«نوآوری» (innovation) را این گونه معنی کرده اند: خلاقیت؛ تازگی؛ فرآیند طرح ریزی یک ایده یا شیء جدید یا بهبود ایده یا شیء موجود. اگر چه این واژه در فرهنگ مردم آمریکا از مفهوم ضمنی مثبتی برخوردار است، اما نوآوری مثل تمام فعالیت های انسان، به همراه فوایدی که به همراه دارد، هزینه هایی را نیز به بار می آورد.

این هزینه ها و فواید، اقتصاددانان، فیلسوفان سیاسی و هنرمندان را برای قرن های متمادی به خود مشغول کرده اند.

ویژگی ها و آثار نوآوری می تواند افکار جدید را به واقعیت تبدیل کرده و ثروت و قدرت به وجود آورد. مثلا کسی که راه درمان یک بیماری را کشف می کند، این قدرت را دارد که آن را نزد خود نگه دارد، به دیگران منتقل کند یا به فروش برساند. نوآوری ها همچنین می توانند وضع موجود را بر هم بزنند؛ مثلا زمانی که اتومبیل اختراع شد، نیاز به اسب به عنوان وسیله ای برای حمل و نقل از میان رفت. جوزف شومپیتر اصطلاح «تخریب خلاق» (CREATIVE DESTRUCTION) را برای توصیف فرآیندی که طی آن نوآوری به تکامل اقتصاد بازار آزاد می انجامد، به کار برد.

تخریب خلاق زمانی روی می دهد که نوآوری ها سبب شوند ترتیباتی که برای مدت طولانی برقرار بوده اند، منسوخ و منابع برای استفاده های دیگر آزاد شوند. این امر به افزایش کارآیی اقتصادی منجر می شود. به عنوان نمونه وقتی مدیر یک بنگاه دستگاه جدیدی را که جانشین نیروی کار می شود نصب می کند، کارگرانی که شغل خود را از دست داده اند، آزاد شده و می توانند در یک بنگاه دیگر به کار مشغول شوند که این امر به افزایش بهره وری منجر می شود. در واقع در بسیاری از موارد، با به کارگیری ماشین آلات جدید، تعداد مشاغل موجود عملا افزایش پیدا می کند.

هنری هازلیت (Henry Hazlitt) به دستگاه های پنبه ریسی که در دهه ۱۷۶۰ میلادی در انگلستان به کار گرفته شدند، اشاره می کند. در آن زمان، صنعت نساجی انگلستان نزدیک به ۷۹۰۰کارگر را در استخدام خود داشت و بسیاری از این افراد که نگران گذران زندگی خود بودند، با به کارگیری ماشین آلات جدید مخالفت می کردند.

اما در انگلستان سال ۱۷۸۷، ۳۲۰هزار کارگر در این صنعت مشغول به کار بودند، اگرچه استفاده از دستگاه های جدید باعث می شد که مشکلات موقتی برای برخی از کارگران به وجود آید، اما این دستگاه ها با کاهش هزینه تولید، کل ثروت جامعه را افزایش دادند. جالب آنکه حتی امروزه هم نگرانی های مربوط به تکنولوژی و از دست رفتن مشاغل در صنعت نساجی همچنان ادامه دارند. در گزارشی به این نکته اشاره شده که به کارگیری ماشین آلات جدید در کارگاه های نساجی آمریکا در فاصله سال های ۱۹۷۲ تا ۱۹۹۲ با بیش از ۳۰درصد کاهش در تعداد مشاغل این صنعت همراه بود. با این وجود، ایجاد مشاغل جدید این کاهش را جبران کرد.

نویسنده های گزارش فوق به این نتیجه رسیدند که «ورود به این صنایع و نرخ خلق شغل بالا است و پویایی های بهره وری حاکی از آن است که کارخانه هایی که توانسته اند به حضور خود در بازار ادامه دهند، همگی بنگاه هایی قدرتمند بوده اند، در حالی که بنگاه هایی که از بازار خارج شده اند، آنهایی بوده اند که بهره وری کمتری داشته اند.»

