نمایش نامه ی مادرم کجایی ؟!

زینب آن یكتا در دریای عشق

زینب آن سر تا به پا معنای عشق

زینب آن خاتون روز رستخیز

زینب آن كوهت ره پیمای عشق

چون گزارَش شد میان قتلگاه

شد نگاهش بر قد و بالای عشق

صاحب آن قد و بالا بُد حسین

آن كه بودی از ازل مولای عشق

دید آن تن را بدون سر به خاك

اوفتاده جمله با تن های عشق

دست زیر آن تن بی سر نمود

با خدای خود نمود آوای عشق

ای خدا قربانی آل رسول

كن قبول ای در رهت سرهای عشق

( صدای زنگوله ها و اشتران می آید . كاروان آماده ی حركت است . نور صحنه را نمایان می كند . زنی كه زینب كبری ( س ) است بر زمین نشته است . به آرامی ناله سر می دهد . لحظه ای سر بر می دارد. )

ای ساربان ! محمل را مبند . اندكی آهسته تر ، آرام تر . كاروان را بگو كه قدری تامل ، می خواهم یك بار دیگر حسینم را ببینم . ( به سختی از جای می خیزد . ) ای ساربان ! حسینم بی سر و جان در میان توده ها و نیزه و شمشیر افتاده است ، شتاب مكن . ( رو به جلوی صحنه می آید . )

آیا كسی هست زینب را یاری كند ؟

آیا كسی هست سنگینی كوه اندوه زینب را با خود تقسیم نماید ؟

( به میانه ی صحنه باز می گردد . گویی به پیكر پاك حسین رسیده است . )

حسین ! حسینم برخیز ، بنگر زینب را ، نگاه كن خواهرت را . ببین موهای پریشان سفید او را . این همان زینبی است كه از مدینه با تو همراه شد ، آیا او را نمی شناسی ؟ حسین جان ! ببین ! حرمت را آتش زده اند. چادر از سر و روی زنان بنی هاشم كشیده اند . می خواهند حرمت را به اسارت ببرند . آیا نمی شنوی ؟ ( صدایی می آید . ) این صدای زنگوله های اشتران بنی هاشم نیست ! صدای زنجیر های در گردن ماست ، صدای غل های افكنده در پاهایمان .

كجایی مادرم ، ( با زاری و ناله به زمین می افتد . صدایی می خواند . )

داد آسمان به باد ستم خانمان من

تا از كدام بادیه بپرسی نشان من

دور از تطاول گلچین روزگار

شد آشیان زاغ و زغن گلستان من

گردون به انتقام قتیلان روز بدر

نگذاشت یك ستاره به هفت آسمان من

زد آتشی به خرمن هستی من فلك

كاید هنوز دودی ز استخوان من

بی خود در این چمن نكشم ناله های زار

آن طایرم كه سوخت فلك آشیان من

آن سرو قامتی كه تو دیدی ز غم خمید

دیدی كه چون كشید غم آخر كمان من

رفت آن كه بود بر سرم آن سایه ی همای

شد دست خاك بیز كنون سایبان من

گفتم ز صد یكی به تو از حال كوفه باش

كز بارگاه شام بر آید فغان من

( بر می خیزد . ) كجایی مادرم ، زهرا ! كجایی تا ببینی زینب را ، كه تنها و غریب میان گرگ های وحشی كوفه و شام مانده است .

مادرم ! زهر ا ! ای كاش همان روز كه تو رفتی مرا نیز می بردی .

مادرم ! می خواهم گلوی حسینم را ببوسم . سر بر تن ندارد ، می خواهم بدنش را ببوسم ، پیكرش پاره پاره است ... ( صدای مداحی می آید . )

حسین جان كفنت كو

به تن پیرهنت كو

علی اصغر مظلوم

گل یاسمنت كو

برادر به فدایت

به قربان وفایت

نشستم به عزایت

به خواهر سخنت كو

چه شد قاسم و جعفر

جوانت علی اكبر

ابوالفضل ، دلاور

یل صف شكنت كو

چنین با تن پرخون

فتادی تو به هامون

بگو با من محزون

لباس بدنت كو

عیال تو پریشان

یتیمان تو گریان

اسیران همه نالان

یتیم حسنت كو

حسین جان كفنت كو

به تن پیرهنت كو

مادرم ! ای مادرم ! ای زهرای علی ! كجایی تا داغ های نهفته ی در دل زینب را بنگری ؟! كجایی تا ناله های سوزناك تنهاترین شیرزن كربلا را بشنوی ؟!

كجایی تا بنگری فرزندان امیه و حرب چگونه بر سینه ی فرزندان تو تاختند و سینه ی نازنین حسینت را با خاك یكی كردند ؟!

كجایی تا بنگری آن چهره ی آسمانی را كه ملائكه ی مقرب عرش ، هر صبح و شام به زیارت او بر زمین نازل می گشتند ، چگونه در خون غلتیده است ؟!

