شرق شناسی یكی از مهم ترین «منظومه های معرفتی» است كه در دوران جدید شكل گرفت، و از همان آغاز هدفی جز شناخت و دانش محض را برآورده می كرد. این هدف عبارت بود از «هویت سازی» برای اروپا در برابر «دیگری»ها. شرق به منزله تجربه ای متفاوت به تشخیص اروپا در هیئت هویتی مستقل كمك می كرده و تكمیل كننده و مشخص كننده تمدن، فرهنگ و هویت اروپا بوده است و شرق شناسی نیز به بیان عقیدتی و فرهنگی و شناخت این موضوع می پردازد و بدین ترتیب، گفتمانی غربی پیرامون شرق به شمار می رود.و به همین سبب دست اندركاران این رشته پژوهشی، به وصف صفات اندك مقدار شرقیان پرداخته و آنها را همیشه موجوداتی كم هوش، كم استعداد و بدوی خوانده اند.اگر شرق شناسی به مثابه یك گفتمان بررسی نشود هیچ گاه نخواهیم توانست آن شاخه های بسیار منظمی را درك كنیم كه از طریق آنها غرب و فرهنگ غربی توانست در حوزه های سیاسی، جامعه شناختی، عقیدتی، علمی و... شرق را بازشناسی و حتی بازآفرینی و آن را از نو به عنوان یك موضوع بازاندیشی كند. شرق شناسی بدین ترتیب، شیوه و روش یا گفتمانی است غربی كه بر پایه تمایزی هستی شناختی و معرفت شناختی میان شرق و غرب قرار دارد. بدین ترتیب اگرچه شرق شناسی می تواند بدین گونه تعریف شود كه: هركس به تدریس، نوشتن و پژوهش درباره شرق بپردازد چه انسان شناس باشد، چه جامعه شناس، چه مورخ و چه زبان شناس، شرق شناس خواهد بود و كاری كه انجام می دهد شرق شناسی است. ولی با وجود این، این میراث دانشگاهی در پیوند با همان معنای عام تر از شرق شناسی قرار می گیرد. كه پیش از این به آن اشاره كردیم و بر پایه تمایز معرفت شناختی و هستی شناختی با غرب قرار گرفته است. با این توضیح شرق شناسی گفتمانی است غربی و غیریت ساز با هدف هویت بخشی به غرب از طریق تعریف آن در تقابل با شرق و براساس «تفاوت» ، «تمایز» و نیز «فاصله گرفتنی» از آن. البته اندیشمندان فعال غربی در این حوزه با انجام پژوهش های «عینیت گرا» درباره شرق، توانسته اند نكته ها و زوایای پنهانی را به خود شرقی هابشناسانند. ولی پرسش اصلی كه در اینجا مطرح است، پیرامون درستی این قضیه است. آیا گفتمان شرق شناسی آن گونه كه بسیاری از شرق شناسان مدعی آن هستند، گفتمانی ، عینیت گراست یا آنچنان كه منتقدان غربی و غیر غربی شرق شناسی می گویند گفتمانی است كه دست كم مبتنی بر قدرت و تحكیم قدرت و مشروعیت بخشی به مناسبات قدرت است و چه بسا، زمینه ساز برای استعمارگران غربی. به بیان دیگر آیا شرق شناسی گفتمان علم محور است یا قدرت محور؟ پاسخ به این پرسش رابطه مستقیمی با اعتبار علمی شرق شناسی دارد. شرق شناسی امروزه در جایگاهی قرار گرفته است كه هیچ انسانی كه از شرق درباره آن بنویسد و درباره آن بیندیشد، نمی تواند از مرزها و موانعی بگذرد كه بر سر راه فهم و شناخت شرق قرار گرفته است. به بیان دیگر شرق به سبب وجود شرق شناسی، نمی تواند موضوعی آزاد، برای پژوهشی عینیت گرا باشد، این البته بدان معنا نیست كه تنها شرق شناسان و شرق شناسی، به پژوهش درباره شرق و شناخت آن مشغولند، بلكه بدان معناست كه شرق شناسی شبكه منافع عام و كلی را شكل می دهد كه در هر جایگاهی كه این وجود خارق العاده یعنی شرق بررسی شود، حاضر و تأثیرگذار است. با توجه به چنین جایگاه و چنین تأثیری، شرق شناسی باید بازخوانی شود تا چهره های زیرین آن آشكار و راه برای شناخت بهتر از شرق هموار شود.پژوهشگران بسیاری به بررسی پدیده شرق شناسی رفته و پرداخته اند هر كدام شرق شناسی را از زاویه ای خاص بررسی كرده اند. از این رو، هیچ گونه اجماع نظری بر تعیین نقطه آغازی برای مطالعات شرق شناسی، میان آنها نمی توان یافت. اگرچه برخی اندیشمندان تاریخچه مطالعات شرق شناسی را بسیار قدیمی دانسته و آغازگر آن را مطالعات هر دولت درباره ملت های شرق قلمداد كرده اند اما آغاز حقیقی آن را باید ایجاد كرسی های دانشگاهی در غرب دانست.