بنابراین، رضا خان میرپنج هنگامی که به قدرت رسید ثروت یا اندوخته ای به همراه نیاورده بود. اما در خاطرات علم می یابیم:

"متجاوز از ۲۰/۰۰۰/۰۰۰ دلارکه اکنون معادل ۱۰۰/۰۰۰/۰۰۰ دلاراست ازپدر ارث برد."(۵۰ ۱۳۴۹)

"بعضی از نویسندگان داخلی دارای عقاید سیاسی ای بودند که با افکار ما نزدیکی نداشت و در این کتابها ابراز می کردند. نویسندگانی که احتمالاً به گروههای چپ وابسته بودند. این مشکل در مورد کتابی بنام" ماهی سیاه کوچولو"که پیامی روشن و صریح داشت بوجود آمد. این کتاب از ماهی کوچکی حکایت می کرد که با پشتکاری فراوان مخالف جریان آب شنا می کرد. سازمان پرورش فکری کودکان و نوجوانان در انتشار این کتاب تردید داشت چرا که نمی توانست پشتیبان پیام این کتاب باشد. تردید در چاپ کتاب موجب شد که ماهی سیاه کوچولو نماد مقاومت و مقابله با نهاد موجود باشد. تا آنجا که به دروغ شایع شد مرگ نویسنده کار ساواک بوده است."(ص۱۴۵)

علاقه مندان به مطالعه آثار صمد بهرنگی، نویسنده کتاب ماهی سیاه کوچولو، به وضوح می دانستند که کسی جز مامورین ساواک صمد را از بین نبردند. آیا داستان ماهی سیاه کوچولو، که در آن یک ماهی برخلاف جهت جریان آب شنا می کند، می بایست منجر به مرگ نویسنده شود؟ با انتشار کتاب صمد، ساواک تلاش کرد تا ذهن مردم را از نقشه شومی که در مورد او داشت دور کند و مرگ او را طبیعی جلوه دهد.

"روحانیون مرا به خاطر خدمات اجتماعی ام ستایش کرده و با نوعی خوشرویی که به نظرم صادقانه می آمد، از من استقبال کردند. آنها از علاقه من به زیارت اماکن مقدس با خبر بودند و بیشتر در زمینه تعمیر زیارتگاه ها از من کمک می گرفتند. این دقایق برایم پر ارزش بود. پاسخی بود به کار بی وقفه و گاه سخت و بدون پاداشی که همسرم در تهران انجام می داد و شاهدی بر این مطلب که هر یک از ابتکارهای دولت سر انجام به هدف می رسد چرا که مردم به پادشاه خود اعتقاد داشتند."(ص ۱۶۵)

منظور شما از روحانیون، کدام قشر از روحانیت است؟ آخوندهای ساواکی و وابسته و حقوق بگیران دربار؟ پر واضح است که بخش عمده ای از روحانیت با شما در ستیز نبودند. سلطنت پهلوی تلاش بسیار در جذب حمایت آخوندها می کرد که نمونه بارز آن تهیه ضریح و گنبد طلای امامان و امامزاده ها بود. پادشاه در این راه، حتی از روحانیت ایران پیشی گرفت و علاوه بر ساخت اماکن مذهبی، برای حرم علی در شهر نجف نیز یک در تمام طلا با ذکر جمله ای کنده کاری شده بر روی آن تحت عنوان "پهلوی بنده درگاه علی" هدیه کرد. تمام این ظاهرسازی ها صرفاً به این خاطر بود که گفته شود شاهنشاه و خاندان او از مسلمانان معتقد هستند! نگارنده مرتباً به بازدید اماکن مذهبی می رفت و محمد رضا خود را کمر بسته امام رضا و امام زمان معرفی می کرد! اگر مذهب توسط شاه ارتجاع سیاه تلقی می شد، پس چرا او با رفتارهای متظاهرانه اش اذهان عمومی را منحرف می کرد؟ آیا تمام این بازی ها برای مقابله با کمونیزم نبود؟

عکسهای نویسنده و محمدرضا در حال زیارت و کمر بستگی در راستای همین هدف در جراید مختلف به چاپ می رسید. در نتیجه پیوند دیرینه ای که میان آخوندها و سلطنت طلبان وجود داشت، علیرغم ابراز اختلافات ظاهری، هیچ وقت هیچ کدام یکدیگر را دشمن خود نمی دانستند. ...

