تاریخ معاصر ایران سراسر کشمکش قدرت ها و شاهان با جنبش های اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و غیره است. از این رو برآمدن و بر افتادن هر شاه و سلسله ای بستگی عمیقی به این جنبش ها و خاستگاه های اجتماعی آنها دارد. آنچه در نوشتار زیر مورد بررسی قرار گرفته، کالبدشکافی دوران برآمدن سلسله پهلوی و نیز روابط و کشمکش ها و احتمالا سود بردن های این نظام سیاسی از روشنفکران است. مهرزاد بروجردی استاد دانشگاه سیراکیوز که پیش از این کتاب مشهور روشنفکران ایرانی و غرب را نوشته، در این مقاله که توسط وی در اختیار گروه اندیشه روزنامه کارگزاران گذاشته شده، سعی دارد تلاش روشنفکران عصر پهلوی اول را تحلیل کند و زمینه های برآمدن و تاثیر آنان را و همچنین علت پی جویی هایی چنان را به دست دهد.

مهرزاد بروجردی بیشتر تاریخ نگاران، دوره پهلوی اول را عصر تمرکزیابی قدرت و سامانمند شدن اقتصاد ایران می دانند و در همین حال سرکوب سیاسی و فضای بسته فرهنگی این دوره را مایه سترونی اندیشه و زوال روشنفکری در آن عهد می شمارند. در نگاه این تاریخ نگاران، روشنفکران این دوران یا از روی ترس سر بر آستان خدمتگزاری دولت نهاده اند یا گوشه گیری و خاموشی پیشه ساخته اند و همراه محمدعلی فروغی این بیت مولوی را زمزمه کرده اند که: در کف شیر نر خونخواره ای / جز که تسلیم و رضا کو چاره ای

اما به راستی آیا می توان تمامی روشنفکرانی را که با دستگاه پهلوی اول همکاری کرده اند در یکی از دو گروه بالا نشاند؟ آیا به راستی می توان دوران پهلوی اول را عصر عسرت فکری و بی حاصلی اندیشگی دانست و در آن از چیزی به جز شکست فکری و شکستگی روحی سراغی نگرفت؟ آیا جوشش اندیشه ملی گرایی و چیرگی ناسیونالیسم این دوران را می توان تنها وامدار برنامه ریزی سیاسی دولتی دانست؟ به باور من و به ناخواه بسیاری نظریه پردازان اسلام گرا، ملی و چپ، سیاست های رضاه شاه مانع شکوفایی و گسترش اندیشه های مدرن در ایران نبوده و خودکامگی دستگاه فرمانفرمایی اش نهال اندیشه ورزی در ایران را سترون نساخته است. افزون بر این، خدمتگزار قدرت انگاشتن روشنفکران این عصر نیز رای سنجیده ای نیست. برآنم که داوری در این باره نیازمند نگاهی ژرف تر و معتدل تر به کارنامه روشنفکری این دوران است. بسا که هنگام آن رسیده باشد که داوری های یکسویه و ناروای پیشین را به کناری نهیم و بر دستاوردهای اندیشگی و عملی روشنفکران این دوره چشم بگشاییم.

شرط این کار اما دوری از نگاه های احساسی و رمانتیک و داوری های سختگیرانه سیاسی و اخلاقی است. قهرمانان تاریخ، هستی های فرابشری و الوهی نیستند. چنانکه ضد قهرمانان آن را نیز نباید سراپا شیطانی دانست. گرچه همواره ناچاریم که از دیدگاه و افق کنونی خویش به گذشتگان بنگریم اما فهم درست اندیشه و رفتار آنان نیازمند پذیرایی و گشادگی ما نسبت به افق های تاریخی فکری و عملی است که آنان را در بر گرفته است. به دیگر سخن نمی توان فاصله این افق های تاریخی را با روزگار کنونی ـ و نیز با آنچه که در همان زمان افق اندیشگی و عملی اروپاییان را سامان می داده است ـ نادیده گرفت. در عصر اروپایی روسو و کانت، زمام فرمانروایی ایران به دست کریم خان زند و آقامحمدخان قاجار بوده است. تاریخ گشایش نخستین سفارتخانه ایران در لندن از سال ۱۸۰۹ پیش تر نمی رود و ایرانیان در راه و رسم دیپلماسی و چند و چون و رابطه با دیگر کشورها، سال ها از عثمانی عقب تر بوده اند. از دیگر سو خلاف آمدهای تاریخی را نیز باید به خاطر بسپاریم؛ لئوناردو داوینچی در دوران به آتش سوزاندن جادوگردان در اروپا پدیدار می شود و اندیشه های اکبرشاه هندی در رواداری و کثرت گرایی مذهبی قرن ها از زمانه خویش پیش تر می رود. همچنان که به رغم پیش داوری های قبلی پس از انقلاب دوران شکوفایی اندیشگی جامعه ایرانی نیز بوده است. چنین است که تاریخ سده بیستم ایران را نمی بایست به انقلاب مشروطیت، جنبش ملی کردن صنعت نفت و انقلاب ۵۷ فرو کاست و اندیشه های زاینده آن را در نوشته های آخوندزاده، ملکم خان، آل احمد و شریعتی خلاصه کرد.

