این مقاله قصد پاسخ گفتن به پرسشی درباره آزادی را ندارد، بلکه می خواهد پرسشهای بیشتری را در این زمینه بررسی کند. پاسخ، پرسش«آزادی چیست؟» در درون خود پرسش است. چرا؟ چون آزادی تنها مفهومی است که بیرونش هیچ تعریفی نیست و همه تعاریف در درونش جمع است.

پس کدام مفهوم بیرونش همه تعریف است و درونش هیچ تعریفی نیست، یا هم بیرونش تعریف است و هم درونش؟ هنجار اجتماعی از مفاهیمی است که همه تعاریف آن در بیرونش قرار دارد. نمی توان از هنجار تعریفی ذهنی ارائه داد. تعریف هنجار با واقعیتهای عینی همراه است. از مفهوم دین می توان تعریفی ذهنی ارائه داد، اما اگر واقعیتهای عینی نباشند دین قابل فهم نیست. و هزاران مفاهیم دیگر. اما مفهوم آزادی مفهومی است که ابتدا در ذهن شکل می گیرد و هیچ احتیاجی به واقعیتهای عینی ندارد. هیچ برداشتی از آزادی با واقعیتهای عینی یکسان نیست. آیزایا برلین در کتاب «چهارمقاله درباره آزادی»، بخصوص در مقاله اول به دنبال پاسخ این پرسش است که آیا آزادی ای که در قرن نوزدهم تعریف شده است در قرن بیستم بدان عمل شده است؟ صراحتاً پاسخ برلین «نه» می باشد. چون که ذهنیت متفکران قرن نوزدهم درباره آزادی با ذهنیت متفکران قرن بیستم بسیار متفاوت است. آزادی عقل و فضیلت و علم و اخلاق است، آیا در قرن بیستم یکی از این موارد به معنای واقعی که به کارانسان بیاید وجود دارد؟ برلین قاطعانه پاسخ «نه» می دهد. در قرن نوزدهم دو حرکت عظیم آزادی بخش روی داد: فردگرایی بشردوستانه و ملت گرایی رومانتیک. بین این دو اختلاف بسیار عمیق است، ولی یک وجه مشترک دارند: پیروزی عقل و فضیلت بر جهل و خباثت. در قرن بیستم عده ای به نام «پست مدرنیست» بوجود آمدند که این مفاهیم را روایتهای کلان و بی معنا خواندند. و حکومتهایی فاشیسم و نازیسم با عدم درک درست از اصول انترناسیونالیسم نسخه مرگ آزادی را پیچیدند.

اعتقاد راستین براین است که خرد و آزادی دو مفهومی هستند نه تنها از هم جداناپذیر، بلکه هر کدام ضامن دیگری است. خرد، آزادی را به همراه دارد و آزادی نیز خردمندی را. سلب آزادی نفی خردمندی است، منع خردمندی سلب آزادی. فرد نابخرد به زنجیر بی عقلی گرفتار است و فرد گفتار بی اندیشه میماند.

آزادی برای رشد و حیثیت انسانی امری لازم و واجب است. اما به معنای بی قانونی و بی بندوباری نیست. آزادی در درجه اول با دو مفهوم همذات است: اخلاق و قانون

اگر علوم انسانی آزادی انسان را ناگزیر مشمول جبریتی دستکم آماری می داند مخالف استقلال واقعی او نیست، که ضمناً اغلب با پیچیدگی و فراوانی عللی که نمایانگر فلان یا بهمان گزینش فرد است مشتبه می شود: این واقعیت که فرد می تواند روش زندگانی خود را خود برگزیند معارض با واقعیت دیگر نیست که عوامل محرک این گزینش را نیز میتوان مورد توجه قرار داد.

