آقای اسکندر دلدم می نویسد هویدا هم جنس باز بود و با بعضی از افراد کابینه اش هم شواهد فراوانی موجود است که "اشاره به آن موارد سبب آلودگی قلم ما می شود"! اما بلافاصله این قلم از قول مجله ی لایف(کدام شماره؟ کی؟) "آلوده" می شود؛ از اعضای کابینه ی هویدا یکی هم غلامرضا کیانپور، وزیر دادگستری و اطلاعات، معروف به "شاپور خوشگله" بود که ... در مجالس به ضرب گرفتن و گرم کردن مجلس مشغول می شد و "روابط نامشروع هم با هویدا داشت"!

و اضافه می کند که "شاپور خوشگله" تا قبل از رسیدن به مناصب دولتی در کافه های ساز ضربی لاله زار و کوچه ی ملی ویلون می زد(ص ۱۸۲)

اگر ندانی این کتاب در ذم دوران پهلوی و زشتی های هویدا نوشته شده، گاه روایت ها به گونه ای ست که اگر اسامی را برداری، انگار نویسنده در مورد دوران حاضر نوشته است؛ (مثلن ص ۲۰۲) ولخرجی ها سر به فلک کشیده بود. در عرض ۵ سال ۹۳ میلیارد دلار کالای خارجی خریداری شد. کشتی ها در بنادر ایران ۲۵۰ روز برای تخلیه کردن کالاهای خود انتظار می کشیدند و دولت هر سال یک میلیارد دلار خسارت این تاخیر را می پرداخت. محموله ی کشتی ها به علت توقف زیاد معمولن فاسد می شدند. میوه های فاسد شده را در خلیج فارس خالی می کردند. محموله های برنج در حرارت و هوای مرطوب جنوب ایران، تدریجن به پلو تبدیل می شد.(با وجود مرغ و سیب زمینی وارداتی در آن سال ها، قاعدتن اهالی جنوب باید با "چلو مرغ" و ته دیگ سیب زمینی دلی از عزا درآورده باشند!)

از قول یکی از مقامات ساواک در مصاحبه با کیهان، می نویسد: در جشن های ۲۵۰۰ ساله در شیراز هم زمان با پخش نطق معروف شاه سابق که گفت؛ "کورش آسوده بخواب که ما بیداریم"، یک رادیوی اوپوزیسیون(رادیو ی ملی) خبری پخش کرد که برخلاف ادعای شاه که می گوید ما بیداریم، در صد کیلومتری تهران و در روستایی به نام "خشک رود" یک سرهنگ اخراجی به نام "مصطقی پناه"، زمین های زراعتی مشتی زارع بدبخت را به زور سر نیزه ی ژاندارم ها تصاحب کرده. چند سطر پایین تر می نویسد؛ با وجودی که زارعین از یک سال پیش به همه ی مراجع شکایت برده بودند، معلوم شد هویدا و سپهبد یزدان پناه و یکی از پسران ارتشبد اویسی، از سرهنگ "دادفر" حمایت می کردند.(سوای آن که از بین آن همه فجایع، تصاحب زمین های یک روستا را بزرگ نمایی کرده، در طول چند سطر، سرهنگ اخراجی "مصطفی پناه" هم تبدیل به سرهنگ "دادفر" شده است)!

کتاب از شدت مضحک بودن، گاه لج آدم را در می آورد. در فصل های پایانی، از قول کیهان و خاطرات خلخالی و... به شرح دو محاکمه ی کوتاه مدت هویدا (پیش و پس از نوروز ۱۳۵۸) و جریان اعدام او می پردازد. در محاکمه ی اول، ساعتی پس از نیمه شب هویدا را بی خبر از خواب بیدار می کنند و به جلسه ای می آورند که سیصد تماشاگر داشته، یک دادستان، چند نفر قاضی که آقایان جنتی و هادوی و غفاری هم از جمله ی آنها هستند. نیم ساعتی صورت اتهام ها را می خوانند که به جوانی و سال های تحصیل هویدا هم مربوط می شود؛ به جرم فساد و قاچاق و از این حرف ها.

بعد می گویند، آخرین دفاعت را بکن. طبق مستندات و شواهدی که عباس میلانی در "معمای هویدا" ارائه کرده، بازرگان و دولت موقت معتقد بوده اند که محاکمه ی غیر علنی و اعدام سریع، باعث تخریب انقلاب در چشم جهانیان می شود. آنها اصرار داشته اند محاکمه علنی باشد. گویا خمینی متقاعد می شود و محاکمه را متوقف می کند. اما دوباره بعد از عید به خلخالی دستور می دهد که قال قضیه را پنهانی بکند. طبق نوشته های کیهان و خاطرات خلخالی، یک روز ظهر، هویدا را می اورند تا در خدمت آقایان نهار بخورد. سر نهار خلخالی می گوید؛ مشروب می خورید، آقای هویدا؟ هست، اگر بخواهید. هویدا هم می گوید دست بردار آقای خلخالی، سربسرمان نگذار.

