خونین شهر آنچنان که باید باشد

شقایقی خون رنگ روییده در دشت حماسه ها

در ایستگاه قطار اندیمشک شکوفه های صورتی گل های کاغذی از سر دیوار سرک می کشند. گویی این مسیر، این قطار، این مردم، این همه آرامش و صبوری هزاران حرف نگفته دارد. «خدایا! یعنی محمد جهان آرا و رزمندگان هم همین راه را آمده بودند؟!» با خودم می گویم: «چه قدر دیر رسیده ام به این کاروان!!»

باد که صدایش در کوپه می پیچد، چیزی در دلم «هری» فرو می ریزد. انگار که این قطار از مسیری می رود که قبل تر همه مسافران بهشت را به مقصد رسانده و حالا جامانده های راه را با تاخیری طولانی عبور می دهد.

در ابتدای راه دلتنگم. نه دلتنگ شهرم و نه دلتنگ آن چه پشت سرگذاشته ام. حس غریبی است که در این هجرت ریشه دارد. دلتنگ آن چه که باید در منزلگاه قبل می ساخته ام و نساخته ام و آن چه از شهر پیش رو می شناخته ام و نشناخته ام. دلتنگی را حتی این کوپه پرصدا فریاد می زند. کاش می توانستم جهان آرا و بچه های سپاه خرمشهر را ببینم. کاش آن روزها بودم و لااقل عکس هایی می گرفتم و یادداشت هایی از سر درک حقیقت می نوشتم نه از سنگینی دلتنگی!

برای علی حسینی فاتحه ای خواندم. برادر رشید خانم حسینی در کتاب پرآوازه «دا». وقتی از سوی سپاه برای «علی» حقوقی تعیین شد، آن را بین مردم خرمشهر تقسیم کرد. پسرکی از اهالی روستاهای اطراف ایستگاه اندیمشک بی خیال سنگلاخ های زیر پایش در پی دام ها به سمت علف زارهای آن سوتر می دود. این نسل برخاسته از رشادت ها هنوز هم به مردانی چون علی حسینی نیازمندند تا معبر بهشت را لبریز عدالت و بالندگی از خوزستان تا قلب ایران امتداد دهند.

لبه چادر عربی ام را سایبان صورتم می کنم. آفتاب گرم و تند از پنجره قطار پنجه می کشد، اما آن چنان هم گرمای تیرماه و خرماپزان را ندارد. اردیبهشت ماه فصل «بو دادن نخل ها»- بارور کردنشان -است و تا گرمای خرماپزان فاصله ای است.

قطارهای مسیر تهران- اهواز حتی اگر درجه یک هم باشند، دست کم با تاخیر یک تا یک ساعت و نیم می رسند.

● چه قدر تاخیر؟!

در راهرو قطار یک زن عرب در حالی که به عربی و با صدای بلند چیزهایی می پرسد، به سمتم می آید و مرا به دنیای اطرافم هل می دهد. گمان می کنم می پرسد: «کی می رسیم؟» من که غافلگیر شده ام، پاسخ می دهم: «انا فارس، لاعرب»!

مهماندار قطار از کوپه اش سرک می کشد و می پرسد: «شما چای خواسته بودید؟» سر بر می گردانم و می گویم: «بله». وقتی پول را به سمتش می گیرم، با تعجب نگاهم می کند و می گوید: «شما عربید؟!» آرام و متعجبانه می گویم: «نه!» فقط یک خط توضیح می دهد: «اینجا هرکسی عبا بپوشد، یعنی عرب است!»

می خواهم از همه پتانسیل ها برای برقراری ارتباط صمیمانه با این مردم بهره ببرم. می دانم که این مردم از همان ثانیه ای که تو را می بینند، مهربانی، لطف و احساس یکی بودن در چشم هایشان موج می زند. از آنها خیلی چیزها می دانم، چون بزرگ شده بوشهرم و جنوبی ها مرام های مشابه زیادی دارند.

از ایستگاه اندیمشک تا اهواز یکساعتی فاصله است. به ساعتم نگاه می کنم، نه و نیم صبح را نشان می دهد. مثلا قرار بوده نهایتا هشت و نیم تا نه به اهواز رسیده باشیم. برنامه ریزی کرده بودم که بعد از رسیدن به اهواز بلافاصله چمدانم را به آشنایان در این شهر تحویل دهم و روانه خرمشهر شوم. گوشه لبم را می گزم و مضطربانه از پرسنل قطار می پرسم: «کی می رسیم؟» آرام و خونسرد می گوید: «یازده!» بعد هم با لبخند می گوید: «چه عجله ای دارید؟ چای دیگری بیاورم؟! بالاخره همه به ایستگاه آخر می رسند.»

به همه کسانی که با آنها در خرمشهر قرار مصاحبه دارم، زنگ می زنم و قرار امروز را کنسل می کنم. روی صندلی کوپه تسلیم شده می نشینم و با خودم فکر می کنم: «کی به ایستگاه اول می رسم؟ چه قدر تاخیر. شاید به اندازه ۲۸ سال!»

● بیکاری، مشکل شماره یک جوانان جنوبی

سرگرم گفت وگو با هم کوپه ای هایم می شوم. دختری به همراه مادرش روبرویم نشسته اند. دختر همه امکانات قطار وحتی تاخیرهایش را می داند. از او می پرسم: «زیاد با قطار سفر می کنی؟!» می گوید: «خانه مادری ام کرج است. پدرم که خوزستانی است در اهواز خانه دارد و کارش هم اهواز است. شوهرم هم در عسلویه بوشهر کار می کند. من هم هر هفته می آیم دانشگاه پیام نور این جا و آب شناسی درس می دهم.» با خنده می گویم: «پس با این حساب هر کدامتان یک قلمرو مستقل دارید.» اما دختر خیلی جدی می گوید: «چه می شود کرد؟ در تهران موقعیت های شغلی اشباع شده اند و ناگزیریم بیش از هزار کیلومتر راه طی کنیم. الان که بچه نداریم و شوهرم هم تهران نیست، منم این طرف سرگرم هستم، اما باید پس انداز کنیم، چون ادامه این شرایط ممکن نیست.»

مادر این دختر هم که لهجه خوزستانی دارد، می گوید: «نیمی از زندگی مان کرج است و همه قلبمان خوزستان. نه می توانیم از امکانات تهران و کرج بگذریم و نه می توانیم در خوزستان ساکن شویم. بچه های خوزستان بیشتر در رشته های علوم انسانی و یا رشته هایی که کاربرد بومی ندارند تحصیل می کنند، بنابراین در منطقه بیکار می مانند. اما بچه های تهران یا بزرگ شده پایتخت رشته هایی چون زمین شناسی و علوم دریایی و... می خوانند که برای کار مجبورند روانه جنوب شوند. این گونه تعادلی در بازار کار نیست. تازه دخترم حتی قرارداد هم ندارد، در دانشگاه حق التدریسی است.»