بسیاری پرسشها هستند که نه تنها تا امروز هیچ متفکری پاسخی برای آنها نیافته است، بلکه تا آینده ای نامعلوم نیز پاسخی یافت نخواهد شد. مانند پرسش رابطه آزادی و برابری، آیا آزادی است که برابری را بوجود می آورد یا برابری است که آزادی را بین انسانها رواج میدهد؟ یا همچنین رابطه آزادی و دموکراسی، باید نظامی دموکراتیک داشت تا آزادی بین انسانها معنا یابد، یا آزادی است که دموکراسی را به ارمغان می آورد؟ آزادی چه رابطه ای با سنت دارد. آیا هر چیزی که سنتی شد مفهمی استبدادی و غیر آزادی دارد؟ یا هر چیزی که نام مدرنیته بخود گرفت، آزادی است و رنگ و لعاب استبدادی ندارد؟ چرا با وجود محدودیتهای فراوان در مدرنیته به ظاهر همه آزادی را با مدرنیته همذات می دانند، و سنت را دشمن آزادی؟ در صورتیکه در اصل هر دو محدودیتهایی دارند که قسمتی از آن مخالف آزادی است و قسمتی موافق. اینگونه پرسشها فراوان است، اما پاسخ بسیار کم و نایاب.

آزادی مفهومی است بسیار متناقض و پیچیده. معلوم نیست که آزادی من خودبخود باعث اجبار دیگری میشود یا نه. هیچ پاسخی تاکنون ارائه نشده است که آزادی میتواند گره از مشکلات عدیده و پیچیده بشری بگشاید؟ به راستی آزادی تاکجا میتواند انسان را به سعادت و خوشبختی برساند. آیا این گفته صحیح است: آزادی مرغ ماهیخوار، مرگ ماهی است. همینطور حد و حدود آزادی مهم است. انسانها تا کجا میتوانند آزاد باشند؟ آزادی من که در ایران زندگی میکنم با آزادی فردی که در کشوری دیگر با نوع حکومتی دیگر زندگی میکند یک تعریف و یک ویژگی دارد؟ آزادی فردی شهرنشین برابر است با آزادی انسانی روستانشین؟ به نظر برلین آنچه وجدان لیبرالهای غربی را ناراحت میکند نه آن است که آزادی را برحسب اختلاف شرایط اجتماعی و اقتصادی افراد، مختلف و متفاوت میدانند، بلکه این است که اقلیتی که آزادی دارد آن آزادی را از راه استثمار اکثریت، یا دستکم نادیده گرفتن آنان، بدست آورده است.

آزادی فردی مهم است یا آزادی جمعی؟ آیا این دو با هم تلفیق میشوند؟ آزادی سیاسی چیست؟ آیا جمهوری دموکراتیک عین آزادی سیاسی است؟ غیر از آزادی سیاسی چه نوع آزادی داریم: اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی؟ آزادی سیاسی چگونه تعریف میشود درحالیکه حزب یا گروهی که قدرت در دست دارد و میخواهد قدرتش را حفظ کند، چگونه نفس آزادی برقرار میشود؟ آیا با انتخابات، آزادی در حکومتی سیاسی جاری میشود؟ آیا آزادی اقتصادی امکانپذیر است، درحالیکه روزبروز قدرت تراستها و کارتلهای اقتصادی بیشتر و بیشتر میشود، یعنی انحصار اقتصادی جای آزادی اقتصادی نامفهوم را گرفته است. تفاوت آزادیهای صوری و آزادیهای واقعی چیست؟ ریمون آرون معتقد است که علت اصلی مدرنیته قانون اساسی و آزادیهای صوری است.

آرون معتقد است که هرکسی میتواند آزادی را به هر نحوی که بخواهد تعریف کند، امادر نهایت به این پرسش اساسی میرسد که:آیا فرد آزاد است یا نیست؟ آرون هیچ تعریف عینی را برای آزادی قائل نیست، چراکه آزادی واقعی بگونه ای که هر فرد مفهوم آنرا حس میکند، به همان میزان که به قوانین بستگی دارد به آداب و عادات خود انسان وابسته است. برای یک ملت، تشکیل یک سرزمین ملی مستقل، حتی به فرض در قالب یک دولت آزادیخواه، به معنایی مضاعف، شرط ایجاد آزادیهای فردی است: تا زمانی که تبعیض قومی، میان قومی که فرد به آن تعلق دارد و قوم حائز اکثریت به طور واقعی ادامه دارد، فرد احساس آزادی نخواهد کرد. اگرچه براساس قانون جاری، وی میبایست این احساس را داشته باشد.

