متن حاضر، ترجمه مقاله­ای با عنوان "How to Develop Entrepreneurship?" است که در سایت www.adizes.com منتشر شده و موضوع آن بررسی شرایط متفاوت کشورهای در حال توسعه و کشورهای توسعه­یافته، در خصوص کارآفرینی و علت مهاجرت کارآفرینان (فرار مغزها) است.

به تازگی در «همایش سالانه انجمن توسعه مدیریت اروپای مرکزی و شرقی[۱]» شرکت کرده­بودم. یکی از موضوعات موردبحث این بود که: «چگونه کارآفرینی را توسعه دهیم؟»

مدارس مدیریت، شیفته بحث کارآفرینی هستند زیرا روحیه کارآفرینی شالوده رهبری مؤثر است. بدون کارآفرینی دانش­آموختگان این مدارس افراد ستادی یا دیوانسالار خواهند بود؛ آنها به­جای کارفرما، کارمند تربیت می­کنند.

به نظر من، کارآفرینی مسئله ملت­های در حال توسعه نیست؛ آنها انبوهی از افراد کارآفرین را دارند. وقتی برای افراد در مناطق در حال توسعه، فرصت­های لازم فراهم شود، احتمالاً کسب و کاری را شروع خواهندکرد. به عنوان نمونه، خیابان­ها پر است از دستفروشانی که روحیه کارآفرینی را به نمایش می­گذارند و اگر برخی افراد از فرصت ارائه (کالای) خود در بازار آزاد منع شوند، تمرکز خود را به بازار سیاه معطوف خواهندکرد.

روحیه کارآفرینی، به این دلیل در میان ملت­های در حال توسعه، برجسته و مهم تلقی می­شود که در آنجا، فعالیتی وجود ندارد و شرایط فعالیت دشوار است و شرط اساسی بقا این است که به واسطه موضوعی بتوان خود را مطرح کرد.

برای رهایی از فقر، باید روحیه خلاقیت و خطرپذیری از دوران جوانی تشویق و حمایت شود.

گذشته از این به عقیده من افراد کارآفرین یکی از مشکلات کشورهای توسعه­یافته هستند. چرا؟ به نظر من، بخش مهمی از روحیه کارآفرینی مادرزادی است، مثل نبوغ در موسیقی یا ورزش. برای پرورش یک کارآفرین، لازم نیست که از ابتدا او را خلق کنیم بلکه باید به فرد دارای نبوغ ذاتی، کمک کنیم تا بیاموزد چگونه به صورت اثربخش از نبوغ خود استفاده کند، بدون اینکه در این فرایند، نبوغ او را بکشیم. مثلاً آموزش هنرمندان را در نظر بگیرید. فرستادن یک نقاش بسیار نابغه به یک مدرسه هنری، می­تواند به خلاقیت او و کارهایش آسیب برساند و ممکن است باعث شود که این فرد حس متفاوت بودن را از دست بدهد. آسیب مشابهی می­تواند برای کارآفرینان جوانی که به مدارس بازرگانی در کشورهای توسعه­یافته می­روند رخ دهد. آنها در آنجا، قواعد و نظریه­های فراوانی را می­آموزند و تجربیات شرکت­های ناموفق بسیاری را مطالعه می­کنند که این امر می­تواند به ترویج روحیه خطرگریزی در آنها منجر شود. شکی نیست که آنها پس از فارغ­التحصیلی، ترجیح می­دهند شغلی پردرامد پیدا کنند تا کسب و کاری تازه برای خود راه بیندازند.

برای نمونه، به فناوری دیجیتال واینترنت نظری بیفکنید. شرکت­های جدید نظیر گوگل، دل و اپل، توسط فارغ­التحصیلان MBA بنا نشده­اند بلکه به همت کاربران معمولی فاقد تحصیلات بازرگانی و از گاراژخانه­ها، بیرون آمده­اند.

یک دانشجوی خلاق مدرسه بازرگانی (خلاقیت از ارکان کارآفرینی است). بی­شک جذب شرکت­های مشاوره­ای یا بانک­های سرمایه­گذاری می­شود. تعداد اندکی از این افراد، شرکت خود را راه اندازی می­کنند. راه اندازی کسب وکار نیازمند سطح معینی از عشق و پاکبازی است؛ نیازمند این است که سختی­های متعدد این فرایند چندان هم زیاد و خسته­کننده تلقی نشوند.

