لیبرال ها و برداشت های مختلف از آزادی

موریس کرانستون به درستی خاطرنشان می کند که “ لیبرال کسی است که آزادی را باور دارد ” لیبرال ها به دو شیوه آزادی را یک ارزش سیاسی مقدم محسوب می کنند شیوه نخست اینکه لیبرال ها عمدتا بر این باورند که انسان ها به شکل طبیعی در “حالت آزادی کامل برای سامان دادن امورشان “ چنان که مناسب می دانند” بدون نیاز یا وابستگی به خواست هر انسان دیگر” هستند, جان لاک

جان استوارت میل نیز این گونه استدلال می کند که “رنج نفی آزادی بر دوش منکران آن است؛ کسانی که خواهان نهادن هرگونه قیود یا موانع هستند... فرض پیشینی به نفع آزادی است...” (میل). این دیدگاه را می توانیم اصل بنیادین لیبرالیسم بنامیم؛ آزادی یک هنجار اساسی است و به همین دلیل است که وظیفه دفاع از تحدید آزادی بر دوش محدودکنندگان آن است. از این اصل نتیجه می شود که هژمونی سیاسی و قانون باید برای تحدید آزادی شهروندان توجیه هایی داشته باشند. بنابراین پرسش اصلی نظریه سیاسی لیبرال این است که آیا هژمونی سیاسی می تواند موجه باشد و اگر می تواند، چگونه می تواند موجه باشد؟ به همین دلیل است که نظریه قرارداد اجتماعی، که توماس هابز ۱۶۵۱()، جان لاک ۱۶۸۹()، ژان ژاک روسو ۱۷۶۲() و امانوئل کانت ۱۷۹۷() مطرح کرده اند، عمدتا لیبرال انگاشته می شود، هرچند هابز و روسو در زمینه های سیاسی و پراتیک آن قرارداد اجتماعی به شکل قابل توجیهی غیر لیبرال بودند؛ اما از آنجا که این متفکران آغاز نظریه خود را از وضعیتی طبیعی می دانستند که در آن آدمیان آزاد و برابر بوده اند بنابراین این گونه استدلال می کردند که هرگونه محدودیت نهادن بر آزادی و برابری مستلزم توجیه است (مثلا با قرارداد اجتماعی). این سنت قرارداد اجتماعی بیانگر اصل بنیادی لیبرال است.

بنا بر اصل بنیادین لیبرالیسم، اعمال محدودیت ناموجه بر آزادی پذیرفتنی نیست و چون هابز این فرض را می پذیرد، می توانیم نظریه او را یک نظریه سیاسی لیبرال محسوب کنیم. اما لیبرال بودن هابز کاملا مشروط است، زیرا به نظر او می توان نهادن قیدهای سختی بر آزادی را توجیه کرد. لیبرال های نخستین مانند لاک نه تنها مدافع اصل بنیادی لیبرالیسم هستند، بلکه همچنین اذعان می دارند محدودیت های موجه بر آزادی کاملا معتدل هستند. تنها یک دولت محدود شده را می توان توجیه کرد؛ وظیفه اصلی دولت، دفاع از آزادی برابر شهروندان است. از این رو مطابق با اصل اول عدالت در نظریه راولز؛ “هر شخصی باید حقی برابر برای بهره مندی از گسترده ترین نظام عمومی آزادی های پایه برابر دارا باشد که با نظام مشابه همگان سازگار باشد.”.

اما لیبرال ها درباره مفهوم آزادی اختلاف نظر دارند و در نتیجه ایده آل لیبرالی پاسداشت از آزادی افراد می تواند به درک های بسیار متفاوتی از وظیفه دولت منجر شود. آیزایا برلین مدافع مشهور درکی سلبی از مفهوم آزادی است؛ غالبا تا بدان حد می توان گفت من آزادم که هیچ کس یا کسانی در کنش هایم دخالت نکنند. آزادی سیاسی به این معنا صرفا عرصه ای است که در آن انسان می تواند بدون منع دیگران عمل کند. من تا آن درجه فاقد آزادی ام که دیگران مرا از آن چه در صورت عدم دخالت شان می توانستم انجام دهم، باز می دارند و اگر دیگران این عرصه را از حداقل معینی تنگ تر کنند، می توان گفت من مجبور شده ام. اما واژه اجبار همه اقسام ناتوانی را دربرنمی گیرد. اگر بگویم که نمی توانم بیش از سه متر بالا بپرم، یا چون کور هستم نمی توانم بخوانم... غریب می نماید که بگوییم به همین میزان برده یا مجبور شده ام. اجبار حاکی از دخالت عمدی دیگر آدمیان در حیطه ای از زندگی من است که در نبود آن دخالت می توانستم عمل کنم. از نظر برلین شما هنگامی آزادی سیاسی یا آزادی تان را از دست می دهید که دیگر آدمیان شما را از حصول هدفی باز دارند.

