چند گفتنی

چه غلغله بازاری است این نمایشگاه کتاب؛ هرکس که هوس کتاب نوشتن و کتاب خواندن دارد، بلند شده و آمده است این جا.

چه غلغله بازاری است این نمایشگاه کتاب؛ هرکس که هوس کتاب نوشتن و کتاب خواندن دارد، بلند شده و آمده است این جا. داخل نمایشگاه که می شوی دیدن گلدسته های مصلی حال و هوای دیگری به آدم می دهد، بعد می روی داخل و خدا خدا می کنی این حال و هوای خوب را همواره با خودت نگه داری. همان جلو بساط دستفروش ها روبه راه است.
هرچند امسال تلاش شده تا از هرگونه دستفروشی جلوگیری و الحق هم موفق بوده اند، اما خب، گهگاه یکی، دو نفری دور از چشم ماموران، دلشان را به دریا می زنند و چیزهایی فرهنگی می فروشند مثل سی دی، حالا سی دی ها، بماند. اما این را به فال نیک می گیریم که سی دی های فرهنگی است. اما باید دست مریزاد به این مامورین گفت که چطور مراقب تمام امورند تا مبادا کسی هوس بساط به راه انداختن به سرش بزند و به بهانه فروختن اجناس فرهنگی، نظم حاکم بر این جمعیت زیاد را به هم بزند. خب اگر این کار را نکنند، فردا، پس فرداست که پهلوان اکبر محله ما از این شلوغی جمعیت بهره می برد و بساط پهلوانی و زورآزمایی اش را به راه می اندازد.
بلندگوی داخل نمایشگاه هم برای خودش بروبیایی دارد. دائم تبلیغ این ناشر و آن ناشر می کند. حالا کدام ناشر بماند. اما در این بین آن قدر راجع ناشران کتاب های کمک آموزشی حرف می زند که اگر دانش آموز نباشی و دانش آموز هم نداشته باشی، هوس می کنی یک سر به آنجا بزنی. به قول آن اقتصاددان غربی یک دلار سرمایه گذاری کن و نود و نه دلار را صرف تبلیغات کن، این جا خوب جواب می دهد و لابد به خاطر همین تبلیغات است که کاسبی این ناشران کمک آموزشی حسابی سکه است. ما که بخیل نیستیم. خدا بیشتر از این را هم بدهد. اما خود مانیم این انصاف است فلان کتب فلسفی و علمی و ادبی و سیاسی و اجتماعی حسرت به دل بماند که لااقل کسی نگاهش کند، آن وقت سری کتاب های آموزشی فلان موسسه را بخرند و داغ بر دل این کتاب بگذارند؟
از پله ها که می روی پایین، می بینی هر کس برای خودش یک ایستگاه رادیویی زده است و تبلیغ خودش را می کند. یک نفر از این و آن به عنوان هنرمندان سینما و تئاتر دعوت می کند و آن وقت است سیل جمعیت جلوی آن ایستگاه رادیویی موج می زند و همه شانه به شانه هم ایستاده اند و گاهی هم ذوق زده می شوند از شانه های هم بالا می روند تا برای یک لحظه هم شده هنرمند محبوب خودشان را ببیند که برایشان لبخند می زند و به ابراز احساسات آنان پاسخ می دهد. کمی آن طرف تر هم یک ایستگاهی است که جذب بازیگر و هنرمند و گوینده می کند و چه بسیار جوانانی که در رویایی بازیگر و گوینده شدن، خودشان را به آب و آتش می زنند. جلو می روند و صدا در گلو می اندازند که چه، ما هم گوینده ایم؛ نمایشگاه کتاب و این...!؟
کافی است در نمایشگاه چرخی بزنی؛ همه جور سلیقه هست و این سلیقه ها را می توانی از کتاب ها، آدم های ایستاده در غرفه ها و حتی رنگ در و دیوار آنجا مشاهده می کنی، مثلاً آن که تمایلات چپی دارد و کتابی با عکس چه گوارا را زده، در و دیوار غرفه اش را قرمز کرده، حتی روسری های فروشنده هایش قرمز است و این یعنی هیجان! بعد زیرکانه کتابی با عکس اوباما، رئیس جمهور آمریکا آن بالا گذاشته که زیرش نوشته شده جسارت و امید! اما خدا را شکر که بازدیدکنندگان از نمایشگاه آن قدر فهیم هستند که دوست و دشمن را از هم می شناسند و آن چند لحظه که آنجا می ایستی حتی یک نفری هم آن کتاب را نگاه نمی کند.
باز نمایشگاه و غرفه ها و غرفه ها و غرفه ها که هر کس تلاش می کند تا با سلیقه خودش دل مشتری را به دست آورد. بعضی ها سلیقه به خرج داده اند و پست مدرن فکر کرده اند، یعنی در و دیوار غرفه شان را سیاه کرده اند و چند شاخه شکسته اما رنگ شده، چسبانده اند که مثلاً پست مدرنیزم و آن طرف واقعیت را دیدن؛ حالا این در و دیوار سیاه کردن و یک فانوس شکسته چسباندن چه رابطه ای با روشنفکری و آزاداندیشی دارد، بماند.
اما وجود برخی از بازدیدکنندگان روشنفکرنما هم در میان جمعیت حاضر برای خودش دیدن دارد؛ آن طور که خوب دقت می کنی، می بینی چند نفری برای این که خودشان را شبه متفکر قرن بیست و یکم نشان دهند، به جان موها و لباس هایشان افتاده اند که آدم را به یاد آدم های عصر حجر می اندازند تا مردمان هزاره سوم. نمایشگاه است و هر ساله این جور چیزها فراوان.
اما سوای آنچه گفته شد، نمایشگاه کتاب امسال برای خودش یک حال و هوای دیگری هم دارد، لابه لای جمعیت عده ای که کاورهایی با آرم پلیس دارند، می چرخند و چه محترمانه برخورد می کنند با این مردم. پس طبیعی است در این ازدحام جمعیت کمترین اتفاق و برخوردی پیش بیاید. اصلاً باز هم سوای آنچه گفته شد، نمایشگاه امسال ویژگی دیگری هم دارد، غرفه هایی که کتب دینی و مذهبی می فروشند، در و دیوارشان سفید است و نشان از امید به آینده، تبلیغات آنچنانی ندارند و کتاب هایشان را ساده و بی ریا چیده اند کنار هم؛ کافی است نگاهشان کنی، جمعیت است موج می زند داخل آنها و چه خرید می کنند از این غرفه ها؛ از نمایشگاه که می آیی بیرون، باد خنک است می خورد به صورتت.
مقابل ایستگاه مترو شلوغ است و موج جمعیت از لابه لای میله ها می رود داخل ایستگاه و باز ازدحام و شلوغی و ترافیک. اما عیبی ندارد. خیلی ها کتاب خریده اند و این نشان می دهد خیلی ها فقط و فقط برای خریدن کتاب به این جا آمده اند؛ کتاب این دوست دیرین آدمی.