آزادی چیست؟ دموکراسی چیست؟

آزادی و دموکراسی شاید به تعبیری بیشترین واژه هایی باشند که در حیطه نظام سیاسی در کشور های در حال توسعه با فضای سیاسی کنترل شده و محافظه کارانه به کار برده می شوند. مفاهیمی که غالباً دست مایه سیاست مداران برای جلب توجه آرا مردم در محیط های به نسبت بازتر و شعار اصلی مبارزان سیاسی در نظام های سیاسی بسته تر می می باشند. اما این دو مفهوم گاهی به تسامح و یا به عمد (جهت نیل به اهدافی خاص،) مترادف هم به کار برده می شوند. در این مقاله سعی شده است دو مفهوم مطروحه تحدید شده و نکاتی پیرامون دموکراسی، این مکتب سیاسی محبوب مطرح، و سپس نقد و بررسی شود. قبل از طرح موضوع اصلی لازم است به مفهوم دیگری توجه کنیم که به درک بهتر این مقولات می انجامد.

مساوات:

مساوات را غالبا به عنوان غایتی سیاسی می شناسانند، آرمانی که ارزش دارد به صورت مراد و مقصود آدمی درآید. آن هایی را که سنگ شکلی از مساوات را به سینه می زنند، مساوات طلب می خوانند. انگیزه نیل به این مساوات معمولاً انگیزه ای اخلاقی است. ممکن است این اعتقاد اسلامی ( و مسیحی)، کانتی و یا سودگرایانه باشد. مساوات طلبان قائلند به این که حکومت ها باید اهتمام خود را بر سر این کار بگذارند که از تصدیق مساوات اخلاقی به جانب فراهم کردن نوعی مساوات در زندگی اتباعشان قدم بردارند.

ولی ((مساوات)) را باید به چه معنا بگیریم؟ پیداست که هرگز امکان ندارد که انسان ها از هر لحاظ مساوی باشند. افراد از جهت هوش، زیبایی، توانایی جسمانی، قد و قامت، رنگ مو، محل تولد، سلیقه لباس پوشیدن و بسیاری جهات دیگر با هم فرق دارند. خنده دار است که بگوییم افراد مطلقاً از هر لحاظ مساوی باشند. هم گونی تام و تمام گرایی چندانی ندارند.مساوات طلبان نمی توانند جهانی را توصیه کنند که ساکنانش جاندارانی باشند شبیه سازی شده. با این حال، به رغم این که تعبیر مساوات به صورت هم گونی تام و تمام، آشکارا مضحک و خلاف عقل است، شماری از مخالفان مساوات طلبی پای خود را در یک کفش می کنند که آن را به این صورت نشان دهند. این کار نمونه ای است از ساختن آدمی پوشالی یا ببری کاغذی؛ ایجاد هدفی آسان به این منظور که صرفاً آن را سر نگون کنند. آن ها با اشاره به وجوه مهم تفاوت در میان افراد، یا با گفتن این که حتی اگر بتوان به هم گونی تقریبی دست پیدا کرد افراد بی درنگ به موضعی مانند وضع سابق خویش بازگشت می کنند به تفکر خویش، بطلان مساوات طلبی را به اثبات رسانده اند. ولی چنین حمله ای تنها بر کاریکاتوری از نظریه مساوات طلبی فاتح می شود و به غالب اشکال مساوات طلبی آسیبی نمی رساند.

پس مساوات همواره مساوات از برخی جهات است نه از هر جهت. بدین قرار وقتی کسی خودش را مساوات طلب می خواند مهم است که ببینیم منظور او از مساوات چیست. به تعبیر دیگر، واژه ((مساوات)) هنگامی که در سیاقی سیاسی استفاده می شود، کم و بیش بی معناست مگر این که توضیح داده شود و این که این کار به دست چه کسی و یا کسانی باید صورت گیرد. پول، دسترسی به شغل و قدرت سیاسی تعدادی از چیز هایی است که مساوات طلبان غالبا می گویند باید به طرزی مساوی تقسیم شود یا به طرزی که نزدیک مساوات بیش تری باشد. درست است که سلیقه افراد به شکل چشمگیری متفاوت است، اما این چیزها می توانند در فراهم کردن آن قسم زندگی که ارزش زیستن دارد و دلپذیر است نقش مهمی داشته باشند. تقسیم این چیزهای نیکو یا امکانات به طرزی که نزدیک مساوات بیش تری باشد راهی برای اعطا کرامتی یکسان به همه انسان ها است. تمام گزاره های مطرح شده اعم از تقسیم پول، دریافت ها، قدرت سیاسی، شغل و غیره خود نوع خاصی از مشکلات را به وجود می آورد که قابل توجه و نقد است. این که در تقسیم مساوی ثروت، رویایی و ناپایدار بودن تقسیم، نیازهای مختلف، شایستگی های مختلف و غیره مطرح می شود که با خود مشکلات فراوانی به همراه دارد. روش ((تبعیض وارونه)) نیز از دیگر راه کار های برقراری مساوات است که توضیح و نقد این میاحث در این مختصر مقدور نیست.