بنابراین در دیدگاه برلین و پیروانش، گوهر آزادی فقدان اجبار توسط دیگران است، در نتیجه سرشت تعهد دولت لیبرال به پاسداشت از آزادی، این است که تضمین کند شهروندان بدون داشتن توجیه های استوار یکدیگر را مجبور نکنند. با این حال به رغم قوت موضع آزادی سلبی، بسیاری از لیبرال ها مجذوب درک ایجابی تری از آزادی شده اند. گرچه روسو ۱۷۶۲() هم مدافع رویکردی مثبت به آزادی بوده اما بهترین مدافعان درک مثبت از آزادی، نوهگلی های اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم انگلستان، مانند تامس گرین و برنارد بوزانکت ۱۹۲۳() بوده اند. گرین می پذیرد که “البته باید اذعان کرد جز در مورد رابطه ای اجتماعی و سیاسی بین یک انسان با اشخاص دیگر، هر کاربرد دیگری از واژه آزادی، استعاری است... این واژه همواره حاکی از قسمی رهایی از اجبار توسط دیگری است. با این حال گرین مدعی می شود وقتی شخص انگیزه یا میلی داشته باشد که نتواند آن را کنترل کند، آزاد نیست. به بیان گرین، چنین شخصی... “ برده ای است که تابع اراده دیگری است و نه خودش.” همان طور که یک برده آنچه را که واقعا می خواهد، نمی کند.

به نظر گرین، تنها کسی آزاد است که خودمدار باشد. در یک نظریه سیاسی لیبرال، ایده آل انسان تحت حاکمیت، شخص آزادی است که کنش هایش از آن خودش باشد. چنین شخصی مجبور نیست، با نظر انتقادی به ایده آل هایش می نگرد و لذا بی تامل از آداب و رسوم پیروی نمی کند و علایق درازمدتش را فدای لذت های کوتاه مدت نمی کند. این ایده آل که آزادی را خودمداری می داند، نه تنها ریشه در نظریه های سیاسی روسو و کانت دارد، بلکه همچنین متاثر از کتاب در باب آزادی جان استوارت میل است. و امروزه این رویکرد غالب به لیبرالیسم است، چنان که در آثار اس ای بن ۱۹۸۸()، جرالد دورکین ۱۹۸۸()، و جوزف راز ۱۹۸۶() می توان این ایده را پی گرفت.

یک انگاره قدیمی تر از آزادی که اخیرا تجدید حیات یافته، مفهوم جمهوریخواه از آزادی است. این مفهوم ریشه در نوشته های سیسرون و نیکولو ماکیاولی ۱۵۱۳() دارد. به قول فیلی‘ پمتی، رومیان باستان متضاد “آزادی” را چنین تعبیر می کردند:

نزد جمهوری خواهان، متضاد liber به معنای آزاد، یا شخص رومی، servus یا برده بود و دستکم تا آغاز قرن اخیر، مفهوم اصلی آزادی، در سنت مدید جمهوریخواهان، معادل بود با در بردگی دیگران نبودن یعنی تحت سیطره قدرت بی مهار دیگران نبودن.

در این دیدگاه، متضاد آزادی، بردگی است. غیر آزاد به کسی گفته می شود که “مطیع خواست بالقوه هوسبازانه یا داوری بالقوه دلبخواه دیگران باشد.” به این ترتیب دولت ایده آل تضمین می کند که هیچ عاملی از جمله خود آن دولت، نمی تواند به دلخواه خود بر شهروندان اعمال قدرت کند. شیوه اصلی انجام این امر، برابری در اعمال قدرت است. این برابری، تصاحب منابع را، چه اقتصادی یا جز آن، برای عاملان یا دولت دشوار می سازد تا نتوانند توسط آن منابع به دلخواه خود در امور دیگران مداخله کنند.

