|
«هر گاه عظمت دریا را می بینی
به رودهایی که آن را پر می کنند بیاندیش
وآنگاه دریای اندیشه ات را از افکار ناب دیگران لبریز کن»
برای درک بهتر مسئله شناخت شعر مشهور مولوی بسیار شیوا و رسا است.تمثیل فیلی که در خانه ای تاریک قرار داشت و مردمی که هرکدام با لمس قسمتی از بدن آن در تاریکی حدسی می زدند و فکر می کردند به شناخت رسیده اند.ناودان،بادبزن،ستون و تخت حدس هایی است که مردم زده بودند.و نتیجه ای که این شاعر بزرگ ایرانی از داستان ارایه می دهد که اگر هریک شمعی در دست داشتند کنایه از نور بصیرت است به اختلاف نمی افتادند زیرا ابزارهای شناخت حسی نسبت به همه اجزا یک کل احاطه ندارند.به بیان دیگر،اگر نگاه،جامع و همه جانبه و کل نگر نباشد شناخت محدودی نیز برای انسان در پی دارد.قاعده کلی این است که انسان ها به صورت غریزی در زندگی روزمره بیشتر با شناخت حسی سروکار دارند.
شناخت عقلی و شناخت دینی در مراتب عالی تری قرار می گیرند.حواس زمینه های شناخت اولیه را که محدود است و شناخت ثانویه را که نامحدود است نسبت به جهان اطراف پدید می آورند.شناخت عقلی یا همان شناخت ثانویه چون ریشه در بعد غیرمادی انسان دارد نامحدود بوده و دارای مراتب و درجات متعدد است و کمک می کند ناشناخته ها و دوردست ها فراتر از ابعاد مادی زمان و مکان با چشم عقل و نور بصیرت دیده شوند و دیانت بر پایه های محکم آن استوار می گردند.راه منطقی ورود به ساحت دین و شناخت اثباتی آن عقل است.با این مقدمه سوال هایی که برای نویسنده در این نوشتار مطرح اند این است که اولاً با محدودیت هایی که انسان از نظر محصور شدن در حصار زمان و مکان و وابستگی به تعلقات دنیوی دارد چگونه می تواند مسیر زندگی آینده خود را تعیین کند و سرنوشت را تغییر دهد؟و با این که خداوند فرموده سرنوشت هیچ قومی را تا زمانی که خود نخواهند تغییر نمی دهد و این گزاره دلیلی محکم بر آزادی و اختیار انسان و تضمینی برای دفاع از حقوق اجتماعی و سیاسی اوست اما سازوکار اجرا و راه های تحقق آن کدام است؟فرهنگ سیاسی جامعه چیست و چگونه شناخته می شود و تغییر می یابد؟
مفروض اصلی در این کنکاش این است که انسان ها مراتب وجودی متفاوتی دارند و ما با درجات متعددی از ادراکات انسانی سروکار داریم.هرچه انسان های پیچیده تر در متن فرایندهای رشد و توسعه جامعه به فراخور بیشتر ایفای نقش کنند و در حاشیه قرار نگیرند امور مردم سامان بهتری می یابد.تا اینجا هرآنچه که بیان شد در ظرف معرفت شناختی و فرهنگ سیاسی می گنجد.
فرهنگ را می توان نوع نگاه انسان های یک جامعه به زندگی که در اثر انباشت و تراکم آن در گذر زمان از نسلی به نسل بعد انتقال یافته دانست.فرهنگ،درواقع، نظام ارزشی یک جامعه را بوجود می آورد و افراد تحت تاثیر آن به گذشته،حال و آینده می نگرند.فرهنگ سیاسی رابطه دو حوزه فرهنگ و سیاست و تاثیرات هریک را بر دیگری بررسی و مورد توجه قرار می دهد.در حوزه سیاست قواعد نانوشته ای وجود دارد که سهم قابل توجهی از آنها را حوزه فرهنگ تعیین می کند.شاید به جرات بتوان گفت که اصلی ترین اقدام در فرایند های توسعه ملی،ساخت و نهادینه سازی فرهنگ سیاسی هر جامعه است.پیروی از نظم اجتماعی،قانون گرایی،پیگیری حقوق شهروندی،اشاعه تفکر علمی و شایسته سالاری،اعتماد سازی در جامعه و افزایش مشارکت عمومی،فعالیت نهادهای مدنی و مستقل از دولت و باور مردم به چشم اندازهای آینده از مهمترین شاخص هایی هستند که می توان به کمک آنها فرهنگ سیاسی جامعه را شناخت.