البته برخی اندیشمندان ظهور واژه «شرق شناسی» و مشتقات آن را در مجامع ملی، آغاز این گونه پژوهش ها می دانند. واژه شرق شناسی در انگلیس در سال ۱۷۷۹ و در فرانسه در سال ۱۷۹۹ رواج یافت و مفهوم شرق شناسی در سال ۱۸۳۸ برای نخستین بار وارد فرهنگ دانشگاهی فرانسه شد.اما شرق شناسی به عنوان یك جریان فكری عام و فراگیر همزمان با جنگ های صلیبی شروع شد و شاید یكی از دلایل ایجاد ساختاری ستیزه جویانه در برخورد با اسلام در نزد شرق شناسان و دور افتادن آنها از عینیت گرایی و امانت داری علمی همین باشد.از طرفی همزمانی شرق شناسی با تغییرات و دگرگونیها و تحولات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی غرب مطالعات شرق شناسی را مرتبط به شرایط سیاسی و اقتصادی نمود.استعمارگران توانستند گروهی بزرگ از شرق شناسان را برای تحقق اهداف و تحكیم سیطره خویش بر شرق به خدمت بگیرند و بدین سان، میان شرق شناسی و استعمار پیوند محكم برقرار شد و برخی شرق شناسان به عنوان مشاور و كنسول كشورهای متبوع خویش به خدمت وزارت امور خارجه درآمدند و سیاستمداران پیش از اتخاذ هر تصمیم مهمی در امور سیاسی مربوط به جهان عربی اسلامی با آنان مشورت می كردندالبته جنگ های صلیبی جهشی در پژوهش های اسلام شناختی بود. زیرا باعث ارتباط هرچه بیشتر غربیان با شرق و به ویژه شرق اسلامی شد و غربی ها برای اولین بار به طور گسترده ای با تمدن اسلامی ارتباط یافتند و به این نكته پی بردند كه شكست اسلام با زور سلاح، كاری غیرممكن است و باید از طریق فرهنگ با آن وارد جنگ شوند. لذا اندیشه تبشیر و تبلیغ مسیحیت وارد شد. یكی از نقاط عطف مطالعات شرق شناسی حمله ناپلئون به مصر بود. پروژه های پژوهشی در زمینه شرق تا پیش از حمله ناپلئون فاقد یك چارچوب و برنامه دقیق بودند كه موفقیت آنها را تضمین كند. اما استفاده ناپلئون در نقشه خود برای حمله به مصر از كتاب سفری به مصر و سوریه نوشته كنت دو وولنی كه در سال ۱۷۸۷ نوشته شده بود، تأثیر پذیرفت و از طرفی این حمله باعث جهت دهی جدیدی به مطالعات شرق شناسی هم گشت و تا حدودی شرق شناختی را به سوی عینیت گرایی سوق داد. به دنبال افزایش پیوند شرق و اروپا در چارچوب استعمار نقش شرق شناسان در قرن نوزدهم و بیستم افزایش یافت.در این دو قرن شرق شناسان جدی تر شده بودند زیرا مرزهای جغرافیایی خیالی آنان كوچكتر شده بود و از سوی دیگر، روابط شرق اروپا همزمان با توسعه طلبی اروپاییان جست وجوی بازارها و منابع طبیعی و مستعمرات مشخص شده بود و در پایان این كه شرق شناسی از حالت یك گفتمان پژوهشی به نهادی از نهادهای ضروری استعمارگران بدل شده بود.در طول این مدت شرق شناسی از ۴ مرحله شرق شناسی دانشگاهی و آكادمیك، شرق شناسی مسیحی اروپایی (دین محور) شرق شناسی سكولار و بالاخره شرق شناسی سیاسی به ادبیات جهانگردان تغییر ماهیت داد و به نوعی شرق شناسی معطوف به سیاست تبدیل شد كه در خدمت دولتها قرار داشت.در یك جمع بندی كلی می توان مطالعات شرق شناسی را در دو مرحله بررسی كرد كه در هر كدام از آنها، شرق شناسی چهره ای خاص به خود می گیرد.مرحله اول خاستگاه و نقطه آغاز شرق شناسی در پیوند با كلیسای اروپایی است و هدف آن حفظ باورهای مسیحی در برابر تهدیدهای ناشی از اندیشه اسلامی و برتری آن بوده است. شرق شناسی در این دوره چهره ای تدافعی و معطوف به درون به خود گرفت كه هدف از آن تحریف چهره اسلام و اندیشه های اسلامی و ارائه تصویری نامناسب و غیرقابل پذیرش از آن بود تا انسان اروپایی را از باورهای اسلامی دور كند و از باورها و آموزه های مسیحیت حاكم بر آن روزگار كه كلیسا سرپرست آن بود دفاع كند.

