خاخام(۵) یهودی اولین کسی بود که این دعوت را در کتاب در جست وجوی صهیون در سال ۱۸۶۱ آغاز کرد. چند تن دیگر از یهودیان متفکر نیز با نگارش آثاری در این باره، زمینه مهاجرت هرچه بیش تر یهودیان و تشکیل دولت صهیونیستی را در اذهان مردم آماده کردند.
در میان متفکران یهودی، دو گونه اندیشه و طرز فکر را می توان مشاهده کرد. برخی از آنان روحیه مذهبی داشته، بیش تر جنبه عرفان یهودی را مطرح می کرده و آرزوی بزرگ اینان قیام قائم یهودیت بوده است. بر این اساس، در هنگام ظهور قائم در آخرالزمان، سلطنت خداوند، که تمام اقوام و قبایل زمین با او میثاق بسته اند، برای تمام بشریت تحقق خواهد یافت و تمام بشریت به سوی سرزمین هایی که تورات سرگذشت ابراهیم و موسی علیهماالسلام را در آن مکان ها ذکر کرده، روان خواهند شد. در قرن نوزدهم، هدف «عشّاق صهیون» ایجاد یک کانون روحانی برای نشر عقاید و فرهنگ یهودی در سرزمین صهیون بود. جالب توجه است که این صهیونیزم مذهبی، که فقط در بین گروه های محدودی رایج بود، هرگز به دشمنی با مسلمانان (که خود را به عنوان وابستگان به ذریّه ابراهیم علیه السلام و پیرو دین او تلقّی می کردند) برنخاست. این صهیونیزم روحانی، بیگانه و به دور از هرنوع برنامه سیاسی، برای ایجاد یک دولت و یا هر نوع سلطه ای بر فلسطین بود و هرگز رفتاری که نشانگر علاقه به درگیری بین جوامع یهودی و مردم عرب (مسلمان یا مسیحی باشد)، در پیش نگرفت.(۶)
اما صهیونیزم سیاسی به وسیله تئودور هرتزل(۷) خبرنگار یهودی تبار اتریشی، با دکترین اقامه دولت صهیونیستی در فلسطین، از سال ۱۸۸۲ م شکل گرفت. وی با تدوین این دکترین در کتاب خود به نام دولت یهود، پس از اولین کنگره صهیونیست جهانی در شهر «بازل» سوئیس به فکر عملی کردن این طرح پرداخت. هرتزل برخلاف صهیونیست های مذهبی، نسبت به خدا مطلقا شکّاک بود. او که اشتغال خاطرش عمدتا نه مذهبی، بلکه سیاسی بود، مسأله «صهیونیزم» را به شکلی جدید مطرح ساخت.
اصول کلی اندیشه سیاسی هرتزل عبارت بودند از:
۱) یهودیان سراسر دنیا، در هر کشوری که باشند، مجموعا یک قوم را تشکیل می دهند.
۲) یهودیان غیرقابل جذب و ادغام در ملت هایی هستند که در بین آنان زندگی می کنند و در آنان تحلیل نمی روند.
۳) یهودیان همه وقت و همه جا تحت آزار و ظلم بوده اند.(۸)
از دو اصل اول، ویژگی مهم «نژادپرستی» و از اصل آخر، ویژگی «اشغالگری و تجاوز» صهیونیسم پدید آمد. بر همین اساس، راه حل هایی که تئودور هرتزل ارائه می کند، نفی و ردّ ادغام یهودیان در ملت های دیگر، ایجاد نه تنها یک کانون و مرکز فرهنگی برای اشاعه ایمان یهودی، بلکه یک دولت یهودی می باشد که تمام یهودیان جهان در آن مجتمع شوند. البته این دولت باید در یک محل خالی و بی مدّعا مستقر شود. این بدان معناست که نباید به مردم بومی اهمیت داد و آن را به حساب آورد.