دموکراسی:

یکی از حیطه هایی که در آن مساوات می جویند، حیطه مشارکت سیاسی است. دموکراسی را به عنوان روشی برای سهیم کردن همه شهروندان در تصمیم گیری های سیاسی بزرگ می دانند. دموکراسی در اصل در (( دولت شهر )) های یونان باستان پدید آمد و منظور از آن حکومت (( دموس )) یا (( عامه مردم )) است، به تعبیری دیگر، حق همگان برای شرکت در تصمیم گیری در مورد امور همگانی جامعه می باشد. دو نگرش بالقوه و البته مغایر در خصوص دموکراسی شکلی بارز دارند. نگرش اول بر این معنا تاکید می ورزد که لازم است اعضای اجتماع فرصت شرکت در اداره شرکت را داشته باشند، مشارکتی که معمولا از راه رای دادن صورت می گیرد. نگرش دوم بر لزوم حکومتی دموکراتیک برای انعکاس منافع حقیقی مردم اصرار می ورزد، حتی اگر خودشان ندانند که منافع حقیقی آن ها در چیست.

البته دموکراسی خود چندین زیر شاخه مهم دارد. از جمله می توان دموکراسی بی واسطه یا مستقیم، دموکراسی مبتنی بر نمایندگی، دموکراسی خلقی یا توده ای، دموکراسی صوری و دموکراسی مسیحی را نام برد. هم چنین دموکراسی در اشکال سازمانی و صنعتی نیز نمایان می شود که می توان از جمله به دمکراسی دانشجویی اشاره کرد. در ادامه به بررسی برخی از این اشکال، به اختصار می پردازیم.

دموکراسی بی واسطه یا مستقیم:

اولین حکومت های دموکراتیک به شکل دموکراسی بی واسطه یا مستقیم بودند؛ یعنی آن هایی که واجد شرایط رای دادن بودند به جای آن که نمایندگانی برگزینند، خود درباره هر موضوعی بحث و تبادل نظر می کردند و رای می دادند. دموکراسی بی واسطه تنها در صورتی شدنی است که شمار مشارکت کنندگان اندک باشد یا تصمیم هایی که باید اتخاذ شود نسبتاً محدود و کم باشند. دشواری های عملی موجود در زمینه رای دادن شمار کثیری ار افراد درباره طیف گسترده ای از موضوعات، بسیار است، هر چند ممکن است وسائل ارتباط الکترونیکی سرانجام این امکان را مهیا سازند. ولی حتی اگر این مقصود حاصل شود، برای این که چنین حکومت دموکراتیکی به چنین تصمیمات معقولی دست پیدا کند لازم است رای دهندگان درک مناسبی از موضوعات مورد رای گیری داشته باشند، چیزی که لازمه آن زمان کافی و برنامه آموزشی است.

دموکراسی مبتنی بر نمایندگی :

حکومت های دموکراتیک کنونی از نوع دموکراسی مبتنی بر نمایندگی هستند. در این نوع دموکراسی انتخاباتی برگزار می شود که در آن ها رای دهندگان نمایندگان دلخواه خود را بر می گزینند. آن گاه این نمایندگان در روند تصمیم گیری های روزمره که خود ممکن است بر اساس شکلی از اصول دموکراتیک سازمان یافته باشد شرکت جویند.دموکراسی های مبتنی بر نمایندگی از پاره ای جهات به حکومت مردم نایل می شوند اما از پاره ای جهات دیگر به این مقصود راه نمی برند. از آن جهت به این مقصود می رسند که منتخبان برگزیده مردم هستند. با این حال، نمایندگان هنگامی که برگزیده می شوند معمولا در مورد ریز مسائل، به تامین خواسته های مردم مقید و ملزم نمی مانند. برگزاری مکرر انتخابات تدبیری حفاظتی است در برابر سو استفاده از قدرت. بعید است آن نمایندگانی که خواسته های رای دهندگان را به دیده بزرگوارانه نمی نگرند بار دیگر انتخاب شوند.