كجایی تا بنگری كودكان تشنه لب بنی هاشم را كه با تازیانه سیراب كردند ؟!

مادرم ! كجایی ! كجایی تا ببینی چگونه گوشواره های دخترانت را به غارت بردند ؟

صدای دختركان گوش پاره قلبم را به آتش می كشد ، چه كنم ؟ تنهایم .

مادرم ! فرزندانم را كشتند . برادرانم را تكه تكه كردند ، خواهرانم را به اسارت می برند ، چه كنم ؟

مادر جان ! اكبرم نیست ، عباسم به سوی تو پر كشیده است . بال های زخمی اش هنوز در كنار علقمه افتاده است .

( نوای مداحی می آید. )

چه سان نعش تو بردارم

چه سان رو در حرم آرم

نه قوت در كمر دارم

ابوالفضل ای علمدارم

شدی آسوده از دنیا

روی در جنت الماوا

به نزد مادرم زهرا

ابوالفضل ای علمدارم

بگو با مادرم زهرا

حسینت یكه و تنها

میان لشگر اعدا

ابوالفضل ای علمدارم

كجا بیابم برادرانم را ؟ كجایید ای یاران با وفای حسین ؟ كجایید ای رهروان صدیق مادرم زهرا ؟! كجایی حسین ! اكبرم ! عباسم ؟!

( سكوت )

آن گاه كه بر زمین زیبای كربلا آهنگ ماندن كردیم ، عباس و اكبرم اشترم بر زمین خواباندند . بازوان عباس یاریم كردند . امروز همه ی كاروان را از میان خاكسترهای حرم به یكجا جمع كردم . آنان را یك به یك سوار بر اشتران نمودم . اما ! اما خودم ، تنها شدم . مادر جان ! یاریم كن ، می خواهم از كربلا بروم ، اما دلم در میان گودی قتلگاه مانده است . حسینم ؛ حسینم در خون خفته است.

مادر جان ! دلم خسته است ، قلبم دریایی توفانی از اندوه و حزن . امشب دیگر یارای خواندن نماز شب ایستاده را ندارم . نشسته ام ، نشسته ام در سجاده ی تو . با همان چادر نمازی كه تو در نیمه های شب با آن نماز گزاردی . به یاد آن دورانی كه در مدینه ، در تنهایی نیمه شب بابابیم علی ، شریك و همنوای ناله های نیمه شبش می شدم ، امشب نماز خواندم.

( سكوت )

مادر جان ! ما را به اسارت می برند . ما را می برند و در انتظار تازیانه های طعن و نیش خفاشان كوفه و شامیم .

ما را به اسارت می برند ، اما نه ! اسیر آنانند ، آنان كه سال هاست در بند و غل كیسه های زر و تزویرند . اسیر آنان نند ، كه در تعفن كاخ سبز شام فرو غلتیده اند .

مادر جان ! خسته ام ، اما خون در رگم می دود . تپش قلبم ، رجز عشق می خواند . از حنجره ام صدای توست كه بیرون می آید. خطبه هایم خطبه های علی است كه از قلبم فوران می كند .

این صدای سرخ توست كه سكوت آسمان مدینه را می شكند . این صدای رسای علی است كه رعب بر دل و جان ساكنان عافیت می افكند .

مادرم ! ما را می برند ، اما گویا تاریخ را به همراهمان می كشند .

ما را می برند ، اما گوش ها و قلب های تشنه ، در آرزوی سیراب شدن از حنجره ی ماست .

ما را می برند ، و ابرهای دیدگان ما ، باران عشق را بر كویر مرده ی تاریخ می باراند .

مادرم ! گل یاد حسین را در همه ی زمین ها خواهم كاشت . با زیبایی حسین ، همه ی تاریخ را زیبا می كنم.

متاب امشب ای مه كه این بزم گاه

ندارد دگر احتیاجی به ماه

زهر سوی مه پاره ی تابناك

درخشد چو خورشید بر رروی خاك

بهرگوشه شمعی بر افروخته

زهر شعله پروانه ها سوخته

همه جرعه نوشان بزم الست

تهی كرده پیمانه افتاده مست

بیابان رسانیده پیمان خویش

همه چشم پوشیده از جان خویش

نه تنها ز جان بلكه از هر چه هست

به جز دوست یكباره شستند دست

كنون شه در این بزم پر سوز و ساز

سرا پا بود گرم راز و نیاز

به دامان معشوق آویخته

گل و لاله بر مقدمش ریخته

زمین را به سرو گل آراسته

به نحوی كه معشوق خود خواسته

دگر تا جهان است بزمی چنین

نبیند به خود آسمان و زمین

متاب امشب این گونه ای نور ماه

بر این جسم مجروح و عریان شاه

فلك شمع خود را تو خاموش كن

جهان را در این غم سیه پوش كن

بپوشان تو امشب رخ ماه را

مگر ساربان گم كند راه را

مبادا كه از بهر انگشتری

به یغما فزاید غم دیگری

والسلام

سید مرتضی موسوی تبار