طی سال های اخیر محققان توجه کمتری به مباحث استعمارگری درون سنت مارکسیستی اختصاص دادند. این درواقع نمایانگر اتمام تاثیرگذاری مارکسیسم در دانشگاه ها و حلقه های سیاسی است.

اما مارکسیسم بسیار زیاد هم بر نظریه پسااستعماری و هم جنبش های ضداستعماری مستقل سراسر جهان تاثیرگذار بوده است. مارکسیست ها مجذوب مبانی مادی گسترش سیاسی اروپایی شده اند و مفاهیمی را که به تبیین دوام استثمار اقتصادی پس از اتمام حاکمیت بی واسطه سیاسی یاری می رسانند، توسعه دادند.

هرچند مارکس هرگز هیچ نظریه استعمارگری را ارائه نکرد، تحلیل او از کاپیتالیسم بر میل درونی کاپیتالیسم به گسترش یافتن بازارهای جدید تاکید داشت. مارکس در آثار کلاسیکش همچون مانیفست و سرمایه، پیش بینی کرد که بورژوازی تداوم خواهد یافت تا یک بازار جهانی را ایجاد کند و هرگونه مانع محلی و ملی را از بین ببرد. افزایش محصول از لوازم ضروری ذات پویای کاپیتالیسم است و این به تولید مازاد می انجامد. رقابت میان تولیدکنندگان، آنها را به کاستن از دستمزدها[ی کارگران] سوق می دهد و کاستن از دستمزدها هم به بحران مصرف ناکافی [و کمبود تقاضا] می انجامد. تنها راه برای ممانعت از فروپاشی اقتصادی یافتن بازارهای جدید جذب مشتری برای کالاهای مازاد است. از منظر مارکسیستی، برخی اشکال امپریالیسم اجتناب ناپذیر است. یک ملت به وسیله انتقال بخشی از جمعیت خود به سرزمین های بیگانه دارای منبع ثروت، بازاری برای فروش کالاهای صنعتی [خود] و منبعی قابل اعتماد برای [تهیه] منابع طبیعی فراهم می کند. کشورهای ضعیف تر با ۲ گزینه مواجهند؛ یا پذیرش داوطلبانه محصولات بیگانه که موجب تضعیف صنعت داخلی می شود یا تسلیم شدن به سلطه سیاسی [کشور بیگانه] که همان فرجام را در پی دارد.

مارکس در سلسله روزنگاشت هایی که در دهه ۱۸۵۰ در نیویورک دیلی تریبون منتشر شد، بویژه از تبعات استعمارگری بریتانیایی در هند بحث کرد. تحلیل او عبارت بود از نظریه کلی او درباره تحول سیاسی و اقتصادی. او هند را به مثابه جامعه اساسا فئودال که در حال تجربه کردن فرآیندهای رنج آور مدرنیزاسیون است، توصیف کرد. اما به نظر مارکس «فئودالیسم» هندی دارای شکل متمایزی بود، زیرا او (به غلط) معتقد بود که مالکیت زمین های کشاورزی در هند به شکل اشتراکی است. مارکس مفهوم «استبداد شرقی» را برای توصیف نوع خاص سلطه طبقاتی که مکانیسم حکومت و مالیات بندی را برای استثمار رعایا به کار می گیرد، استفاده کرد. استبداد شرقی در هند ظاهر شد زیرا کشاورزی [در هند] تا حد زیادی وابسته به انتخابات عمومی ای بود که تامین هزینه و بویژه آبیاری آن صرفا به وسیله حکومت ممکن بود. این بدین معناست که ممکن نیست در هند یک نظام قدرت غیرمتمرکز و محلی، جای حکومت را بگیرد. در اروپای غربی، مالکیت فئودالی می توانست بتدریج به مالکیت خصوصی مبدل شود؛ یعنی مالکیت قابل انتقال زمین. در هند، مالکیت اشتراکی زمین این امر را ناممکن کرد، و در نتیجه مسیر ایجاد و توسعه زراعت تجاری و بازارهای آزاد مسدود شد. از آنجا که «استبداد شرقی» مانع توسعه بومی مدرنیزاسیون اقتصادی شد، سلطه بریتانیایی ها [بر هند] عامل مدرنیزاسیون اقتصادی شد.