هرتزل، بنیانگذار صهیونیزم، «اوگاندا» را به عنوان مرکز دولت یهودی پیشنهاد کرد، ولی کنگره یهود با پیشنهاد وی مخالفت نمود و تأکید کرد که فلسطین و یا حداقل منطقه ای در جوار آن که بعدا بتوانند به فلسطین دست بیابند، باید به عنوان مرکز یهود انتخاب شود. نتیجه خوی نژادپرستی و تجاوزگری صهیونیزم سیاسی، نفی وجود مردم فلسطین بود. این اصل مسلّم، ریشه و منشأ تمام جنایات بعدی آنان است.
خانم گلد مایر در روزنامه ساندی تایمز (۱۵ ژوئن ۱۹۶۹) اعلام کرد: «فلسطینی وجود ندارد. این طور نیست که تصور کنیم که یک خلق فلسطین در فلسطین وجود داشته که خود را به عنوان یک خلق فلسطینی تلقّی کرده اند و ما آمده ایم آنان را بیرون کرده و کشورشان را گرفته ایم. آنان اصلاً وجود ندارند»!(۹)
پروفسور بنزیون دینر،(۱۰) که اولین وزیر آموزش ملی دولت اسرائیل و دوست صمیمی داود بن گورین، بنیانگذار دولت اسرائیل، بود، در سال ۱۹۵۴ در مقدّمه کتاب تاریخ هاگاناه(۱۱) از انتشارات سازمان صهیونیزم جهانی، می نویسد: «در کشور ما، جا برای کسی بجز یهودیان نیست؛ ما به اعراب خواهیم گفت: بیرون. اگر موافق نباشند یا مقاومت کنند، ما آنان را بیرون خواهیم کرد.»(۱۲)
صهیونیزم سیاسی با سوء استفاده تاریخی از تورات، پیوسته ادعای ارضی و «حق الهی» مالکیت بر فلسطین را مطرح می کند. در نگرش آنان، همه چیز برای آنان مجاز است. وقتی «قوم برگزیده» خداوند و عامل مطلق باشند، شکنجه و بدرفتاری، ترور، تهدید و ارعاب و دستگیری ها، نقل و انتقال اجباری و تبعید دسته جمعی، انهدام اموال و مصادره آن ها و کشتارهای دسته جمعی را برای خود محفوظ می دانند. یک نمونه از این جنایات، کشتار «دیر یاسین» در ۹ آوریل ۱۹۴۸ است.
مناخین بگین، که فرماندهی این جنایت را به عهده داشت، در کتاب خود، تحت عنوان قیام تاریخ ایرگون، می نویسد: «بدون پیروزی دیریاسین، دولت اسرائیل نیز وجود نمی داشت... "هاگاناه" حمله های پیروزمندانه ای در جبهه های دیگر نیز داشته است؛ اعراب وحشت زده فرار می کردند، در حالی که فریاد می زدند: دیریاسین.»
خانم گلدمایر و مناخین بگین می گویند: «این زمین به ما وعده داده شده بود و ما بر آن حق داریم.»(۱۳)
موشه دایان نیز می گوید: «اگر بر تورات مسلّطیم، اگر خود را قوم تورات می دانیم، بایستی بر سرزمین های قضات و ریش سفیدان بیت المقدس، حبرون، اریحا و باز هم جاهای دیگر مسلّط شویم.»(۱۴)
این مفهوم و وعده ها و حربه های تحقق آن، مثل واژه «قوم برگزیده» و «اسرائیل بزرگ، از نیل تا فرات» اساس ایدئولوژیک صهیونیزم سیاسی را تشکیل می دهد. استعمارگران همه زمان ها و همه اقوام همواره برای ضمیمه سازی و غصب و سلطه گری های خود توجیهی تراشیده اند. معمولاً بهانه آنان «برتری فرهنگی» بوده است که به مهاجم و غاصب، به اصطلاح یک مأموریت تمدن بخش از طرف نژاد خود برای دیگران اعطا می کرده و استفاده ابزاری از مذهب، پوششی برای سلطه یک گروه اجتماعی بر دیگری بوده است. اندیشه «قوم برگزیده» از نظر تاریخی و سیاسی، جنایت آفرین است؛ زیرا همواره تهاجم ها، توسعه طلبی ها و سلطه گری ها را مقدّس وانمود کرده است. اندیشه «قوم برگزیده» از نظر مذهبی پذیرفتنی نیست؛ زیرا هرجا برگزیدگان باشند، طردشدگان هم هستند.