آیزایا برلین در کتاب «به نام آزادی»، شش متفکر اروپایی که قبل و بعد از انقلاب کبیر فرانسه میزیستند را مورد بررسی قرار میدهد. برلین میخواهد پاسخ این شش متفکر به این پرسش اساسی فلسفه سیاسی با موضوعیت آزادی را بیابد:«چرا باید کسی ناگزیر از اطاعت از فرد یا گروه دیگر باشد؟» دوران این شش متفکر به نوعی دوره ویژه ای است، چراکه اولاً پدیده ای به نام «دموکراسی لیبرال» ظهور میکند و دوم طبقه جدید اجتماعی به نام «طبقه متوسط». یکی از علتهای مهمی که برلین را به بررسی این شش متفکر وادار نمود نزدیکی افکار آنها به زندگی امروزه ماست. اما یک نکته مهم دیگر در این شش متفکر مشترک است که آنها آزادی را نه به هویت آزادی، بلکه فقط به نام آزادی مورد کنکاش قرار داده اند. آنجاییکه از افکار روسو، فاشیستها استفاده میبرند با این مضمون که هر انسانی نمیتواند صلاح و مصلحت خویش را تشخیص دهد، پس ما عالمان برنامه برای زندگی انسانها تدارک میبینیم. در این برنامه های تدارک دیده شده انسان آزاد است. این از منظر روسو یعنی آزادی، یعنی همان چیزی که هیتلرها و موسیلینیها از آن بهره برداری نمودند. یا هگل که پروس از افکار سیاسی وی برای محکمتر نمودن کمربند سانسور و خفقان استفاده نمود.

منظور جان استوارت میل از آزادی، آزادیهای اجتماعی است. میل، قدرت را در جامعه محدود میداند و آزادی افراد را بی حد. میل معتقد است که تا زمان او حدودی بین استقلال فرد و نظارت اجتماعی تعیین نشده است، و از این بابت کار او دسته اول است. میل، منظور از رساله اش را اینگونه بیان میدارد:«تنها موردی که افراد بشر مجازند به تنهائی یا به دسته جمعی معترض آزادی همنوعان خود بشوند این است که اصل «صیانت ذات» به خطر افتاده باشد.»

به اعتقاد میل منطقه مناسب آزادی بشری در درجه اول شامل قلمرو هشیار ضمیر اوست، در درجه دوم اینکه بشر در سلیقه و انتخاب شغلش آزاد باشد، در درجه سوم، این حق آزادی که برای افراد قائل شده ایم منطقاً به این نتیجه منتهی میگردد که اجتماعاتی هم که از آن افراد تشکیل شده است باید در تحت همین شرایط آزاد باشد.

بهترین و بدترین حکومتها هیچکدام حق ندارند عقیده ای را به زور خاموش کنند. چنین کاری از آنجاکه نفساً مخرب و زیان بخش است موقعی که با موافقت افکار عمومی انجام گیرد زیانش هیچ کمتر از موقعی که برخلاف همام افکار صورت بگیرد نیست، بلکه بیشتر است. به دو دلیل: اول) از کجا معلوم آن عقیده ای که میکوشیم خفه اش کنیم باطل و بی اساس باشد. حتی به فرض اینکه از بطلانش هم اطمینان داشتیم باز خفه کردنش کاری زشت و زیان بخش میبود. دوم) هر آنکس که عقیده ای ثابت و محکم درباره موضوعی تشکیل داده است هرقدر باطناًً نخواهد به این موضوع اعتراف کند که آن عقیده ممکن است باطل باشد، بلاشک باید بداند که هیچ عقیده ای – هرقدر هم صحیح – اگر بطور کامل و متوالی مورد بحث و تعمق قرار نگیرد مردم آنرا به چشم ایمانی مرده، و نه حقیقتی زنده، خواهند نگریست.