تحلیل مارکس از استعمارگری به مثابه جریان مترقی ای که حامل تجدد برای جامعه عقب مانده فئودالی است، به یک توجیه عقلانی آشکار برای سلطه بیگانه شبیه است. اما تایید سلطه بریتانیایی نمایانگر همان تذبذبی است که او نسبت به کاپیتالیسم در اروپا دارد. در هر دو مورد، مارکس رنج عظیمی را که به سبب متحمل شدن انتقال از جامعه فئودالی به جامعه بورژوا ایجاد می شود، تصدیق می کند و در عین حال اصرار دارد که این انتقال هم ضروری و هم در نهایت مترقی است.

او استدلال می کند که ورود تجارت بیگانه، مسبب انقلاب اجتماعی در هند است. به نظر مارکس این انقلاب بزرگ اجتماعی واجد تبعات مثبت و منفی است. [او می پذیرد که] هنگامی که دهقانان وسیله معاش سنتی خود را از دست دادند، رنج بسیار بزرگی بر آنها وارد آمد، ولی او همچنین یادآور می شود که جوامع روستایی سنتی به ندرت جوامع ساده و بی غل و غش بودند، آنها [عموما] بستری برای ظلم قبیله ای، بردگی، فلاکت و بی رحمی بودند. مرحله اول از این انقلاب اجتماعی در نهایت منفی است، زیرا متضمن هزینه های سنگین مالیات برای تامین مخارج حکمرانی بریتانیایی ها و تحول اقتصادی ایجاد شده به واسطه ورود مازاد کتان ارزان تولید شده انگلیسی است.

اما سرانجام تاجران بریتانیایی فهمیدند که هندی ها قادر به پرداخت بهای لباس وارداتی یا تامین هزینه مدیران خارجی نیستند، مگر این که هندی ها به قدر کفایت کالا برای تجارت تولید کنند؛ کاری که انگیزه خوبی برای سرمایه گذاران بریتانیایی جهت ساخت زیربنای تولید ایجاد می کند. هرچند مارکس باور داشت که حرص و طمع انگیزاننده حکمرانی بریتانیایی ها بود و این حکمرانی با اعمال ظلم و ستم اجرا شد، ولی با همه این اوصاف احساس می کند این حکمرانی ناخودآگاهانه عامل پیشرفت بود. بنابراین مباحث مارکس درباره حکمرانی بریتانیا در هند ۳ بعد دارد: تبیینی از خصلت مترقی حکمرانی بیگانه، نقد رنج انسانی ضمنی این حکمرانی و بحث آخر این که اگر بناست این پتانسیل پیش برنده ای که حکمرانی بریتانیایی محققش کرده، فهمیده و درک شود، این حکمرانی باید موقتی باشد.

