متولد ۱۳۱۹ بروجرد

لیسانس نقاشی از دانشكده هنرهای زیبا دانشگاه تهران ۱۳۳۸ ۱۳۴۲

شش نمایشگاه انفرادی در گالری گلستان

تعداد كثیری نمایشگا ه ها ی گروهی در ایران، فرانسه، آلمان، روسیه، ایتالیا، مراكش، آمریكا

عضو هیئت انتخاب و داوری نمایشگاه ها و بی ینال های بعد از انقلاب

شركت در ششمین بی ینال پاریس ۱۳۴۸

برنده جایزه ملی كار ومطالعه در كوی بین المللی هنرهای پاریس در فستیوال هنر در كانی سومر ۱۳۵۳

عضو هیئت علمی دانشگاه هنر

«چهار یا پنج ساله هستم و در شبستان خانه كه كمی پایین تر از حیاط است، نشسته ام. در حیاط دو باغچه است و چند مرغ در آن در حال پرسه زدن هستند. همه حواسم متوجه مرغ ها است كه با پنجه هایشان خاك باغچه را به هم می ریختند و به آن نُك می زدند. یك دفعه متوجه حضور مادرم در بالای سرم می شوم. آرام كنارم نشست. دفتر مشق برادرم را كه كنار دستم بود، مقابلم گذاشت، سپس نُك مداد جوهری را با زبان خیس كرد و یك مرغ روی كاغذ كشید، چند خط كوتاه روی سرش گذاشت كه یعنی كاكل دارد و با نُك مداد چند ضربه روی مرغ و مقابلش زد كه یعنی گل باقالی است و دارد دانه می خورد. هنوز هیچ اثر نقاشی نتوانسته تا این اندازه در ذهن من ماندگار بماند.»

«در نزدیكی خانه آن ما، قناتی قرار داشت كه اگر آن را به طرف بالا ادامه می دادیم، بعد از طی قدری راه، به دبستان فردوسی می رسیدیم.» محمد ابراهیم دوران شش یا هفت ساله دبستان را در این مدرسه گذراند.

یك سال اضافی تحصیل، نه به خاطر مشكل در یادگیری او، كه برعكس به قولی مطلب را در هوا می قاپید و نه به خاطر علاقه بی حد معلم و مدیری كه دوست داشتند، بیشتر در مدرسه بماند، بلكه به خاطر انرژی بی حد او، كه باید هر طوری بود تخلیه می شد. بنابراین اصلا آرام و قرار نداشت و نمی توانست برای یك لحظه پشت میز و روی نیمكت بند شود.

بازیگوشی و شیطنت های كودكی، او را از درس و آموز ش های معلم دور می كرد و فرصت خواندن درس را از او گرفته بود. «كلاس دوم دبستان و زنگ نقاشی است، معلم طرح یك آب پاش را روی تخته كشیده و از ما می خواهد آن را بكشیم و رنگ كنیم. هر كاری كردم نتوانستم آن را بكشم و مدام كج وكوله می شد. در كلاس ششم یادم هست كه وقتی معلم از ما خواست مرغابی روی تخته را بكشیم، بعد از قدری تلاش، عاقبت مرغابی دوستم را كپی كردم.»

اوایل سالهای سی، یعنی پنجاه و اندی سال پیش از این در بروجرد، فقط یك نقاش بود به نام فانی كه حضور آشكاری داشت. اغلب هم به سبك نقاشان قهوه خانه و بیشتر هم موضوعات مذهبی می كشید. ابراهیم هربار كه از كنار مغازه او در خیابان جعفری (كه به امام زاده جعفر منتهی می شد) می گذشت، مدتی می ایستاد و با دقت نقاشی هایی را كه به دیوار آویزان بودند، تماشا می كرد. دیگر تمام كارها را می شناخت و اگر تابلویی كم یا زیاد می شد، زود می فهمید. نقاشی حس عجیبی برایش داشت. لذت بخش و خیال انگیز بود و چیز غریبی در آن او را به سمت خود می كشاند.

دیدنش او را رام و آرام می كرد و از تب وتاب می انداخت. او درویشی را به خاطر می آورد كه پس از موعظه و نقالی پیرامون صاحب شمایلی كه می خواست از آن پرده بردای كند، وقتی دلزده از برخورد مردم پرده را به چهره نرسیده، انداخت و رفت، آنقدر دنبال كرد تا راضی شود در ازای دریافت چند گردویی كه در جیب داشت، چهره شمایل را به او نشان دهد.

حالا هم در آن مغازه و دیدن نقاشی ها او را آرام می كرد. و الا زمین هم از دست او عاجز بود. نقاشی را خیلی دوست داشت. در ته مغازه، كنج دیوار یك سه پایه و بومی برپا بود و در كنار سه پایه روی میز كوتاهی تعدادی قوطی پودر رنگ، یكی دوتا شیشه كه به نظر داخلشان روغن بود و چند قلم مو و یكی دوتا كاردك و... بود.

گاهی هم نقاش خودش پشت سه پایه نشسته بود و كار می كرد، او هم ابراهیم را می شناخت و به سرك كشید نهایش عادت كرده بود. «وقتی به كنار دستش می رفتم تا ببینم چه جور نقاشی می كند، قلم موها را آهسته روی پالت می گذاشت. كمی هم اخم می كرد تا خیلی كنارش نمانم.» با كمی پرس وجو از این و آن، فهمید كه رنگ نقاشی را با مخلوط كردن پودررنگ، بزرك و اسكاتیو می سازند.

مواد لازم را به علاوه یك بوم تهیه كرد، یك منظره هم یافت و كشیدن را شروع كرد. سال اول دبیرستان بود، رنگ را آنقدر شل درست كرد كه روی بوم نماند و شره كرد.

