غاردان خان و توپ مروارید وزارت خارجه

مقاله ای درباره عهد نامه فینکن اشتاین میان ایران و فرانسه از دکتر محمد رضا دبیری

اگر در تاریخ روابط ایران و فرانسه مروری بکنیم شاید کمتر قراردادی به پر محتوائی ودر عین حال به کوتاه عمری عهدنامه "ّFinkenstein" که حاوی توافقات سیاسی و امنیتی منحصر به فردی بین پادشاه ایران و امپراطور فرانسه است دیده شود.

عهدنامه "فینکن اشتاین" را از طرف فرانسه بنا بر آنچه در متن معاهده آمده است " هوگ برنار ماره" وزیر مشاور در دولت فرانسه ودارای حمایل لژیون دو نور و نشان "سن اوبر" از کشور باواریا (آلمان امروز) و نشان لیاقت از کشور "بادن" امضا کرده است که اگرچه لقب" دوک دو باسانو" داشته ولی از شخصیت های طراز اول در بار ناپلئون بشمار نمی آمده است.

ظاهرا ناپلئون خواسته است کسی هم وزن نماینده فتحعلیشاه معاهده را امضا کند زیرا سفیر اعزامی ایران میرزا رضا قزوینی در حقیقت مباشر یکی از فرزندان فتحعلی شاه یعنی محمدعلی میرزا بود که بتازگی او را بیگلر بیگی قزوین کرده بودند وبرای افزودن به شوونات او با عجله شاه به او لقب "خان" هم داد تا با "ژوبر" سفیر غیر مقیم اعزامی فرانسه به تهران، به دیدار ناپلئون برود.

بدین ترتیب "میرزا محمد رضا خان سفیر فوق العاده و بیگلر بیگی قزوین" در ۴ مه ۱۸۰۷ برابر با (۲۵ صفر ۱۲۲۲ قمری) در اردوگاه نظامی "فین کن اشتاین" در خاک لهستان هنگامیکه او مشغول جنگ با اتحادیه چهارم اروپا مرکب از پروس، روسیه، انگلستان و سوئد بود بحضور ناپلئون رسید وهدایای فتحعلیشاه و نامه وی را به امپراطور فرانسه داد و عهدنامه فین کن اشتاین در ۱۶ ماده را با دولت فرانسه امضا کرد.

قصدم بررسی این معاهده مهم تاریخی نیست. اگرچه از نظر تاریخ دیپلماسی شایسته است که در فرصتی مناسب مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرد. ولی برای ورود به اصل مطلب، محکوم به خواندن این مقدمه نه چندان کوتاه هستید.امیدوارم صبر و حوصله داشته باشید.

در معاهده "فین کن اشتاین" چند نکته قابل توجه وجود دارند که امهات آن بقرار زیرند:

- در ماده سوم و چهارم "اعلیحضرت امپراطور فرانسویان و پادشاه ایتالیا ، گرجستان را حقا از آن اعلیحضرت پادشاه ایران می داند" و... "تمام مساعی خود را بکار خواهد برد تا روسها گرجستان و خاک ایران را ترک کنند".

- در ماده ۵ و ۶ و ۷ فرانسه متعهد به تاسیس سفارتخانه در ایران و اصلاح پیاده نظام و توپخانه و استحکامات نظامی ایران بروش فرانسویان شده و به هر اندازه که افسر توپخانه و مهندسی و پیاده نظام که برای استحکام دژ ها و ایجاد توپخانه و پیاده نظام به سبک اروپا لازم باشد در اختیارش بگذارد".

- در ماده ۸ و ۹ و۱۰و۱۱ و ۱۲ عهد نامه پادشاه ایران متعهد میشود با کمپانی هند شرقی قطع مراوده کند و نماینده خود را از بمبئی فراخواند وکالاهای انگلیسی را ضبط نماید.در هر جنگی که انگلستان و روسیه در آن در برابر فرانسه و ایران اتحاد کنند فرانسه و ایران نیز در برابر ان دو دولت متحد خواهند شد". پادشاه ایران همه نفوذ خود را بکار خواهد بست تا افغانان و دیگر اهالی قندهار را با ارتش خود در برابر انگلستان متحد کند" و... "پس از آن لشگری بمتصرفات انگلستان در هند وستان بفرستد".

