هم تعریف و هم دامنه بحث اقتصاد، موضوعاتی هستند که در فلسفه اقتصاد محل نزاع است. در نگاه نخست، شاید دشواری های تعریف اقتصاد چندان جدی به نظر نرسد. اقتصاد به هر حال با مسائلی چون تولید، مبادله، توزیع و مصرف مواد اولیه درگیر است.

اما این ادعا و اصطلاحات آن مبهم است؛ و می توان استدلال کرد که اقتصاد به مسائل بسیار بیشتری مربوط است. بهتر است ابتدا به سوال «اقتصاد چیست؟» از منظری تاریخی نگاه کنیم، پیش از آنکه به سراغ سیمای معاصر این رشته برویم.

۱) ظهور علم اقتصاد و نظام های اقتصادی

اندیشه فلسفی پیرامون مسائل اقتصادی به دوران باستان باز می گردد، اما اقتصاد به عنوان یک موضوع مطالعه مجزا از قرن ۱۸ آغاز شد. ارسطو به مسائلی برخورده بود که خود به عنوان تدبیر امور منزل از آن یاد می کرد، اما بیشتر متناسب قرارگرفتن تحت مسائل اقتصادی است. فیلسوفان مدرسی به سوالاتی اخلاقی درباره رفتار اقتصادی توجه کردند؛ مثلا آنها ربا را ممنوع کردند_ یعنی گرفتن بهره از پول. با اهمیت یافتن تجارت و حکومت های ملی در آغاز دوران مدرن، فیلسوفان «مرکانتیلیست » و رساله نویس ها به سوالاتی پرداختند که در مورد موازنه تجاری و تعدیل نرخ ارز بود. از این جا بود که شناخت پیچیدگی های مدیریت مالی دولت و اثر مالیات و عملکرد دولت بر تولید ثروت توسعه یافت.

در ابتدای دوره مدرن کسانی که به منابع ثروت کشورها می اندیشیدند، دریافتند که محصول سالیانه، مقدار کالاهای تولیدی، تولید معادن و میزان ماهیگیری وابسته به حقایقی از طبیعت، کار فردی، سرمایه گذاری، دولت و مقررات اجتماعی است. تجارت نیز حداقل اگر شرایط به اندازه کافی خوب بود به عنوان امری مفید در نظر گرفته شد. کار فکری عظیمی نیاز نبود تا اندیشمندان آن دوره دریابند که صنعت و کشاورزی می تواند توسعه یابد و برخی مالیات ها و تعرفه ها برای فعالیت های تولیدی ضرر کمتری دارند. اما برای قاعده بخشی این اندیشه که دانشی به نام «اقتصاد» با نظم خاص خود وجود دارد و این نظم را می توان مطالعه کرد، نیاز به قدم فکری بزرگ تری بود. برای آن که این موضوع مورد مطالعه قرار گیرد باید قواعدی بر تولید و مبادله حاکم می بود؛ و برای این که این تحقیق کم مایه نباشد، آن قواعد باید چیزی بیش از آن دانشی می بود که برای خود تولیدکنندگان، مصرف کنندگان و مبادله کنندگان واضح و روشن است. تنها در قرن هجدهم بود که موضوع با آثار کانتیون(۱۷۵۵)، فیزیوکرات ها، دیوید هیوم و خصوصا آدام اسمیت به اندازه کافی وضوح یافت و اندیشه وجود قوانینی قابل کشف به وجود آمد که بر مجموعه پیچیده ا ی از کنش ها و واکنش هایی که کالاهای مصرفی را تولید و توزیع می کنند و همچنین منابع و ابزارهایی که آن کنش ها و واکنش ها را تولید می کنند، حاکم است(بکهوس ۲۰۰۲).