انقلاب مشروطیت و پیامدهای آن

بی هیچ شک انقلاب مشروطه بسان نخستین انقلاب بورژوا دموکراتیک در یک کشور جهان سوم از بزرگ ترین رویدادهای تاریخی سده گذشته نه تنها ایران که منطقه خاورمیانه است. جنبش مشروطه خواهی چنان که احمد کسروی یادآور می شود: «با پاکدلی ها آغازید ولی با ناپاکدلی ها به پایان رسید و دست هایی از درون و بیرون به میان آمده آن را بر هم زد و ناانجام گذاشت و کار به آشفتگی کشور و ناتوانی دولت و از هم گسیختن رشته ها انجامید و مردم ندانستند آن چگونه آمد و چگونه رفت و انگیزه ناانجام ماندنش چه بود» (تاریخ مشروطه ایران ـ احمد کسروی ـ ص ۱ـ ج ۱). کسروی از رویدادهایی می پرسید که نافرجامی جنبش مشروطیت را رقم زده اند. به جاست که ما نیز همچو او باز پرسیم که آیا به راستی از رخداد به توپ بستن مجلس به دست محمدعلی شاه تا کودتای ۱۹۲۱ بر سر ایران چه رفته است؟ و چگونه این رویدادها چه در درون و چه در بیرون ایران زمینه اجتماعی ـ سیاسی و اندیشگی کودتای ۱۹۲۱ را فراهم ساخته اند؟ در نبود شخصیت های محوری سیاسی و اجتماعی ـ فکری، تاریخ نگاران فرد محور از وارسی این دوره ۱۳ ساله با به کار بستن جمله های کلی ای چون «هرج و مرج برآمده از جنگ جهانگیر اول و سستی حکومت مرکزی» تن زده اند و از رخداد به توپ بستن مجلس یکسره بر سر کودتای رضا شاه جسته اند در حالی که به باور من تنها با نظر در چند و چون این فرآیند ۱۳ ساله است که می توان به درک روشنی از همکاری و همراهی روشنفکران ایرانی با سلسله پهلوی دست یافت.

رویدادهای این ۱۳ سال را می توان به این قرار برشمرد:

۱) تکاپوی محمدعلی شاه برای بازگشت به قدرت (۱۹۱۱)،

۲) جنگ جهانگیر اول (۱۹۱۴) و نقش آن در دگرگون سازی نگاه ایرانیان به مدرنیته و تمدن اروپایی که اینک و در پی آن همه اندیشه ورزی های متعالی بشری بر آتش ویرانی جهان دامن می زد،

۳) بیماری همگانی و فراگیر وبا و تیفوس، که به مرگ نزدیک به یک میلیون ایرانی یعنی ۱۰ درصد جمعیت کشور در سال های جنگ انجامید.

۴) اشغال ایران به دست نیروهای انگلستان، روسیه و آلمان

۵) ناکارآمدی دستگاه اداری دولتی

۶) بدهی های پادشاهان قاجاری به دولت های خارجی

۷) مسلح شدن ایل ها و عشایر لر، کرد، ترکمن و بلوچ به تفنگ های اروپایی ۸ – آمدو رفت ۳۶ کابینه در دوره ۱۳ ساله

۹) دست اندرکاری دولت های بیگانه در سرنگونی و بر سر کار آوردن هر یک از این کابینه ها

۱۰) بسته شدن شش ساله مجلس شورای ملی و نیمه کاره ماندن روند تصمیم گیری ها و قانونگذاری آن

۱۱) رونق بازار انجمن های ترور و کمیته های مجازات

۱۲) پیروزی انقلاب بلشویکی در روسیه

۱۳) به پادشاهی رسیدن احمدمیرزا قاجار در سن ۱۳ سالگی

۱۴) قرارداد ۱۹۱۹ وثوق الدوله

۱۵) شورش ها و قیام های گوناگون در گوشه و کنار ایران مانند شورش محمد خیابانی و میرزا کوچک خان جنگلی ۱۶– یافتن نفت در مسجد سلیمان (۱۹۰۸)،

۱۷) نبود دستگاه بوروکراسی و نبود نیروی ارتش

۱۸) ناتوانی دولت مرکزی در جمع آوری مالیات، برقراری نظم و کاربست قانون

۱۹) کشته شدن آیت الله عبدالله بهبهانی و به دار زدن ثقه الاسلام تبریزی... طنین این نابسامانی ها را می توان در شعرهای شاعران این دوران باز یافت.