دموکراسی خلقی یا توده ای:

این نوع از دموکراسی، دموکراسی است که کمونیست ها برای جدا کردن نظام سیاسی خود، که نظام تک حزبی است، از نظام های سیاسی چند حزبی، که دموکراسی سنتی است، و از نظر آن ها (( دموکراسی بورژوایی )) نامیده می شود، به کار برند. در این نظام، حزب کمونیست خود را نماینده (( اکثریت )) جامعه می پندارد و برای (( اقلیت )) که طبقه یا طبقات استعمار گر نامیده می شود، حق سیاسی نمی شناسد. پس می توان نتیجه گرفت در این نوع دموکراسی، اصول دموکراسی به معنای رایج در سنت لیبرالیسم رعایت نمی شود. به این نوع دموکراسی، (( دیکتاتوری پرولتاریا )) نیز می گویند.

دموکراسی مسیحی:

دموکراسی مسیحی، عنوانی است که برای ایدئولوژی گروهی از حزب های سیاسی اروپا که با کلیساهای مسیحی و غالبا کاتولیک متحدند و (( حزب دموکرات مسیحی )) نامیده می شوند، به کار برده می شود. در قرن نوزدهم این حزب ها اغلب ضد امپریالیسم، ضد سوسیالیسم و ضد یهود بودند. این نوع دموکراسی بیشتر برای قدرت یابی سیاسی مجدد کلیسا مطرح شده بود اما همیشه رابطه احزاب با واتیکان مطلوب نبوده است.

نقد دموکراسی:

شماری از نظریه پردازان مخصوصاً آن هایی که تحت تاثیر کارل ماکس (۱۸۱۸ ۱۸۸۳) قرار دارند، به آن اشکال دموکراسی که طرح کلیشان در بالا ترسیم شد تاخته اند و مدعی شده اند که این اشکال صرفا حسی دروغین از مشارکت در تصمیم گیری سیاسی پدید می آورند. آن ها ادعا می کنند که روال های رای گیری تضمین کننده حکومت نیست. ممکن است برخی رای دهندگان ندانند که نیکوترین منافع ایشان در چیست، یا فریفته سخنرانان قابل شوند. وانگهی، طیف نامزدهایی که در اغلب انتخابات پیشنهاد می شوند امکان انتخاب راستین برای رای دهندگان فراهم نمی کنند. مارکسیست ها این نوع دموکراسی را (( دموکراسی بورژوایی )) می دانند که صرفا انعکاس دهنده مناسبات موجود قدرت است که خود حاصل مناسبات اقتصادی است. به صورت کلی دموکراسی را خیالی واهی می پندارند.دعوی دیگری که علیه دموکراسی اقامه می شود، عدم تخصص رای دهندگان است. مشهور ترین منتقد دموکراسی افلاطون، متذکر شده است که لازمه تصمیم گیری درست سیاسی داشتن خبرگی و تخصص فراوان است یعنی همان چیزی که بسیاری از رای دهندگان حظی از آن نبرده اند. بنابر این دموکراسی بی واسطه قریب به یقین منجر به نظام سیاسی بسیار کم مایه ای می گردد، زیرا حکومت در دست مردمی خواهد بود که مهارت یا معرفت چندانی در زمینه کاری که می کنند ندارند. انتقادات مشابهی نیز به انواع دیگر دموکراسی می گیرند مثلا در دموکراسی مبتنی بر نمایندگی می توان مدلل آورد که ممکن است نمایندگان توده مردم را بفریبند یا از منابع و قدرت خود به طور پنهان سو استفاده کنند و یا خط مشی های فکری خود را به نظام سیاسی حاکم دیکته کنند.

