جمهوری اسلامی ایران هنوز در دوران گذار به سر می برد و برخی معتقدند مدت سه دهه برای دستیابی به نهادینگی و ثبات، زمان زیادی نیست. لذا نوسان رویکردها میان آرمان گرایی و واقع گرایی و به دنبال آن وقوع دوگانگی و بلکه چندگانگی در سیاست ها امری طبیعی محسوب می شود. با این وصف با مرور زمان می توان پروسه واقع گرایی را کامل تر کرد و به عبارتی راه تبدیل «جنبش» به «نهاد» را هموار ساخته و آرمان ها را متناسب با آن و همگون با شرایط و بایسته های زمانه بازتعریف کرد.

زمانی با یکی از تحصیل کرده های عرب بحث می کردم. می گفت وضعیت شما در ایران حالت «ثولة»(سردرگمی) است! پرسیدم منظورت چیست؟ گفت: شما انقلاب (ثورة) کردید تا به حکومت (دولة) برسید، اما هنوز میان ثورة و دولة سرگردانید و این همان مفهوم «ثولة» است!

البته دوست اندیشمندم قصد مزاح داشت، اما احساس کردم مزاح او پرده از واقعیت هایی در کشور و نظام ما برمی دارد. به همین دلیل بر آن شدم در این باب نکاتی به رشته تحریر درآورم تا ضمن تبیین این موضوع، به برخی از شبهات و پرسش های موجود در عرصه سیاسی پاسخ داده شود.

این بحث به نحوی مرتبط با موضوع «آرمان گرایی و واقع گرایی» است که می توان آن را حد فاصل میان انقلاب و حکومت دانست. در این زمینه حداقل دو رویکرد وجود دارد که در این نوشتار به بررسی آن می پردازیم:

۱) گروهی آرمان گرا و معتقد به گرایش های انقلابی و رادیکالی هستند و تاکید دارند باید به دوران اوایل انقلاب بازگردیم و شعارها و ارزش های انقلابی را احیا کنیم. این گروه درمان دردهای فعلی را در نسخه های دوران اولیه انقلاب جست و جو می کنند و قائل به آنند که بروز نابسامانی ها و مشکلات کنونی معلول دور افتادن از آرمان ها و شعارهای انقلاب است.

اگر مفهوم عودت به شعارها و آرمان های انقلاب، پای بندی به مبانی انقلاب به ویژه در ابعاد معنوی آن همچون اخلاص و ایثار و ایمان و توکل باشد، امری مطلوب و بلکه ضروری است، چرا که این ارزش ها منحصر به زمان و مکان خاصی نیست، هر چند در فضا و شرایط انقلابی به طور طبیعی این ارزش ها نمود بیشتری می یابد.

اما در کنار ارزش های معنوی، بر ویژگی های خاص انقلاب همچون طوفندگی و تحول و مبارزه و براندازی هم تاکید می شود، لذا پس از انقلاب واژه هایی همچون مبارزه و عدم سازش و جبهه گیری در برابر دشمن همچنان مطرح بوده است. به عبارتی انقلاب با توجه به اهداف بلندی که برای خود قائل است نقطه توفقی برای خود نمی بیند، لذا در مقاطع بعد از انقلاب امتداد می یابد. این امتداد گاه در مقوله صدور انقلاب(یعنی ارائه الگو به سایر ملت ها) ظهور می کند و گاهی به شکل ادامه مبارزه انقلابیون در برابر قدرت ها و شیاطین بزرگتر(موسوم به جبهه استکبار جهانی) تجلی می یابد.

انقلابیون به نمونه های کوچک انقلاب اسلامی همچون مقاومت اسلامی لبنان و فلسطین می بالند و آن را محصول تفکرات و آرمان های انقلاب و رهبر راحل آن می شمرند. از طرفی چون می بینند معادلات جهانی را برهم زده و قدرت های بزرگ به ویژه آمریکا را دچار ناکامی هایی کرده اند، احساس غرور می کنند. این تحرکات ادامه انقلاب و ترویج شعارهای آن محسوب می شود و تا نهضت جهانی اسلام به رهبری امام عصر(ع) ادامه می یابد.