وی ادامه می دهد: «همیشه سهم خوزستان کاستی هاست! به این وضعیت قطارها نگاه کنید، در همه مسیرها به مسافران شام می دهند، تنها مسیر خوزستان است که شام را حذف کرده اند. پس نفری ۱۴ هزار تومان برای چه می گیرند؟»

● از خانه های خشتی تا آپارتمان های «جردن» نشین اهوازی!

چمدانم را که کشان کشان جلوی در خروجی ایستگاه اهواز می آورم، دست کم ده راننده سواری و تاکسی روبرویم می ایستند و می پرسند: «کجا می روید؟ آبادان، خرمشهر؟»

اکثر آنها عرب هستند. بیکاری در میان جماعت عرب ها بیشتر از فارس های خوزستان است. با ماشین آشنایان به سمت محل کارشان ساختمان شرکت نفت اهواز می روم. از کنار محله های قدیمی شهر اهواز عبور می کنیم. این خانه ها ساده، خشتی و بدون نما هستند. باتعجب می پرسم: «چرا این خانه ها نما ندارند؟» راننده با لبخند می گوید: «نما دیگر چیست؟ این بندگان خدا عرب هایی هستند که از زمان جنگ حتی قبل تر در این محله ها ساکن شده اند. همیشه هم خانه هایشان این گونه بوده است.»

نمی دانم، وضعیت عرب ها در خوزستان یک طوری است. بعضی ها می گویند، خودشان همین سبک زندگی کردن را دوست دارند! اما من حس می کنم شاید برایشان افق های جدیدی تعریف نشده یا روی بسط فرهنگی کار نشده است.حتی حس می کردم، بعضاً پول و سرمایه هم دارند، ولی شاید بتوان با کاربیشتر تحولات چشمگیرتری چه از لحاظ فرهنگی و چه از لحاظ چرخه اقتصادی برایشان ایجاد کرد.

البته ناگفته نماند عرب های تحصیل کرده و امروزی هم زیادند. در شرکت نفت اهواز حتی پست های معاونتی هم دارند.

راننده می گوید: «اهواز زمان جنگ این طور نبود. الان محله هایی دارد که با تهران قابل قیاس است. سال های اخیر در این شهر آپارتمان سازی رشد چشمگیری داشته و الآن چند طبقه ها در فاصله ای از این محله های قدیمی قد علم می کنند.

یک طبقه ویلایی در محله هایی چون کیان پارس، زیتون کارمندی و... دست کم ۴۰۰ ، ۵۰۰ میلیون تومان است. در این شهر فاصله طبقاتی یک محله تا محله دیگر زیاد به چشم می آید. اما کلاً نظر دولت به شهرسازی اصولی ست و فضاهای سبز زیبا و خوبی هم ایجاد کرده اند.»

گنبد علی بن مهزیار(ع) در فاصله کمی از خانه های خشتی دیده می شود. کاش می شد برای این محله ها هم کاری کرد. بالاخره همین مردم بومی منطقه بوده اند که زمان جنگ شهید داده اند و جلوی دشمنان ایستاده بودند، وگرنه سرمایه دارهای تازه وارد که در جاهای دیگری سیر می کردند. چطور زمان جنگ بومی های منطقه سرنوشت کشور را رقم زدند، اما حالا در گرد و غبار فراموشی سهم شان همین خانه های خشتی است؟

شرکت نفت اهواز ونیز شرکت ملی حفاری این شهر نیمی از نیروی کار منطقه را تحت پوشش دارد. اما حقیقتش این است که بخش عمده نیروها مهاجرند و از شهرهای دور آمده اند. این گونه بومی های منطقه به شغل های دیگری رو می آورند. اگر تدریس رشته ها در دانشگاه ها مطابق نیازهای منطقه بود و هر منطقه وظیفه داشت استخدام نیروهای بومی را در اولویت قرار دهد، شاید بخشی از مشکلات حل و فصل می شد.

شهر دامادهای بهشت!

مرتضی دهداری مردی از خطه خوزستان که خود در جنگ تحمیلی عکاس بوده و همسرش نیز امدادگر جنگ بوده است، وقتی از برادر شهیدش رحیم دهداری می گوید بغض گلویش را می فشارد.

همراه با او از اهواز تا آبادان و از آبادان تا خرمشهر با سواری هایی که مسیر را می روند و می آیند، روانه سرزمین خاطره ها می شویم.

دهداری گرم و صمیمانه از ته دل صحبت می کند. از همسنگرانش بهروز مرادی و برادرش رحیم و حتی بهنام محمدی قصه ها دارد.

وی برایم توضیح می دهد: «بهروز مرادی دانشجوی هنر بوده و همراه با هم رزمش ناصر پلنگی (نقاش دیوارهای مسجد جامع خرمشهر) در مقاومت خرمشهر شرکت داشته و شهید می شود. اما ناصر هنوز زنده است. بهنام محمدی نوجوانی کوچک با بینشی مردانه تا دل سپاه دشمن نفوذ می کرده و معمولاً اطلاعات و خبرهایی را که از ارتش بعثی می گرفته برای بچه های رزمنده می آورده است.»

دهداری هنوز هم به صورت هنری و با شوق عکاسی می کند. خودش می گوید از دوران جنگ حلقه فیلم هایی دارد که در حین برپایی نمایشگاه عکسی در تهران به او فقط یک میلیون تومان برای خرید حلقه فیلم ها پیشنهاد داده اند. این همه ذوق کجا و یک میلیون تومان بی ارزش کجا؟!

هنوز هم صبور، بی ادعا و پایبند به ارزش ها و انقلاب است. ولی ته دلش می خواهد لااقل یک نمایشگاه عکس در تهران با حمایت دولت برپا کند.

دهداری پابه پای ما بی هیچ ادعایی آمد و عکس های این گزارش ها را به کیهان تقدیم کرد. یک نوع مظلومیت و گیرایی در نگاه این مردم است که نمک گیرت می کند. «می رم و دخیل می بندم جمعه شب سید عباس/ بیا و رحمی کن به این دلی که تنهاست...» در هوای گرم بندر موسیقی و شعر در خون اهالی می جوشد. کار جدید محسن چاوشی باعنوان بازار خرمشهر هم در هر ماشینی شنیده می شود. از کل زدن های زنان در مجلس عروسی تا صدای سوزناک چاوشی و سینه زنی جنوبی ها روی بخش هایی که از نذر در سیدعباس(ع) می خواند، ذهن را به هزار توی فرهنگ این مردم می کشاند.