به زعم شومپیتر، فرآیند تغییر تکنولوژیکی در بازار آزاد از سه بخش تشکیل می شود: ابداع (خطور کردن یک ایده یا فرآیند جدید به ذهن)، نوآوری (فراهم کردن ملزومات اقتصادی لازم برای پیاده سازی یک ابداع) و انتشار (که در آن افرادی که این کشف جدید را مشاهده می کنند، آن را اتخاذ کرده یا از آن تقلید می کنند). این مراحل را می توان در تاریخ چندین نوآوری مشهور مشاهده کرد. دستگاه فتوکپی زیراکس را چستر کارلسون اختراع کرد. وی یک وکیل حق ثبت بود که نسخه برداری از اسناد قانونی او را به ستوه آورده بود.( کارلسون به همراه دوست فیزیکدان خود پس از چند سال کار خسته کننده سرانجام توانست یک عبارت را در ۲۲ اکتبر ۱۹۳۸ کپی کند. اما صنایع و دولت علاقه ای به توسعه بیشتر این اختراع نداشتند. بالاخره در سال ۱۹۴۴ شرکت غیرانتفاعی باتل که خود را وقف کمک به سرمایه گذار ها کرده بود، به این اختراع علاقه نشان داد. این شرکت به همراه شرکت هالوید (که بعدها به زیراکس تغییر نام داد)، در توسعه این ابداع سرمایه گذاری کرد. هالوید در ۲۲ اکتبر ۱۹۴۸ ساخت موفقیت آمیز یک دستگاه فتوکپی را اعلام کرد، اما اولین نمونه تجاری این دستگاه پیش از سال ۱۹۵۰ به فروش نرفت.

پس از آنکه ۱۶میلیون دلار دیگر به سرمایه گذاری در توسعه این ایده اختصاص داده شد، دستگاه زیراکس ۹۱۵ به اولین دستگاه کپی تبدیل شد که با فشار یک دکمه و با کاغذ معمولی کار می کرد. این اختراع که به موفقیت بزرگی دست یافته بود، ۱۵۰میلیون دلار را برای کارلسون به ارمغان آورد. در سال های بعد، شرکت های رقیب فروش دستگاه کپی را آغاز کردند و برای اختراعات دیگری مثل دستگاه فکس نیز از تکنولوژی آن بهره گرفتند.

شومپیتر تحلیل خود را در رابطه با نوآوری، به جنبه اقتصادی آن محدود کرد، اما فردریش هایک ادعا کرد که همین فرآیند در سطح رسوم اجتماعی و فلسفه سیاسی نیز روی می دهد. هایک و اندیشمند معاصر وی، کارل پوپر، نظریه سیاسی «جامعه باز» (open society)را شکل دادند که در آن بر اهمیت نوآوری در اکتشاف و آزمایش ارزش های اجتماعی تاکید می شود.

به بیان هایک، «وجود افراد و گروه هایی که به طور همزمان به مطالعه قواعدی می پردازند که تا حدودی با یکدیگر متفاوتند، فرصتی را برای انتخاب قواعد کارآمدتر فراهم می آورد.» با این وجود فرآیند فوق مزاحمت هایی نیز به همراه دارد.

دلایل مخالفت با نوآوری

مزاحمت و اختلالی که نوآوری به وجود می آورد، باعث شده که افراد بسیاری صراحتا با آن مخالفت کرده یا بخواهند آن را کنترل کنند. دلایل مخالفت با نوآوری، از ملاحظات عملی مبنی بر آن که ممکن است عواقب پیش بینی نشده نوآوری های امتحان نشده فاجعه به بار آورند (مثل وقتی که یک داروی جدید، عوارض جانبی پیش بینی نشده ای را به بار می آورد) گرفته تا منافع افرادی که از وضع موجود سود می برند (مثل وقتی که استودیو های فیلمسازی سعی کردند از رشد دستگاه های ویدئوی خانگی که فکر می کردند سودآوری آنها را به خطر می اندازد جلوگیری کنند) را در بر می گیرد. به همین نحو، حکومت های دیکتاتوری برای این که اقتدار دیکتاتور از بین نرود، انتخابات و تظاهرات را ممنوع می کنند.