دعوی دیگر مسئله پارادوکس است. این موضوع این گونه مطرح می شود که مثلاً اگر من با موضوعی موافق باشم و رای اکثریت مخالف رای من باشد و به تبع نظام دموکراتیک رای اکثریت حاکم شود، آن گاه وظیفه و تکلیف من چیست؟ آیا باید به اکثریت احترام گذاشت و از نظر شخصی و منافع خود چشم پوشی کرد؟ اگر آری مطرح می شود که چرا باید منافع و نظر دیگران بر منافع و نظر من ارجحیت داشته باشد؟

آزادی:

آزادی نیز مانند دموکراسی واژه ای است که به معانی بسیار مختلفی به کار برده شده است. در سیاق سیاسی، آزادی دو معنای اصلی دارد: آزادی منفی و آزادی مثبت.

آزادی منفی:

یک تعریف آزادی، نبود اجبار است. اجبار وقتی پدید می آید که دیگران شما را وادار سازند به شکلی خاص رفتار کنید، یا به قهر مجبورتان کنند از رفتاری خاص دست بردارید. اگر کسی شما را مجبور نسازد، به معنای منفی کلمه آزادید. در واقع آزادی منفی، آزادی از موانع یا قید و بند ها است. اگر کسی عملا مانع شما در انجام دادن کاری نشود، از آن جهت آزادید. غالب حکومت ها آزادی افراد را تا اندازه ای محدود می کنند. توجیهی که معمولاً برای کارشان می آورند لزوم صیانت از همه اعضای جامعه است. اما به صورت عام نظریه پردازان لیبرال حیطه ای واجب الاحترام از آزادی فردی را تعریف می کنند که حکومت به هیچ نحو از انحا نباید آن را از متبوعانش سلب کند.

نقد آزادی منفی:

مهم ترین سوال این است که چه چیزی آسیب به شمار می آید؟ طبعاً داشتن حق و آزادی ای برای صاحبانش مطلوب است و آسیب شمرده نمی شود اما بر عکس برای محروم شدگانش به نوعی آسیب به شمار می رود. در مقام عمل ممکن است معلوم داشتن این که چه چیزی را باید آسیب رساندن به دیگران قلمداد کرد کار دشواری است. در مواقعی اگر این آسیب ها روحی باشند آیا می توان آن ها را به وضوح لمس کرد و شدت آسیب را مشخص نمود و این که آیا اصلا از کدام روش می توان مطلقاً اثبات کرد که این آسیب بعداً منجر به صلاح و خیر عظیمی نشود؟

آزادی مثبت:

آزادی مثبت، آزادی به دست گرفتن اختیار زندگی خویش است. آزادی مثبت، غایت سیاسی به مراتب مهم تری دارد. شما به این معنای مثبت آزادید اگر عملاً زمام اختیار زندگی خویش را به دست گیرید، و آزاد نیستید اگر اختیار دار زندگی خود نباشید گرچه به وضوح و عملاً هیچ چیز شما را در قید و بند گرفتار نکرده باشد. غالب هواداران آزادی به مفهوم مثبت آن بر این باور اند که آزادی راستین در نوعی خود شکوفایی است که از این راه حاصل می شود که افراد، یا در واقع حکومت ها، خودشان برای زندگی خویش تصمیم بگیرند.

نقد آزادی مثبت:

محل بحث دارد که آزادی به مفهوم مثبت ممکن است دستاویز کسانی قرار گیرد تا با آن هرگونه اعمال زور ناعادلانه را جایز بدانند؛ چه بسا کارگزاران حکومتی به این بهانه که در حال یاری رساندن به شما برای افزایش آزادیتان هستند، واداشتن شما را به در پیش گرفتن رفتاری توجیه کنند. در واقع در طول تاریخ از آزادی به مفهوم مثبت آن بارها و بارها به این وجه سوء استفاده شده است و به شهادت تاریخ اگر چنین برداشتی از آزادی صورت گیرد، به صورت صلاحی خطرناک در می آید.

شاهرخ شهرابی

*. الفبای فلسفه، نایجل واربرتون، ترجمه مسعود اولیا، انتشارات ققنوس، ۱۳۸۳

*.دانشنامه سیاسی، داریوش آشوری، انتشارات مروارید، چاپ چهاردهم، ۱۳۸۶

*.David miller (ed.) liberity ( Oxford: Oxford University Press. Oxford reading in politics and Government.۱۹۹۱)