۲) گروه دیگری با رویکرد واقع گرایانه می گویند دوران انقلاب و طوفندگی آن بسر آمده و اکنون که در مرحله فرا انقلاب به سر می بریم، باید به مفاهیم جدید مربوط به«دوران گذار» همانند دولت سازی و جامعه مدنی و ثبات و توسعه روی آوریم. شعار مبارزه و ادعای رسالت جهانی(چه در قالب صدور انقلاب وچه مبارزه با قدرت های جهانی) ضمن آن که شعاری سنگین و پرهزینه است، انقلابیون را از کار اصلی خود یعنی حکومت و اداره امور کشور باز می دارد.

به عبارتی گروه دوم بیش از هر چیز بر عنصر زمان و ضرورت شناخت شرایط موجود تکیه دارند. آنان قائل به آنند که هر دورانی مقتضیات و مستلزمات خاص خود را دارد. مثلا دوران انقلاب و جنگ دوره شکوفایی مفاهیمی چون جهاد و شهادت طلبی و ایثار است. اما آیا بعد از جنگ می توان این مفاهیم را احیا و ترویج کرد؟ به باور آن ها اشکال ما این است که به شرایط زمانه توجه نداریم و چون می بینیم فرهنگ دوران انقلاب و جنگ وجود ندارد و یا کمرنگ شده، خود را زیر سوال می بریم. خوب معلوم است که یک رزمنده نمی تواند روحیه جهاد و شهادت را آن هم در شرایط غیر جنگی تا آخر عمر حفظ کند و این موضوع رزمنده و سوابق درخشان او را زیر سوال نمی برد. بلکه باید شرایط را طوری ایجاد کنیم که متناسب با شرایط بعدی در راه ارزش های مورد نظر گام نهد و این تنها با نهادینه کردن نظام(دولت سازی) و قانونمندی امکان پذیر است.

ارزش دوران پس از جنگ و انقلاب، «شهادت طلبی» نیست بلکه ارزش این دوره گام نهادن در عرصه سازندگی و در عین حال مبتلا نشدن به فساد و دنیا طلبی است و این هم ساز و کار و قانون می خواهد وگرنه و عظ و خطابه و دعوت رزمنده دیروز و دنیا طلب امروز به فرهنگ جنگ و جبهه کفایت نمی کند. به عقیده واقع گرایان خلط این مفاهیم و عدم درک شرایط زمانی ما را نه تنها درداخل بلکه در برابر جهانیان دچار چالش های زیادی کرده است.

از سویی قائلین به رویکرد دوم دایره انقلاب را محدود به جغرافیای خاص(مثلا ایران) می دانند و بسط و صدور آن را به دیگر مرزهای جغرافیایی نه منطقی و نه امکان پذیر می دانند. به اعتقاد این گروه نظام بین الملل دارای هنجارها و ضوابط و قراردادهایی خاص و متفق علیه است و سردادن شعارهای انقلابی به مفهوم درافتادن با این نظام است.

البته انقلابیون و قائلین به رویکرد اول می گویند این هنجارها و قوانین عادلانه نیست و هر چند جهانیان آن را پذیرفته اند، لیک با هنجارهای انقلاب اسلامی سازگاری ندارد، لذا آرمان نهایی ما براندازی این نظام و جایگزین ساختن نظام اسلامی در پهنه گیتی است.

با این وصف انقلابیون، آرمانی و ایدئولوژیک می اندیشند و افق های دوردستی را مد نظر داشته و خود را مکلف به دستیابی به آن می دانند. در گفتمان آرمان گرایان «هویت ملی» تبدیل به «هویت دینی» می شود و «مرزهای ایدئولوژیک» جایگزین «مرزهای جغرافیایی» می گردد و مفاهیمی چون «امت» و «ام القری» و «اسلامیت» به جای «ملت» و «میهن» و «ایرانیت» می نشیند. در سایه چنین رویکردی است که مقوله «مهدویت» پررنگ می شود و انقلابیون شیعه خود را یاران و زمینه سازان ظهور امام عصر(ع) می شمرند.

البته چنین رویکرد آرمانی در میان سایر مسلمانان از جمله سلفی ها هم وجود دارد و با اهدافی چون ایجاد خلافت یا حکومت اسلامی وارد معرکه مبارزه و جهاد با دشمنان خود شده اند. این طیف از نگاه درونی، خود را اسلامگرا و مجاهد و احیاگر شعائر دینی می شمرند، اما از نگاه برونی، افراطی و متحجر و خشونت گرا و بلکه تروریست قلمداد می شوند.