ملاحظات نظری مبنی بر آنکه تغییر روند امور، قواعد اخلاقی و اجتماعی را نیز در هم خواهند ریخت، می توانند باعث شوند که نوآوری تحت نظارت قرار بگیرد. مثلا لئون کاس معتقد است که نوآوری در علوم پزشکی، ارزش های اجتماعی و اخلاقی مهمی مثل احترام به طبیعت را نابود خواهد کرد.

افلاطون در کتاب جمهوری خود بیان کرد که مقامات حاکم در جامعه آرمانی «مراقب نوآوری در موسیقی و ورزش که بر خلاف نظم تثبیت شده باشد، خواهند بود و به بهترین وجه با آنها مقابله خواهند کرد. زیرا تغییر در سبک های موسیقی همواره آداب سیاسی و اجتماعی را به هم خواهد ریخت». محرک مخالفان نوآوری میل به حفظ نظم پایدار اجتماعی است. اغلب آنها معتقدند که هدف نهایی جامعه سیاسی، ثبات و ماندگاری است.

نوآوری در تکنولوژی به اندازه نوآوری در آداب و قواعد اجتماعی، نظم های تثبیت شده را به هم می ریزد، زیرا تکنولوژی و آداب اجتماعی غالبا به هم تنیده اند. مواجهه بومیان و اهالی آمریکا در قرن نوزده با قدرت بخار، سلاح های گرم و الکل رسوم باستانی و قدیمی آنها را به شدت تحت تاثیر قرار داد و به هم ریخت. به کارگیری تکنولوژی در محل کار، غالبا یکی از هدف های انتقادات علیه نوآوری بوده است.

ابزارهای خانگی که مقدار کاری را که زن ها به طور معمول در خانه انجام می دادند کاهش دادند، باعث شدند که زنان بتوانند خانه را ترک کرده و در رقابت با مردان به جزئی از نیروی کار بدل شوند. یکی از نتایج این امر تصویب قانونی بود که زنان را از انجام برخی مشاغل خاص بر حذر می داشت. هدف این سیاست ظاهرا حمایت از زنان بود، اما همان طور که رییس اتحادیه بین المللی تولیدکنندگان سیگار در ۱۸۷۹ اذعان کرد، «نمی توان زنان را از تجارت خارج کرد، اما می توان سهم روزانه آنها از نیروی کار را از طریق قوانین کارخانه محدود ساخت».

دلایل مطرح شده در دفاع از نوآوری

مدافعان نوآوری که ویرجینیا پوسترل آنها را «پویایی گرا» (dynamist)می نامد، معتقدند که نوآوری برای حل مشکلاتی که هزینه های اجتماعی و شخصی قابل ملاحظه ای به بار می آورند، لازم است. مثلا انسان ها در بخش عمده ای از تاریخ ثبت شده خود با بیماری و گرسنگی زندگی کرده اند، اما پیشرفت های تکنولوژیکی باعث درمان بسیاری از این بیماری ها شده اند و تولید غذا را بهبود بخشیده اند؛ همه این موارد پیامدهای منفعت آوری را برای افراد بی شماری به همراه داشته است.

حتی اگر چه به کارگیری تکنولوژی هایی که نیاز به نیروی کار را کمتر می کردند، در ابتدا با از بین بردن شغل کارگرانی که به انجام کارهای یدی می پرداختند، باعث بروز آشفتگی شد، اما در این فرآیند نقشی اساسی داشت.

علاوه بر آن برخی از مدافعان نوآوری به این نکته اشاره می کنند که مقداری از آنچه مخالفان به عنوان «هزینه» در نظر می گیرند، در واقع منفعت و فایده است. به عنوان مثال سی پی اسنو در کتاب «دو فرهنگ» خود استدلال می کند که مخالفان نوآوری از مشکلات گروه های محروم غفلت می کنند یا حتی آنها را با دیدی رمانتیک، مطلوب جلوه می دهند. پوسترل دیدگاه های لئون کاس درباره علم پزشکی را بر این مبنا مورد نقد قرار می دهد و خاطرنشان می سازد که این ادعا که رنج و درد و بیماری را به عنوان بخشی ضروری از تجربه انسانی، که باید حفظ شود، در نظر بگیریم به لحاظ اخلاقی غلط است.