«یا حبیبی» اینجا ارزش دارد. مرد هست و عشیره و ناموسش. خانه ای در خرمشهر نیست که دو، سه شهید نداده باشد. خرمشهر، شهر دامادهای بهشت است؛ سید محمدجهان آرا، بهروز مرادی، پرویز عرب، بهنام محمدی، رسول نورانی، تقی محسنی فر، مجید خیاط زاده، ابوالفضل اسماعیلی، علی لسانی، سید عبدالرضا موسوی، علی هاشمیان و... بیشتر این شهدا نوجوانانی بوده اند که هنوز ثقل خاک زمین گیرشان نکرده بود، اما در وادی عشق به حق گوش و چشمی گشوده تر داشته اند.

در مسیر اهواز- آبادان نزدیک به تأسیسات هسته ای (اطراف روستای دارخوین) چند تانک به یادگاری مانده که در دامن سبز چمن زارها ذهن را به سال ها قبل می برد. اما میدان ورودی آبادان با دو نماد چای خوری عربی تزئین شده است. تا آن را می بینم، با تعجب می پرسم: «مگر این جا عربستان است؟ باید چیزی می گذاشتند که هویت این شهر را نشان دهد.» خدا می داند در جاده اهواز- آبادان- خرمشهر چه خبرها که نبوده است؟ حکایت استقامت جوان هایی که آنها هم خانواده و آرزو داشته اند، اما حالا خاکستر وجودشان با این خاک عجین شده و از آن د ردل باغ های اطراف نخلی سربرآورده است، رشادتی همیشه جاوید است. این جا حرف یک کلام و ایستادن پای عشق شرافت است. عشق به این خاک، عشق به آرمان های انقلاب و عشق به خانواده.

جوانان خرمشهری صبورند. آنها روزهای تاسوعا وعاشورا شهر را سیاهپوش می کنند. وقتی نام ابوالفضل(ع) را می آوریم، زمزمه می کنند: «یا حسین(ع).» به قول امام(ره): «مردم خرمشهر تمام و کمال دینشان را به انقلاب ادا کردند.»

مردمان جنوب پای قول و ریشه هایشان ایستاده اند، با این حال سهم آنها همیشه کوچک است، حتی از آب تصفیه شده آشامیدنی!

● زخم های جنگ هنوز بر پیکر این شهر است

خرمشهر شهری است که در روایات آمده امام رضا(ع) اولین بار از این مسیر وارد خاک ایران شدند، به همین دلیل قریب به اتفاق بافت فرهنگی این مردم مذهبی و انقلابی است. این ها صدها سال پذیرای بزرگان تشیع بوده اند. بسیار هم نسبت به شهر خود غیرت دارند. سرهنگ پاسدار عبدالمجید عقیلی مدیر مرکز فرهنگی دفاع مقدس خرمشهر و یکی از خرمشهری های باغیرت، علی رغم دریافت پیشنهاد کار در تهران هرگز شهرش را ترک نکرده است. وی مصرانه می گوید: «همین جا به دنیا آمده ام، همین جا جنگیده ام و همین جا می مانم.»

وی دلیل نواقص رفاهی شهر خرمشهر را ضعف مدیریت ها و حتی در سنوات گذشته سوء مدیریت ها می داند. عقیلی گله مندانه می گوید: «به این شهر امتیاز بندر آزاد را داده اند، اما منصفانه بنگریم، این شهر چه قدر از سهم بندر آزاد بودن بهره می برد؟! ضعف مدیریت ها به حدی بوده که الان هر بیننده ای که وارد شهر می شود، فاصله بین آنچه که هست و آنچه که باید بعد از ۲۰ سال بازسازی باشد را کاملاً درک می کند. هرچند که نباید تلاش های خوب و مؤثر گذشته را در بخش های متعدد منکر شویم، اما حقیقتاً خرمشهر و خرمشهری هنوز خستگی شدید را بر پیکر خود از آسیب های دوران جنگ حس می کند.»

وی به لیستی از عمده ترین مشکلات شهر خرمشهر اشاره کرده و می گوید: «خرمشهر امروز با نرخ بیکاری متوسط بیش از ۲۱ درصد و براساس برخی آمارها بالای ۲۵ درصد مواجه است. هنوز صدها اصله نخل آن احیا نشده و روستائیان مقاومت اولیه- ۱۸ روستای مسیر شلمچه- بسیار محرومند. مشکل آب آشامیدنی و مشکل دفع سامانه فاضلاب و آب های روسطحی یکی از بزرگترین مشکلات این شهر است به طوری که با کمترین بارندگی فاضلاب شهر سرریز شده و به خیابان ها می ریزد.

هنوز یک مکان خوب و مناسب برای تفریح مردم، خانواده ها و مسافرانی که با عشق، گذران روزهایی از سفر خود را به این شهر اختصاص داده اند، ساخته نشده است.»

درست روبروی در ورودی موزه جنگ خرمشهر که در زمان بازدید ما دردست تعمیر است، اروند آرام و صبور جریان دارد. پل خرمشهر یادآور هزاران صفحه خاطره و هزاران حس جاودانه است. کاش آن روزها بودم و به رود حقیقت می پیوستم. برای شادی روح همه شهدای سپاه خرمشهر و مردم رشیدش صلوات.

این کوچه ها بوی ایثار می دهند. مقاومت خرمشهر به تاریخ آبرو بخشید و سرنوشت انقلاب را رقم زد. دست نسیم از سر اروند می گذرد و بر دوش موج ها هزار خاطره می آورد.

پل خونین شهر، پل میان زمین و آسمان است. زن عربی با زنبیل ماهی و سبزیجاتش عبور می کند. شیله (شال عربی) را روی سرش با سنجاق خوش نقشی محکم کرده و گوشه چادرش در باد می رقصد. نام او هرچه باشد، من صدایش می کنم: «صبریه!» این زنان حقیقتا صبور، کم توقع و بساز هستند. چه بسیار از آنها که پسر، برادر و یا شوهرشان را در جنگ از دست داده اند. هنوز صبورانه سینی بر سر می گیرند و سبزیجات، ماهی و یا پارچه در بازار می چرخانند و می فروشند.