" اگر نیروی دریائی فرانسه به خلیج فارس بیایند شاه ایران وسائل و تسهیلات برای ان فراهم خواهد نمود"... "اگر پادشاه فرانسه اراده کند که برای حمله بمتصرفات انگلیس در هند از راه خشکی ارتشی بفرستد پادشاه ایران به انان راه عبور خواهد داد".

شایان ذکر اینکه میرزا رضا قزوینی این معاهده را بصورت " ad-referendum "امضا کرده بود و قرار بود ظرف چهار ماه این معاهده باصطلاح Ratify" "شود که چنین نیز شد .

نسخه رونوشت برابر اصل معاهده را در اسناد فرانسه، پرنس دو تالیران مهر کرده است. امضای این عهد نامه در ابتدا دربارهای انگلستان و روسیه نگرانی و ولوله ای براه انداخت.

ولی تنها نتیجه ای که از قرارداد "فین کن اشتاین" گرفته شد ،این بود که هیات نظامی فرانسه به ایران آمد.

برای اجرای این بخش عهد نامه ناپلئون تصمیم گرفت سفیری به ایران بفرستد که در ضمن ریاست هیات نظامی را هم داشته باشد.

برای این منظور ژنرال ۴۱ ساله ای بنام "کلود ماتیو گاردان" را برگزید که سالها بعد لقب کنت به او دادند و"کنت دو گاردان" شد. جالب این است فتحعلی شاه نیز که پس از انعقاد عهد نامه بسیار محظوظ بود به او لقب "خان" اعطا کرد .پس از آن ژنرال رادر ایران "غاردان خان" خطاب می کردند.

ژنرال گاردان هیاتی را که برای افتتاح سفارت در ایران با خود بهمراه آورده بود با احتساب خودش بعنوان "شف دو میسیون" ۵۳ نفر بودند.گذشته از اعضای رسمی سفارت ومستشاران نظامی و بتعبیر امروزی کادر دیپلماتیک، وی چند نفر مترجم و صنعتگر وخدمتکار و آشپز نیز آورده بود که با ۹۰ راس اسب و قاطر از طریق استانبول و ترکیه امروزوارد ایران وتبریزشده وسپس عازم تهران شدند.

کاروان دیپلماتیک فرانسوی از استانبول تا مرز ایران را طی دوماه و از مرز ایران تا تهران را در عرض سه ماه طی کرده اند.

کاروان سفارت روزانه بین ۱۲ تا ۱۶ ساعت در حرکت بوده اند وروز اول نوامبر ۱۸۰۷وارد تبریز شده و عباس میرزا نایب السلطنه و حاکم آذربایجان پذیرائی شاهانه ای از آنان به عمل اورد و سروان "لامی" وچند نفر از افسران را برای تعلیم قشون خود نگاهداشت وبقیه راهی طهران شدند.

وقتی وارد قزوین شدند تا چهار روز به آنان اجازه حرکت بصوب تهران داده نشد. بعدا کاشف به عمل آمد از آنجا که فتحعلی شاه معتقد به پاره ای خرافات و اباطیل ونیزاحکام نجوم و سعد و نحس کواکب بود،اطرافیان به تقویم رجوع کرده بودند ودر حرکت کواکب واقمار دیده بودند که اگر اعضای سفارت فرانسه بغیر ازروز دوم شوال ۱۲۲۲ یعنی ۴ دسامبر ۱۸۰۷ وارد تهران شوند بدبخت خواهند شد!

ژنرال گاردان وهمراهان بعد از چهار روز توقف اجباری در قزوین،وارد تهران شدند و در تهران بنا بر انچه "فابویه" افسر توپخانه در خاطرات دقیق و مشروح خود نوشته است، در تهران جمع کثیری به پیشواز امده بودند و درخیابان های مسیر هیات،دهل و سرنا می زدند و شعبده باز ها با لباسهای خاص مردم راسرگرم می کردند و کاروان و کارناوال شادی براه افتاده بود.بفرمان فتح علی شاه از ژنرال گاردان در منزل میرزا شفیع صدر اعظم پذیرائی شد و برای بقیه هیات، منزل یکی از اعیان شهر را خالی کرده بودند.