درحوزه سیاست مسئله برای فریدریش هایک این است که چگونه میتوان نظم اجتماعی را با محفوظ داشتن آزادیهای فردی وفق داد؟ از دیدگاه هایک سازمان اجتماعی، واحدی اجتماعی است که عامدانه برای هدف معینی ایجاد و طراحی شده است. هایک با نفس سازمان اجتماعی مخالف نیست، بلکه مخالفت او با هرگونه کوششی برای سازمان دادن جامعه در کل است. استدلال هایک این است که آزادی میتواند بسیار بیشتر از شناخت و دانش بهره بگیرد تا هرنوع برنامه متمرکز.

به اعتقاد هایک بازار تنها روشی است که در آن بدون دخالت اجباری و خودسرانه قدرت، فعالیتها با یکدیگر هماهنگ میشود. البته هایک معتقد است که بازار هدفمند است. ارزش آزادی نه در ایجاد قطعیت و راحتی خیال، بلکه در امور پیش بینی ناپذیری است که از تحقق آن ناشی میشود: ارزش آزادی عمدتاً در فرصتی است که برای پیدایش امر طراحی نشده فراهم میکند. دفاع از آزادی فردی عمدتاً مبتنی براعتراف ما به جهل اجتناب ناپذیرمان در خصوص بسیاری از عواملی است که بر اهداف و رفاه ما اثر میگذارند. آزادی لازم است تا جایی برای امور پیش بینی ناپذیر باقی بماند.

اگرچه انسان توانسته است نیروهای طبیعی را مهار کند، اما در زمینه همکاریهای اجتماعی پیشرفتی کُند داشته است. هایک این استدلال را نمی پذیرد و تسلط بر نیروهای اجتماعی یعنی از بین بردن تمدن و رفتن به بیراهه است. یعنی خواستن توتالیتاریسم و ناامید شدن از پیشرفتهای آینده است. هایک معتقداست که باید بگذاریم نیروهای غیر شخصی تلاشهای فردی را هماهنگ کنند.

جان راولز از مدافعان سنتز اجتماعی – سیاسی معاصر است که دموکراسی لیبرال، اقتصاد بازار، و دولت رفاه بازتوزیع کننده را با هم تلفیق میکند. آنچه یگانه و منحصر به فرد و بلندپروازانه است، کوشش او برای فراهم آوردن نظریه ای سیستماتیک و یکپارچه رای توجیه این سنتز است

راولز مسئله لیبرالیسم سیاسی را اینگونه طرح میکند که یک مفهوم سیاسی از عدالت منطبق با نظام مردمسالاری قانونی فراهم آورد، مفهومی که بتواند با کثرت گرایی آیینهای عقلانی – که همچنان از خصایص فرهنگی نظام مردمسالاری آزاد است – سازگار باشد. بخشی از پیچیدگی لیبرالیسم سیاسی – بعنوان مقال ضرورت پذیرش گروه جدیدی از اندیشه ها – ناشی از آن است که لیبرالیسم سیاسی، تکثر واقعیت عقلانی را میپذیرد.

ویژگیهای عمده حکومتی لیبرال – دموکراتیک که اصول عدالت مورد نظر راولز را اجرا میکند اینهاست: کوشش در نظارت بر اقتصاد آزاد از طریق وضع مالیات و انتقال درآمدها، حفظ رقابت در بازار، استفاده کامل از منابع، توزیع ثروت، تامین حداقل معیشت، ایجاد برابری در فرصتها (از جمله در آموزش عمومی)، جلوگیری از تمرکز قدرت به سود آزادی و برابری فرصتها.

اندیشه عدالت و آزادی راولز را میتوان براساس قرارداداجتماعی اینگونه بیان نمود: عدالت آن چیزی است که اشخاص آزاد و برابر بر سر آن توافق میکنند. اما افراد در جامعه برابر نیستند، و به عقیده راولز، نمیتوانند هم برابر باشند. چگونه میتوان این را توجیه نمود؟ راولز با مفهوم عام عدالت پاسخ میدهد: خیرهای اجتماعی بنیادین باید به صورت برابر توزیع شوند، مگر آنکه توزیع نابرابر هریک از آنها یا همه آنها به نفع همه کس باشد. نابرابر عادلانه است، اگر صرفاً به نفع همه کس باشد.