اما گروه دوم شعارهای آرمانی و ایدئولوژیک را کارساز نمی دانند و می گویند اولویت ما اداره امور داخلی خودمان است و چنین آرمان های بلندی هر چند مطلوب غایی هر مسلمانی است، اما گام نهادن در جهت تحقق آن در بضاعت ما نیست و یا حداقل اولویت فعلی ما را تشکیل نمی دهد.

واقع گرایان سیاست پردازی را بر اساس پراگماتیسم و سکولاریسم واصل سود و زیان(مبتنی بر منافع ملی و سرزمینی) می سنجند، در حالی که آرمان گرایان سیاست را با گزاره های اخلاقی و ایدئولوژی و فراجغرافیایی و فراتاریخی و حتی فراجهانی گره می زنند و خود را مامور به ادای تکلیف می دانند نه نتیجه.

اگر رویکرد آرمان گرایانه به طور طبیعی با نظام بین الملل دچار تنش و حتی تقابل می شود، رویکرد دوم به تنش زدایی و تعامل و حتی سازش فرامی خواند. رویکرد نخست پای بند ایدئولوژی است و آن را حتی بر منافع ملی رجحان می دهد و چون ایدئولوژی خود را برتر می داند طبیعتا اولویت خود را در«اقتدار» به ویژه در بعد نظامی جست و جو می کند، در حالی که رویکرد دوم با پذیرش واقعیت های جهانی و با نوعی تساهل و تسامح و پلورالیسم، اولویت های خود را در مفاهیمی همچون منافع ملی و رشد و توسعه خصوصا در عرصه سیاسی و اقتصادی تعریف می کند. به عبارتی آرمان گرایی برای امنیت و بقای خود اسالیب «سخت افزاری» را برمی گزیند، اما واقع گرایی شیوه های«نرم افزاری» را توصیه می کند.

برای مثال به کشورهایی چون ژاپن و آلمان اشاره می شود که پس از جنگ جهانی دوم ضربات سختی خوردند، اما به جای انتقامجویی و درگیری با نظام نوین جهانی، به خود رجوع کردند و پس از چند دهه به پیشرفت های شگرف اقتصادی دست یافتند. به عبارتی آلمان و ژاپن شکست نظامی خود را در بعد اقتصادی و توسعه و شکوفایی داخلی جبران کردند و با فن آوری و کالای خود، رقیب امروز و دشمن دیروز خود یعنی آمریکا را به چالش کشیده اند.

چین نیز نمونه ای از حکومت های ایدئولوژیک است که تا دهه نود میلادی ملتزم به آموزه های سوسیالیسم و کمونیسم بود، اما به دنبال فروپاشی شوروی سابق به واقع گرایی روی آورد و برای مثال در بعد اقتصادی ایده سرمایه داری و بازار آزاد را برگزید و البته به پیشرفت های قابل توجهی در این زمینه نایل گردید.

انقلابیون هر چند از توسعه اقتصادی غافل نیستند و آن را در سایه مفاهیمی چون عدالت اجتماعی دنبال می کنند، اما با توجه به افکار و مواضع و شعارهای انقلابی و ستیزه با دشمنان، با موانعی مواجه هستند. یکی از این موانع همان گونه که اشاره شد موضوع اولویت هاست. وقتی اولویت معطوف به مبارزه و اهداف آرمانگرایانه باشد، توسعه به طور طبیعی دچار و قفه و یا تاخیر می شود(هر چند در بعد سخت افزاری ممکن است برعکس باشد و برای مثال جنگ تحمیلی و رویکرد ضرورت بازدارندگی در برابر دشمن، به رشد نظامی و تسلیحاتی ما کمک شایانی کرد).

مانع دیگر به تعارضات تئوریک و معرفتی بازمی گردد. آرمان گرایان قائل به فربهی و توسعه قلمروی دین هستند و در اداره امور کشور و حکومت و توسعه، الگوی حاکمیت دینی را بر اساس ولایت فقیه مطرح می سازند که از نظر غرب با دمکراسی همخوانی ندارد و در عین حال گاه با مدرنیته و مظاهر آن سر ستیز دارد. در قلمروی اقتصاد هم آرمان گرایان با رد الگوهای رایج بشری به الگوی اسلامی فرامی خوانند، هر چند خود هم اذعان دارند که اقتصاد اسلامی بیش از آن که یک چهارچوب عملی و سیستماتیک باشد، حالتی شعاری و آرمانی(مانند شعار عدالت) دارد و فقه اقتصادی اسلام که محدود به دوره های خاص تاریخی است، پاسخ گوی مقتضیات بی شمار زمانه نیست.