از میان فرانسویها "فابویه" مامور اصلاح توپخانه شد.دیگر افسران هر یک مامور اصلاح صنفی ورسته ای شدند.آنها در مدت یکسال و دو ماه و نه روز که در ایران بودند توانستند یک لشگر ۴.۰۰۰ نفری را تجهیز و سازمان واموزش دهند وسه مرکز آموزش در تهران و تبریز و اصفهان ایجاد کردندو رسته های مختلف نظامی بر اساس الگوی تشکیلات ارتش ناپلئون سازمان دادندو به آن "نظام جدید" نام گذاشته بودند.

در گزارشی که فابویه داده است می نویسد که "توپخانه ایران اصلاح پذیر نیست بلکه از نو باید آنرا ساخت". در آن زمان ایران نه کارخانه توپ ریزی داشته و نه زراد خانه ای .نمونه هائی از چند لوله توپی هم که مانده بود، تا قبل از انقلاب اسلامی ،در جلوی عمارت سابق قزاق خانه یعنی ساختمانهای وزارت دفاع (جنگ سابق) در خیابان سرهنگ سخائی (سوم اسفند سابق) بصورت دکور،تا مدتی حفظ شده بودند.

مودب الدوله می نویسد که "این توپها رایا در زمان شاه عباس از پرتغالی ها گرفته اند ویا اینکه از توپهائیست که از روسها گرفته شده بودند".

فابویه افسر توپچی می نویسد که این توپهای فاقد چرخ و عراده (یا اراده) را بالای دیوار برخی از قلاع روی خاک گذاشته بودندو دور آنها را سنگ چیده بودند و هیچ پایه و تکیه گاه محکمی هم نداشتند.یگانه توپی که میتوانست حرکت کند در دربار شاه بود و آن را در جنگ از روسها گرفته بودند وشاه خیلی آنرا دوست میداشت چون در روزی شاه با آن نشانه گرفته بود و خود شخصا توپ را "در" کرده بود ، گلوله بهدف خورده بود.

علاوه بر اینها توپخانه ایران عمدتا متشکل از زنبورک بود که دارای لوله های کوتاه و گلوله هائی با وزنی حدود ۲۵۰ گرم بود که در پشت شتر یا قاطر حمل میشد وغیر از خرج انفجاری ضعیف، برد کوتاهی هم داشتند.در ان زمان کل نفرات توپخانه ایران اعم از توپچی و زنبورکچی رویهم ۱۵۰ نفر بودند که هیچیک اطلاعات و سواد فنی نداشتند.

بالاخره قرار شد که فابویه به اصفهان برود ودر آنجا کارخانه توپ ریزی تاسیس کند. وی از شاه اختیارات تام برای اینکار گرفت وقرار شد پول و لوازم و کارگران و توپچیانی که لازم دارد همانجا اجیر کند و در پایان سال ۵۰ قبضه توپ کامل شبیه همان توپی که در نظر شاه عزیز بود تحویل دهد.

وی تصور می کرد وقتی اعلیحضرت قدر قدرت و قوی شوکت فرمان داده است دیگر کار تمام است.غافل از اینکه اینجا ایران است و پیچیدگیهای دیوانسالاران و نوکران آنموقع حکومت، لوله توپ اور اهم می ترکانند!

فابویه در اصفهان بکلی تنها و بی کس ماند ودر خاطرات و نامه های خود که برای کسانش نوشته از رنج و تعب ودوران تنهائییش در اصفهان مطالب تلخ و شیرینی بجای گذارده است.