در کناره قصیده مشهور بهار در وصف جغد جنگ و مرغوایش، این بیت های دهخدا نیز به روشنی گویای نگاه ایرانیان به ناسازگاری این دوران است:

مرا این خاصیت ارث است از آبا که من خود را/ ز خود برتر نمی تابم، ز خود کمتر نمی خواهم

چه بر عشق است و بس، بنیان و بیخ و پایه هستی/ جدال و جنگ و جروبحث و جوی وجر نمی خواهم / حدیث توپ و تانک و رزم ناو و بمب یکسو نه/ که خود را با سران جهل، من همسر نمی خواهم/ زن بی شوی و طفل بی پدر، مام پسر کشته/ رخ زرد و دل خونین و چشم تر نمی خواهم

سیاستمدار محافظه کاری چون مهدیقلی هدایت، مخبرالسلطنه، نیز چنین می سراید:

قرن بیستم قرن حرص است و شتاب/ گل نمودن بهر صید آنجا که آب / داروی درمان اگر پرداختند /گاز مهلک را هم ایشان ساختند / جمع و خرجی گر نمایی کان بجاست/ های و هوی قرن بیستم بر هباست / قصد بهبودی بود نی همهمه /نی فزودن هول و بیم و واهمه

مهدیقلی هدایت که خود از خلاف آمدهای جامعه ایرانی در این دوران است، سخت با مدرنیزاسیون، شهرنشینی و ایده تجدد مخالف است اما همو که تو گویی کتاب شعر خویش «تحفه مخبری» را در نکوهش سده بیستم پرداخته است، برای شش سال نیز نخست وزیری دولت مدرن ساز رضا شاه را به عهده می گیرد. سومین نمونه را از دیوان ادیب الممالک فراهانی به دست می دهیم:

چنان... احزاب سیاسی/ به اصل و فرع قانون اساسی

که نتوان دیگر آن را پاک کردن/ مگر با صد زبان دیپلوماسی

به راستی این روشنفکران چه می گویند؟ علی اکبر دهخدا از ویرانگری جنگ جهانگیر، مهدیقلی هدایت از منطق آزمند و زیاده خواه سده بیستم و ادیب الممالک فراهانی از چالش های سیاسی حزب ها و نابسامانی تکاپوهای سیاسی شکوه می کنند. انبوهش این نابسامانی ها و شکست زودرس انقلاب مشروطیت، ایرانیان را از درگیری و دست اندرکاری راستین در سازوکار دولتمداری مدرن باز داشت. آنان را از آموختن الفبای حکومت ملی بی بهره ساخت و بدین روی به روند پرورش نسلی از دولتمداران و سیاست ورزان مدرن آزادیخواه و دموکراسی طلب پایان داد و چنین بود که علی اکبر دهخدا در روزنامه سروش چاپ استانبول از نبود «آدم و عالم» در میان ایرانیان شکایت می کرد. سنگینی این روزگار نکبت بار و دژآیین بر وجدان همگانی به خواست دولتی کارآمد دامن می زد که در راه استقلال سیاسی، نگاهبانی از تمامیت ارضی، گسترش و فراگیری زبان پارسی و پایان دهی به راه ورسم ملوک الطوایفی بکوشد و کشور را از چندپارگی سنتی اش باز رهاند. بدین روی روشنفکران و مشروطه خواهان آزادی طلب خودآگاهانه هدف های دموکراتیک خویش را در تراز پست تری از اهمیت نشانیدند و همت در کار هر چه کارآمد تر ساختن دولت نوپای مدرن بستند.