چشم هایش عمق دارد. در این چشم ها غمی است که وسعت می بخشد. چرا شعر در خون جنوبی ها می جوشد؟ پاسخش در همین غم اصیل و ریشه دار است. این مردم بر سر عشقشان به انقلاب بیشترین سهم را پرداخته اند و حال غباری از محرومیت و فراموشی بر روی پنجره های این شهر نشسته است.

بازار خرمشهر با بساط های کوچک زنان عرب اداره می شود. در برخی مغازه های میوه و تره بار هنوز ترازوهای قدیمی با سنگ ترازوهای آهنی کاربرد دارد. عکس سیدحسن نصرالله را به دیوار زده اند و چشم به زمین خاکی کف بازار دوخته اند. مقاومت جزء لاینفک زندگی این مردم است، حال این ایستادگی در برابر دشمنان ایران باشد و یا در برابر مستکبرین. مقاومت در برابر سختی های زندگی روزمره هم از آنها صبورانی بی همتا ساخته است.

● شهرداری تذکر داده که باید بساطی ها به جای دیگری بروند، اما کجا؟!

با دفتر و کاغذ و دوربین که وارد بازار می شویم، همه چشم ها گله مندند، مردی به زبان عربی و با عصبانیت می گوید: «چند بار کاغذ می نویسید. به حال ما کاری کنید. اگر همین بساط هم نباشد، از کجا پول حلال درآوریم؟»

در بازار مترجم می خواهم. هادی امیدانی بیست و چهار ساله که خودش پدر یک دختر سه ساله است! مترجم مان می شود. فکرش را بکنید این جوان فقط از راه دست فروشی گذران زندگی می کند. در جنوب جوان ها خیلی زود ازدواج می کنند و تعداد فرزندان زیاد است. عرب ها به ازدواج زودهنگام معتقدند، البته تا حد توان هم از جوانشان حمایت دارند. اتاقی از خانه پدری نقطه شروع بیشتر زندگی های مشترک است. هادی امیدانی در حاشیه اشاره دارد که شغل های خطرناک و کاذب در بین جوانان رواج دارد.

خیال نمی کردیم شهر آزاد شود!

ظل گرماست. در ساعت یک و دو بعدازظهر سکینه ۵۰ ساله با یکی از پسرهایش کف بازار بساط شانه تخم مرغ، کبریت و مواد شوینده پهن کرده و در انتظار مشتری است. سکینه فقط یک بار به مشهد رفته و خاطره زیارتش را که در ذهن تداعی می کند، لبخند بر لبان عطشناک و خشکیده اش نقش می بندد.

شش بچه دارد که پسر بزرگش در بازار او را همراهی می کند. زنان عشیره دیگر مثل گذشته ها حصیر، جارو و سبد به بازار نمی آورند. آنها کالا، ماهی و سبزی و... از دستی می خرند و با سود ناچیزی در بازار بساط می کنند. بنابراین صنایع دستی رو به فراموشی است.

در حجره ای حسن شرجی ۶۲ ساله از اهالی خرمشهر میوه و تره بار می فروشد. شرجی روی صندلی اش آرام لم داده و بی خیال شعله های تند آفتاب که از درزهای سقف حصیری سرک می کشند، به دوربین نگاه می کند.

از او می پرسم: «زمان جنگ را به یاد می آوری؟» وی بی مقدمه پاسخ می دهد: «ها، چرا به یاد نیاورم؟! صدوبیست نفر بودیم که توسط عراقی ها در شهر اسیر شدیم. یکسال دست عراقی ها در یک اردوگاه بدون غذا و آب کافی اسارت کشیدیم. خرمشهر که آزاد شد، برگشتیم خانه، دوباره ساختیم و الآن هم ۱۵۰ تا نخل و این حجره را دارم.» وقتی از آن یکسال اسارت می گوید، اشک در چشمانش حلقه می زند و می گوید: «اصلا خیال نمی کردیم شهر آزاد شود. خیلی جوان بودم. خیال می کردم دیگر مادر و خانواده ام را نمی بینم. همه می گفتند از روستاهای عراق زن بگیر. من می گفتم: باید اجازه یوما(مادر) باشد. می خواستم دختر خرمشهری بگیرم.»

حسن شرجی حالا همسر خرمشهری و ۵ دختر دارد.

● عدم سرمایه گذاری در مسیر کارهای مولد

زهرا آلبوغبیش ۴۸ ساله زمستان و تابستان در بازار ماهی می فروشد. چون شوهرش فوت کرده و سرپرست خانوار محسوب می شود، ماهیانه نفری ۱۵ هزار تومان کمک هزینه از بهزیستی دریافت می کند. ماهی های فصل را کیلویی ۴ هزار تومان می خرد و کیلویی چهار هزار و دویست تومان می فروشد. زندگی این مردم با همین پول های ناچیز می گذرد. درحالی که بغضی در گلو دارد، می گوید: «۵ تا از رگ های قلبم بسته است، اما پول عمل ندارم.»

مشکل اصلی بیکاری از این جا نشأت می گیرد که در منطقه کارگاه ها و کارخانجات تولیدی وجود ندارد. تنها یک کارخانه صابون سازی در خرمشهر راه اندازی شده است. این قبیل مراکز تولیدی یا کارگرانش غیربومی اند و یا پس از مدتی به دلیل عدم جذب سرمایه ورشکست شده و تعطیل می شوند. جوان ترها اگر کار حلالی داشته باشند، یا بنایی می کنند و یا در بازار بساط دارند.

در منطقه ادامه تحصیل بعد از اتمام دوره راهنمایی آمار پایینی دارد.

فاضل طاهری از اهالی روستاهای اطراف کارون مشکل نخلستان ها را در سال گذشته کم آبی عنوان می کند که بنابه گفته او امسال آب بیشتر است.

حسن جاسمی نیز که قبلاً در حفار شرقی کار می کرده و حالا با وانت بار جابه جا می کند و کشاورزی محدودی هم دارد، مشکلات کشاورزان و نخل داران منطقه را این گونه عنوان می کند:

«آب خوب نداریم. طرح آبیاری جهاد نصر اجرا شده، ولی فقط دو ساعت آبرسانی ازطریق این طرح به باغات صورت می گیرد که کافی نیست. یک سری نخل ها هنوز احیا نشده اند. وضعیت آسفالت و جاده های شهر هم مناسب نیست. اکثر خیابان ها پس از چند سال که از عمر آسفالت شدنشان می گذرد، دچار پستی و بلندی و آبگیری در روزهای بارندگی می شوند. شهرداری چهار سال پیش قول داد که کف بازار را موزائیک کرده و سایبان می سازند، الان دو تا سه درصد کار هم انجام نداده اند.»