مانع سوم آن است که توسعه در جهان کنونی جز از طریق تعامل سازنده و کسب تجربه از صاحبان علم و فن آوری امکان پذیر نیست. اگر قرار باشد کشوری با نظام جهانی درافتد، به طور طبیعی نمی تواند از کمک های آن ها بهره مند شود، خصوصا آن که این تجارب عمدتا در نزد قدرت های بزرگ جهانی انباشته شده است و اگر تنش ها شدت یابد کار به تحریم و انزوا می انجامد که در حال حاضر در پرونده هسته ای شاهد نمونه هایی از آن هستیم.

البته این سخنان از نظر انقلابیون بوی ذلت و سازش می دهد. آن ها معتقدند عزت ما در گرو عدم مماشات و درخواست از دشمنان است و جایی هم که قرار بر توسعه است، این توسعه باید کاملا بومی و خودکفا باشد. البته گرایش و کمک گرفتن از سایر قدرت ها(مثلا روسیه و چین) اشکالی ندارد، و عملا هم اقتصاد و خصوصا صنایع نظامی ما متکی بر قدرت های شرقی(در برابر قدرت های غربی) است.

برخی به انقلابیون ایراد می گیرند که شما با این کارشعار «نه شرقی نه غربی» و مقوله خودکفایی را زیرپا گذارده اید. شاید گفته شود بلوک شرق به مفهوم سابق آن دچار فروپاشی شده است و جهان تک قطبی(یا چند قطبی) شده است، اما در هر حال این گونه تحرکات حاکی از آن است که در جهان کنونی، استقلال مطلق غیرممکن است و همان گونه که اشاره شد، کشورها صرف نظر از شعارهای آرمانی، نیازمند تعامل و همکاری با یکدیگر هستند.(گفته می شود «لنین» که پرچمدار مبارزه با امپریالیسم انگلیس و فرانسه بود در نهایت ناچار شد از این دو کشور سیب زمینی و سلاح وارد کند!)

انتقاد دیگری که واقع گرایان یا اصلاح طلبان به رویکرد انقلابیون وارد می سازند آن است که شعارهای انقلابی و مبارزه با دشمن تبدیل به ابزار و حربه ای برای حکمرانی شده است. این انتقاد در دایره تئوری «توهم توطئه» قرار می گیرد که معمولا حکام برای پوشش دادن به ضعف ها و ناکارآمدی های خود به فرافکنی پرداخته و مرتبا پای دشمن را و سط می کشند و مشکلات را به او نسبت می دهند.

به عبارتی اگر در ابتدای انقلاب دشمنان حالتی «هویت سوز» دارند، پس از مدتی تبدیل به عناصری «هویت ساز» می شوند، به گونه ای که قوام و بقای حکومت انقلابیون منوط به بقای این دشمنی خواهد بود!

ترسیم و بزرگنمایی دشمن به طور طبیعی بحران ها و مشکلات داخلی را به خارج از مرزها سرشکن می کند و در عین حال القای این موضوع که دشمن دائما در کمین نشسته و مشغول توطئه است، نوعی همگرایی داخلی ایجاد می کند و مجالی برای تضارب آرا و تکثر سیاسی و حتی تحزب و آزادی بیان باقی نمی نهد و اگر کسی هم ساز مخالفت بزند، بلافاصله متهم به همسویی و وابستگی به دشمن می شود.

از این منظر خاصیت«توهم توطئه» آن است که به حاکمیت استمرار می بخشد، آن هم حاکمیتی که بیشتر صبغه تئوکراسی و توتالیتر دارد نه دمکراسی، چون حکومت های دمکراتیک کمتر وارد جنگ و تقابل حتی با دشمنان خود می شوند و این رژیم های استبدادی هستند که جنگ افروزی می کنند.(چنین حالتی در میان برخی کشورهای سوسیالیستی که از دیرباز شعار مبارزه با امپریالیسم را سرداده بودند قابل مشاهده است، عمده این کشورها هم مبتلا به استبداد هستند و هم توسعه نایافته باقی مانده اند)

اما انتقاد و یا بهتر بگوییم اتهام انقلابیون به واقع گرایان آن است که آن ها را سازشکار و منفعل و عوامل دشمن می خوانند که به خاطر دنیاطلبی و یا تعلق خاطر به دشمنان، از ارزش های انقلابی و آرمان های معنوی عدول کرده اند.