در مقابل مدافعان نوآوری، اغلب، برهم زدن نظم های اجتماعی را که به نظر آنها ناعادلانه است، نافع می دانند. مثلا ویکتور هوگو در گوژپشت نتردام، اهمیت انتشار مطبوعات در از بین بردن نظم ناعادلانه اجتماعی قرون وسطی را به تصویر می کشد.

پویایی گراها به هم ریختگی اقتصادی حاصل از نوآوری را همانند آشفتگی اجتماعی ناشی از آن، منفعتی برای مصرف کنندگان و گامی مهم در دستیابی به کارآیی اقتصادی می دانند. خلاصه آن که دینامیک گراها بر اساس ملاحظه انسانی خود برای بقا و شکوفایی انسان ها به دفاع از نوآوری می پردازند.

دو گفته رایج درباره نوآوری وجود دارد. مورد اول آن است که «اگر تله موش بهتری بسازید، دنیا پشت در خانه شما جمع خواهد شد.»

اقتصاددانی به نام ژاکوب اشموکلر (Jacob Schmookler) در اثر بسیار مهم و تعیین کننده ای که در رابطه با نوآوری به نگارش درآورده است، با مقایسه نرخ صدور حق ثبت با میزان سرمایه گذاری در تکنولوژی های جدید، این دیدگاه را تایید کرده است. وی نتیجه گرفته که نوآوری تقریبا همواره به واسطه تقاضای اقتصادی به وجود می آید: افراد بر پایه این باور که بازدهی اقتصادی نوآوری بیشتر از هزینه های آن خواهد بود، دست به نوآوری می زنند. اما بعضی از اقتصاددانان دیدگاه وی را به این خاطر که بسیار ساده انگارانه است و به ویژه به دلیل غفلت از عواملی مستقل از اقتصاد که به شدت بر چگونگی وقوع نوآوری تاثیر می گذارند، مورد انتقاد قرار داده اند. صرف وجود تقاضا برای یک کالا یا خدمت جدید برای به بار آمدن نوآوری کافی نیست.

گفته رایج دیگر آن است که «احتیاج مادر اختراع است». اما واقعیت آن است که فراغت مادر نوآوری است. به بیان اقتصادی مازاد سرمایه، زمان و هزینه اولیه لازم برای پیاده سازی یک ایده جدید را فراهم می کند. (رجوع کنید به سرمایه گذاری). از آنجا که ممکن است یک کالا یا خدمت جدید یا حتی یک قاعده تازه اجتماعی موفقیت آمیز نباشد، یک مبتکر بالقوه باید منابعی را فراهم کند تا بتواند بدون اینکه بازدهی تضمین شده باشد، پیاده سازی ایده خود را آغاز کند. از این رو توانایی گردآوری و به کارگیری سرمایه برای هر گونه نوآوری ضروری است و سرمایه هم تنها زمانی در دسترس خواهد بود که افرادی از ثروت کافی برخوردار باشند تا افراد مبتکر بتوانند وقت خود را برای تفکر خلاقانه صرف کنند. اما برای بروز نوآوری صرف دسترسی به سرمایه کافی نیست.

سرمایه باید پایدار و متحرک باشد (رجوع کنید به حقوق مالکیت). هرناندو دسوتو شرح می دهد که حتی در جاهایی که کارآفرینی زیادی صورت می گیرد و سرمایه در دسترس است، نیازهای مبتکران بالقوه برآورده نمی شود، مگر آنکه سرمایه متحرک باشد تا امکان تبدیل انواع مختلف ثروت به اعتبار فراهم آید. این تحرک «سند(های) مالکیت» مثل قباله های ملکی را در بر می گیرد که «نمایانگر پتانسیل غیرمشهود موجود در دارایی هایی است که انباشت می کنیم.» ثبات سرمایه در اثر حاکمیت قانون فراهم می آید که باعث می شود استفاده از زور و اجبار در جامعه به پدیده ای قانونمند و قابل پیش بینی بدل شود. اگر نتوان سرمایه گذاری را در برابر سلب مالکیت بیمه کرد، احتمال آن که صاحبان سرمایه ریسک سرمایه گذاری در یک ابداع جدید را قبول کنند، کاهش پیدا خواهد کرد. کشورهایی که حاکمیت با ثبات قانون از جمله حقوق مالکیت در آنها وجود ندارد، از رفاه کمتری برخوردار خواهند بود و نوآوری کمتری در آنها رخ خواهد داد. پل رومر، دانشمندی که در زمینه رشد اقتصادی جایگاه ممتازی دارد، توضیح داده است که نوآوری از ترکیب نهادهای اجتماعی تشویق کننده رشد و ایده های جدید منتج می گردد.