کارل ریموند پوپر در کتاب «جامعه باز و دشمنانش» معتقد است که مهمترین علت روانشناختی و جامعه شناختی توتالیتاریسم در گریز توده ها از وحشت آزادی و مسئولیت ناخواسته و تمنای آنان برای امنیت است. این مسئله تفسیری را با خود بهمراه دارد. وقتی انسانی از فضایی کاملاً بسته و اقتدار طلب خارج میشود، شرایط و نیازهای جدیدی رخ مینماید که اضطرابها و تنشهای عمیقی در انسان بوجود می آورد، به نحوی که آرزوی برگشت به امنیت از دست رفته را دارد. در جامعه مدرن، سنت و سلسله مراتب و دین به منزله پشتیبان امنیت فردی فرو میریزند، امکان نقد و بررسی و انتخاب راه های گوناگون و بی سابقه زندگی فراهم میشود، و در مسلمات کهن تردید پدید می آید. جامعه بر اثر فشارهای تمدن به گسیختگی تمایل مییابد، و فرد و جامعه از آزاداندیشی به جزم اندیشی و از آزادی به امنیت پناه میبرند. ریشه گرایش به جامعه بسته، که از دیرباز در مقابل گرایش تمدن به آزادی و انتقاد پدید آمد، همین است، تمنای مدینه فاضله امن و امان، تمنای جامعه ای بسته و دور از دسترس آزادی فکر و انتقاد.

پوپر بعنوان مواضع سرسخت دموکراسی لیبرال شهره شد، و بنابراین جای شگفتی نیست که در ۱۹۶۵ از دولت بریتانیا لقب «سِر» گرفت.

پوپر معتقد است که در جوامع بسته تمیز میان قانونمندیهای طبیعی و اجتماعی (یا قراردادی) تقریباً از بین رفته است. مردمان این جوامع هر دو را امری تحمیلی میدانند. اما یکی از ویژگیهای فوق العاده جامعه باز افزایش انواع آزادیهای آن است. به نقل از لسناف، پوپر ویژگیهای جامعه باز را اینگونه میشمارد: آزادی فکری (آزادی برای نقد باورها و اعتقادات موجود و تثبیت شده)، و نیز آزادی فرد برای انتخاب شیوه زندگی خویش، روابط شخصی خویش، و حرفه خویش در ساختار سیّالتر اجتماعی (تحرک اجتماعی). پیامد قهری هم عقلانیت و هم سیّالیّت اجتماعی تمایز آشکار میان قوانین طبیعت و هنجارهای اجتماعی است (تمایز میان طبیعت و عرف و آداب و قراردادها، آنگونه که یونانیان میگفتند). هنجارهای اجتماعی متنوع و قابل تغییرند، اما قوانین طبیعت چنین نیستند. بنابراین، تمایز میان واقعیت و ارزش بخش اساسی از جامعه باز است، همچنانکه ضرورت انتخاب اخلاقی در غیاب هر نوع سرمشق و راهنما نیز بخشی جدایی ناپذیر از چنین جامعه ای است.

اریک فروم پس از طرح سولات مهمی که شاید امروزه تکراری شده باشد، اما هیچگاه کهنه نمیشود، نکته اساسی را مطرح میکند:«تحلیل جنبه انسانی آزادی و قدرتگرایی، ما را ناگزیر به یک مسئله کلی متوجه میکند و آن نقشی است که عوامل روانی بعنوان نیروهای فعال در مسیر اجتماعی برعهده دارند، و این مسئله سرانجام به تاثیر متقابل عوامل روانی، اقتصادی و ایدئولوژیک در مسیر اجتماعی منجر میشود.

