چرا انتخابات فرانسه برای جهان مهم است

بیش از چهار دهه پیش, هنری کیسینجر, مشاور امنیت ملی ایالات متحده, سال ١٩٧٣ را سال اروپا خواند هدف کیسینجر از این نام گذاری تأکید بر ضرورت مدرنیزه کردن روابط آتلانتیک و مهم تر از آن تأکید بر این نکته بود که متحدان اروپایی باید همکاری بیشتری با آمریکا در خاورمیانه و علیه اتحاد جماهیر شوروی در اروپا داشته باشند

در آن زمان کیسینجر تقریبا اولین کسی بود که اذعان کرد اروپایی ها به بحران های پیش ِرو آن طور که بایدوشاید پاسخ نداده اند. با این اوصاف ما (اروپایی ها) بار دیگر با سالی سرنوشت ساز (سال اروپای دیگر) روبه رو شده ایم. اما این بار نتایج تغییر و تحولات بیشتر از اینکه دولت ایالات متحده را نگران کند، اروپایی ها را هراسان کرده است. امروز هم مخاطراتی که اروپا با آن روبه روست اگر بیشتر از سال ١٩٧٣ نباشد، کمتر نیست. هیچ نشانه ای وجود ندارد که روسیه قصد خروج از شبه جزیره کریمه را داشته باشد و این طور که پیداست قصد هم ندارد از بی ثبات کردن اوکراین دست بردارد. همچنین این نگرانی وجود دارد که مسکو رویکرد مشابهی را در برابر سایر کشورهای عضو ناتو که با روسیه مرز مشترک دارند، در پیش گیرد. مسئله مهاجرت و حملات تروریستی نیز بر مشکلات اروپا اضافه شده است. خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا (برگزیت) اکنون رسما آغاز شده و آنچه باید حل وفصل شود زمان و شرایط خروج لندن از باشگاه اتحادیه اروپاست؛ چیزی که قطعا تأثیرات چشمگیری بر سرنوشت اقتصادی و سیاسی بریتانیا و اتحادیه اروپا خواهد داشت. یونان و شماری از کشورهای جنوب اروپا هم با شرایط دشوار اقتصادی، نرخ بی کاری بالا و افزایش بدهی‎ها روبه رو هستند و آنچه این نگرانی را تشدید می کند شکاف روبه افزایش میان استطاعت دولت ها و آن چیزی است که اتحادیه اروپا از آنها انتظار دارد. اما در مقایسه با همه مشکلات اتحادیه اروپا، آنچه به راستی سرنوشت قاره سبز و حتی جهان را مشخص می کند انتخابات ریاست جمهوری فرانسه است. نظرسنجی ها حاکی از آن است که هر یک از چهار کاندیدای پیشرو شانس پیروزی در این انتخابات را دارند. اما آنچه این عدم قطعیت را متفاوت و واقعا مهم می کند پیروزی احتمالی دو نفر از این چهار کاندیداست: مارین لوپن، رهبر حزب تندرو «جبهه ملی» و ژان لوک ملانشون، کسی که مدافع سرسخت خروج فرانسه از اتحادیه اروپا (فرگزیت) است. پیروزی یکی از این دو کاندیدا در دور دوم انتخابات ریاست جمهوری هفتم ماه می، به معنی پایان عضویت فرانسه در اتحادیه اروپا و ناتو خواهد بود و در این صورت تردیدهای جدی درباره سرنوشت این دو سازمان و درمجموع اروپا ایجاد خواهد شد. تصور این سناریوها تا همین اواخر غیرقابل باور بود. اروپا برای چند دهه موفق ترین، پایدارترین و پیش بینی پذیرترین منطقه در جهان بوده است. اما تحولات عظیمی در این قاره اتفاق افتاده است. یک عامل، تمایل و توانایی ولادیمیر پوتین برای استفاده از نیروی