افراد زیادی می توانند در آن واحد در ایده ها (برخلاف اشیا) سهیم باشند؛ بنابراین ایده ها می توانند سرعت پیشرفت تکنولوژیکی را به شدت افزایش دهند. بنابراین سرمایه، نهادهای اجتماعی و تکنولوژی های جدید به تنهایی مسبب رشد نمی شوند؛ بلکه باید آنها را با توانایی و تمایل به تفکر و عمل خلاقانه ترکیب کرد (رجوع کنید به کارآفرینی). این بدان معنا است که نوآوری، الزامات فلسفی و روان شناختی خاص خود را به همراه دارد. توانایی تفکر خلاق به ابزارهای معرفت شناختی مثل روش علمی نیاز دارد که فرد مبتکر می تواند با استفاده از آن به یک مساله نزدیک شده و فرآیند حل آن را آغاز کند. فلسفه هایی که چنین ابزارهایی را به وجود نیاورده اند (مانند مذاهب جزمی)، از نوآوری های تکنولوژیکی ممانعت خواهند کرد.

همان گونه که ناتان رزنبرگ و ال. ای. بردزل بیان کرده اند روش علمی، ابزار ضروری برای ایجاد رفاه را برای تمدن غرب فراهم آورد. دیوید لاندس در کتاب خود با عنوان «ثروت و فقر ملل» به این نکته اشاره می کند که نوآوری علاوه بر آنکه عوامل جغرافیایی و دیگر عوامل غیرمستقیم را در پشت خود دارد، از بنیان های اخلاقی و متافیزیکی مهمی نیز برخوردار است. بعید است جوامعی که در آنها نوآوری به صورت عاملی برای در هم ریختن گناه آلود نظم کیهانی در نظر گرفته می شود یا افراد به خاطر داشتن تفکری متفاوت با دیگران تنبیه یا طرد می شوند، این پدیده را تجربه کنند. از سوی دیگر مثلا دلیل پیشرفت آمریکا در اوایل دوران شکل گیری اش تا حدود زیادی این بود که «این کشور بستری مناسب برای دموکراسی و سرمایه گذاری بود» که در آن «برابری زمینه را برای پرورش اعتماد به نفس، جاه طلبی، آمادگی ورود به بازار و رقابت در آن و رشد روحیه فردگرایی و جسارت طلبی فراهم می کرد».

برخی از اقتصاددانان بر این باورند که شرکت های بزرگ تر در معرفی کالاها و خدمات ابتکاری مزیت دارند؛ زیرا می توانند از پس سرمایه گذاری در ایده جدیدی که احتمال بی ثمر بودنش وجود دارد و می تواند بسیار پرهزینه باشد، برآیند. مثلا RCA پیش از آنکه در تولید تلویزیون های رنگی به موفقیت تجاری دست پیدا کند، بیش از شصت و پنج میلیون دلار را که در میانه قرن بیستم مبلغ بسیار زیادی بود، سرمایه گذاری کرد. همچنین بعضی از اقتصاددانان معتقدند که شرکت های بزرگ تر می توانند افراد مستعدتری را برای طراحی ایده های نو به خود جذب کنند. اما سلطه در بازار بدان اندازه که این اقتصاددان ها گمان می کنند، حائز اهمیت نیست.

فردریک شرر (Frederic Scherer) خاطرنشان می کند که بیش از نیمی از شصت و یک اختراع مهم قرن بیستم را کسانی صورت دادند که استاد دانشگاه بودند یا به هیچ سازمان تحقیقاتی رسمی ای وابستگی نداشتند. اختراع تلفن، لامپ و حتی دستگاه پرورش نوزادان نارس که به عنوان وسیله ای برای جذاب تر شدن کارناوال های شادی در کانی آیلند عرضه شده بود، همگی به تحقیق و توسعه خصوصی بازمی گردد. علاوه بر آن شرکت های جاافتاده و تثبیت شده نیز گاهی اوقات در ارائه ابتکارات به کندی عمل می کنند.