"در سال ۱۳۵۲ رضا و من در حین شرکت در فستیوال فیلم کودکان، از خطر ربوده شدن نجات پیدا کردیم. ده نفری بازداشت شدند و معلوم شد که این توطئه توسط یکی از گروههای چپ افراطی طرح ریزی شده بود."(ص۱۸۵)

نویسنده از هر موضوع کوچک به درشتی یاد کرده است. جای تعجب است که چگونه از مسئله ای به این مهمی به سرعت گذشته است. عباس سماکار در کتاب "من یک شورشی هستم" بوضوح طرح این ربودن و علت آن را شرح داده است. انجام این عمل در واقع نوعی گروگان گیری برای آزادی تعدای از زندانیان سیاسی بوده و ابداً کسی قصد آسیب رساندن به هیچ کس را در سر نداشته است. لازم به ذکر است که نقشه گروگان گیری فقط در حد گفتگو میان چند نفر از مخالفین حکومت جریان داشته است. از آنجا که ساواک به طور مرتب در پی دستگیری با دلیل و بی دلیل افراد بود، خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان را با طراحی توطئه، به جوخه اعدام سپرد، حال آن که خسرو گلسرخی به دلیل نوشتن یک مقاله از شش ماه قبل در حبس به سر می برد. سلطنت از شهامت او می ترسید. او آزاد نبود تا کمترین دخالتی در ماجرای آدم ربایی داشته و از دسیسه و توطئه ساواک مطلع باشد. خانم فرح، مرز بین قهرمان و ضد قهرمان یک لحظه است. بدینسان بود که خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان برای همیشه نامشان جاودان شد، در صورتیکه مردم سربلند ایران، پهلوی و ایادی شان را با خاری از کشور بیرون راندند تا برای همیشه در زباله دان تاریخ مدفون سازند. در باره استبداد حاکم در ایران شواهد و مطالب زیادی وجود دارد. در ۲۳ خرداد ۱۳۵۰ روزنامه واشنگتن پست در مقاله ای ادعا کرده بود که تروریسم در ایران صرفاً نتیجه حکومت خودکامه شاه است.

"در نظر او هدف اصلی از برگزاری جشن های شاهنشاهی ایران، گردآوری ملت بر گرد محور هویت ملی و غرور بازیافته بعد از دو قرن فقر و خفت بود. فقط صحبت در باره این جنبه از هزینه ها واقعاً بی انصافی بود. بیشتر این هزینه ها برای ایجاد تاسیساتی به مصرف می رسید که پس از اتمام جشن ها در این مملکت باقی می ماند: دو هزار و پانصد مدرسه، برق روستاها، میهمانخانه ها، جاده های آسفالت شده و ..."(ص ۲۰۸)

لباس سلطنتی را لاون تهیه و غذایش را ماکسیم آماده کرد. این در حالی بود که مردم هنوز نیازمند نان و مدرسه بودند! آیا این جشنها با حضور اقشار مختلف و با رضایت خاطر مردم صورت می گرفت؟ آیا پولهای واقعی که در این مراسم هزینه شد، پس از هزینه کردن برای ساخت مدرسه و آسفالت خیابانها بود؟ سلطنت از بودجه دولت پرداخت می کرد و نتیجه آن چیزی جز فقر در سطح اکثریت جامعه نبود.