هانی حمودی ۲۵ساله که تنها تا سوم راهنمایی درس خوانده نیز در حواشی می گوید: «بعد از جنگ عراق و آمریکا دست هایی هستند که می خواهند قاچاق کالا را در منطقه رواج دهند.»

● اثر منفی سوءمدیریت ها در بازسازی خرمشهر

صدام آمده بود که دوروزه از خیابان های شهر عبور کند و به آبادان و اهواز برود، ولی جهان آرا و همرزمانش دوشادوش مردم ۴۵ روز بدون هیچ امکاناتی ایستادگی کردند و دشمن را پشت دروازه های شهر نگه داشتند. تماس های مکرر جهان آرا با بنی صدر برای گرفتن کمک به جایی نرسید. بنی صدر دکترین جنگش- که به قول خودش از مبارزات ساسانیان گرفته بود!- در این خلاصه می شود که خرمشهر را واگذار کنیم و به سمت کوه های امیدیه برویم. سپس نیروها اعزام خواهند شد و مقابله را شروع می کنیم. به راستی اگر به این سبک عمل می کردیم، آیا امروز خوزستان وضعیتی چون فلسطین نداشت؟

علی سلیمیان مسئول بسیج کارگری کل کشور که خود از جانبازان مقاومت خرمشهر است، پیرامون این که چرا به خرمشهر حتی در مقایسه با سایر شهرهای خوزستان کمتر رسیدگی شده است، می گوید: «به شما اطمینان می دهم که در سال های ابتدایی شروع بازسازی دو، سه برابر بودجه لازم برای ساخت این شهر کمک های دولتی و مردمی صورت گرفت، اما سوءمدیریت ها همه چیز را برباد داد. مدیران مسئول سازندگی هر یک سال به یک سال عوض می شوند و بدتر از همه این که نیامدند روی اصول و به شکل مهندسی ساخت و ساز را برعهده بگیرند. پول ها بین جنگ زده ها تقسیم شد و بعضاً آنها هم پول بازسازی را گرفته و روانه شهرهای دیگری شدند.»

وی ادامه می دهد: «خرمشهر، کاملاً با خاک یکسان شده بود. همان موقع هم پیشنهاد دادیم که دور این بقایا حصار بکشند و تبدیل به موزه شود و در نزدیکی خرمشهر، شهر جدیدی بنا کنیم. از سوی دیگر نگرش منفی برخی مسئولان نسبت به بازسازی خرمشهر به مشکلات دامن زد. برخی اعتقاد داشتند که خرمشهر واقع در نواحی مرزی است و اگر یک بار دیگر جنگ شود، سرمایه هایی که صرف بازسازی شده، برباد خواهد رفت! به همین دلیل به جای سرمایه گذاری در بندر خرمشهر به بنادر سیستان و بندر عباس توجه ویژه ای شد.»

سلیمیان که این گونه توضیح می دهد، ذهنم را به سمت صحبت های امام(ره) هدایت می کند که ایشان تأکید فراوان به حفظ آثار جنگ در خونین شهر داشتند. اگر این شهر به صورت موزه حفظ می شد و شهر جدیدی در نزدیکی آن بنا می کردند، الان از جهت پتانسیل گردشگری و نیز فرهنگی به یکی از قطب های کشور تبدیل شده بود و سالانه میلیون ها دلار به نفع مردم منطقه درآمدزایی می شد.

مسئول بسیج کارگری کل کشور با لهجه شیرین جنوبی از خاطرات مقاومتش می گوید: «در ۴۵متری پشت آتش نشانی مجروح شدم. مردم پشت بام به پشت بام می جنگیدند. به طوری که سربازهای عراقی را روی پشت بام کناری می دیدیم!

به پا و کمرم ترکش خورد و از هوش رفتم. روی زمین توی کوچه افتاده بودم و هیچ کس نبود. شروع کردم به خواندن اشهدم که ناگهان متوجه یکی از برادران شدم و صدایش زدم. دستم را گرفت و کشان کشان به کوچه بعدی برد. در آن جا فولکسی مخصوص حمل جنازه ها بود. مرا با آن تا بیمارستان آرین (طالقانی) انتقال دادند. در آنجا بدون بیهوشی زخم هایم بخیه شد. از شدت درد از هوش رفتم. به هوش که آمدم در هاورکرافت به سمت ماهشهر می رفتیم. بعدها فهمیدم بیمارستان خرمشهر نیز بمباران شده بود و مجروحین به منطقه چوئبده فرستاده شده بودند تا با هاور کرافت به ماهشهر انتقال داده شوند. اروند جزر و مدهای شدیدی داشت به هنگام جزر گل و لایی تشکیل می شد که لنج ها و قایق ها نمی توانستند حرکت کنند، بنابراین از هاورکرافت استفاده می شد.»

این غیورمرد و جانباز مقاومت خرمشهر ماه ها در بیمارستان با بیم و امید پیوند یا قطع شدن یکی از پاهایش مدارا کرده و در نهایت کادر پزشکی با تلاش های دکتر مصطفوی موفق به عمل پیوند می شوند.

وی می گوید: «چون مادرم بیماری قلبی داشت تا مدت ها وضعیت مجروحیتم را از خانواده پنهان کردم. فقط گه گاهی تماس می گرفتم و خبر سلامتی می دادم.»

● پایگاه مقاومت مردمی در هشت سال دفاع مقدس

هنوز اذان ظهر را نداده اند که به شناخته شده ترین پایگاه مقاومت مردمی در هشت سال دفاع مقدس می رسیم. پیرمردی در را نیمه باز می کند، می گوییم از روزنامه کیهان آمده ایم، در را می گشاید و بی مقدمه ما را به صحن مسجد جامع خرمشهر هدایت می کند. فرش های کف مسجد را بالا می زند و تنها آثار به جا مانده از گلوله های جنگ را نشانمان می دهد. حیف! که قدر این آثار را نمی دانیم و نمی دانیم چطور محافظتشان کنیم؟! کنار جای گلوله ها جابه جا یادگاری نوشته شده است. البته بیشتر یادگاری ها رنگ و بوی احساسات بازدیدکنندگان را دارند، ولی به هر جهت باید این آثار برای نسل های بعدی حفظ شود و جایگاه دیگری برای یادگاری نوشتن در نظر بگیرند. یاد حرف دوستی می افتم که چندی پیش از مناطق جنگی بازدید داشت و به چشم خود دیده بود که روی بدنه ماشین جنگی اختراعی شهید چمران به چه بزرگی با رنگ نام خود را نوشته اند!!