فابویه می نویسد کسی که بیش از دیگران با وی معاشر بوده رئیس توپخانه اصفهان بنام اصلان خان ودیگری عبد الله خان پسر امین الدوله حکمران وقت اصفهان که در غیبت پدر سمت نایب الحکومه ای داشته و کشیش کاتولیک اصفهان بنام "پر ژوزف "بوده اند که وی ازاین کشیش تحت عنوان "پیر مرد میخواره حقیر" یاد می کند. نصارای اصفهان ویا ارمنی های جلفا که او توقع داشت با وی نزدیک و محشور شوند ، بگمان او سوداگران رندی بودند که هر کسی به سودائی به او تملق می گفت.

اصلان خان اکثرا برای قلیان کشیدن پیش او میرفته است وضمنا مشاور پزشکی وی نیز بوده است.وی مینویسد که اصلان خان گاهی اورا حجامت میکرده و گاهی هم تنقیه. ولی بطور منظم روزی ۱۰-۱۲ بارنبض اورا میگرفته و اگرفابویه سر برهنه بیرون می رفته است اصلان خان با وی دعوا میکرده و مکافات داشته است.

چون مقرر شده بود که مخارج توپ ریزی از مالیات اصفهان پرداخت شود کم کم کار شکنی ها وآیه یاس خواندن ها شروع میشود.برای ایجاد این کارخانه کاروانسرائی را به او دادند و او مجاز بود که کارگرانی که میخواهد استخدام کند، ولی یکنفر کارگر نبودکه بتواند پرگاری ویا ابزاری بدست بگیرد.همکاری مامورین اصفهان در همین حد ختم شد.

فابویه با وسائل اولیه خودش یک مته و یک چرخ تراش ساخت. وی می نویسدهنگامیکه با کوشش بسیار توانست چرخ دندانه دار بسازد وآنها را بهم سوار کند که حرکت افقی را به حرکت عمودی تبدیل میکرد،حاکم شهر ومن تبعش و نیزمردم شهر دسته دسته میآمدند وبا تعجب این اختراع مهم! را تماشا میکردند و فریاد وا حیرتا، و ماشاالله سر میداده اند.

از یادداشت های های فابویه بر می اید که او برای ریخته گری لوله های توپ ،با مختصر تغییری از کوره های کهنه ای که سابقا انگلیسی ها در اصفهان ساخته بودند استفاده کرده است.ولی برای ساختن مفرغ به قلع و مس محتاج شده و نایب الحکومه بعد از چند هفته که اورا سردوانده برای اینکه پول ندهد دستور داده بود هرچه دیگ مسی در اصفهان هست از مردم بگیرند تاذوب کنند.

مردم با چشمان اشک الود و نالان دیگهای خود را آورده اند. فابویه از این کار عصبانی شده ونایب الحکومه را تهدید کرده است که به طهران برمی گردد وکارشکنیهای او را به شاه خواهد گفت. ظاهرا وی مرعوب شده و فردای ان روز چند شمش مس برای فابویه می فرستد و توپ ریزی آغاز میشود.

سرانجام فابویه بهر مصیبتی بود توانست بیست قبضه توپ سنگین بسازد. در روز ۱۵ اوت ۱۸۰۸ بمناسبت جشن تولد ناپلئون طی مراسمی توپها را به غرش درآوردند.

در اکتبر همان سال فتحعلی شاه فرمان داد تا بیست عراده توپ را که ساخته بودند به طهران بفرستد. وبدین ترتیب تکنولوژی مدرن توپ ریزی در ایران نهادینه و بومی شد. فابویه هم در نوامبر همانسال توسط گاردان پس از یکسال و اندی به طهران فرا خوانده شد تا تدارک مراجعت به فرانسه را ببیند.

واما ژنرال گاردان قدری بیشتر از افسرانش در ایران ماند.گاردان که در ۱۷۶۶ در مارسی متولد شده بود ، پس از بازگشت از ماموریت ایران در ۱۸۱۸ درناحیه باسز آلپ فرانسه درگذشت.

وی پیش از انقلاب فرانسه در سواره نظام درجه سروانی داشت. بلحاظ شجاعت هایش در جنگ مدال گرفت و خیلی زود ترقی کرد.ژنرال مورو سردار معروف ناپلئون در ۱۷۹۹ به او درجه سرتیپی داد.در ۱۸۰۴ فرمانده گارد شخصی ناپلئون و یکسال بعد آجودان لشگری ناپلئون شد.