افزون بر اینها، چنین دگرگونی شگرفی در سرمشق فکری روشنفکران آزادیخواه در آستانه دولت پهلوی اول پاسخ در خوری به شرایط جهانی این دوره نیز بوده است. چنانکه پژوهش های ساموئل هانتینگتون در کتابش «موج سوم دموکراسی» نشان می دهد، در دوره پایانی دهه ۱۹۲۰ شمار کشورهای جهان به ۶۵ می رسید و از این میان نیز تنها ۲۰ کشور به شیوه دموکراتیک اداره می شدند. باز از میان این ۲۰ کشور هم در دهه ۱۹۳۰ با آغاز بحران اقتصادی بزرگ (Great Depression) در آمریکا و روی کار آمدن هیتلر در آلمان، برخی شرط های راستین دموکراسی را از دست داده و به گروه کشورهای غیردموکراتیک پیوستند. نیز باید به یاد داشت که دگرگونی ها و پیشرفت های فناورانه (تکنولوژیکی) اروپا و آمریکا در نخستین دهه های سده بیستم و پیدایش اتومبیل، تلگراف، بی سیم، برق، دوربین، سینما، گرامافون، تلویزیون، ماشین تحریر و... سازوکار زندگانی روزمره در غرب را پیش از این زیروزبر ساخته بود و هر روز بر فاصله آن با راه و رسم زندگی در جامعه ایرانی می افزود. در هنگامه چنین روزگار عسرتی، ایرانیان نیز به قول کارل مارکس «مانند همیشه... پاسخ ناتوانی خود را در باور به سر برآوردن امری معجزه گون یافتند.»

و در پی مردی افتادند که به زبان حافظ «از خویش برون آید و کاری بکند.» به باور توماس هابز نیز آنگاه که جامعه ای با هرج و مرج و آشوب و نابسامانی آشنا می شود، ایده و خواست برآمدن یک خودکامه نیکوکار، اندیشه همگانی را در بر می گیرد (گرچه داوری درباره کارآمدی خودکامه نیکوکار و نیز امکان جمع خودکامگی و نیکوکاری خود در گرو اندیشه ورزی افزون تری است، سخن اینجا در فراگیری و همگانی شدن خواست برآمدن چنین خودکامه نیکوکاری است که سامان اجتماعی امنیت را به جامعه بازگرداند). کارل مارکس بر چنین گرایش اجتماعی، و آنگاه سر برآوردن خودکامگی در پی آن، نام بناپارتیسم نهاده است. بناپارتیسم ایرانی در دوران رضاشاهی نیز در چنین زمینه روانی و اجتماعی ای پدید آمده و بالیده است. در نگاه مارکس هنگامی که جامعه دستخوش هرج و مرج می شود و رقیبان اجتماعی در تراز برابری از قدرت قرار می گیرند هر یک از بیرون کردن رقیب از قلمرو چالش سیاسی ناتوان می ماند و آنگاه که طبقه چیره پیشین توان در انحصار گرفتن قدرت را از دست می دهد، نیروی نوینی از میانه این آشوب سر بر می آورد و با بر هم زدن توازن موجود بین رقیبان ناتوان، گوی قدرت را از میانه می رباید.

سر برآوردن رضاشاه نمونه ای از پیدایش بناپارتیسم در ایران بود. از این گذشته نکته های ایدئولوژیکی که رضاشاه بر آن انگشت می نهاد با خواست های بنیادین روشنفکران ایرانی نیز همسو بود؛ ملی گرایی، نوسازی (مدرنیسم) و عرفی ساختن جامعه در کانون خواست های روشنفکران می نشست و رضاشاه با تکیه بر آنها سلاح برنده ای را از کف روشنفکران مخالف خویش وا می ستاند. به دیگر سخن، شمار درشتی از روشنفکران ایرانی نمی توانستند خواسته های بالا را از خود ندانند و آنگاه با انکار آنها بر جمود فکری روزگار خویش بیفزایند. ویژگی های بناپارتیسم رضاشاهی در ایران را می توان بدین شیوه باز خواند:

۱) برآمدن رضاشاه بر تخت قدرت همزمان با سر بر آوردن نخستین نسل پس از انقلاب مشروطه در پهنه سیاسی و فرهنگی و اجتماعی ایران است. نسلی که ناکارآمدی و بی عملی پادشاهان قاجار، بی رحمی آقا محمدخان، جنگ های تباهی آور فتحعلی شاه، سستی مظفرالدین شاه، ستمگری محمدعلی شاه و بچه سالی احمدمیرزا را در خاطره همگانی اش مرور می کرد و از این رو رضاشاه را نماد رویارویی با تمامی کاستی های پیشین یاد، در دستگاه فرمانروایی قاجار می دید.

۲) او نه از طبقه اشراف و درباریان برخاسته بود و نه به صنف بازرگانان، بازاریان و زمینداران وابستگی داشت (گرچه در پایان کار خویش به بزرگ ترین زمیندار ایران تبدیل شده بود) جدایی او از تبار قاجاریان نیز راه مخالف خوانی را بر روشنفکران ضدقاجار می بست.