"چادرهایی که در محل برگزاری جشنهای تخت جمشید به مناسبت دو هزار و پانصدمین سال شاهنشاهی در ایران یک ملیون دلار هزینه برداشت."(خاطرات علم ۲۲۴)

آیا بهتر نبود این مبلغ صرف بازسازی و ایمنی سازی شهرهای زلزله زده در حومه شیراز می شد تا بطور مرتب اهالی و ساکنین اطراف آباده در خطر مرگ و نیستی نباشند؟

"برای تهیه هدایایی برای مدعوین، کمیته تصمیم گرفت قالی هایی که بر روی آنها چهره روسای دول بافته شده به هنرمندان آذربایجانی سفارش شود. علاوه بر این قرار شد به هر یک از میهمانان یک نسخه از لوحه کوروش کبیر که متن آن اولین اعلامیه حقوق بشرنامیده می شود هدیه شود.کوروش در این متن غارت را ممنوع اعلام می کند، به آزادی زندانیان و بازسازی خانه های آنها فرمان می دهد. احترام به خدایان را توصیه می کند و بالقوه برده داری، برابری همه انسانها را اعلام می نماید."(ص ۲۱۲)

سفارش فرش با چهره حکام و دیگر سلاطین؟ محل تامین این قبیل مخارج آیا به جز از خزانه کشور بود؟ هرگز سلطنت در فکر ساکنین مناطق کوره پزخانه، مناطق زلزله خیز و اقشار محروم بود و آیا می دانست که همه مردم نیازمند فرش برای زندگی هستند؟ آیا هیچ اندیشیده بود که چند درصد از مردم ایران روی حصیر می آرمند؟

نویسنده در کتاب خود از صرف هزینه های هنگفت خانواده پهلوی و برگزاری جشنهای شاهنشاهی دفاع می کند. پرسش من این است: سلطنتی که مدعی الگوبرداری از بیانیه حقوق بشر کورش بود، آیا به واقع آن را رعایت کرد؟ تاریخ سلطنت محمدرضا اذعان دارد که هر کس در آن دوران خفقان دم از دموکراسی و برابری زد یا در زیر شکنجه از میان رفت یا به جوخه اعدام سپرده شد.

خانم شلینو نیز در نیویورک تایمز یادآور می شود که فرح از جشن های اسراف آمیز دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی در تخت جمشید در سال ۱۳۵۰ دفاع می کند، جشنهایی که، طبق تخمین آن زمان، بیش از دویست میلیون دلار هزینه برداشته است.

"در ۲۲ مهر تولد شهبانو را جشن گرفتیم. بهترین آشپز را شخصاً دعوت کردم که از ماکسیم پاریس به همین منظور آمده بود. غذاهایی که عرضه کردم حقیقتاً فوق العاده بود. برای این جشن مبلغی در حدود ۴۰/۰۰۰ دلار خرج کردم. (خاطرات علم ص ۲۷۰)

بر اساس جراید همان موقع، فقط کیک تولد ۲۰۰ دلار هزینه در بر داشته بود. آیا سرمایه و ثروت دولت تماماً در دست خاندان سلطنت یا مسئولین رده بالا نبود؟

"پادشاه مایل بود که کشور بعد از جبران عقب ماندگی های اقتصادی بسوی دموکراسی پیش برود و در نظر من مهم ترین انگیزه برای رسیدن به دموکراسی توجه به مفاهیم فرهنگی بود." (ص ۲۱۹)

نظرات شاه طرد شده از ایران را مجدد نقل می کنم تا اگر در طول سالها فراموش کرده اید یکبار دیگر برای شما یادآوری شود:

"خدا را شکر که در ایران ما نه احتیاج به دمکراسی داریم و نه لزومی دارد که از آن رنج ببریم."(خاطرات اعلم ص۳۴۹)

"دمکراسی برای اروپا چه کرده است.؟"(خاطرات علم ص ۳۲۵)

"دو روزنامه کیهان و اطلاعات در اظهارنظرشان در باره پیام شاه به مناسبت روز مشروطیت، نوشتند: باید به تدریج روش دموکراسی غربی را برگزینیم. به دستور شاه صاحبان هر دو روزنامه را فرا خواندند و به آنها گفته شد مقالات دیگری بنویسند و تأکید کنند تا زمانی که دموکراسی نتیجه اش تشویق اقلیتی به خیانت و ظلم است ما به هیچ وجه تمایلی به گزینش دموکراسی غربی نداریم. (خاطرات علم ص ۳۳۶)

بیان اینکه محمدرضا در اندیشه دموکراسی بوده است اساساً حرف بی ربطی است و گرنه چطور می شود که ایشان در دوران سلطنت طولانی خود مخالف سرسخت دموکراسی بود و از شنیدن نام آن به شدت برآشفته می شد؟ درکتاب، یکباره پادشاه خیرخواه و عامه پسند و دموکرات منش معرفی شده است!!! شاه نه می توانست فکر و مشارکت دموکراتیک مردم در تصمیم گیری های سیاسی را بپذیرد و نه این که وجود هیچ سیاستمداری را که در میان مردم محبوبیت داشته باشد تحمل کند.