حدود کمتر از سه سالی که در ایران بود علیرغم کار شکنیهایی که انگلیسها و ایادیش در انجام ماموریتش در ایران کردند، و شاید هم بلحاظ عدم اشنائی با خلق و خوی پیچیده ایرانی ها نتوانست آنطور که ناپلئون از او انتظار داشت در ماموریت ایران موفق شود وازنظر نظامی نیز از چشم ناپلئون تا حدی افتاد.

اگرچه در خلال ماموریتش یکبار وقتی که هنوز ایران اهمیتش را برای امپراطور از دست نداده بود به حکومت محلی هانور و وستفالی دستور داد تا مبلغ قابل توجهی بعنوان پاداش برای گاردان کارسازی کندو به افسران زیر دست او ترفیع درجه داد.

از آنجا که روزگارغدار و فلک کجرفتارسرنوشت دیگری را رقم زده بود و ظرف مدت کوتاهی ناپلئون با تزار روس در تیلیسیت صلح کردند و حد اقل بخش مربوط به گرجستان معاهده بهوا رفت . آرزوی اردو کشی به هندوستان نیزعلیرغم مطالعات جغرافیائی وسوق الجیشی نسبتا دقیقی که انجام شده بود در "انوالید"در سینه دارنده آن در دل زمین مدفون شد. در این میان آنچه عاید شد تحولی بود که در نگرش شاهان قاجار به تکنولوژی تسلیحاتی مدرن قوت بیشتری یافت وبا ترکمانچای یقین حاصل شد.

بالاخره بیخودی نیست که میگویند "از دل برود هر آنچه از دیده برفت" . فرمانده گارد امپراطور بودن در کاخهای فرانسه کجا، و خانه میرزا شفیع، در عود لاجان کجا ؟!

آخر و عاقبت ژنرال گاردان دست کمی از سرنوشت خود عهد نامه نداشت.ناپلئون بلحاظ انکه گاردان بعد از تیلیسیت نتوانسته بود دست انگلستان را از ایران قطع نماید اورا متهم به بی کفایتی کرده بود.

بعد از پایان ماموریت گاردان به او لقب "کنت" دادند و به ‍Gardane ‍Claude–Mathieu de ‍Comte مبدل شد و ۲۵.۰۰۰ فرانک هم پاداش برایش مقرر کردند و با احترام و القاب از پستهای فرماندهی ارتش کنارش گذاردند.ولی او همواره میل داشت که یک سرباز باقی بماند.

بالاخره بمدد دوستان در ۱۸۱۱ یک ماموریت نظامی در پرتقال به او داده شد که با ناکامی روبرو شد و بکلی پرونده نظامیش خراب شد ودیگر ناپلئون به او محبتی نکرد.

شایان ذکر انکه علیرغم اینوضع ذره ای از وفاداریش به ناپلئون کاسته نشد. وقتی ناپلئون از انگلستان و اطریش شکست خورد و به جزیره الب تبعید شد ولی مخفیانه بفرانسه بازگشت و حکومت صد روزه ای، قبل از تبعید نهائی به سنت هلن ،را در فرانسه برقرار کرد جزو اولین افسرانی بود که بوی پیوست ودرجنگ واترلو که طومار ناپلئون پیچیده شد وی از افسران زیر دست او بود.

او ۵۵ سال عمر کرد. سه چهار سال آخر عمر او چیزی نبود جز یاس و حرمان و انزوا . از حاصل وعاقبت کاراو در ایران نه ناپلئون راضی بود ونه فتح علی شاه و نایب السلطنه عباس میرزا. ولی شاید اگر در حافظه نیم قرنی این سرباز سرخورده و دل شکسته بکاویم، بلحاظ خدمات دوران سه ساله خدمت در ایران لبخند رضایت بخشی بر لبان او نقش خواهد بست. او مامور به وظیفه ای بود،مسول نتیجه که نبود.