لنین تحلیل مارکس از سلطه اقتصادی و سیاسی غربی را در رساله ای با عنوان امپریالیسم: عالی ترین مرحله کاپیتالیسم (۱۹۱۷) بسط و توسعه داد. لنین برخلاف مارکس دیدگاه صریحا انتقادی تری نسبت به امپریالیسم اتخاذ کرد. او خاطرنشان کرد امپریالیسم تکنیکی است که کشورهای اروپایی را قادر می سازد بحران اجتناب ناپذیر انقلاب داخلی را به وسیله انتقال هزینه های اقتصادی خودشان به حکومت های ضعیف تر [بیگانه] تعویق بیندازند. لنین استدلال کرد که امپریالیسم اواخر قرن نوزدهم به وسیله منطق اقتصادی کاپیتالیسم متاخر هدایت شد. سقوط نرخ سود معلول بحران اقتصادی ای است که صرفا به وسیله توسعه ارضی قابل حل است. شرکت های مختلط کاپیتالیستی برای یافتن بازارها و منابع جدید مجبور به توسعه [کار] خود به آن سوی مرزهایشان بودند. به عبارتی این تحلیل کاملا سازگار با دیدگاه های مارکس بود؛ یعنی کسی که استعمارگری اروپایی را در امتداد با فرآیند بسط درونی در حکومت ها و سرتاسر اروپا می دانست. از این منظر، استعمارگری و امپریالیسم زاییده همان منطقی است که توسعه و تجدد اقتصادی مناطق پیرامونی اروپا را ایجاد کرد. از آنجا که کاپیتالیسم متاخر حول امتیازهای انحصاری ملی شکل گرفت، رقابت برای [قبض] بازارها به شکل مسابقه نظامی بین حکومت ها بر سر [تصاحب] قلمروهایی درآمد که سلطه بر آنها منافع انحصاری اقتصادی را در پی داشت.

نظریه پردازان مارکسیست از جمله رزا لوکزامبورگ، کارل کاتسکی و نیکولای بوخارین نیز مساله امپریالیسم را مورد کاوش قرار دادند. موضع کاتسکی بویژه مهم است، زیرا تحلیل او مفاهیمی را معرفی کرد که بعدها نقش مهمی در نظریه نظام های معاصر جهان و مطالعات پسااستعماری به عهده گرفتند. کاتسکی مخالف این فرضیه بود که امپریالیسم [در نهایت] به توسعه نواحی ای می انجامد که مورد استثمار اقتصادی قرار می گیرند. او اظهار کرد که امپریالیسم نسبتی تقریبا پایدار است که فعل و انفعالات بین دو نوع کشور را شکل می دهد (۲۰۰۱ Young). هرچند امپریالیسم ابتدا به شکل رقابت نظامی بین کشورهای کاپیتالیستی درآمد، [در نهایت] به سازش بین علایق کاپیتالیستی برای حفظ نظام پایدار استثمار جهان توسعه نیافته منجر شد. تاثیرگذارترین مدافع معاصر این دیدگاه امانوئل والر اشتاین است، کسی که به واسطه نظریه نظام جهانی مشهور است. براساس این نظریه، نظام جهانی متضمن مجموعه روابط نسبتا پایداری است بین حکومت های مرکز و پیرامون، این مجموعه روابط تابع تقسیم درونی کار که برای انتفاع دولت های مرکز شکل گرفته است، می باشد. (۱۹۸۹ Wallerstein۱۹۷۴)

نظریه پسااستعماری

از منظر نظریه نظام جهانی، استثمار اقتصادی کشورهای پیرامون ضرورتا سلطه مستقیم سیاسی و نظامی را اقتضا نمی کند. به شیوه مشابه، توجه نظریه های معاصر ادبی به فعالیت های تصویری جلب شد که منطق فرمانبرداری را بازآفرینی می کنند؛ منطقی که حتی بعد از این که مستعمرات پیشین کسب استقلال کردند، باقی می ماند. قلمروی مطالعات پسااستعماری در کتاب تاثیرگذار «شرق شناسی» اثر ادوارد سعید تبیین شده است. سعید در شرق شناسی تکنیک تحلیل بحث فوکو را در ارائه شناخت از خاورمیانه به کار می گیرد. اصطلاح شرق شناسی [در این کتاب] مجموعه منظمی از مفاهیم، فرضیات و گفتمان ها را که برای ارائه، تفسیر و ارزش گذاری شناخت از مردمان غیراروپایی استفاده شده بود، توصیف کرد.