فروم برای فهم کامل از منظورش، مفهوم انطباق را توضیح میدهد. انطباق به دو نوع تقسیم میشود:۱)ساکن،۲)متحرک. انطباق ساکن این است که انسان با ساختمانی که تغییرناپذیر است خود را منطبق کند. انطباق متحرک این است که فرزندی از ترس، گردن به اوامر پدر سختگیرش میدهد. در انطباق ساکن هیچ تغییری را در شخصیت انسان ایجاد نمیکند، اما انطباق پویا چیز تازه ای در انسان ایجاد مینماید. سائقها و اضطرابات جدیدی در او برمیانگیزد. برخی پدیده های اجتماعی – روانی مصداق انطباق پویا است که غیر معقول و از لحاظ پرورش آدمی زیان آورند. در ادامه فروم پرسش مهمی را مطرح میکند:چه چیز است که انسان را مجبور به انطباق با تقریباً هرگونه شرایطی در زندگی میکند و حدود قابلیت انطباق او چیست؟ پاسخ فروم به این پرسش طولانی است و کل کتاب را در برمیگیرد. علاقمندان با رجوع به کتاب «گریز از آزادی» پاسخ این پرسش را مییابند.

دیدگاه و نظریه فروم را میتوان در این نقل قول به خوبی تشخیص داد: ما بخود میبالیم که از استیلای قدرتهای برون خارج شده ایم و در بیان افکار و احساست آزادیم و بدون حجت قبول میکنیم که این امر خودبخود ضامن فردیت ماست. ولی غافلیم که حق بیان افکار فقط در صورتی دارای معناست که بتوانیم افکاری هم برای بیان از خود داشته باشیم. سودی که با آزاد شدن از قید قدرتهای برون برمیگیریم. آزادی تنها هنگامی پایدار است که بتوانیم براساس شرایط روانی در درون بنای فردیت خویش را استحکام بخشیم. آیا میتوانیم ادعا کنیم که بدین هدف رسیده ایم. یا لااقل بدان نزدیک میشویم؟ نقادی و تامل در این مسئله از وظایفی است که فروم در کتابش پیگیری میکند.

بسیار خلاصه شده می توان گفت که فروید معتقد است انسانِ تنها (تجرد) انسان آزادی نیست. انسان وقتی آزاد است که در جامعه باشد. یا به عبارت دیگر آزادی جامعه آزادی انسان است. وقتی کسی در تجرد ماند در مقایسه با جهان برون به کلی ناچیز میشود و ترسی عمیق در دلش راه مییابد و برای اینکه آدمی بتواند زنده بماند، سعی خواهد کرد تا از آزادی و بالاخص آزادی منفی – بگریزد و ناگزیر به سوی بندهای تازه میرود. این بندها همان هنجارها، عرفها، رسوم و قوانین هستند.

فروم معتقد است که سیر رشد آزادی به قید و بند منجر نمیشوند. آدمی میتواند آزاد باشد و به تنهایی دچار نشود. از نقد و سنجش باز ننشیند و به دامان شک هم نیفتد، استقلال خویش را نگاه دارد و ضمناً جزء تجزیه ناپذیر بشریت هم باقی بماند. انسان میتواند بدینگونه به آزادی برسد، به شرط آنکه نفس خویش را از قوه به فعل آورد و جهد کند تا خودش باشد. اعتقاد مابراین است که تفکر به تنهایی کافی نیست، و برای متحقق ساختن نفس باید همه شخصیت از قوه به فعل برسد و استعدادات هیجانی و ذهنی آدمی هر دو بیان یابند. این استعدادات در همه وجود دارند و وقتی بیان شدند یا به ظهور رسیدند حقیقی میشوند. بعبارت دیگر، آزادی مثبت عبارت است از فعالیت خودانگیخته مجموع تمامین یافته شخصیت.

آزادی از نظر انسان دوران نوزایی بیشتر چون غنیمتی است که عده ای آنرا به چنگ آورده اند نه توانایی که به همگان بخشیده شده است.