شرط مهم برای امکان پذیری تحقیق علمی یک موضوع اجتماعی این اندیشه است که نتایج ناخواسته کنش های افراد را ردیابی کنیم. بنابراین مثلا هیوم، با ردیابی بالا رفتن قیمت ها و افزایش مقطعی فعالیت اقتصادی متوجه می شود که این اتفاق به دنبال افزایش حجم پول رخ می دهد(۱۷۵۲). بازرگانان نیز وقتی طلای اضافی را که از خارج سرزمین وارد کرده اند، خرج می کنند، به دنبال افزایش سطح قیمت نیستند. آدام اسمیت این اندیشه را گسترش داد و تکمیل کرد و کتابی نظام مند با عنوان «تحقیقی پیرامون طبیعت و علل ثروت ملل» منتشر کرد. او چه در شرحش از مرگ فئودالیسم(۱۷۷۶، کتاب دوم، فصل ۴) و چه در بحثش پیرامون دست نامرئی، بر نتایج ناخواسته تاکید دارد. «او[فرد] تنها به دنبال منفعت خویش است؛ و او در این مورد مثل تمام موارد دیگر، با دست نامرئی به سمت هدفی هدایت می شود که اصلا مقصود و منظور او نبوده است و این که آن هدف، مقصود و منظور او نبوده است همیشه برای جامعه بدترین وضعیت نیست. وقتی او منفعت خود را پی می گیرد، دائما جامعه را ارتقا می دهد و این وضعیت نسبت به وقتی که او واقعا قصد داشت جامعه را ارتقا دهد، تاثیرگذارتر است.» (۱۷۷۶، کتاب چهارم، فصل دوم) وجود قوانین نامرئی است که نتایج ناخواسته انتخاب های فردی را تبدیل به موضوعی برای تحقیق علمی می کند.

می توان میان دامنه تحقیق علم اقتصاد و دامنه تحقیق دیگر علوم اجتماعی با مشخص کردن مجموعه ای از عوامل علی یا طیفی از پدیده ها، تمایز قائل شد. اما از آن جا که عوامل علی بسیاری، از قوانین ترمودینامیک و متالورژی گرفته تا قوانین حاکم بر گوارش، در مطالعه تولید یا مصرف دخیل اند، نمی توان اقتصاد را تنها از جهت پدیده هایی که در آن مطالعه می شوند از دیگر علوم تمیز داد. ارجاع به مجموعه ای از علل اصلی لازم است. بنابراین مثلا جان استوارت میل مدعی است «اقتصاد سیاسی... به پدیده هایی از اجتماع می پردازد که پیامد پیگیری ثروت به حساب می آیند. این پدیده ها شامل هر انگیزه یا علاقه آدمی می شود، جز آن علایقی که به طور ابدی با اصل تمایل به ثروت در تضاد است، مثل بیزاری از کار یا علاقه به ولخرجی مفرط» (۱۸۴۳، کتاب پنجم، فصل ۹، بخش ۳). اقتصاد عموما با نتایج تلاش های افرادی درگیر است که به دنبال ثروت هستند، اگرچه برخی خواهش های کمتر مهم مثل بیزاری از کار را نیز در نظر می آورد.

میل این را پیش فرض می گیرد که افراد در پی جویی ثروت و خوشی، عقلانی عمل می کنند و اگرچه مسیری که می رود از هم گسیخته و نامنظم نیست، اما چون او یک نظریه[منسجم] مصرف ندارد، هیچ نظریه واضحی برای انتخاب اقتصادی عقلانی نیز ندارد. چنین نظریاتی تنها در انقلاب معروف به نئوکلاسیک پرورده شد که انتخاب(و قیمت) برخی از اقلام مصرفی را نه به مطلوبیت کل آنها بلکه به مطلوبیت نهایی شان مربوط کرد. مثلا هیچ چیزی مفیدتر از آب نیست. اما در بسیاری از نقاط جهان، این قدر آب فراوان است که یک لیوان آب بیشتر یا کمتر چندان اهمیتی برای یک کنش گر ندارد. بنابراین آب ارزان است. اقتصاددانان اولیه «نئوکلاسیک» مثل جونز فرض می کردند که کنش گران اقلام مصرفیشان را در جهت افزایش خوشی شان انتخاب می کنند(۱۸۷۱). از این فرض نتیجه می شود که آن ها هزینه هایشان را طوری توزیع می کنند که یک دلار آب یا فرنی یا اثاثیه منزل به یک اندازه در خوشی آن ها دخیل باشد. «مطلوبیت نهایی» یک دلار از هر کالایی یکسان است.

مترجم: یاسر میرزایی

منبع: دایره المعارف فلسفه استنفورد