تحلیل سعید، محققان ادبیات ساختارشکن و متون تاریخی را قادر ساخت تا بفهمند چگونه طرح امپریالیستی را منعکس کنند. به خلاف مطالعات پیشین که متمرکز بر منطق اقتصادی یا سیاسی استعمارگری بود، توجه سعید معطوف به نسبت بین معرفت و قدرت است. سعید اثر فرهنگی و معرفت شناختی امپریالیسم را کانون توجه خود قرار داد و بدین طریق قادر شد فرضیه ایدئولوژیک شناخت بی طرفانه را تضعیف کند و نشان دهد که «شناختن شرق» قسمتی از پروژه سلطه بر شرق است. بدین سان، کتاب شرق شناسی را می توان کوششی برای گسترش قلمروی جغرافیایی و تاریخی نقد پساساختارگرایانه معرفت شناسی غربی دانست.

سعید اصطلاح شرق شناسی را به چند طریق متفاوت به کار می گیرد. نخست، شرق شناسی رشته دانشگاهی خاصی است درباره خاورمیانه و آسیا، هرچند شرق شناسی مدنظر سعید کاملا شامل تاریخ، جامعه شناسی، ادبیات، انسان شناسی و بویژه زبان شناسی می شود. او همچنین شرق شناسی را فعالیتی می داند که به یاری آن اروپا به وسیله ارائه توصیفی ثابت از غیراروپا تعریف شود. شرق شناسی راهی است برای توصیف اروپا به وسیله ترسیم تصویر یا ایده متضاد آن که مبتنی است بر سلسله ای از تضادهای دوگانه (عقلانی / غیرعقلانی، ذهن / بدن، نظم / آشفتگی) که اضطراب های اروپایی را مدیریت و جابه جا می کند. نهایتا، سعید تاکید می کند که شرق شناسی گونه ای اعمال اقتدار [بر شرق]، به وسیله سازماندهی و طبقه بندی «معرفت» درباره شرق نیز هست. این رهیافت استدلالی هم از این فرضیه عوامانه ماتریالیستی که «معرفت» صرفا انعکاس علایق اقتصادی و سیاسی است و هم از این باور ایدئالیستی که دانش بی غرض و خنثی است، متمایز است. مفهوم گفتمان سعید به تبع فوکو، راهی را معین می کند که در آن «معرفت» به شکل ابزاری در خدمت قدرت به کار نرفته بلکه خود شکلی از قدرت است.

مساله محوری نظریه پسااستعماری بررسی نسبت بین قدرت و «معرفت» در جهان غیرغربی است. رویکرد برخی محققان به این موضوع از طریق تحقیق تاریخی است و نه تحلیل ادبی یا استدلالی.

به نظر برخی نظریه پسااستعماری همواره در قلمرویی بین پساساختارگرایی و مارکسیسم سکنی می گزیند، دو سنت که علاوه بر اشتراکات دارای تفاوت هایی هستند. به رغم این واقعیت که بسیاری از شاغلان این حوزه دغدغه هر دو سنت را دارند، سایر محققان بر ناسازگاری این دو سنت تاکید می کنند. مثلا احمد نظریه پسااستعمارگرایی را از منظر مارکسیستی نقد کرده است و استدلال می کند که شیفتگی این نظریه به مسائل تصویر و گفتمان، چشم آن را نسبت به بنیان مادی و ساختار سیستماتیک روابط قدرت کور کرده است. احمد همچنین استدلال کرد که تاثیر شرق شناسی سعید نه به خاطر اصالت بلکه به عکس به خاطر شیوه متعارف آن است.

به نظر احمد، شرق شناسی از نزدیکی اش با دو سبک مشکل فکری سود برده است، واکنش به مارکسیسم که به رواج پساساختارگرایی و «جهان سوم گرایی» می انجامد. سعید به سهم خود، همچنین نقد پایداری از مارکسیسم را مطرح کرد. سعید در شرق شناسی استدلال کرد که دفاع روشن مارکس از استعمارگری بریتانیایی حاکی از استلزام خود او به گفتمان شرق شناسی است.

برای نتیجه گیری، شایان توجه است که برخی محققان مساله مفید بودن نظریه پسااستعماری را مطرح کردند.

منبع: دایره‌المعارف فلسفی استنفورد

مارگارت کوهن / مترجم: حسین شقاقی