ریمون آرون از منظر اقتصاد سیاسی معتقد است که تمامی دموکراسیهای غربی لیبرال هستند و سعی دارند که حقوق افراد، و دادن سهم همگانی و فردی به آنان، را آزادانه را حفظ کنند. اصولاً دموکراسیهای لیبرال ادعا برنامه ای از پیش تعیین شده برای آینده را ندارند و که آنرا مطیع و بنابر میل و اراده خود بسازند. بلکه برایشان خواست واراده مردم بعنوان منشأ مشروعیت مهم است.آرون حکم جالب توجه ای را مطرح میسازد:در برابر موفقیتهای صنعتی، نه افکار و عقاید لیبرال و نه تفکر دموکراتیک، هیچیک روبه ضعف نگذاشته، و فرسوده نشده اند. در ادامه آرون مینویسد:این به آن معنی نیست که نظام انتخابات از خود فضیلتهایی نشان داده است که تاکنون ناشناخته و به دور از تصور بوده است، بلکه این پیشرفت اقتصادی است که این امکان را فراهم کرده است که بدون درهم شکستن چارچوب قانون اساسی، به ارضای خواستهای مشروع آزادیهای واقعی پرداخته شود: بالارفتن سطح زندگی و حق روزافزون شهروندی کارگران، محتوای ملموس و ساده ای است که اصلاحات، درچارچوب دموکراسیهای لیبرال فراهم میآورد، و همین اصلاحات است که رفته رفته حصول آزادی واقعی را امکان پذیر میسازد.

دیدگاه سیاسی آرون درباره لیرالیسم از این قرار است:نهادهای دموکراتیک لیبرال، یا (به قول آرون نهادهای قانون اساسی کثرت گرا) در غالب دولتهای استقلال یافته آفریقا و آسیا ریشه نگرفته است. بازی میان انسانها و احزاب، رقابتی است خشن در چارچوب قانون اساسی که میتوان گفت به صورت بالقوه میان نامزدهای احراز قدرت به نمایش درمیآید. به بیان دیگر، نهادهای دموکراسی لیبرال بگونه ای که سرانجام در امریکای شمالی و یا اروپای غربی تثبیت شده اند، بیشتر ازطریق سازماندهی رقابتی که با شور و هیجانی نزدیک به انفجار، تغذیه میشود به تعریف درمیآیند تا از طریق حق حاکمیت مردم و مراجعه به آراء عمومی. همه کسانیکه قدرت را در اختیار دارند، قویاً وسوسه میشوند که به هیچ شرایطی آن را از دست ندهند و کسانیکه بیرون از دایره قدرت قرار دارند، قویاً وسوسه میشوند که برای رسیدن به آن، از شیوه هایی که قانون منع کرده، بهره گیرند.

آرون آزادی سیاسی را به آن بخش از آزادیهای صوری اطلاق میکند که مشارکت شهروند در امور عامه را تضمین میکند. از طریق این مشارکت، این احساس به شهروند دست میدهد که از طریق انتخاب نماینده و احتمالاً عقاید و نظرات خود، برسرنوشت جامعه اثر میگذارد.

آزادی لیبرال، در نهایت از طریق تنها دشمنی که در مقابل داشت، تحکیم پیدا کرد:امیدواری انقلابی یا ناآگاهی نسبت به آینده.

ژرژ بوردو معتقد است که نهضت اصلاح دینی، آزادی را که نیرومندان و جسوران به ناحق به انحصار خویش درآورده بودند به انسان بطور عام تعمیم داد. نهضت اصلاح دینی آزادی معنوی به همگان بخشید. این نهضت در برابر آزادی کفر آلوده ای که مزدور به زور بازوی خویش به چنگ آورده بود، آزادی مسیحی را گذارد، یعنی آزادی ای که مومن در وجدان هدایت یافته خویش با کلام خداوند درمییابد.