کارآفرینان کشورهای در حال توسعه، تمامی توان خود را به کار می­بندند تا به کشوری توسعه­یافته مانند ایالات متحده، مهاجرت کنند زیرا زیرساخت­ها و محیط کسب و کار موردنیاز برای موفقیت را در آنجا می­یابند. در این نوع کشورها، بازارهای سرمایه فعال هستند، نظام قضایی کارامد است، ارتباطات و حمل­و­نقل روان و خزانه­ای بزرگ از افراد شایسته برای استخدام کارکنان شایسته فراهم است. برعکس، فضای کشورهای مبدأ مهاجران، معمولا دارای اقتصاد در حال رشد و عمدتا فاقد زیرساخت­های پیشرفته است. علاوه بر این، محیط کسب­وکار نیز حمایتی نیست. مثلاً، در اقتصاد مبتنی بر بازار آزاد، همه چیز مجاز است مگر اینکه مشخصا ممنوع شده باشد. این، خلاف وضعیتی است که در کشورهای در حال گذار (به مردمسالاری) وجود دارد یعنی در جایی که شرایط دیکتاتوری به جا مانده از گذشته، هنوز نفس­های آخر را می­کشد. در آنجا، همه چیز ممنوع است مگر اینکه مشخصا مجاز اعلام شود،کسب مجوز نیز زمان بر و نیازمند برقراری ارتباط و در اغلب موارد منوط به پرداخت رشوه است. در هر حال، در جوامع سرمایه­داری، دولت­ها با سازمان­های خصوصی رقابت نکرده و به طور سنتی، در فعالیت­های بازرگانی دخالت نمی­کند. در کشورهای دارای اقتصاد مختلط و در حال رشد، نقش دولت در فعالیت­های اقتصادی به درستی تعریف نشده و اگر فرصت اقتصادی مطلوبی در بازار فراهم شود، دولت به رقابت با سازمان­های خصوصی برمی­خیزد.

بنابراین، به نظر من، مدارس بازرگانی در اقتصادهای در حال رشد، نباید در خصوص نحوه تربیت افراد کارآفرین نگران باشند. آنها باید بیشتر نگران آن باشند که چگونه از آموزش­های طاقت­فرسا و بیهوده­ای که موجب تحلیل رفتن روحیه کارآفرینی موجود می­شود، خودداری کنند. چیزی که اقتصادهای در حال رشد به آن نیاز دارند، زیرساختی است که حامی و پشتیبان کارآفرینی باشد. آنها برای ایجاد تحول باید بر این موضوع تمرکز کنند.

از سوی دیگر، کشورهای توسعه یافته، دارای زیرساختی عظیم و پیشرفته اما روحیه کارآفرینی رو به زوال هستند. در نتیجه، آنها روحیه کارافرینی را از خارج وارد می­کنند. به همین علت تعجب می­کنم اگر آماری از درصد کارآفرینان امروز آمریکایی که مهاجر هستند، وجود داشته باشد. اگر این کشورها بخواهند روحیه کارآفرینی را تحریک کنند، نظام آموزش مدیران باید کمتر ساخت یافته و بیشتر تجربی باشد.

حاصل این تجزیه و تحلیل چیست؟

کشورهای توسعه یافته و در حال توسعه، دارای نیازهایی متفاوت بوده و در نتیجه راه حل­هایی متفاوت دارند. مدارس مدیریت در اقتصادهای در حال رشد باید دارای برنامه­ای متفاوت نسبت به برنامه­های MBA در کشورهای توسعه یافته باشند (که متاسفانه همگی تقلیدی بوده ودر نهایت بیشتر کارمند تربیت می­کنند تا کارفرما).

کشورهای در حال توسعه، نیازمند تمرکز بر چگونگی خلق زیرساخت­های مناسبی هستند که به موفقیت کارآفرینی منجر شود، موضوعی که آنقدر سیاسی شده است که مدارس مدیریت از عهده آن برنمی­آیند. این همانجایی است که راز بنانهادن کارآفرینی در کشورهای در حال توسعه، در آن نهفته است.

[۱] Central and East European Management Development Association

نویسنده : مانی الهی