۳) رضاشاه نخستین دستگاه حکومتی غیر قبیله ای از دوران صفویان تا روزگار خویش را بنا نهاد. تا پیش از این صفویان، زندیان، افشاریان و قاجاریان همه براساس پیوندهای ایلی و قبیله ای و آنچه که ابن خلدون رشته های «عصبیت» می نامد بر ایران فرمان رانده بودند.

۴) رضاشاه عرفی ترین پادشاه ایران تا زمانه خویش است همو بیشترین همت را در کار عرفی ساختن جامعه ایران کرد و بدین روی روشنفکرانی که پس از دوران مشروطه درگیر مبارزه با انحصارطلبی و اندیشه های سنتی و استخوانی شده سنتی بودند نمی توانستند به پشتیبانی از برنامه عرفی گرای رضاشاهی برنخیزند.

۵) به دست گرفتن تدریجی قدرت ترفند نوینی در پهنه سیاست ایران بود و پیش از این در خاطر نمی گنجید که کسی که کودتا را سامان داده چندسالی در پس پرده بماند و آنگاه به آهستگی سررشته داری کارها به دست خویش را آشکار سازد، تا در این فاصله نخبگان پیشین را گام به گام از میدان سیاست به در کند.

به راستی چگونه رضاشاه توانست دست خانواده های مهمی چون فرمانفرما، اسفندیاری، هدایت و مهدوی را از دامان سیاست ایران کوتاه کند؟

۶) اصلاحات این دوره راه ورسم زندگی اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی کشور را دگرگون ساخت. بدون شک ساختار دولت مدرن در ایران وامدار تکاپوی دستگاه دولتی در این دوران است. به زبان فوکو، رضاشاه، جامعه ایرانی را «خوانا» (Legible) کرد. کاری که مدرنیته و مدرنیزاسیون با جامعه می کند تا با به دست دادن «نقشه» و چندوچون سازوکار آن، امکان چیرگی علمی ـ عملی، برنامه ریزی فرهنگی، اقتصادی و مهار سیاسی و نظامی آن را فراهم آورد. راه ورسم های نوینی چون سرشماری، نام خانوادگی، واحد یکسان اندازه گیری، درجه های تحصیلی، سنجه های بهداشتی، مرزبندی، شناسنامه، گذرنامه، نشانی کار و زندگی و... همه و همه به کار بسامان کردن و خواناساختن جامعه می آمدند و پیش زمینه دموکراسی یعنی حکومت قانون را امکان پذیر می ساختند. چه بدون خوانا ساختن جامعه و بدون داده هایی چون شناسنامه، گذرنامه، نقشه راه، آمار و... قانون زمینه پدیداری و کاربست خویش را از دست می دهد. چنین بود که روشنفکران ایرانی برنامه رضاشاه در خوانا ساختن جامعه ایرانی را به چشم قبول می نگریستند.

به جاست که نگاهی به برنامه های بنیادین دولت پهلوی اول در دگرگونی جامعه ایرانی بیفکنیم.

الف) راه آهن و جاده شوسه که ۸۰ سال پیش از این زمینه شکوفایی اقتصادی آمریکا را فراهم ساخته بود اینک شاه کلید دگرگونی اجتماعی را در کف رضاشاه می نهاد.

ب) خدمت اجباری سربازی و تحصیل همگانی نسل اول توده کتابخوان را ببار می آورد و پهنه سیاست و فرهنگ را از چیرگی انحصاری چند نخبه فرهنگی و سیاسی می رهانید. گرچه از دیگر سو بالارفتن تراز دانش همگانی به افزایش قلمرو خواست های همگانی می انجامید. چنین پدیده ای که در دانش سیاسی «انقلاب انتظارهایش » (revolution of rising expectations) می نامند مهم ترین چالش درونی کشورهای جهان سوم را رقم می زند: جامعه ای جوان و شهری شده می تواند دولتی را که همپای گسترش درک و خواست همگانی رشد نکرده به زانو در آورد. بدین قرار است که در دوران رضاشاه با افزایش شمار ارتشیان، کارمندان دولت، قاضیان، دادستان ها، وکیلان، استادان و معلمان، طبقه میانی نوینی سر بر می آورد تا پاسخی به افزایش تراز خواست های همگانی فراهم آورد.

ج) پایان دادن به شورش های گوناگون در گوشه و کنار کشور از جمله شکست دادن کلنل پسیان، رحیم خان سمیتقو، شیخ خزعل، ابوالقاسم لاهوتی، جنبش جنگل و دیگران به پیشبرد امنیت و آرامش برای مردم و گسترش نیروی دولت مرکزی در تمامی کشور می انجامید.