مفهوم جمهوریخواهانه آزادی هم با مفهوم آزادی ایجابی و هم با مفهوم آزادی سلبی متفاوت است. برخلاف آزادی ایجابی، اولویت آزادی جمهوریخواهانه، خودمداری عقلانی، یا تحقق سرشت واقعی خود، یا خود برتر شخص نیست. هنگامی که همه اشکال قدرت مستبد محو شد، نظریه پردازان جمهوریخواه معمولا در مورد این اهداف سکوت می کنند. برخلاف مفهوم سلبی، در مفهوم جمهوریخواهانه از آزادی آنچه اولویت دارد، “بی دفاعی معلول دخالت بالفعل بودن است و نه دخالت بالفعل.” به همین خاطر در مفهوم جمهوریخواه از آزادی، برخلاف مفهوم سلبی، صرف وجود امکان دخالت دلبخواه، تخطی از آزادی جمهوریخواهانه محسوب می شود.

برخی نظریه پردازان جمهوریخواه، مانند کوئنتین اسکینر ، ماریتزیو ویرولی و فیلی‘ پمتی، تصور خود از آزادی را آلترناتیوی برای لیبرالیسم می انگارند. این تلقی تا بدان جا درست است که آزادی جمهوریخواهانه مبنای انتقاد از آزادی بازار و جامعه بازاری می شود. اما هنگامی که فهم وسیع تری از لیبرالیسم داشته باشیم و آن را محدود به آزادی منفی یا جامعه بازاری نکنیم، جمهوریخواهی از لیبرالیسم تمایز ناپذیر می شود.

به این ترتیب نظریه سیاسی لیبرال بر سر مفهوم آزادی دچار افتراق می شود. اما تقسیم بندی مهم تر میان لیبرال ها بر سر جایگاه مالکیت خصوصی و نظام بازار است. در نظر لیبرال های کلاسیک، آزادی و مالکیت خصوصی رابطه تنگاتنگی دارند. از قرن هجدهم تا به امروز لیبرال های کلاسیک تاکید کرده اند یک نظام اقتصادی مبتنی بر مالکیت خصوصی تنها نظامی است که با آزادی فردی هماهنگ است، یعنی می گذارد هرکس زندگی خودش را- از جمله کار و سرمایه اش را- هر طور که تشخیص

می دهد، اداره کند. در حقیقت لیبرال های کلاسیک و آزادیخواهان اغلب تاکید کرده اند آزادی و مالکیت در واقع یک چیز هستند. مثلا این گونه استدلال شده که همه حقوق، از جمله حق آزادی، اشکالی از مالکیت هستند. دیگران گفته اند مالکیت به خودی خود شکلی از آزادی است. به این ترتیب تنظیم بازار بر مبنای مالکیت خصوصی یک وجه از آزادی محسوب می شود. مردم واقعا آزاد نیستند، مگر اینکه آزاد باشند تا قرارداد ببندند و نیروی کارشان را بفروشند، یا آزاد باشند که درآمدشان را پس انداز کنند و سپس آن را هر کجا که صلاح می دانند

سرمایه گذاری کنند، یا آزاد باشند که وقتی سرمایه کسب کردند، شرکت تاسیس کنند.

لیبرالیسم کلاسیک برهان دیگری هم به نفع پیوند آزادی و مالکیت خصوصی مطرح می کند. این برهان دوم، به جای تاکید بر این که آزادی کسب مالکیت خصوصی و استفاده از آن تنها یک جنبه از آزادی فردی است، تاکید می کند مالکیت خصوصی تنها ابزار موثر پاسداشت از آزادی است. ایده برهان مذکور این است که نتیجه بازار آزاد اقتصادی مبتنی بر مالکیت خصوصی، تشتت قدرت است که آزادی افراد را در برابر مداخله های دولت محافظت می کند.

گلناز مقدم فر

منابع

مسائل فلسفه، برتراندراسل، ترجمه: بزرگمهر.

تاریخ فلسفه، کاپلستون، ترجمه: اعلم.

مدرنیته و نظریه های جدید سیاست: سیف زاده.

آثار بزرگ سیاسی: عبدالرحمن عالم.