پاسخگوی نتیجه شایدباید شاهان بلند پروازی میبودند که اشتباه محاسبه استراتژیک فاحش داشتند. بالاخره وبا هر انگیزه ای ،اوسربازی بود که در کسوت سفیری ، در مدرن سازی و خود کفائی تسلیحاتی ایران و دفاع از این مرز و بوم نقش موثری داشته است.

در آن زمان نقص بزرگ ارتش ایران در مقابل روسها ،در آتش توپخانه بود که در آن زمان به آن "قلعه کوب" میگفتند.وگرنه از سواره نظام ایران شجاعت و شاهکارهای زیادی دیده شده بود. اگر در آکادمی های نظامی تحلیلی از جنگهای عباس میرزا در مقابل روسها بعمل آمده باشد مشاهده می شود ضعف عمده لشگریان وی ،در گرفتن ویا بازپس گرفتن قلاع جنگی ودلیل عمده شکستهای وی نداشتن توپهای پر قدرت بوده است.

در این فاصله تحولات بین المللی موجب شده بود که شاه از ناپلئون دلسرد و نومید شود ومعتقد شد که ناپلئون به ایران خیانت کرده است. بعد از آن هیئت نظامی از چشم وی افتادند و آن التفات گذشته را به آنان نداشت.

لذا شروع به بهانه و ایراد گیری کردند. از جمله صدر اعظم کتبا اعتراض کرد که چرا مثلا روی لوله توپ ها باصطلاح مگسک و یا دکمه ای برای نشانه گیری نگذاشته اند، و یا چرا توپها اینقدر سنگین اند که برای کشیدن ان ها دو راس اسب لازم است،یک اسبی بهتر بود،ومسائلی از این دست.

ژنرال گاردان در ۱۲ فوریه طی مراسم رسمی خداحافظی در محلی که اینک کاخ گلستان است با فتحعلی شاه خدا حافظی کردند و ایران را ترک نمودند و لشگر کشی به هندوستان هم با شکستهای دو پادشاه که منتهی به معاهده گلستان ونبرد واتر لو شد، برای همیشه از یاد رفت .

این یکی ۱۷ شهر قفقاز را از کف داد وآن دیگری ورسای و تویلری را.

این تجربه تلخ موجب شده بود که بعدها چه فتحعلی شاه وچه جانشین وی محمد شاه به ریختن توپهای سنگین اهمیت بسیار داده اند. حاج میرزا آقا سی صدراعظم محمدشاه که حفر قنات بزرگترین دلمشغولی او بود و ضرب المثل و دیالوگ حاجی با مقنی در مورد نداشتن آب در چاه قنات وداشتن نان برای مقنی مشهور است، نیز در ریختن توپ جنگی اهتمام و سعی بلیغ داشته است.

فتحعلی شاه با ین کار به اندازه ای اهمیت می داده که بیشتر توپهائی که در زمان وی ساخته شد،روی لوله آنها کتیبه ای حک میکردند که غالبا بشعر و یا بحروف ابجد ویا هردو،تاریخ ریختن توپ نوشته می شد. برخی از این توپها که عزیز بودند مانند شمشیر ها و اسبهای خاص اسم و لقب داشته اند.

معروف ترین این سلاح های غرنده وآتشین "توپ مروارید" نام داشت و فتحعلیخان کاشانی متخلص به صبا که ملک الشعرا ی معروف دربار شاه بود شعری گفته بود که بر روی توپ حک شده است وحکایت از آن دارد که این توپ در سال ۱۲۳۳ هجری قمری یعنی چند سال پس از آنکه ژنرال گاردان وفابویه ایران را ترک نموده بودند ساخته شده است. تردیدی نیست که از الگوهای ساخت فرانسویان و دانش فنی بجای مانده از آنان ساخته شده است.

توپ مروارید را مدتها در زمان قاجاریه در میدانی در نزدیکی محله سنگلج (در مقابل محل سابق وزارت کشور) به تماشا گذارده بودند. بعضا مردم ساده دل و خرافاتی ونا آگاه به آن دخیل می بستند وحاجات خود را می طلبیدند.