در سکوت مسجد جامع زیارت عاشورا به نیابت تمامی ارادتمندان انقلاب می خوانم. کاشی کاری های آبی مسجد ذهن را به آسمان معنویت می برد.

مسجد جامع، قلب تپنده شهر و گزاف نگفته باشم، همه خرمشهر است. اگر مسجد جامع سقوط می کرد، یعنی کل شهر سقوط کرده بود.

به قول باستان، مسئول اردوهای جهادی بسیج دانشجویی این مسجد نماد مقاومت مردمی است که با چنگ و دندان از خاک جمهوری اسلامی ایران پاسداری کردند و هرکدام از آثار این گلوله ها نماد سوزش زخمی است که بر پیکر لاله ها نشسته و حماسه ای جان گرفته است. به وقت آمدن کلی سفارش کرده بود که این مقاومت مردمی را محور گزارش قرار دهیم و اگر این اشتیاق مردم به وطن و انقلاب نبود، چطور جملات در این گزارش ردیف می شد؟

چند تا از نوجوانان منطقه یک به یک وارد مسجد می شوند تا نماز ظهر را اقامه کنند. این نسل اگرچه زیر بمباران گلوله های جنگ نرم همچنان زخم می خورد، اما با تکیه بر غیرت ایرانی که در خونشان می جوشد، قلبشان برای شهدا، آقا و انقلاب می تپد.

هزار و چند کیلومتر به شوق تنفس در هوای این مسجد آمده ام و حال برخاستن و دل کندن سخت ترین کار دنیاست. اسلحه ها به شانه های دیوار تکیه داده اند. بچه های سپاه خرمشهر گوشه مسجد نشسته اند و آخرین استراتژی مقابله را مرور می کنند. خواهران امدادگر در جنب وجوش رفت و آمدند. مجروحین آن سوتر صبورانه درد را فرو می خورند تا امکانات برسد. جهان آرا چشم به دور دست ها دوخته و برای ایستادگی بیشتر نقشه های جدیدی را از ذهن می گذراند. دلم آتش می گیرد که چرا زودتر نبوده ام. آن موقع فقط یکسال داشته ام و شاید به قول امام(ره) که یکبار فرمود: «همین نوزادان درون گهواره سربازان من هستند.» بتوانیم در این برهه حساس از تاریخ انقلاب در خط مقدم جبهه فرهنگی سربازان هوشیاری باشیم.

● میرم و دخیل می بندم جمعه شب سیدعباس(ع)

حبیب کرم پور از بچه های سپاه خرمشهر آن قدر همراهی می کند که حقیقتاً خجالت زده مرام جنوبی او می شویم. هرچه که می خواهیم فقط پاسخ می دهد: «در خدمتیم.»

نذر زیارت سید عباس(ع) را دارم. اگرچه یک نذر شخصی است، ولی کرم پور نه نمی گوید و مقدمات زیارتی دیگر را در خاک خرمشهر فراهم می کند.

سیدعباس(ع) مردی مقرب با تألیفاتی چند بوده که اعراب بسیار به آن ارادتمند هستند. نقل می کنند مرد عربی از شیخ نشین های خلیج که سرطان خون داشته چندین سال قبل به این مکان پا گذاشته و نذر کرده که اگر شفا بگیرد، برای سیدعباس(ع) گنبدی برپا کند. این مرد حاجت روا می شود و برای سیدعباس(ع) صحن و مناره می سازد.

در خوزستان چندین زیارتگاه به نام سیدعباس(ع) داریم، ما از سیدعباس(ع) خرمشهر می گوییم که در حواشی شهر خرمشهر واقع شده است.

زنان دور تا دور صحن داخلی تکیه بر دیوار زده اند و به عربی حرف های دلشان را زمزمه می کنند. کلوچه خرمایی و رنگینک نذری هایی است که توزیع می کنند.

حبیب کرم پور می رود که کبریتی پیدا کند تا در حیاط سیدعباس(ع) پنج شمعی را که از تهران به نیت دوستان و آشنایان با خود آورده ام، روشن کنیم.

صدای سینه زنی عاشورا در گوشم می پیچد و مرا به کربلا می برد. صدایی می گوید: «محمد نبودی ببینی شهر آزاد شد...».

کرم پور سعی دارد شمع ها را که با نفس باد خاموش می شوند، روشن نگه دارد. آستین پیراهنش دودی می شود، ولی اصلا متوجه نیست. خودش هم زمزمه هایی دارد. من با زنان عرب زائر قاطی می شوم و معنویت این خاک در روحم نفوذ می کند.

جهان آرا همه را جمع می کند، تمامی بچه هایی که در ۴۵ روز مقاومت حماسه کربلاییان را تکرار کرده اند. فرمانده سپاه خونین شهر، شهر حقیقت ها، شهری که دروازه ای رو به کربلا دارد، صادقانه و با قدرت می گوید: «برادران توجه کنند، ما در حال حاضر همین هستیم که هستیم. هیچ امکاناتی هم نرسیده است. هر کس بماند، مفهومش شهید شدن است. با این حال من می مانم. هرکس خواست بماند و هرکس خواست برود. من نمی توانم هیچ کس را مجبور به ماندن کنم.»

آوینی می گوید: «آنان را که از مرگ می ترسند، از کربلا می رانند. وقتی کار آن همه دشوار شد که ماندن در خرمشهر معنای شهادت گرفت، هنگام آن بود که شبی عاشورایی برپا شود و کربلاییان پای در آزمونی دشوار بگذارند.»

همه بچه ها ایستادند و تا آخرین قطره خون جنگیدند. آخرین سردار سپاه عشق امیر رفیعی بود.

خدایا، چه بنویسم؟! باران می بارد و من در چهاردیواری اتاق تنها بر بال خاطره ها، عکس ها و روایت ها می توانم به میدان فرمانداری و امیر رفیعی برسم. امیر تیربارچی خرمشهری با پای شکسته و گچ گرفته و بدون حتی یک گلوله نتوانست باور کند که بدون خرمشهر نفس کشیدن امکان دارد. لباس سپاه، قداست داشت. امیر نمی خواست بعثی ها به این لباس شلیک کنند و یا با این لباس که نشانه غیرت بود، اسیر شود. یک شلوار ساده و پیراهنی غبارگرفته به تن داشت. استوار در میدان فرمانداری ایستاد. عراقی ها متعجب بودند که تنها فرد باقی مانده چطور بی هیچ ترسی در میدان اصلی شهر، استوار ایستاده است؟! غیرت جوانان خرمشهری شور می آفرید و این قافله را به کربلا می رساند. عراقی ها این عشق را با گلوله پاسخ دادند و تیربارچی جوان مظهر استقامت شهر شد.