بعد از نهار، درهای زندان را می بندند و تلفن ها را قطع می کنند. آقای خلخالی در خاطراتش می گوید؛ تلفن ها را گذاشتم توی یخچال و گفتم در های سالن را ببندند و تا پایان کار نگذارند کسی خارج شود. یعنی همان چند خبرنگار حاضر هم تا پایان کار، اجازه نداشته اند خبر را به بیرون گزارش کنند. جلسه ای سرپایی تشکیل می شود و هویدا فرصت می خواهد تا دلایلی برای دفاع از خود جمع آوری کند. اما حکم اعدام صادر می شود و بمجردی که وارد حیاط می شوند، گویا غفاری از پشت، دو گلوله به گردن هویدا می زند. چون درد سختی می کشیده، خواهش می کند خلاصش کنند. شخصی به نام کریمی هفت تیر را از دست غفاری می گیرد و تیر خلاص را می زند...

پیاده از ساحل به خانه می آییم. حمید که دو سال بعد از انقلاب به دنیا آمده، می گوید؛ چطور می شود با کسی نهار خورد و یک ساعت بعد، این طوری اعدامش کرد؟ می گویم؛ قصاب ها معمولن یک حبه قند در دهان قربانی می گذارند، تا مرگش شیرین باشد!

ناباورانه نگاهم می کند. چند دقیقه ای ساکت قدم می زنیم. می گوید؛ چه اصراری بوده آدمی را که می توانست از آن همه دزدی و غارت و جنایت زمان شاه حرف بزند، به این سرعت و پنهانی بکشند؟ می گویم؛ مساله ی چندان پیچیده ای نیست، حمیدجان!

چرا بسیاری از فراریان، از جمله فرح پهلوی و برخی از وزرای کابینه های هویدا که در خارج اند، حاضر نشده اند با عباس میلانی صحبت کنند و در مورد زندگی و روزگار هویدا، اطلاعات بدهند؟ از طرف دیگر در هیچ کدام از این کتاب ها، حتی در ادعا نامه ی بلند بالای دادستان انقلاب هم هیچ اتهام دزدی به هویدا نسبت داده نشده. در حالی که تمامی خانواده ی شاه، نخست وزیران و وزیرانش با سگ و گربه و میلیاردها دلار، از مدت ها پیش فرار کرده بودند. چرا هویدا ماند؟ در حالی که برخی از همین گریختگان، از جمله داریوش همایون وزیر اطلاعاتش، تا صبح روز ۲۲ بهمن در زندان بودند؟

همان روز نگهبانان ساواکی هویدا فرار کرده بودند اما او تلفن می زند و از طریق داریوش فروهر خود را تسلیم نیروهای به اصطلاح انقلابی می کند! چرا؟ او سیزده سال نخست وزیر شاه بود و پیش و بعد از آن هم وزیر دارایی و وزیر دربار. از سال ۱۳۴۱ تا ۱۳۵۷، در هرم قدرت بود. اگر خود دزدی نکرد، شاهد آن همه فجایع و دزدی ها و معاملات و جنایات بود و دست کم با سکوتش، همه ی آنها را تایید و یاری کرد. اما اگر با دقت به وقایع این سال ها، از جمله ۱۳۴۲ به بعد نگاه کنی، او بسیار چیزهای دیگر هم می دانست! و مثلن همو ترتیب خروج احمد خمینی و خانواده را می دهد تا در نجف به پدرشان بپیوندند! هم زمان با او، وزیر اوقافش، دکتر آزمون را هم که یک آخوندزاده بود، اعدام کردند.

هویدا به اعتبار کدام پشتوانه، خوش خیال بود و ماند؟ در یک محاکمه ی علنی و منصفانه، چه چیزها ممکن بود بگوید؟ روز ۲۲ بهمن تمامی ساواک و پرونده هایش، درسته به دست مردم افتاد. همان وقت هم روزنامه ها نوشتند که بیش از چهل پرونده ی ساواک مفقود شده است! این پرونده ها چه بود؟ در مورد کی ها بود؟

در حالی که تمامی شکنجه گران به دام افتادند، چرا تنها سه نفر از آنها که متخصص بازجویی و شکنجه ی مذهبیون بودند، اعدام شدند؟ سرنوشت بقیه که مختصص ملیون و چپی ها و مخالفین دیگر بودند، به کجا کشید؟ آزاد شدند؟ یا بی سر و صدا به خدمت دستگاه تازه در آمدند.

از این گونه سوال های بی جواب، بسیارند. سوال اصلی اما این است که با واقعیاتی که نسل ما مشاهده کرده و بسیاری از آنها در "معمای هویدا" آمده است و مجموع فجایع اقتصادی و سیاسی و اجتماعی دوران شاه که در هر کتاب تاریخ معاصر کم و بیش به آنها اشاره شده، پانزده سال مسولیت های بالای هویدا و نامه ی اعمالش نشان می دهد که بعداز شاه و یکی دو تن از افراد خانواده اش، هیچ کس به اندازه ی هویدا به نارضایتی مردم و زمینه سازی برای انقلاب، کمک و یاری نکرده است.

می خواهم بگویم تمامی نیروی فعال مخالفین شاه، از چپ تا راست، مسلمان و نامسلمان نمی توانستند بدون کمک ناخواسته ی امثال هویدا جامعه را علیه سیستم قبلی بشورانند. تصور می کنم اگر نه گروه های مخالف دیگر مانند فدائیان و مجاهدین و ملیون و غیره، دست کم مذهبیون بسیاری از آنچه دارند را مدیون آدمی به نام هویدا هستند. چرا باید او را بی محاکمه اعدام می کردند؟

فکر نمی کنی کتاب هایی نظیر شاهکار آقای اسکندر دلدم برای این تولید نمی شوند که مسایل را روشن کنند. بلکه تولید می شوند تا صورت مساله را پاک کنند؟