تردیدی نیست که دنیا طلبی آفتی است که همگان را فرامی گیرد و نه تنها واقع گرایان، بل چه بسا انقلابیونی که شعار زهد و معنویت سرمی دهند، اما در خفا آلوده به فساد و کامجویی از دنیا هستند. این آفت به دنبال خود آفتی دیگر درپی دارد که عبارت است از ریا و تزویر که سابقه آن در تاریخ طولانی است و امثال حافظ از ریاکاران و دین فروشان بسیار نالیده اند:

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

مشکلی دارم ز دانشمنــد مجلس باز پـــرس

توبه فرمایان چرا خـــود توبه کمتر می کنند

گوییا باور نمی دارنـــــد روز بـــــــــاوری

کاین همه قلب و دغــل در کار داور می کنند

بنابراین نمی توان مدعی شد هر که انقلابی و آرمانگراست لزوما پاک و متعهد و دارای اخلاص است. البته همان گونه که در میان آرمانگرایان انسان های مخلص و باصداقت به چشم می خورد، در میان واقع گرایان هم قطعا شخصیت های با اخلاص و متعهد وجود دارد. این امر بدان معناست که نمی توان به صراحت و جسارت به مرزبندی و قطب بندی پرداخت و به نظر می رسد طرح مفاهیمی چون خودی و غیرخودی، بیش از آن که ناشی از دغدغه های انقلابی باشد، برخاسته از همان تئوری«توهم توطئه» است.

در باره سازش هم پاسخ واقع گرایان آن است که استمرار دشمنی ها در درازمدت به منافع ملی آسیب می رساند و حاصلی جز انزوا و تحریم و چه بسا نبرد نظامی در برنخواهد داشت. با رویکرد ستیزه جویانه کشور قهرا به سوی الگوهای سخت افزاری و میلیتاریستی حرکت می کند و این تجربه تلخ را بلوک شرق در دوران فروپاشی پس از جنگ سرد آزموده است. این در حالی است که آرمان گرایان خود را قطب و قدرتی جدید در جهان می شمارند که جایگزین اردوگاه شرق شده است و با آن که هنوز فاقد قدرت نهادینه و یا دولت با ثبات هستند، با قدرت های جهانی و دولت ها درافتاده اند.

واقع گرایان تاکید دارند که در شرایط نوین بین المللی راه توسعه و ثبات از مسیر صلح و آشتی می گذرد نه جنگ و خصومت و چه بسیار از کشورهایی که خصومت ها و آسیب هایی بیشتر از ما دیده اند، اما در دوران فعلی با به فراموشی سپردن گذشته، به رویکرد سازش و همسویی به نظام جهانی روی آورده و از قضا به توسعه و شکوفایی دست یافته اند. با این حال نمی توان گفت این کشورها وابسته به قطب قدرتمند جهانی(ایالات متحده امریکا) هستند بلکه با آن در تعامل هستند و در واقع با توسعه اقتصادی و سیاسی به استقلال رسیده و جهان را از حالت«تک قطبی» به«چند قطبی» تبدیل کرده اند.

اما چه باید کرد؟

به نظر راقم این سطور ما در شرایط فعلی بیش از هر چیز نیاز به همگرایی و همسویی داریم. من نه افراط انقلابیون و شعارهای آسمانی و دست نایافتنی آنان را می پسندم و نه تفریط و انفعال بیش از حد واقع گرایان را. آرمان گرایی محض امری غیرممکن است چون در شرایط و زمان های مختلف دچار انعطاف شده و تن به واقعیت ها می دهد. برای مثال در دوران جنگ تحمیلی شعار«جنگ جنگ تا پیروزی» و یا فتح کربلا و قدس سرداده می شد، اما در عمل این شعارها متوقف شد. اکنون نیز برخی شعارها غیرعملی است، لذا مانعی ندارد از آن ها عدول کرده و یا از حدّت آن بکاهیم و یا دست کم آن ها را از اولویت اول خارج سازیم.