نویسنده ادعا می کند:

" میبایستی از یک سوی به هنرمندان ایرانی کمک کرد، بر کار آنها ارج نهاد و آنها را به ایرانیان و خارجیان شناساند و از سوی دیگر مرزهای ایران را به روی هنرمندان کشورهای دیگر گشود. فستیوال شیراز محلی شده بود برای ابراز عقاید مختلف سیاسی. بدین ترتیب که بعضی از گروه های خارجی علناً و به صورتی تحریک آمیز مخالفت خود را با پادشاه نشان داده، آزادی بیشتری برای مردم ایران طلب می کردند."(ص ۲۱۹)

با توجه به آنچه رژیم پهلوی در حق هنرمندان ایرانی روا داشت چنین برداشت می شود که دست اندرکاران نظام اگر چه از برگزاری و موضوع بعضی از کارهای هنری دیگر کشورها ناخشنود و با آنها مخالف بودند، اما از اجرای آنها هم جلوگیری بعمل نمی آوردند. آیا این توجه و رویه در مورد هنرمندان ایرانی هم اعمال می شد؟ قطعاً خیر! تحمل نظر و اجرای نمایشی که در آن واژه آزادی یا حق یا دموکراسی استفاده شود با فرهنگ دیکتاتوری در تضاد بود. به همین دلیل، بدون شک ساواک، این سگ هار و زنجیری، از هرگونه کار هنری که در آن از چنین مفاهیمی سود می جست به طور خصمانه ممانعت به عمل می آورد و برای دست اندرکاران آن مشکلات جدی و خطرناکی فراهم می کرد. برای نمونه، در سال ۱۳۵۱، در شب دوم نمایش چهره های سیمون ماشار، از اجرای نمایش ممانعت به عمل آوردند و کارگردان آن، سعید سلطان پور، را دستگیر و زندانی کردند. سعید سلطان پور، که از کارگردانان مدافع دموکراسی بود بارها دستگیر شد و در کمیته ضد خرابکاری ساواک و شهربانی به شدت تحت شکنجه قرار گرفت. مگر اجرای نمایش چهره های سیمون ماشار حاوی چه پیامی بود که با او این چنین عمل شد؟ (سعید سلطانپور در خردادماه ۱۳۶۰ به دست رژیم ضد خلق جمهوری اسلامی به جوخه اعدام سپرده شد). رژیم قادر نبود تا به دستگیری هنرمندان بین المللی که آثار مشابه در ایران عرضه می کردند کمترین تعرضی روا دارد، حال آن که تیغ ستم خود را فقط به سوی هنرمندان صادق ایرانی نشانه رفته بود. نویسنده ادعا کرده که شیراز مرکز برگزاری و تبادل فرهنگها بود. همینطور اشاره شده:

"یک وزیر سابق، با تلخی و ترس و نوعی خشونت از من ایراد گرفت که با تبدیل شیراز از مکانی فرهنگی به مکان فسق و فجور، به خشم روحانیون کمک کرده ام. من در جواب گفتم: آقای وزیر، آیا این تنها کاریست که در طول بیست سال انجام داده ام؟ قویاً ایشان از ترس پاسخ دیگری نداده اند." (ص ۲۷۱)

انجام هر عمل به اسم کار فرهنگی که در حقیقت کمک به از بین بردن فرهنگ می شد به اندازه ای بود که برخی از کارکنان و درباریان که مطیع اوامر سلطنت بودند لب به اعتراض و شکایت گشودند. نویسنده، با حفظ تربیتی که در دربار شده بود، برای آن افراد واژه ترس را به کار برده و نوشته است:"ایشان از ترس پاسخ دیگری نداد!" قدرت مطلقه سلطنت و ساواک ترس را در دل وزیر و سفیر هم ایجاد کرده بود! ما هم همین را سالها به زبان آوردیم.