مثلا ژیلت از ترس آنکه مبادا تیغ فولادی ضدزنگ جدیدش آن قدر کارا باشد که باعث شود فروش محصولاتش کاهش پیدا کند، در ارائه این محصول در دهه ۶۰ چندان عجله نکرد( معلوم شد که این نگرانی نیز مثل واهمه از به کارگیری ماشین آلات نساجی در قرن هجدهم در انگلستان بی دلیل بوده است). آی بی ام نیز تا وقتی که شرکت های کوچک و تازه کاری مثل اپل و کمودور در ارائه کامپیوترهای شخصی با موفقیت روبه رو نشدند، تولید این محصول را به تاخیر انداخت. به علاوه شرکت های پرسابقه و ثروتمند لزوما به استعدادها دسترسی بیشتری ندارند.

برخی از شرکت های نرم افزاری سیلیکون ولی با تعبیه تخت در محل کار، ایجاد مکانی برای بازی های فوتبال دستی و فریزبی و پرکردن اتاق ها با غذاهای مجانی سعی کرده اند این مکان ها را به گونه ای طراحی کنند که استعداد نوآوری و خلاقیت در کارگران شکوفا شود. کارمندان شرکت فیلمسازی پیکسار نه در اتاقک، بلکه در «کلبه هایی» که خودشان طراحی کرده اند کار می کنند تا بدین طریق، محیط ایده آلی برای تفکر خلاق به وجود آید. تمایل افراد به تامل درباره ایده های غیرمعمول و مواجهه با کسانی که نوآوری های آنها را غیراخلاقی یا نامعقول می دانند نیز بر توانایی آنها جهت نوآوری موثر است. این فرآیند خلاق غالبا به طور بالقوه با عدم موفقیت و ورشکستگی مالی همراه است.

در حالت افراطی، نوآوری می تواند به تضاد با خانواده، دوستان و رهبران مذهبی و اجتماعی منجر شود. بنابراین نوآوری با پدیده روان شناختی اعتماد به نفس ارتباط دارد. آزادی سیاسی نیز یکی از ملزومات حائز اهمیت است. از آنجا که نوآوری غالبا به مبادله و بیان ایده ها نیاز دارد، آزادی مخالفت کردن از اهمیت ویژه ای برخوردار است. همچنین بدان خاطر که نوآوری در اغلب موارد به واسطه میل کسب سود تحریک می شود، امنیت حقوق مالکیت نیز با تضمین امنیت افراد مبتکر در بهره گیری از ثمرات کار خود، نقش یک محرک مهم را ایفا می کند. نوآوری علمی همانند خلاقیت هنری یا فلسفی در کشورهایی که از آزادی سیاسی بالاتری برخوردارند، به میزان بیشتری صورت خواهد پذیرفت.

به علاوه برای آنکه آزادی سیاسی با موفقیت همراه باشد، باید با ابتکار و نوآوری همراه شود تا به جای تامین امیال قدرت های سیاسی، نیازهای مصرف کننده ها را برآورده نماید. اگرچه اقتصاددانی به نام کنت ارو (KENNETH ARROW) در دهه ۱۹۶۰ استدلال کرد که بازارهای آزاد به خاطر ترس از ریسک ، کمتر از میزان بهینه در نوآوری سرمایه گذاری می کنند، اما رزنبرگ و بریدزل معتقدند که دلیل پیشرفت کشورهای غربی دقیقا این بود که «عکسل العمل بازار به نوآوری ها آزمایش موفقیت یا شکست آنها بود و این اثری بود که در نتیجه این حقیقت که هر کس باید ضرری را که متحمل شده بود به تنهایی به دوش می کشید، تشدید می شد.

این گونه استفاده از انگیزه رقابتی برای تشویق تغییر، گسستی آشکار از سنت ها بود؛ زیرا جوامع و حاکمان آنها همواره به شدت در مقابل تغییر ایستاده اند، مگر آنکه تغییر قدرت و رفاه خود شخص حاکم را افزایش داده باشد». به نظر رزنبرگ و بریدزل، ریسک های بالقوه نوآوری باعث می شود که در اقتصاد آزاد، سرمایه با آگاهی و هوشیاری بیشتری در مقایسه با اقتصادهای دستوری به کار گرفته می شود.