نکته اساسی بوردو این پرسش است:در فرمانبرداری سه گانه یعنی احترام به نظم اجتماعی موجود، وفاداری به قدرتهای مستقر و انجام وظیفه فرمانگزاران، کجا میتوان آزادی را یافت؟

وی معتقد است که نقطه ضعف ذاتی لیبرالیسم را باید در تضاد میان تصویر بلندنظرانه ای که از انسان به دست میدهد با واقعیت موقعیت انسان جستجو کرد. برای نمونه لیبرالیسم آزادی را می ستاید، اما از نظر اجتماعی به ازخودبیگانگی میانجامد.

بوردو به تعاریفی از آزادی که نتواند بسیاری از پرسشها را پاسخ دهد انتقاد ئارد میکند. مانند این تعریف: آزادی توانایی است موجود در هر انسان برای عمل کردن بر طبق اراده خویش، بی آنکه ملزم به تن دادن الزامات دیگری جزآنچه برای آزادی دیگران ضروری است باشد. ساده انگاری این تعریف نیازی به تاکید ندارد زیرا مسائل پرشمار و پراهمیتی در آن نادیده گرفته شده است: آیا انسان توانایی برخورداری از اراده خاص را دارد؟ آیا موقعیت وی بر آزادی اش اثر میگذارد؟ نسبت به چه و که آزاد است؟ الزامات مشروع کدامند؟

تضاد میان آزادی و نظم تنها هنگامی هویدا میشود که افرادی با توسل به تسامح لیبرالی، از آزادی خود بهره مند شدند ولی قیدهای اخلاقی توجیه کننده آنرا به فراموشی سپردند. بدینسان خودمختاری فردی به خودنافرمانی نیرومندان بدل شد.

از آنجاکه انسان آزاد است و آزادی از تمامیت هستی وی جدایی ناپذیر، پس پیشگیری از آسیبهای تهدید کننده آزادی اهمیت شایانی دارد. بنابراین سخن برسرتضمین آن چیزی است که مونتسکیو امنیت مینامد. یعنی پاسداری از حقوق فردی در برابر موانعی که مقتضیات زندگی اجتماعی توجیه شان نمی کند.

از جهتی کاملاً آشکار، آزادی پاسخی به پندارزدایی در معنای وبری آن بوده است. انسانها باید آزاد باشند و خیر و نیکی را برای خود تعریف و دنبال کنند. البته در محدوده ای که قواعد حقوقی برای آنها معین و به ایشان تحمیل میکند. چون عقلانی کردن و پندارزدایی دو روی یک سکه هستند، جریان مورد نظر شامل منحصر کردن عقل و شناخت به علم و تکنولوژی میشود – شناخت واقعیتها و ابزارها.

وحید اسلام‌زاده

منابع

۱)آیزایا برلین، چهار مقاله درباره آزادی، محمد علی موحد، انتشارات خوارزمی، چاپ اول بهمن ماه ۱۳۶۸، تهران

۲) ریمون آرون، حقیقت و آزادی، مهرداد نورائی، انتشارات مروارید، چاپ اول ۱۳۸۲ تهران

۳) آیزایا برلین، به نام آزادی، محمد امین کاردان، انتشارات مروارید، چاپ اول ۱۳۸۲ تهران

۴) جان استوارت میل، رساله درباره آزادی، جواد شیخ الاسلامی، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم ۱۳۶۳ تهران

۵) مایکل ایچ لسناف، فیلسوفان سیاسی قرن بیستم، خشایار دیهیمی، نشر کوچک، چاپ اول تابستان ۱۳۸۰ تهران

۶) حسین بشیریه، تاریخ اندیشه های سیاسی در قرن بیستم، لیبرالیسم و محافظه کاری، نشر نی، چاپ پنجم ۱۳۸۳ تهران

۷) میکائیل گاراندو، لیبرالیسم در تاریخ اندیشه غرب، عباس باقری، نشر نی، چاپ اول ۱۳۸۳ تهران

۸) اریک فروم، گریز از آزادی، محمد امین کاردان، ناشر: انتشارات مروارید، تهران

۹) ژرژ بوردو، لیبرالیسم، عبدالوهاب احمدی، ناشر: نشر نی، تهران چاپ دوم ۱۳۸۳