در این رابطه که ساواک کتابخانه های تعدادی از انجمن های دانشجویی در محدوده دانشگاه تهران رابا این ادعا که کتابها مخربند توقیف کرد، علم می نویسد:

"بعضی از مامورین ساواک متاسفانه از قدرت خود سوء استفاده کرده، کارهایی انجام می دادند که قابل بخشش نبود. آیا آنها متوجه کار خود بودند؟ متاسفانه باید گفت که آنها با انجام این حرکات نا شایست خود، شاید هم بدون قصد، به مقام سلطنت زیان می رساندند. اما باید صادقانه گفت که بسیاری از مامورین ساواک، به امنیت و ثبات مملکت کمک کردند. (خاطرات علم)

"شاه در مصاحبه تلویزیونی با دیوید فراست در باره ساواک گفت: آنها آنچه را که به نفع مملکت می پنداشتند، انجام دادند، البته ممکن است اشتباهاتی هم داشته باشد.(ص۳۴۳)

"بهیچ وجه نمی توانستم تصور کنم که چگونه یک ملا می تواند در نظر آنان سمبل آزادی و تجدد باشد..". (ص ۲۶۴)

شاه چنان بلایی به سر مردم آورده بود که مردم هرکس دیگر را به جای او ترجیح می دادند، حتی بدتر از خمینی، که او هم برای مردم فقط وعده و وعید توخالی داشت.

"در هفته های اخیر و علیرغم حکومت نظامی، هر شب تظاهر کنندگان بر بام های شهر به مقابله با ارتش پرداخته بودند و فریادهای کینه توزانه آنان تا کاخ می رسید."(ص ۲۸۲)

شما به طور روزمره شاهد بودید که حکومت چه بر سر مردم آورده بود. تظاهرات عمومی و مخالفتها جنبه شخصی نداشت به همین دلیل ارتش نتوانست با توپ و تانک در اراده ملت خللی به وجود آورد.

در مورد جنایت خونین میدان ژاله به دست گوریلهای حکومت، نویسنده در کتاب و در مصاحبه با مارک ایروینگ خبرنگار روزنامه تایمز لندن در ۲۸ فوریه ۲۰۰۴ این چنین گفته است:

"تیراندازی از سوی نظامیان نبوده بلکه انقلابیونی که لباس نظامی بر تن کرده بودند تیر اندازی کردند. خونی که در عکسها نشان داده شد خون گوسفند بود و رسانه های گروهی هم تحت نفوذ مخالفان حکومت بودند به این ماجرا دامن زدند."( ص ۲۶۸ ۲۷۵)

نویسنده گوسفند را به جای مردم گذاشته و خون ریخته شده مردم بیگناه را خون گوسفند تلقی می کند؟ آیا جنازه های مانده بر روی دستها و در بیمارستانها مانده را هم منکر می شود؟ ایشان عکسهای چاپ شده در خصوص جنایات پهلوی را کار روزنامه نگارانی می داند که در همه حکومت ها زندگی شان در خطر حتمی است؟ نخست وزیر ازهاری صدای مردم شاکی را نوار می پنداشت، خانم فرح مردم را گوسفند می نامد و بی جهت نیست که مسئول سکوت و خفقان وزیر اطلاعات، داریوش همایون که پس از شخص اول مملکت مسئول جنایات سیاسی است، مردم را بی شعور می نامد و در جواب کسانی که اعتقاد دارند "هیچ کس آزادی را به ما نخواهد داد مگر اینکه خود با دست توانایمان بگیریم و هیچ کس دموکراسی را به ما تقدیم نخواهد کرد مگر با فداکاری و جانفشانی نیروها و مردم آزادیخواه و هیچ کس حق ما را نخواهد داد مگر آن که خود بگیریم حتی اگر جانمان را در این راه بگذاریم،" با گستاخی جواب می دهد: "به این مردم بگویید بروند شعور پیدا کنند! بروند شعور بخرند، شعور بخرند"!!! (نقش اقوام ایرانی در استقرار دمکراسی. مرکز لهستانی های لندن ۱۶/۵/۲۰۰۴)