نخبگان و سرآمدان می توانند با کمی سازی و کمک به نهادینه سازی این شاخص ها نقش تعیین کننده ای در این عرصه داشته باشند و آینده ای را برای مردم ترسیم کنند که قابل دستیابی و سودمند باشد.همگرایی نیروهای فکری به اجماع ملی و درنهایت به توسعه ملی می انجامد.ایرانیان چهار دوره اصلی را در زندگی چند هزار ساله خود داشته اند:دوره پیش از اسلام و جهانگرایی ایرانی،پذیرش اسلام و جهانگرایی علمی ایرانیان،نهضت مشروطه خواهی و مبارزه با استبداد و دوره چهارم؛انقلاب اسلامی و اصالت جنبه های معنوی و اخلاق و بازگشت به هویت ایرانی اسلامی.پشتوانه تمامی این دوره ها رشد فکری و فرهنگی ایرانیان بوده و هسته مرکزی آن شناخت شرایط و مقتضیات جامعه فراتر از محدودیت های زمان و مکان است.آفت شناخت،یکسو نگری و نگاه محدود به پدیده ها و رویدادها است.
مردم ما در حال حاضر،بربلندای زمان ایستاده اند و در مقایسه با سایر ملل از انباشت تاریخی و فرهنگی قوی تر و استعدادهای انسانی مناسب تری برخوردارند.ازاین رو،هر چه نگاه جامع تر و همه جانبه تری نسبت به دوره های حیات اجتماعی و سیاسی خود داشته باشند و پیوستگی و ارتباط معنادار آن را در نظر بگیرند فرهنگ سیاسی جامعه را به بالاترین سطح ممکن رسانده اند.به نظر نویسنده دو مفهوم کلی اسلام و ایران دو دایره مساوی و یا کاملاً بی ارتباط با هم نیستند و رابطه بزرگی و کوچکی این دو دایره عموم و خصوص مطلق نیست به گونه ای که یکی به طور کامل در دیگری قرار گیرد.وقتی می گوییم رابطه مسلمان و ایرانی عموم و خصوص من وجه هست یعنی این که نسبیت وجود دارد ولی آنچه که فراتر از این رابطه های منطقی باید مدنظر قرار دهیم چند واقعیت عمده است:اول این که قرائت های اسلامی در جهان معاصر متعددند و عامل ایدئولژی بدون محاسبه سایر عناصر هویت آفرین و به تنهایی منافع ملی را تامین نمی کند.دوم این که از مفهوم ایران و ایرانی با وجود قومیت های متعدد تعریف واحدی باید ارایه داد تا با منافع ملی ناسازگار نباشد.
و سوم این که سخن از هویت ترکیبی ایرانیان با دو مولفه فرهنگ ایرانی و فرهنگ دینی و رابطه هرکدام با منافع ملی به شرط محاسبات دقیق و بازمهندسی آن قابلیت اجرایی بیشتری در جامعه ایرانی اسلامی ما دارد.شناخت درست و کامل از ایران و ایرانی و تاکید بر فرهنگ سیاسی همه جانبه نگر که از پشتوانه های فکری تمامی نخبگان داخلی برخوردار باشد و اجماع ملی برسر آن حاصل گردد بهترین راه برای تعیین سرنوشت ایرانیان در آینده است.انسان های جامع الاطراف در جامعه ما کم نیستند که بسیار فراتر از رقابت های زودگذر سیاسی و باتمام وجود به منافع ملی و مردم و ایران ۱۴۰۴ می اندیشند،دغدغه دارند و عشق می ورزند. |