۲ مرحله بعد كه مطالعات شرق شناسی چهره ای معطوف به درون داشت، دوره ای آغاز شد كه می توان آن را شرق شناسی پیوسته به استعمار نامید كه طی آن همزمان با توسعه طلبی اروپاییان، شرق شناسی چهره ای معطوف به بیرون به خود گرفت و در كنار گرایش مسیحی گرانه خود، رنگ و رویی سلطه مدارانه نیز یافت. پیوند شرق شناسی و استعمار نیز تنها معطوف به هدف و ابزار دستیابی به آن نبود بلكه حتی خود شرق شناسان را نیز دربرمی گرفت.به هر حال یكی از مهمترین هدفهای شرق شناسی، دست كم پس از آغاز توسعه طلبی های استعمارگرانه اروپاییان، آسان سازی وظیفه سلطه و سیطره بر شرق و تضعیف مقاومت آن است كه حتی دامنه های آن به جامعه شناسی غربی بویژه در حوزه مطالعات جوامع غیراروپایی نیز كشیده شده است.شرق شناسی به عنوان یك پروژه یا یك رشته علمی از رشته های علوم اجتماعی، هدفهایی را برآورده می كرد كه اگرچه بسیارند ولی مهمترین آنها به شرح ذیل است:

۱ هدفهای دینی _ مذهبی

شرق شناسی از همان آغاز سودای توقف تأثیر اسلام بر جهان غرب را در سر داشت و سپس به راه خدمت به پروژه و تبلیغ مسیحیت در میان مسلمانان افتاد.

۲ هدفهای سیاسی استعماری

استعمار از میراث شرق شناسی بهره های فراوان برده و در راه تقویت و تحكیم موفقیت آن نیز كوشیده و آنچنان كه بسیاری از پژوهشگران یادآور می شوند دوره پیشرفت یك باره نهادهای شرق شناسی با اوج گیری دوران توسعه طلبی اروپا همراه شد.بدین ترتیب استعمارگران توانستند گروهی بزرگ از شرق شناسان را برای تحقق اهداف و تحكیم سیطره خویش بر شرق به خدمت بگیرند و بدین سان، میان شرق شناسی و استعمار پیوند محكم برقرار شد و برخی شرق شناسان به عنوان مشاور و كنسول كشورهای متبوع خویش به خدمت وزارت امور خارجه در آمدند و سیاستمداران پیش از اتخاذ هر تصمیم مهمی در امور سیاسی مربوط به جهان عربی اسلامی با آنان مشورت می كردند.