برای نمونه از این پس بازرگانان می توانستند بدون ترس از راهزنان و یاغی ها پیشه خویش را پی گیرند. بی شک نمی توان تمامی شورش های یاد شده را یا یاغی گری و راهزنی دانست. با این همه سخن در این است که دوران رضاشاه دوره پایاندهی به سرکشی ها و بی نظمی ها در کشور بوده است. بدین روی به همان میزان که توان دولت مرکزی پهلوی اول در گسترش امنیت افزایش می یابد، چالش های منطقه ای و محلی نیز فروکش کرده و نظم و سامان دولتی جایگزین آنها می شود.

بررسی وضعیت و شرایط تاریخی برآمدن رضاشاه و موقعیت جدیدی که روشنفکری ایران با آن روبه رو شد موضوع مقاله ای بود که دکتر مهرزاد بروجردی بدان پرداخت. آنچه در قسمت قبل مورد بررسی قرار گرفت فضای کلی حاکم بر ایران و پرداختن به این مسئله بود که تاریخ ایران در آن زمان نشأت گرفته از چه گذشته ای بود و اینکه چرا روشنفکری ایران در پاره ای موارد در قبال مدرنیزاسیون رضاشاهی زبان در کام کشید. آنچه در قسمت دوم مورد بررسی و تحلیل قرار می گیرد ناسیونالیسم دوران پهلوی اول و نیز دستاوردها و اهداف روشنفکری ایران از همراهی با تمامیت خواهی پهلوی اول و احیانا دستاوردهای علمی آنان است. سرشت دستوری مدرن سازی رضاشاهی

بی شک یکی از نقدهای اساسی بر شیوه مدرنسازی رضاشاه سرشت دستوری و آمرانه آن بوده است. گرچه از حقیقت مندی این نقد نمی توان چشم پوشید. اما می توان در کنار آن به سیر پیشروی مدرنیزاسیون و سازوکار قوامیابی آن در جامعه غربی نیز نگریست. چنانکه کارل پولانی در کتاب مشهور خویش دگرگونی شگرف (Great Transformation) آورده است، به گواهی تاریخ در جامعه های غربی نیز ابتدا دولت شیوه داد و ستد مدرن، بازار آزاد و رفتار و کنش سرمایه دارانه را بر جامعه تحمیل کرده است. به دیگر سخن و به رغم افسانه «دست ناپیدای بازار» این ابزار قدرت دولتی state Apparatus است که در دوره آغازین مدرنسازی در خدمت اقتصاد سرمایه داری در آمده و برنامه اقتصادی سرمایه داری را به پیش برده است.

مجموعه ویژگی های بالا چیستی و سازوکار دولت در عصر پهلوی اول را دگرگون می ساخت و بدین روی حس همدلی روشنکفرانی چون احمد کسروی را برمی انگیخت تا رضا شاه را در «بنیانگذاری دولت متمرکز، خلع سلاح ایل ها، محدود کردن نمایندگان سنت، کشف حجاب، بر انداختن لقب های اشرافی، خدمت اجباری سربازی، کاستن قدرت زمینداران بزرگ، یکپارچه کردن شهرها، بنیانگذاری دستگاه آموزش و پرورش نوین و صنعت های مدرن» کامیاب بداند. کسروی در این داوری تنها نیست. فرهیختگان دیگری همچون محمدتقی بهار، میرزاده عشقی، فرخی یزدی، سید اشرف گیلانی، ابوالقاسم لاهوتی، عارف قزوینی، سلیمان میرزا اسکندری و... هر یک دست کم در دوره ای از تکاپوهای فکری و سیاسی خویش هوادار برنامه های مدرنسازی رضاشاه بوده اند. گرچه بسیاری از این روشنفکران در سال های آینده با دستگاه فرمانروایی پهلوی اول درمی پیچند اما سخن اینجا پیرامون دوران بر سر کار آمدن رضاشاه و روند شکل گیری بناپارتیسم ایرانی است. همانگونه که ماشاء الله آجودانی اشاره می کند؛در نگاه این روشنفکران رضاشاه نه یک ضد قهرمان که ادامه دهند ه انقلاب مشروطه و برآورنده بسیاری خواست های بر زمین مانده مشروطه چیان صدر اول ـ البته به جز مسئله آزادی ـ بوده است.

نسلی که در دوره روی کار آمدن رضاشاه می زیست روشنفکران و کارشناسان برجسته ای را چه در درون و چه در بیرون کشور پرورش داده بود. نگاهی به نام ها و کارنامه های علمی ، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی این روشنفکران بازنمای چنین حقیقتی است.