دورنمای سود انحصاری، انگیزه بسیار مهمی برای بروز نوآوری است. یک «تله موش جدید» حداقل تا زمانی که رقبا از این ابتکار پیروی نکرده باشند، مزیتی را برای تولیدکننده اش فراهم خواهد آورد. به قول شومپیتر «هر موفقیتی می تواند باعث شود که برای مدتی انحصار ایجاد شود» نمونه ای برای اینکه نوآوری ها غالبا با میل به کسب سود انحصاری آغاز می شود، صنعت فیلمسازی است. کارآفرینی به نام آدولف زوکر در اوایل شکل گیری صنعت فیلمسازی شرکت Paramount Pictures را به راه انداخت.

این بنگاه نیز همانند بسیاری از دیگر استودیوهای فیلمسازی، تمام فرآیند تولید فیلم از نوشتن متن تا تهیه و توزیع فیلم بین سینماهایی را که آنها نیز تحت مالکیت این شرکت بودند، انجام می داد. از آن جا که فیلمسازی همچنان ایده ای نسبتا تازه بود، منطقی بود که یک بنگاه واحد هم به تولید فیلم پرداخته و هم آنها را نمایش دهد. این مورد همانند شبکه های تلویزیونی بود که زمانی در مالکیت شرکت های تولید کننده تلویزیون بودند. در ۱۹۴۸ تصویب یک قانون ضدتراست به مالکیت استودیوهای فیلمسازی بر سینماها پایان داد.

اما انحصارهای دنیای واقعی در برخی مواقع به نوآوری کمک کردند. یک ابزار قانونی که برای حمایت از نوآوری و ترغیب آن طراحی شده حق ثبت است که یک انحصار حقوقی است که حق انحصاری کسب سود از پیاده سازی یک ایده را به صاحب آن ایده اعطا می کند. هر کس را که سعی کند از فروش چیزی که تحت پوشش حق ثبت فرد دیگری باشد سود به دست آورد، می توان مورد پیگرد قرارداد و مجبور به بازپس دهی این سودها کرد.

با این همه اگرچه امکان وجود انحصار موقتی می تواند به بروز نوآوری کمک کند، انحصار دائمی می تواند مانعی سر راه آن به شمار رود. شرر می نویسد: «شرکتی که هم اکنون بازار را تحت سلطه دارد، از افزایش سرعت بهبود محصولات خود چندان منتفع نخواهد شد». از این رو حق ثبت ها تنها برای مدت محدودی اعطا می شوند. این امر تضمین کننده آن است که اگر شرکت ها می خواهند سلطه خود را بر بازار حفظ کنند، باید همچنان به ارضای نیازهای مصرف کنندگان ادامه دهند. «اگر ورود یک مبتکر کوچک تر به بازار جایگاه شرکت های مسلط را به خطر بیندازد و این شرکت ها در اثر عملکرد ضعیف خود به جایگاه دوم تنزل یابند، ضرر زیادی خواهند کرد. اما اگر خوب عمل کنند، از سهم بیشتری در بازار برخوردار خواهند شد». علاوه بر مثال مربوط به آی بی ام و اپل، تاریخ نوآوری در شرکت ها آکنده از مثال های دیگر است.

ناکامی هنری فورد در عرضه استارت برقی اتومبیل این فرصت را برای داج برادرز ایجاد کرد که به رقابت با Model T بپردازد.

در دهه ۱۹۶۰ نیز زمانی که مدیران فروشگاه های بن فرانکلین، ایده های یکی از کارمندان خود به نام سام والتون (Sam Walton) را نپذیرفتند، او خود فروشگاه های وال مارت را تاسیس کرد.

درباره نویسنده: تیموتی سندفر(Timothy Sandefur)، نماینده اصلی در پروژه «آزادی اقتصادی» بنیاد حقوقی پاسیفیک در ساکرامنتوی کالیفرنیا است. وی همچنین عضو هیات تحریریه مجله لیبرتی (Liberty) است.

تیموتی سندفر

مترجمان: محمدصادق الحسینی، پریسا آقاکثیری