این توپ، بعدها به وزارت جنگ سابق که قبل ها قزاقخانه و میدان مشق قشون بود منتقل شد ودر محلی که بعد ها باشگاه افسران شد، جا خوش کرد. بعد از سقوط دکتر مصدق، در جریان کودتای ۲۸ مرداد و روزهای بعد آن این باشگاه موقتا مقر سرلشگر فضل الله زاهدی نخست وزیر کودتا بود.

پس از آن این ساختمان در اوائل انقلاب برای مقر رئیس جمهور بازسازی شد. البته چون قسمت نبود که چنین شود، این باغ وعمارت با "توپ مروارید"بوزارت امورخارجه منتقل شد و اینک ساختمان شماره ۷ این وزارت خانه است که کارمندان ادارات و دوائر مختلف در آن مستقرند و توپ مروارید در مقابل چشمان آنها.

بعضا برای برخی نا اگاهان و تازه واردین به وزارت امورخارجه ممکن است این سوال پیش آید که حکمت سمبل قرار دادن توپ در وسط ساختمان وزارتخانه ای که علی القاعده پرسنل آن به داشتن دستکش های مخملین و لبخند های دیپلماتیک معروفند ونوعا و باقتضای حرفه اهل مذاکره وسلم و صفا هستند و سعی دارند توپها را ساکت و خاموش کنند، چیست؟

البته با دانستن سوابق رفع شبهه بسادگی امکان پذیر است. حال که صحبت به اینجا رسیده است ، به مقتضای بحث وربط غیر مستقیم به موضوع بحث، اجازه بدهید یک نکته دیگر را هم عرض کنم.

صاحب این قلم، نه شاهزاده قاجاراست ، نه دائی جان ناپلئون ونه رئیس بلدیه تهران . ولی متجاوز ازنیم قرن درتهران زندگی کرده است و سی و چهار پنج سال هم در وزارتخارجه این مملکت، مثلاکارکرده است. بفهمی نفهمی دو کلاس درسی و کوره سوادی هم شاید.

ولی نمی داند و نمیتواند بفهمد، خیابانی که از وسط ساختمانهای وزارت امورخارجه ایران، مابین توپ مروارید (ساختمان شماره ۷) و مقر وزیر امورخارجه(ساختمان شماره ۱) می گذرد، گذر گاهی که محصور ما بین خیابانی بنام روز تاریخی و قیام ملی۳۰ تیر است و خیابانی که به یاد یکی از مفاخر تاریخ و ادبیات ایران، فردوسی نامگذاری شده است . آنهم تنها منطقه ای در تهران است که از نظر معماری و شهر سازی دارای زیبائی و هویت و هارمونی است ، چرا باید اسمش "شیخ عبدالحمید کوشک مصری" باشد؟

تردیدی نیست این بزرگوار که این معبر ، مسما به اسم ایشان است، باغلب احتمال، خدمات بزرگی کرده اند و منشا برکاتی بوده اند . ولی چرا نامش باید در این خیابان به این کوتاهی و نیمه بسته، زنده بماند تا عوام هائی مثل من که هر از گاهی به نیازی و یا حاجتی به قدیمی ترین وزارتخانه ایران میائیم و اطلاع از مکارم او نداریم ، حتی نتوانیم براحتی اسمش را تلفظش کنیم . ما تا بخواهیم مقصدمان را به راننده تاکسی بگوئیم ،همچون باد صرصر تا چراغ قرمز بعدی رفته است؟!

نمیدانم آیا چنین رسم وقاعده ای در شهرداری شهر ما هست که اسامی فرنگیان را هم روی خیابانها بگذارند یا نه ؟ اگر هست ، واگر من جای شهردار تهران بودم، اسم این خیابان را میگذاشتم" ژنرال گاردان".

اگر با من موافق نیستید، نگران نباشید. چون خوشبختانه نه آقای قالیباف این نوشته را میخواند ، ونه احتمال و امکان عقلی وجود دارد که من شهردار تهران شوم !

نویسنده : محمدرضا دبیری