نظامی، تهدید اقتصادی و دست کاری سایبری برای پیشبرد برنامه هایش است. اما منشأ چالش بزرگ تر اتحادیه اروپا سیاست مداران این سازمان هستند؛ کسانی که به طور فزاینده ارزش اتحادیه اروپا را زیر سؤال می برند؛ اتحادیه ای که وارث جامعه اقتصادی اروپاست که در سال ١٩٥٧ در جریان پیمان روم تشکیل شد. منطقی که در پس فرایند شش دهه ادغام اروپا موسوم به «پروژه اروپایی» وجود داشته، همیشه روشن بوده است. اروپای غربی و در رأس آنها آلمان و فرانسه مجبور بودند با هم متحد باشند تا تصور وقوع هر جنگ دیگری غیرممکن باشد. با پیشرفت اقتصادی، این هدف (جلوگیری از بروز جنگی دیگر در اروپا) محقق شد. اما با گذشت زمان شهروندان اروپایی دلایل لزوم وجود «پروژه اروپایی» را فراموش کردند. تشکیلات اتحادیه اروپا هم به مرور زمان دست نیافتی تر، بیش از اندازه نخبه گرا و بیش از اندازه قوی شده و دیگر هیچ اعتنایی به هویت های ملی ندارد. توصیه های نابخردانه ایجاد یک اتحادیه پولی بدون یک نسخه مالی مشخص، شرایط را بدتر و روند فزاینده بوروکراتیک اتحادیه اروپا دامنه نارضایتی ها را گسترده تر کرد. نتیجه این شرایط ظهور سیاست مداران پوپولیست و ملی گرا در جبهه راست و چپ فرانسه و دیگر کشورهای اروپایی است. حتی اگر همین امروز هم یکی از دو کاندیدای متعلق به تشکیلات سیاسی فرانسه (فرانسوا فیون یا امانوئل ماکرون که خواستار ماندن فرانسه در اتحادیه اروپا هستند) در انتخابات پیروز شوند، عدم قطعیت موجود در فضای سیاسی این کشور همچنان به قوت خود باقی خواهد ماند. با پیروزنشدن لوپن و ژان لوک ملانشون شاید در کوتاه مدت بتوان این بحران را پشت سر گذاشت اما چالش بلندمدت به قوت خود باقی است. کاملا واضح است اتحادیه نیاز به تجدیدنظر دارد. اتحادیه اروپا باید از «همسان سازی» به سوی سیاست های به مراتب انعطاف پذیرتر حرکت کند. اتحادیه اروپا همچنین باید با تجدیدنظر در تجمیع قدرت در بروکسل، اختیاراتی را به پایتخت های کشورهای تشکیل دهنده این سازمان بدهد. دولت ها هم باید پیش نیازهای توسعه سریع تر اقتصادی و هم زمان افزایش توانایی کارگران را فراهم کنند. دولت ها باید مهارت کارگران را برای جلوگیری از افزایش نرخ بی کاری را که نتیجه اجتناب ناپذیر توسعه فناوری های تکنولوژیک است در دستور کار خود قرار دهند. اروپایی ها نقش دولت دونالد ترامپ، رئیس جمهوری ایالات متحده را در سرنوشت اروپا نیز نباید دست کم بگیرند. حمایت کوته بینانه ترامپ از برگزیت و خروج سایر کشورهای اروپایی از اتحادیه اروپا باید متوقف شود. دولت ترامپ باید متوجه شود که یک اروپای پاره پاره، ضعیف و ناپایدار نمی تواند شریک خوبی برای واشنگتن در ناتو باشد. شاید این گفته درست باشد این قاره آسیاست که قرار است تاریخ قرن ٢١ را شکل دهد اما درس های عبرت قرن گذشته را نباید فراموش کرد: اینکه آنچه در اروپا اتفاق می افتد، می تواند ثبات و سرنوشت جهان را نیز تحت تأثیر قرار دهد.

ریچارد هاس- رئیس شورای سیاست خارجی آمریکا