از سویی انقلاب و نظام جمهوری اسلامی ایران با اعتقادات دینی مردم گره خورده است، لذا واقع گرایی محض که تداعی گر مقولاتی چون سکولاریسم و لیبرالیسم و اومانیسم و نهایتا آموزه های ماکیاولی است، زیر سوال می رود و حتی زمانی که از نمونه های موفق توسعه(همچون کشورهای شرق آسیا) به عنوان الگو سخن گفته می شود، با هنجارهای بومی و دینی تعارض می یابد.(هر چند این تعارضات بیشتر از سوی آرمانگرایان مورد تاکید قرار می گیرد و واقع گرایان منعی در الگوسازی نمی بینند. اصولا واقع گرایان پروسه جهانی شدن را مد نظر قرار می دهند و معتقدند توسعه از جنس علم و تجربه بشری است و نباید آن را با مفاهیم ایدئولوژیک و حتی آموزه های دینی درآمیخت. شاید رجوع به اصل ۴۴ قانون اساسی و گام نهادن در روند خصوصی سازی نمونه ای از این واقع گرایی و الگوپذیری باشد.)

اگر بتوانیم یک راه میانه از میان آرمان گرایی و واقع گرایی برگزینیم، بسیاری از مشکلات ما حل خواهد شد. دراین صورت نه کسی نگران برباد رفتن آرمان های انقلاب خواهد بود و نه از روند توسعه و تعامل سازنده با جهان بازخواهیم ماند. در این حالت است که به تعبیر دوست عربم دچار سردرگمی نخواهیم شد و با تسریع در عبور از مرحله گذار، پایه های حکومت را بدون عدول از ارزش ها و آرمان های خود، تحکیم خواهیم نمود.

شاید سوال شود راه میانه چیست و از کدامین رویکرد و اندیشه نشات می گیرد؟ و اساسا آیا مصالحه میان آرمان گرایی و واقع گرایی ممکن است؟

این مصالحه ممکن است دشوار باشد اما غیرممکن نیست و یک دلیل آن این است که حتی آرمانگرایان علیرغم شعارهای بلندی که سرمی دهند، در عمل پراگماتیست هستند. این جاست که میان سیاست های اعلامی و سیاست های اعمالی آرمانگرایان(یا همان حکام ایدئولوژیک) تفاوت هایی دیده می شود.

اصولا سیاست مداری و حکمرانی بدون واقع گرایی مقدور نیست و در بسیاری موارد حکام برای ادامه حاکمیت خود هم که شده، ناچار به مماشات پنهان و آشکار با دشمنانی هستند که در تریبون ها و رسانه های آشکار خود به آن ها می تازند و دشنام می دهند! پذیرش قطعنامه ۵۹۸(که امام راحل از آن به نوشیدن جام زهر تعبیر کرد)، اعلام رسمی عدم تلاش برای نابودی اسراییل، استقبال ضمنی از حمله آمریکا به افغانستان و عراق و بالاخره شکستن تابوی مذاکره با آمریکا نمونه هایی از این واقعیت است که هر چند به مفهوم عدول کامل از آرمانگرایی نیست، اما حاکی از آن است که آرمانگرایی خود دارای مراتب و سطوح مختلف و در عین حال انعطاف پذیر است و ما ناچاریم در مقاطع و شرایط خاص تن به واقع گرایی بدهیم.

از سویی جمهوری اسلامی ایران هنوز در دوران گذار به سر می برد و برخی معتقدند مدت سه دهه برای دستیابی به نهادینگی و ثبات، زمان زیادی نیست. لذا نوسان رویکردها میان آرمان گرایی و واقع گرایی و به دنبال آن وقوع آشفتگی ها و نابسامانی ها و دوگانگی و بلکه چندگانگی در سیاست به ویژه سیاست خارجی، امری طبیعی محسوب می شود.

با این وصف با مرور زمان می توان پروسه واقع گرایی را کامل تر کرد و به عبارتی راه تبدیل «جنبش» به «نهاد» را هموار ساخت و آرمان ها را متناسب با آن و همگون با شرایط و بایسته های زمانه بازتعریف کرد.