صدای سنج و دمام از این خاطرات به گوش می رسد. باران می بارد و من دیگر لایق نوشتن از این همه رشادت ها نیستم. می نشینم و در سکوت برای اسارت روحم عزاداری می کنم!

● خودمان را آماده کنیم برای فردا!

می خواهی بدانی علی حسینی برادر خانم حسینی در کتاب «دا» کجا شهید شد؟ در مقر سپاه واقع در مدرسه خرمشهر. آیا بچه هایی که امروز در این مدرسه درس می خوانند، می دانند زیر سقف کلاسهایشان چه گذشته است؟ شهید محمد جهان آرا خود در سال ۱۳۵۹ واقعه مقر مدرسه را این گونه بیان می کند:

«نزدیک ساعت دو، من خودم اتاق جنگ بودم. به من خبر دادند که یک توپ ۱۳۵ میلیمتری تو مقر خورده و عده ای از بچه ها شهید شدن. وقتی وارد مقر شدم هیچ کس نبود. بچه ها بیشترشون زخمی شده بودند و برده بودنشون بیمارستان. وقتی چراغ قوه ای رو که دستم بود روشن کردم، مواجه شدم با بدن پاره پاره هشت تا از بچه های پاسدار خرمشهری و آغاجاری و ماهشهری که واقعاً از یه طرف آدم صحنه کربلا یادش میاد با اون تیکه تیکه شدن بچه ها در خواب خوش و بعد، چراغ قوه رو که اطراف انداختم دیدم تیکه تیکه دست و پای بچه ها و تن پاره اونا بود که وقتی من اومدم بیرون، یکی از بچه های سرگروه اومد طرفم. گریه می کرد.

می گفت: محمد ما چه کار کنیم؟ ما هیچ کس رو نداریم. بچه ها دارن از بین می رن. من بغلش کردم و گفتم: نه، ما خدا رو داریم. ما امام رو داریم. مطمئن باشید که ما پیروزیم. مسئله این نیست که بچه ها از بین برن، مسئله اینه که مکتب باقی بمونه. اگه مکتب باقی موند، همه چیز ما باقی می مونه، ولی اگر مکتب ضربه ای ببینه، اون وقته که ما هیچ چی نداریم.» اینو که گفتمش راحت شد. گریه می کرد، گرفتمش بغل و آوردمش. گفتمش بیا بریم. بایستی خودمونو آماده کنیم برای فردا.»

بیشتر شهدای مقاومت خرمشهر نوجوانانی بوده اند که در کتابخانه مسجد امام صادق(ع) عضویت داشته اند. کسی که قدم در راه حق می گذارد، از ابتدا دلش با نور رابطه ای دارد که هرچه می گذرد این پیوند عمیق تر و وسیع تر خواهد شد.

● زنان عشیره از غصه هایشان می گویند

دشت در غباری فرو رفته است. وارد روستای آلبونایه ۳ منطقه دیری فارم خرمشهر می شویم. در زمان جنگ این منطقه با خاک یکسان شده بود، اما حالا در همین روستا ساخت و سازهایی صورت گرفته است. با این حال هنوز مسئله آب آشامیدنی، خط واحد اتوبوس، بیکاری جوانان روستا، بیماری های مختلف ساکنین روستا و... لیستی از مشکلات حل نشده است. اکثر اهالی از نوعی بیماری ریوی رنج می برند. به دلیل نداشتن آب آشامیدنی با کیفیت اهالی معتقدند وجود نوعی باکتری در آب روستا آنها را دچار عفونت ریوی کرده است.

دخترهای روستا اغلب به دلیل فقر یا نبود امکانات مجبورند خانه نشین باشند.

آمنه دریس ۲۶ساله دانشجوی انصرافی رشته علوم تربیتی است. او که با همه چالش های پیش رو توانسته در دانشگاه آزاد پذیرفته شود، حال نمی تواند از پس شهریه سنگین دانشگاه برآید. جالب است که در نزدیکی همین برهوت هم پلاکارد دانشگاه آزاد خودنمایی می کند!

پدرش نیز که از ضعف اعصاب و تشنج به یادگار مانده از جنگ رنج می برد، هنوز نتوانسته از بیمه تأمین اجتماعی برخوردار شود.

دو برادر آمنه نیز در سربازی هستند و اوست که باید یک تنه از پدرش مراقبت کند.

شهناز صبیح یکی دیگر از زنان باسواد روستاست که مدرک نقشه کشی فنی حرفه ای دارد. اما در این روستا که حتی مردها هم به زور کار ساختمان یا شغل دیگری دست و پا می کنند، زنان تنها صندوقچه غصه ها هستند. شوهر صبیح کارگر روزمزد است. به دلیل کمردرد و مشکلات جسمی گاهی می تواند سر کار ساختمان باشد و گاه نمی تواند. جز این قبیل شغل ها، کار دیگری در منطقه نیست، چون اساساً کار مولد و یا کارخانه ای وجود ندارد. شرکت های دولتی منطقه هم اغلب نیرو از شهرهای دیگر و استان های دیگری گرفته اند.

● جهادی دیگر در خرمشهر را به انتظار نشسته ایم

«سالم» مردی از عشیره دریس است که آب خوردن با وانت می آورد و بشکه ای ۳۰۰ تومان می فروشد. تا وانت او از دور نمایان می شود، زنان روستا با ظرف های پلاستیکی دور وانت حلقه می زنند و معرکه ای برپا می کنند. آب ها در آفتاب جوش جوشند. دخترکی از اهالی روستا تشنه است، دست زیر دهانه یکی از ظرف ها می گیرد و لب های کوچکش را با همان آب گرم کمی تر می کند.

این جا تا دلت بخواهد جانورهای سمی هم پیدا می شود. خدیجه دریس دختری ۲۴ ساله است که نیش مار را تجربه کرده و حالا بر اثر سمی که وارد بدنش شده، هنوز هم رنگ پریده به نظر می رسد. دکترها گفته اند، سم کار کلیه هایش را مختل کرده است. اگر شب هنگام یکی از اهالی دچار چنین بلاهایی شوند باید با ماشین خود نیم ساعت تا چهل و پنج دقیقه رانندگی کرده و بیمار را به اولین مرکز درمانی برسانند.