"ارتش در میدان ژاله در انتظار تظاهر کنندگان بود، دستورهای دقیقی از تیمسار اویسی دریافت کرده بود. تیراندازان انقلابی که با لباس مبدل در میان مردم و یا بر فراز بام ها در کمین بودند، بسوی سربازان شلیک کردند و آنها نیز ناگزیر پاسخ دادند. در این برخوردها ۱۲۱ نفر از میان تظاهر کنندگان و ۷۰ نفر سرباز کشته شد." (ص ۲۷۵)

نیروهای انقلابی چگونه شکل می گیرند و دست به انقلاب می زنند؟ طبیعی است این افراد که زندگی خود را وقف مبارزه برای از بین بردن حکومتهای ضد خلق می کنند، هرگز خود اقدام به کشتار مردم بی گناه نمی کنند. نویسنده خود آنها را انقلابی معرفی می کند. بارها دیده یا شنیده شده که وقتی مخالفین حکومت به هنگام درگیر شدن با عناصر سرکوب در خیابانها و مراکزعمومی خود را تسلیم کرده اند، با وجود آگاهی از مرگ حتمی خود هرگز حاضر نشده اند کاری کنند که مردم را به خطر اندازند.

"پادشاه در خاطرات خود می نویسد بدیهی است ا گر مقررات حکومت نظامی به دقت اجرا می شد، میبایست دادگاههای نظامی تشکیل شود و متخلفین از مقررات به مجازات مرگ برسند. ولی در حقیقت اعلام حکومت نظامی جنبه اخطار داشت و سربازان فقط بروی آتش افروزان، غارتگران و گروههای مسلح آتش گشودند و در هر حال مجموع این تدابیر آرامشی پدید نیاورد." (ص ۲۷۶)

آیا مردم ناراضی که خواهان سرنگونی سلطنت بودند آتش افروز بوده اند؟ آیا مردمی که می خواستند طعم دموکراسی را بچشند آتش افروز بودند که رگبار مسلسل سینه هایشان را درید؟

اگر دانش آموزان از شرایط بد آموزش و پرورش در ایران سخن می گفتند و از فضای باز دفاع می کردند آتش افروز بودند؟

"شاه تصمیم گرفت با قلب و احساس خود با مردم صحبت کند زیرا تظاهر کنندگان دیگر گوش شنوایی برای گفته های منطقی نداشتند. پادشاه با احساس و خلوص نیت سخن گفت و حتی به بعضی از اشتباهات خود اشاره کرد و من در آن زمان یقین داشتم که سخنان او به دل مردم خواهد نشست. اما صحبت های او فوراً نشانی از ضعف او تلقی گردید."(ص ۲۷۷)

آیا در طول ۵۳ سال حکومت مستبد پهلوی گوش شنوایی برای خواسته های به حق مردم بود؟ مگر از بین بردن فقر و یا گرفتن آزادی سیاسی و امنیت از دهان کسانی شنیده می شد که خلوص نیت نداشتند تا رژیم مستبد پهلوی به آنها بها دهد؟ آیا مردم ما به زبان غیر و خواسته هایشان را برای غیر از کشور و مردم ایران می خواستند؟

در آن روزها صحبت از بازگشت آیت الله خمینی بود. یکی از افسران همراه ما از پادشاه خواست تا دستور انهدام هواپیمای خمینی قبل از رسیدن به تهران داده شود. همسرم با این پیشنهاد مخالفت کرد. این فکر تازه ای نبود و زمانی هم که در تهران بودیم، افسران نیروی هوایی همین پیشنهاد را به او کرده بودند و مورد موافقت او قرار نگرفته بود."( ص ۲۹۷ )

ژیسکاردستن در کتاب خاطراتش می نویسد: چهارم ژانویه ۱۳۵۷ (۱۹۷۹)

تشکیل جلسه در گوادلوپ والری ژیسکاردستن رئیس جمهور فرانسه، جیمی کارتر رئیس جمهور آمریکا، هلموت اشمیت صدر اعظم آلمان، جیمز کالاهان نخست وزیر انگلیس دادند. در آن روز تصمیم به تغییر نظام در ایران گرفته شد و آمریکا از منافعش از رابطه با ایران چشم پوشید چون عمر سلطنت در ایران به سر آمده بود. آمریکا پیشنهاد تغییر حکومت ایران را می داد و جیمز کالاهان همچون فرزند خوانده به دنبال نظرات جیمی کارتر می دوید. من در تعجب بودم!