بر مبنای چنین تفکری است که بن گورین با صراحت می گفت: «مسأله ما حفظ وضع موجود نیست، وظیفه ماست که دولتی متحرّک در جهت توسعه هرچه بیش تر ایجاد کنیم.»(۱۵)
توسعه طلبی و تهاجم های وحشیانه حکومت اسرائیل از همین منطق ظالمانه و غیرانسانی صهیونیزم سیاسی سرچشمه می گیرد. بن گورین از سال ۱۹۳۷ مرزهای اسرائیل را بر اساس مراجع توراتی طرح کرده است. به عقیده او، سرزمین اسرائیل باید پنج منطقه را در برگیرد. جنوب لبنان تا رودخانه لیتانی (که بن گورین آن را «بخش شمالی اسرائیل غربی» می خواند)، جنوب سوریه و ماورای اردن (آنچه امروزه «اردن» نامیده می شود)، و فلسطین و صحرای سینا. آنان حتی شهر «حمص» در سوریه را با شهر «حمات»، که در سفر اعداد (باب ۳۴ آیات ۱و ۲و ۸) مرز شمالی کنعان را مشخص می سازد، یکی دانسته، برخی دیگر این شهر را حتی در ترکیه می دانند.(۱۶) اصولاً اندیشه یک جنگ پیش گیرنده، که در آن ایده گسترش مرزها محقق شود، منطق نظام صهیونیستی است.
مناخین بگین در ۱۲ اکتبر ۱۹۵۵ اعلام می کند: «من عمیقا معتقدم بدون لحظه ای تردید، باید یک جنگ پیش گیرنده علیه دولت های عرب به راه انداخت. بدین صورت، ما به دو هدف خواهیم رسید: ابتدا تخریب قدرت اعراب و سپس گسترش مرزهای خودمان.»(۱۷)
به هر حال، برای اشغال سرزمین فلسطین، یهودیان جهان چندین مؤسسه مالی دایر کردند. هرتزل تلاش کرد سلطان (عبدالحمید دوم) عثمانی را در مقابل پرداخت چند میلیون سکّه طلا اغوا و موافقت وی را با تسلیم فلسطین به یهودیان جلب کند. اما از آن رو که سلطان عبدالحمید این پیشنهاد را رد کرده و تأکید نموده بود که سرزمین فلسطین متعلّق به مسلمانان است و حتی با پول همه یهودیان آن را نخواهد فروخت، یهودیان سرانجام دولت وی را در سال ۱۹۰۸ م سرنگون ساختند. هرتزل، که از این نیرنگ طرفی نبسته بود، راهی آلمان، ایتالیا و روسیه شد تا یهودیان را در اشغال فلسطین یاری رسانند، اما آن ها از این کار سرباز زدند؛ زیرا فلسطین سرزمینی است که مردم خودش را داشت، اگرچه تحت حاکمیت امپراتوری عثمانی بود. پس از این، هرتزل به مشوّق اصلی و مروّج ایده صهیونیستی، یعنی بریتانیا، روی آورد و آنان نیز وعده مساعدت دادند.
به دنبال شروع جنگ جهانی اول (۱۹۱۴ م)، بریتانیا در دوم نوامبر ۱۹۱۷ م با موافقت فرانسه، امریکا ودیگر کشورهای غربی، بیانیه ای به شکل نامه ای از بالفور، وزیرخارجه انگلستان، به لردروچیلد، ثروتمند یهودی انگلستان، صادر کرد. بر اساس این نامه، که بعدا به «بیانیه بالفور» موسوم گشت، بالفور قول می دهد وطنی قومی برای یهودیان در فلسطین ایجاد کند.