دلم از این همه غصه ها می گیرد. حبیب کرم پور از بچه های سپاه خرمشهر آنطرف تر با مردهای عشیره گرم گفت وگوست. به او اشاره می کنم که برویم، اما اهالی رسم ندارند مهمان را ظل گرما از خانه بدون ناهار و پذیرایی بیرون کنند. می خواهم دعوت به نهار را رد کنیم، اما می دانم که به دل می گیرند. پس نزد آنها ماندگار می شویم. باد کولر گازی حکم نسیمی از بهشت را دارد. همچنان دردها را می شنوم و یادداشت هایی برمی دارم. برخی بیماری های ژنتیکی هم شیوع دارند. مثلا دختری که در صورتش موی فراوانی دارد و هیچ وقت درمان نکرده، همیشه در خانه حبس بوده و از تحصیل نیز محروم مانده است.

شریفه محمدی پور نیز زنی است که با سیلی صورتش را سرخ نگه داشته و علی رغم بیکاری شوهرش و داشتن فرزندان متعدد دختر در خانه همچنان به سختی های روزگار لبخند می زند و می گوید: «کاش می شد مشکل بیکاری آقامون حل می شد.»

میزان کمک های کمیته امداد و بهزیستی بدون شک باید در این مناطق افزایش پیدا کند. ناهید دریس ۳۵ ساله که معلولیت یک دست را نیز دارد، درصد از کارافتادگی اش توسط بهزیستی خفیف تعیین شده درحالی که یکه و تنها در روستا با یک دست معلول چه می تواند بکند؟

هرچه سریعتر باید نیروهای خیر مردمی و نیز کمک های دولتی به روستاهای خرمشهر هدایت شوند و تحولی ایجاد کنیم. در این بین گروه های جهادی دانشگاه ها می توانند اولین گام های موثر را بردارند. هر اتفاقی که برای بودجه های قبلی افتاده را فراموش کنید و بیاییم به داد این بندگان خدا برسیم که حقشان وضعیت کنونی نیست.

باور کنیم که هنوز هم دروازه های این شهر به سوی آسمان گشوده است، اگر ما رهپویان یاران جهان آرا هستیم عطش جهادگری درونمان را به جوشش و تکاپو وا می دارد.

باید انسجام دهنده و برنامه ریزی وجود داشته باشد سفره ای پهن می شود و همه آن چه را که دارند، روبرویمان می گذارند. پلوقرمز، ماست و یک بشقاب خلوص و مهربانی.

محمد دریس اصرار دارد که سرگذشت زندگی او را هم بنویسم. دلم می خواهد روزها با آنها باشم و سرگذشت همه خرمشهری های اصیل، دردها و رنج هایشان را بنویسم. اگر می دانستم حضور خودم برای لااقل اهالی این روستا تأثیری داشت، همه چیز را در پایتخت رها کرده و آماده رفتن می شدم. همه جوان هایی مثل من این احساس را دارند، فقط باید انسجام دهنده و برنامه ریزی وجود داشته باشد.

سیدحسن موسوی یکی دیگر از مردان روستاست که ۲۱ ماه در جبهه ها حضور داشته اما هیچ وقت به دنبال پرونده اش در سپاه لرستان نبوده است.

این مردم بی توقع به انقلاب عشق ورزیده اند و حالا هم پای یک عمر عاشقی شان ایستاده اند.

اکبر دریس جوانی است که زودتر از سنش برف پیری بر موهایش نشسته است. او از پدرش مراقبت می کند و مثل خیلی ها کاری ندارد، برای همین هیچ کس به او زن نمی دهد!

● نصر من الله و فتح قریب

خیلی ها تاریخ شروع جنگ و گلوله باران خرمشهر را ۳۱ شهریور ۵۹ می دانند درحالی که خیلی قبل تر ارتش بعث عراق در مرز حرکات مشکوکی داشته و جهان آرا و دوستانش مکررا وضعیت را گوشزد می کردند. متأسفانه به دلیل سیاست های خائنانه بنی صدر هیچ کس متوجه وخامت اوضاع نشد و آمادگی چندانی نیز صورت نگرفت. بنابراین اگر مقاومت مردمی را تا زمان سقوط شهر ۴۵ روز عنوان کرده ایم، بیراهه نرفته ایم.

مجید حسام در دسته تک تیرانداز که بعدها در عملیات کربلای ۵ و در شلمچه جنگیده است، خاطرات آن روزها را از ذهن می گذراند و می گوید: «شب عملیات کربلای ۵، پشت کانال پرورش ماهی صدای رسایی با لهجه اصفهانی شنیدم که بچه ها را تشویق به پیشروی می کرد. او کسی جز مرتضی قربانی فرمانده (لشگر ۲۵ کربلا) عملیات کربلای ۵ نبود. آن روزها فرماندهان جلوی گروه می ایستادند و اعضای گروه پشت سر آنها بودند. فرمانده مقام بالاتر نبود، بلکه شانه به شانه گروه می ایستاد و الگوی بچه ها می شد. همه ما یکی بودیم، مگر کسی که عطش شهادتش بیشتر و تقوایش کامل تر بود.»

عبدالحسن بنادری در کتاب سرباز سال های ابری اشاره می کند که در روزهای آغازین انقلاب جوان های ۱۸ تا بیست و چند سال کل سپاه خرمشهر و خوزستان را اداره می کردند. خودش نیز در ۲۳ سالگی مسئول سپاه جزیره مینو بوده است.

اعتماد امام (ره) به نسل جوان معجزه می آفرید و این قافله که جز عشق به پیر جماران و انقلاب هیچ نمی خواستند، جان برکف از دل کار می کردند.

صبح ها خوراک فرهنگی مردم را مهیا می ساختند و حتی به مسائل بهداشتی مردم و حل و فصل اختلافاتشان توجه داشتند و غروب هنگام در برابر کمین های ضدانقلاب مقاومت می کردند.

مجید حسام که جوانی از رامسر بوده و در خرمشهر می جنگیده است، می گوید: «هیچ گاه به فکر مقام و پول نبودیم. یک روز در خانه نشسته بودم که بچه های سپاه برای تشکر به در منزلمان آمدند و در لفافه گفتند برای تسویه حساب به تشکیلات اداری مراجعه کنم. حقیقتا دلم نمی آمد پول سپاه فقط برای خانه خرج شود. لباس سبز سپاه و حتی پولش قداست و حرمت داشت.»

آن روزها هر جوان انقلابی و رزمنده، به تنهایی یک لشکر بود و اینگونه ارتش تا دندان مسلح متجاوز به زانو درآمد تا وعده خداوند محقق شود: «نصرمن الله و فتح قریب».

گالیا توانگر