او همچنان می نویسد: شاه پس از ورود خمینی به پاریس دو بار تلفناً از رئیس جمهور فرانسه خواسته است که امکانات رفاهی و امنیتی و بهداشتی را برای خمینی و خانواده اش تامین کنند. (چاپ این مطلب در هفته نامه طوس در سال ۱۳۷۸ باعث تعطیلی آن از سوی قوه قضائیه ایران شد). مطلب فوق نقش آمریکا و انگلیس را در رابطه با دولت پهلوی و خمینی بیان میکند، آمریکا با حمایت انگلیس شرایط بازگشت خمینی به ایران را فراهم کرده است همانطور که در کودتاهای گذشته به نفع پادشاه چنین کرده بودند.

"پسرم به من می گفت: باور کردنی نیست که از امروز به فردا او تبدیل به یک مستبد و ستمگر شده باشد. روزنامه نگاران خواستند به دنیا بقبولانند که او مانند یک دیکتاتور حکومت می کند."(ص ۳۲۸)

در کشوری که به دستگاه مخوف ضد اطلاعات معروف به ساواک آن اختیار تام داده شده بود تا هرگونه که اراده می کرد عمل کند و بر این اساس جان تعداد بیشماری از زندانیان سیاسی را در زیر شکنجه های وحشتناک (نه برای گرفتن اقاریر بلکه برای نوشتن توبه نامه) بگیرد، در کشوری که به دانش آموزان حق اظهار نظر و انتقاد به کمبودها و سیستم آموزشی موجود داده نمی شد و دانش آموزان مورد تعقیب اداره امنیت قرار می گرفتند( که اینجانب خود آنرا تجربه کرده ام)، در کشوری که حکامش برای دوام حکومت حاضر به عقد هرگونه قرارداد و یا پذیرش زور بودند اما در داخل نفس مردم را بریده بودند و درکشوری که مردم آن نمی توانستند اظهار نارضایتی کنند، آیا کمترین نشانه ای از آزادی وجود داشت تا دموکراسی را تجربه کند؟ آیا این همه، که جزیی است از مشکلات سلطنت پهلوی و در رأس آن محمدرضا، دیکتاتوری نبود؟ از دید درباریان و ساواک مردم ایران از زن و مرد و بچه همه خرابکار بودند.

آیا این کتاب مبتنی بر مستندات تاریخی است؟ بلا تردید خیر!

یک نکته بسیار ظریف در این کتاب وجود دارد که شاید دلیل و انگیزه اصلی نگارش آن همین باشد: تلاشی پیگیر و قطعاً بی پایه برای ابقای سلطنت توسط پسرش رضا.

نویسنده معتقد است که همسر تاجدارش هیچ عمل ضد بشری مرتکب نشد، پس چه وحشتی از تشکیل یک دادگاه بین المللی داشته است؟ چرا از محاکمه همسر خود در وحشت بوده است؟

خانم فرح، شما در کتاب خود بطور مرتب دم از ثبات در منطقه زده اید. ایجاد ثبات با چه شیوه ای؟ آیا حاضر هستید همچون هر شهروند دیگری در ایران زندگی کنید یا اینکه ایران را فقط با بودن در حاکمیت می خواهید؟

آیا حاضر به مناظره در باره آنچه ادعا می کنید هستید؟

منبع: کتابخانه تخصصی تاریخ اسلام و ایران

پژوهشگر: فریبا مرزبان


شما در حال مطالعه صفحه 2 از یک مقاله 2 صفحه ای هستید. لطفا صفحات دیگر این مقاله را نیز مطالعه فرمایید.