در اعلامیه بالفور به صراحت آمده است: «دولت شاهنشاهی انگلستان نظر لطف مخصوصی به تشکیل وطن ملّی یهود در فلسطین دارد و در آینده ای نزدیک، نهایت سعی و کوشش در راه رسیدن به این هدف و تسهیل وسایل آن را مبذول خواهد کرد.»(۱۸)
در سال ۱۹۱۸ همزمان با شکست ترکیه و اشغال فلسطین توسط بریتانیا، کشورهای یادشده تلاش کردند زمینه و بستر برپایی دولت یهودی را در فلسطین مهیّا سازند و در همین رابطه، جامعه ملل با قیمومیت بریتانیا بر فلسطین به منظور برپایی دولت یهودی در فلسطین موافقت نمود. بریتانیا نیز نماینده ای یهودی تبار به نام هربرت صاموئیل را در سال ۱۹۲۰ میلادی به فلسطین گسیل داشت تا مقدّمات کوچ یهودیان سراسر جهان به فلسطین را فراهم آورد. بریتانیای استعمارگر به موازات این اقدام، شروع به تجهیز و آموزش نظامی یهودیان کرد و مساحت های وسیعی از زمین های دولتی را در اختیار آنان قرار داد تا شهرک هایی احداث کنند. یهودیان با کمک انگلستان، اراضی فلسطینیان را تصاحب می کردند یا می خریدند. خود کشور انگلیس پنجاه هزار هکتار از اراضی فلسطین را که در دست دولت بود، به یهودیان واگذار کرد.
با وجود همه تلاش ها، تبلیغات و تمهیداتی که پس از بیانیه بالفور برای بازگشت یهودیان صورت گرفت، تنها ۱۱% جمعیت فلسطین را تا سال ۱۹۲۲ میلادی یهودیان تشکیل می دادند (طبق سرشماری انگلیسی ها در ۳۱ دسامبر ۱۹۲۲ م) و ۸۹% بقیه آن اعراب مسلمان و مسیحی بودند.
سران صهیونیزم، که پس از جنگ جهانی دوم شاهد قدرت گیری روزافزون امریکا بودند، خود را به این کشور نزدیک نمودند. انگلستان اعلام کرد که طبق نظر سازمان ملل در روز ۱۵ مه ۱۹۴۸ فلسطین را تخلیه کرده، جای خود را به سازمان ملل متحد می دهد. خروج پیر استعمار پس از آن صورت گرفت که در سال ۱۹۴۷ بریتانیا و امریکا توانستند از طریق سازمان ملل متحد قطعنامه تقسیم فلسطین را صادر کنند. به موجب این قطعنامه ظالمانه، فلسطین بین یهودیان اشغالگر ـ که تعدادشان از ۱۵% جمعیت ساکن فلسطین فراتر نمی رفت و تنها ۷% از سرزمین فلسطین را در اختیار داشتند، که آن هم عمدتا توسط دولت اشغالگر انگلیسی به آنان اعطا شده بود ـ تقسیم گردید. البته فلسطینیان، عرب ها و مسلمانان با تقسیم فلسطین مخالفت کردند و به جهاد و مبارزه خویش ادامه دادند. به هر صورت، ارتش انگلیس در تاریخ ۱۴/۵/۱۹۴۸ پس از واگذاری مراکز و تسلیحات نظامی خود به باندهای صهیونیستی و ابقای برخی از فرماندهان در خدمت اهداف یهودیان، خاک فلسطین را ترک گفت. بن گورین رهبر باندهای صهیونیستی، همزمان با خروج انگلستان از فلسطین و با سوءاستفاده از این وضعیت، تأسیس کشور «اسرائیل» در سرزمین های اشغالی را در ۱۹۴۸ اعلام کرد. دقایقی نگذشته بود که امریکا دولت صهیونیستی را به رسمیت شناخت و به دنبال آن، اتحاد جماهیر شوروی و سپس کشورهای اروپایی یکی پس از دیگری و در نتیجه، سازمان ملل متحد این دولت غاصب را به رسمیت شناختند.