۳ هدف های دیگر

شرق شناسی هدف های دیگری نیز داشته و در پی برآوردن آنها بوده است. البته این هدفها در مقایسه با دو هدف قبلی كه ذكر شد، كم اهمیت تر و حاشیه ای تر به شمار می روند از جمله این هدفها می توان هدفهای اقتصادی تجاری صرف را نام برد كه هدف از آن شناخت نیازهای اقتصادی تجارتی شرق برای ایجاد بازارهایی در این كشورها بوده است. البته برخی از اندیشمندان و شرق شناسان هم با هدف علمی ناب به بررسی جهان اسلام و علوم و معارف و فرهنگ آن پرداخته اند. شرق شناسی را می توان در چارچوب عام برخورد غرب و شرق بازكاوی كرد. در این برخورد پدیده شرق شناسی گفتمانی است كه غربیها درباره شرقی ها از جمله مسلمانان مطرح كرده اند كه در خیلی از موارد مورد انتقاد اندیشمندان شرقی قرار گرفته است.البته انتقاد از شرق شناسی و اعتراف به كاستی ها و سوگیریهای خاص آنان تنها خاص اندیشمندان شرقی نبوده و حتی برخی از اندیشمندان و شرق شناسان غربی مرهون ایوانز بریچاد، ماكسیم رودنسون انتقادهای زیادی به گفتمان شرق شناسی داشته اند.در درون جهان اسلام هم دو نقطه عطف اساسی در نقد شرق شناسی وجود دارد. یكی مربوط به مقاله مهم «شرق شناسی در بحران» نوشته انور عبدالملك نویسنده مصری كه در سال ۱۹۶۳ در مجله دیوژن فرانسه چاپ شد و دیگری كتاب شرق شناسی ادوارد سعید است كه در سال ۱۹۷۸ به چاپ رسید. در قرن بیستم هم شرق شناسی از طریق «دو ابزار و راهكار» در سلطه غرب بر جهان نقش داشت:

۱ استفاده از امكانات جدید معرفت، دانش و فناوری و ابزارهای گسترش آن مانند مدارس، دانشگاهها و مطبوعات برای بازسازی عقلانیت شرقی ها و درآمیختن آن با فرهنگ غرب به گونه ای كه عقلانیت شرقی خود را همسان و شبیه عقلانیت غربی احساس كند و در را به روی ارزش ها و پایه های آن بگشاید.

۲ ورود برخی اندیشمندان و شرق شناسان به وظایف بیرون از وظایف اندیشگی و علمی محض كه اهداف دولتهای اروپایی را در سلطه و نفوذ در كشورهای دیگر فراهم كند.بدین ترتیب شرق شناسی و میراث آن و شرق شناسان راهنمای استعمارگران در راههای پرپیچ و خم شرق بودند تا سلطه خود را بر شرق گسترده كنند.

منابع:

۱ الاستشراق ادوارد سعید، ترجمه كمال ابوادیب

۲ فلسفه الاستشراق و اثرها فی الادب العربی المعاصر احمد سما یلو فتش

۳ التنمیه السیاسیهٔ المعاصرهٔ نصر محمد عارف

۴ الفكر العربی خلیل احمد الخلیل

۵ الاستشراق رسالهٔ الاستعمار ابراهیم افیومی

۶ الاستشراق بین دعاته ومعارضیه محمد اركون

۷ تاریخ حركهٔ الاستشراق یوهان فوك ترجمه عمر لطفی العالم

دكترعلی اكبر ولایتی