الف) روشنفکرانی که پیش از انقلاب مشروطه درگذشته اند: میرزا یعقوب خان (پدر ملکم خان)، آخوندزاده ۱۸۷۸، مجدالملک ۱۸۸۰، مستشار الدوله ۱۸۹۵، میرزا آقاخان کرمانی ۱۸۹۶، سیدجمال الدین اسدآبادی ۱۸۹۷.

ب) نسلی که در گیرودار انقلاب مشروطه در گذاشته اند: ملکم خان ۱۹۰۸، طالبوف ۱۹۱۰ زین العابدین مراغه ای ۱۹۱۱، شیخ فضل الله نوری ۱۹۰۹، آیت الله عبدالله بهبهانی ۱۹۱۰، ملامحمدکاظم خراسانی ۱۹۱۱.

ج) نسل فرهیختگان پیش از سر کار آمدن پهلوی اول: در ایران: محمدعلی فروغی، محمدتقی بهار، یحیی دولت آبادی، نصرالله انتظام، ولی الله نصر، محمدپروین گنابادی، علی سهیلی و در انیران: محمود افشار، قاسم غنی، محمدعلی جمالزاده، کاظم زاده ایرانشهر، حسن مقدم، محمد مصدق، احمد قوام، فیروزمیرزا نصرت الدوله، علی اکبر داور، مودب الملک، اسماعیل مرآت، جواد عامری، حسن نفیسی، مشرف الدوله.

د) نسلی که پس از روی کار آمدن رضاشاه در انیران آموزش دیده اند و پدیده بازگشت مغز ها را در عهد پهلوی اول رقم زده اند. یحیی عدل، علی امینی، تقی ارانی، یحیی ارمجانی، مهدی آذر، مظفر بقائی، خانبابا بیانی، مهدی بازرگان، منوچهر بزرگمهر، منوچهر اقبال ، عباس اقبال آشتیانی، محمود به آذین، صادق هدایت، علی اصغر حکمت، محمود حسابی، محمدباقر هوشیار، امیرعباس هویدا، فریدون کشاورز، یحیی مهدوی، خلیل ملکی، محمد مسعود، احمد متین دفتری، مصطفی مصباح زاده، محمدعلی مجتهدی، محمد مقدم، ناصح ناطق، حسن پیرنیا، غلامعلی رعدی آذرخشی، رضا رادمنش، علی رزم آرا، صادق رضازاده شفق، عباس ریاضی، عیسی صدیق، غلامحسین صدیقی، یدالله سحابی، جهانشاه صالح، کریم سنجابی، عیسی سپهبدی، سیدفخرالدین شادمان، علی شایگان، عبدالله شیبانی، علی اکبر سیاسی، لطفعلی صورتگر.

برای نمونه به کارنامه علی اکبر داور بنگریم. وی در سن ۴۲ سالگی و شش سال پس از گرفتن درجه کارشناسی از دانشکده حقوق دانشگاه ژنو به ایران بازگشت و دستگاه کهن و ناکارآمد عدلیه را زیر و زبر ساخت و سامان دادگستری نوینی در انداخت که به عرفی سازی دستگاه حقوقی و همدلی و همکاری شخصیت های برجسته ای چون احمد کسروی و فخرالدین شادمان با آن انجامید. در قلمرو بهداشت و درمان پروفسور عدل نقش نوسازی را به دوش گرفت و همچنین در بخش های گوناگون بدنه دولت می توان به نمونه های بسیاری از این دست نگریست.

سال های ۱۹۲۱ تا ۱۹۲۶ یعنی پنج ساله پس از کودتا که من «سال های جوانمرگی پیشتازان تجدد ادبی ایران» می دانم، خود بازنمای باروری فکری و نوآوری اندیشگی در پهنه سخنوری و ادب ایرانی است. در این دوره چند نفر از برجسته ترین نوآوران ادبی در سال های جوانی درگذشتند. از آن میان یکی تقی رفعت است که از دوستان شیخ محمد خیابانی بود و پس از شکست نهضت خیابانی در تبریز (۱۹۲۱) در سن ۳۱ سالگی دست به خودکشی زد. رفعت گفت وگوهای ارزشمندی را در چند و چون میراث ادب کهن باری با محمدتقی بهار آغاز کرد. این گفت وگوها که در مجله های دانشکده و تجدد به چاپ رسیده اند، نمودار بن مایه های نگاه مدرن و نوآور رفعت به جایگاه و معنای ادب پارسی اند. همچنین میرزاده عشقی در سن ۳۰ سالگی (۱۹۲۴)، و به شیوه ای مرموز و بسا به دستور رضاشاه به قتل رسید. حسن مقدم، نویسنده داستان اثرگذار «جعفرخان از فرنگ آمده » نیز در ۳۰ سالگی (۱۹۲۵)، به سبب بیماری سل از پای در آمد. سال ها بعد تقی ارانی در ۳۸ سالگی (۱۹۴۰) و پروین اعتصامی در ۳۴ سالگی (۱۹۴۱)، جوانمرگ شدند.