دولت اشغالگر صهیونیستی برای تثبیت موقعیت خود، به دنبال استقرار دولتش، حملات وحشیانه ای به مناطق عرب نشین آغاز کرد؛ مثلاً، در دیریاسین در یک حمله ۲۵۰ نفر مردم بی گناه، زن، بچه و پیران را سر بریدند و ده ها هزار نفر را آواره کردند. برای ترساندن ساکنان فلسطین و ترغیب آنان به فرار، جنایات فجیعی را مرتکب شدند. به عنوان نمونه، زنان مسلمان را بدون پوشش سوار بر اتومبیل های سرباز می کردند و در شهرها می گرداندند. به سبب این اعمال خشونت آمیز و غیر انسانی، بیش از یک میلیون فلسطینی به کشورهای مجاور پناهنده و آواره شدند.
فلسطینی ها این ستمگری ها را بر نتافته، به نبرد با صهیونیست ها پرداختند. در این نبردها، نیروهایی از ارتش های عرب کشورهای مصر، اردن، سوریه، لبنان، عراق، سعودی، لیبی و سودان و همچنین نیروهای داوطلب اخوان المسلمین شرکت جستند، اما از یک سو، به دلیل ضعف تدارکاتی و تسلیحاتی این نیروها و از سوی دیگر، حضور استعمار بریتانیا و فرانسه در اغلب کشورهای منطقه و خیانت برخی رهبران علاوه بر حمایت امریکا و انگلستان از صهیونیست ها این نیروها شکست خوردند و این منجر به آوارگی صدها هزار فلسطینی به خارج از فلسطین گشت. به دنبال این جنگ، کرانه باختری، قدس و نوار غزه همچنان در دست فلسطینیان و به دور از اشغالگری صهیونیست ها باقی ماند، اما کرانه باختری و قدس تابع اردن، و نوار غزه تابع مصر گشت.
پس از جنگ ۱۹۴۸ کشورهای امریکا، فرانسه و انگلستان دولت غاصب صهیونیستی را به سلاح های پیشرفته (هسته ای، میکروبی و شیمیایی) مجهّز ساختند. به رغم ناکامی، فلسطینی ها دست از مقاومت و پای داری برنداشته، گروه های چریکی تشکیل دادند و این نیروها حمله به شهرها و شهرک های صهیونیستی داخل فلسطین را در دستور کار خود قرار دادند. البته دولت غاصب اسرائیل نیز برای ایجاد امنیت بیش تر و نیز عملی کردن توسعه طلبی خود، در سال ۱۹۵۶ در توطئه ای مشترک به همراهی انگلستان و فرانسه، تجاوز سه جانبه ای علیه مصر تدارک دیدند و نوار غزه و بخشی از صحرای سینا را اشغال کردند، اما بر اثر فشارهای جهانی و مقاومت فلسطینیان، ناگزیر از این مناطق خارج شدند.
● انتفاضه فلسطین
مردم مظلوم فلسطین از همان ابتدا در برابر قیمومیت بریتانیا و باندهای صهیونیستی پای داری کرده اند و برای دفاع از زمین و پاس داری از مقدّسات، گروه های جهادی تشکیل داده و تظاهرات و اعتصاب های عمومی به راه انداخته اند. قیام های ۱۹۲۰، ۱۹۲۳ و ۱۹۲۹ که به «انقلاب براق» معروف گشت، از آن جمله است. شیخ عزّالدین قسّام با تشکیل گروه های اسلامی ـ جهادی به نبرد با انگلیسی ها و صهیونیست ها پرداخت و سرانجام، در سال ۱۹۳۵ به شهادت رسید. در پی شهادت عزالدین قسّام، فلسطین به رهبری حاج امین حسینی، مفتی اعظم قدس، یکپارچه قیام کرد و حسن سلامه، عبدالرحیم الحاج محمد و عبدالرحیم محمود و برخی دیگر از شاگردان شیخ عزالدین قسّام، عملیات متعددی بر ضد ارتش انگلیس و صهیونیست ها به اجرا گذاشتند. |