فرهنگ و عقاید عمومی انقلابیون(اعم از دولتمردان و ملت) نیز در گذار زمان دچار تحول می شود و با ظهور نسل جدید چه بسا تحولات ریشه ای در این عقاید و هنجارها پدید آید و اگر به نظریه تئوری پردازانی چون «ابن خلدون» تمسک کنیم انقلاب ها در طول تاریخ دچار صعود و افول می شوند و پس از مدتی چیزی از آن ها باقی نمی ماند.

از این روست که در دوران پس از جنگ شاهد گفتمان «سازندگی و توسعه اقتصادی» هستیم و در دوره اصلاحات گفتمان «توسعه سیاسی ـ فرهنگی و تنش زدایی» مطرح می شود. حتی شعار صدور انقلاب از مفهوم اولیه خود تهی می شود و در مفاهیم جدیدی چون ارائه الگوی توسعه اقتصادی و سیاسی و فرهنگی بازتعریف می شود. اگر در دوران ابتدایی، نگاه انقلاب معطوف ملت ها و جنبش های آزادیبخش بود و با نظام جهانی تقابل یافته بود، در این مرحله سیاست خارجی منفتح و متوجه دولت ها می گردد و تلاش می شود در نظام بین الملل همگونی بیشتری بیابد.

یک نمونه بارز از این تحولات آن است که با گذشت زمان شعار «نابودی اسراییل» کمرنگ شده و راه حل های جایگزین همانند برگزاری همه پرسی در اراضی اشغالی مطرح می شود. این طرح شاید تفاوت ماهوی چندانی با شعار اولیه ندارد، اما لحنی آرامتر و دمکراتیک دارد.

این پروسه در دوران گذار علیرغم چالش های داخلی و خارجی، ظاهرا روندی منطقی و رو به جلو بود، اما با ظهور دولت نهم این روند دچار تغییراتی شد و گفتمان انقلابی و آرمان گرایی بار دیگر احیا شد. در سیاست داخلی مقولاتی چون عدالت و توجه به اقشار محروم و حرکت های پوپولیستی آغاز شد و ادبیات سیاست خارجی لحنی تهاجمی و تهدیدآمیز یافت و شعار دفاع از ارزش های انقلاب و عدم سازش و مقاومت در برابر جبهه استکبار با شدت بیشتری تکرار شد.

برای مثال رییس جمهور نهم بار دیگر شعار اولیه «محو اسراییل از نقشه گیتی» و یا موضوع «هولوکاست» را زنده کرد و به تبع آن چالش هایی را هم برانگیخت، چرا که به اعتقاد منتقدان، رییس جمهور محترم به عنصر زمان و مقتضیات جهانی توجه زیادی نداشت و به همین دلیل، معادله به نفع اسراییل و حامیان آن تمام شد و هزینه هایی به جمهوری اسلامی ایران تحمیل شد.

البته مدافعان آرمانگرایی که در حال حاضر در اردوگاه اصولگرایی گرد آمده اند، بازگشت به شعارهای انقلاب و به تعبیر خود «دیپلماسی تهاجمی» را از شاخصه های اصولگرایی می دانند و رویکرد دولت های گذشته را به مثابه فروغلتیدن در وادی لیبرالیسم و سرمایه داری و همسویی و سازشکاری با دشمنان قلمداد می کنند. لذا دوران فعلی عملا به گسست میان آرمان گرایی و واقع گرایی دامن زده است.

سوال آن است که آیا بازگشت به آرمان گرایی، بازگشت به عقب و نوعی قهقرا نیست؟ و آیا این گفتمان ما را به نقطه صفر بازنمی گرداند؟ و آیا آرمانگرایی تا چه حد منافع ملی و حتی «آرمان ها» را حفظ و تامین خواهد کرد و آیا آن گونه که واقع گرایان و اصلاح طلبان می گویند، در سایه اصولگرایی، این منافع و آرمان ها خدشه دار نشده است؟

اگر پاسخ مثبت باشد، بی تردید باید برای آشتی میان دو رویکرد کمر همت ببندیم و گسست میان آرمان گرایی و واقع گرایی را به پیوست تبدیل کنیم تا پروسه دولت ـ ملت سازی(تبدیل جنبش به نهاد) و به تبع آن، توسعه در ابعاد گوناگون دچار و قفه و آسیب نگردد.

نویسنده: فرزان - شهیدی

ارسال کننده: فرزان شهیدی