این همه اما بدان معنا نیست که اندیشه های نوین از پا نهادن به قلمرو فکری و سیاسی کشور باز ماندند، که برعکس در دوره رضاشاه اندیشه های گوناگونی چون ناسیونالیسم، سوسیالیسم و فاشیسم در حلقه های روشنفکری ایران ریشه می گیرند و از آنجا به پهنه همگانی راه می گشایند و در روند پیدایش حزب ها و گروه های سیاسی آشکار و پنهان اثر می گذارند. آشنایی نسبی ایرانیان با فلسفه و سیاست آلمان از دستاوردهای همین دوران است. چنانکه محمدتقی هوشیار پایان نامه دکترای خویش را در دانشگاه های آلمان درباره شیلر، فیلسوف آلمانی می نگارد. باز از دستاوردهای همین دوران است که برنامه پژوهشی و اندیشگی میرزا یوسف مستشار الدوله در یکسان انگاری مذهب و تجدد به یکسو نهاده می شود، ایرج میرزا به نقد نگاه سنتی به زن می پردازد، احمد کسروی «پاکدینی» را بسان جایگزینی برای فرقه بندی های گوناگون مذهبی در میان می آورد و کاظم زاده ایرانشهر که در این زمان در سوئیس به سر می برد، از ضرورت جدایی دین از سیاست سخن می راند. در همین دوران است که بانوانی چون شمسی کسایی، عالمتاج اصفهانی ، صدیقه دولت آبادی، فاطمه سیاح، مهری آهی و فرخ پارسا (سردبیر مجله زنان) در پهنه فرهنگ جامعه پدیدار می شوند و می کوشند تا مناسبات تبعیض آمیز اجتماعی را دگرگون سازند.

ای بسا که بتوان مهم ترین رویداد اجتماعی و اندیشگی این دوران را در دگرگونی الگوی روشنفکری از «روشنفکر ناراضی» به «روشنفکر دولت مدار» باز جست. به راستی در هیچ دوره ای چه پیش و چه پس از عهد پهلوی اول، سیاست ورزانی چنین اندیشمند یکجا گردهم نیامده بودند.

اینان با نظر در شرایط ناگوار درونی و بیرونی کشور (پیامدهای جنگ جهانگیر اول، قحطی، بیماری های فراگیر و ناامنی و دیگر نابسامانی های اجتماعی) و با تکیه بر دانش نوین، امنیت و نه آزادی را نخستین نیاز روز کشور می دانستند. این تشخیص درست که بنیاد فلسفه سیاسی مدرن در اندیشه های ماکیا ولی و هابز را نیز سامان می دهد، در این سخن خلاصه می شود که بدون امنیت سامان همه چیز بر باد می رود و آنگاه آزادی نیز قربانی همین بی سامانی می شود.

بدین روی روشنفکران این دوران آگاهانه همکاری با برنامه مدرن سازی دولت رضاشاه را برگزیدند. علی اکبر سیاسی در تاریخچه انجمن ایران جوان که شکل گرفته از دانش آموختگان اروپاست، از دیداری یاد می کند که میان اعضای انجمن و رضاشاه، روی داده است. در این دیدار اعضای انجمن خواسته ها و ایده های خویش را با شاه در میان می نهند و رضاشاه در پاسخ آنان با تکیه بر این نکته که این ایده ها و خواست ها همان خواسته های او نیز هستند، چنین می گوید که اینک ایده و برنامه از شما و عمل از من، چنین است که در این دوران روشنفکران با پرداختن ایده ها و زمینه های نظری مدرن، پیش شرط عملی شدن آنها به دست رضاشاه را فراهم می آورند.

ناسیونالیسم و روشنفکران این دوران

محمدتقی بهار، با نهضت جنگل مخالف بود زیرا آن نوع ملی گرایی که بهار می جست، ناسیونالیسمی فراگیر و یکپارچه بود که در آن خواسته های تجزیه طلبانه نمی گنجید. به راستی ناسیونالیسم این دوران نه برنامه ای دولتی بلکه ایدئولوژی طبقه بورژوازی نوخاسته در ایران بود. دگرگونی های اقت

مهرزاد بروجردی