پاییز بود و سرمای هوا هم مانع زود خشك شدن رنگ ها می شد. با این وجود ناامید نشد، چندتایی كار كشید كه همه شره كردند. ولی از انجام این كار آنقدر ذوق زده شده بود كه یكی دو تا از كارها را پس از این كه كمی خشك شدند، به مدرسه برد تا به دوستانش نشان دهد. «رنگ ها به قدری شره كرده بودند كه تقریباً چیزی از منظره هایی كه كشیده بودم، معلوم نبود. با این وجود معلم ریاضی كارم را كه دید، كلی به به گفت و آن را وارونه به دیوار زد. صدای خنده بچه ها او را متوجه اشتباهش كرد ولی از تك وتا نیفتاد و گفت: چه اشكالی داره. اینجور هم می شود آن را دید. آن سال اولین بار و تنها مرتبه ای بود كه در درس ریاضی نمره بیست گرفتم.»

مدتی بعد هم فهمید كه برای این كه رنگ شره نكند باید قدری سفت درست شود. پدرش هم با خریدن یك بسته رنگ روغن، خود را شریك شوق پسرش كرد.

سال دوم دبیرستان معلم جدیدی به مدرسه آن ها آمد. نقاشی به نام «دعوتی» از همدان به بروجرد منتقل شده و قرار بود، هنر درس بدهد. «پیش از این، توی همدان معلم جواد حمیدی هم بود و همیشه هم می گفت من به جواد گفتم برود نقاشی بخواند. خیلی چیز ها از او به یاد دارم و یاد گرفتم. بسیار خلاق بود، اگرچه نقاشی را خیلی جدی نمی گرفت و اغلب هم كپی كار می كرد. با این وجود هر چیزی كه می كشید، مایه حیرت بچه ها می شد. ابزار كار او برای طراحی محدود به گچ و مداد نمی شد و با هر وسیله ای كار می كرد. مثلاً برای این كه منظره بیرون كلاس درس، حواس بچه ها را پرت نكند، روی شیشه پنجره كلاس ها یك لایه نازك گچ كشیده بودند.

او یك برگ كاغذ را لوله می كرد و در آب می زد، خیس كه می شد خیلی سریع روی گچ پنجره طرحی می كشید. دعوتی بود كه به من فهماند، می شود در دانشگاه و در رشته نقاشی تحصیل كرد و از این طریق هم زندگی كرد.»

نقاشی واسطه دلبستگی و رفاقت او با معلمش شد. معلم هم شوقش را كه می دید توجه بیشتری به او می كرد. «یك بار كه باران مختصری زمین را خیس كرده بود، دستم را گرفت و با خود به حیاط آورد، و گفت: نگاه كن هرجا كه زمین خیس شده، رنگش هم تیره تر شده. به من یاد داد كه به اطرافم با دقت نگاه كنم و گاه از آن ها طراحی یا نقاشی كنم.» معلم اصرار داشت كه صبورانه به اطرافش نگاه كند و با دقت آن ها را بكشد، ولی او شیفته سرعت عمل معلمش بود. می خواست خیلی سریع و یك باره كاری را به پایان برساند.

طبعاً وقتی نقاشی را به سرعت تمام می كرد، به خیلی چیز ها توجه نمی كرد و یا اصلاً نمی دید. اما در عوض نقاشی او پر از اتفاق می شد. رنگ ها درهم می رفتند و اتفاقی بافت و رنگ عجیبی شكل می گرفت. اندازه ها رعایت نمی شد و تناسبات به هم می ریخت، ولی اتفاقی شكل هایی پدید می آمد كه برای او دلپذیر بود و او دلبسته این اتفاقات می شد. بسیار شوریده بود و این شوریدگی ظرف صبرش را بسیار كوچك می كرد.

می خواست انجام هر كاری به كوتاهی یك شعر باشد. شاعر بود و شعر می گفت و شعر هم می خواند.

البته كوتاه می گفت و كوتاه می خواند.پدرش هم شیفته شعر بود و اشعار بسیاری از حفظ می دانست. «اوقات استراحت و اغلب شب ها كتاب، بخصوص دیوان های شعر می خواند. صدای خوبی داشت و گاه كه سرخوش بود، شعری را با آواز می خواند. این شعر را از او به یاد دارم:

«هزارسال می گذرد و از حكایت مجنون

هنوز مردم نشینی صحرا سیه پوشند»

شغل پدر تجارت و باغداری بود و باغ و صحرا جایی بود كه به راستی هر چه انرژی داشت، در آن صرف می شد، اوایل به اتفاق خانواده و یا با پدر به باغ می رفت. كمی كه بزرگتر و سركش تر شد، گشت وگذار در كوه و صحرا سرگرمی اصلیش شد. «كلاس چهارم دبیرستان كه بودم، آخرهای شب، وقتی همه اهل خانه خواب بودند، آهسته از خانه خارج می شدم و به اتفاق دوستی به طرف برج های آسیاب كه نزدیك شهر بود، راه می افتادیم.

از شهر كه خارج می شدیم، سیگارهایمان را آتش می زدیم. هوا كاملاً تاریك بود و در آن تاریكی، درخشندگی سرخگون نُك سیگار بیشتر می شد. پك كه می زدیم به صورت هم نگاه می كردیم تا گداختگی سر سیگار و نور سرخی كه سیمای ما را روشن می كرد، ببینیم... با بیابان اخت شده بودم و گاه تا چند روز به خانه نمی رفتم. یك بار از بروجرد پیاده راه افتادیم و به خرم آباد و بعد ملا تخت و... رفتیم و برگشتیم. شعرهای زیادی در این دوره سرودم كه اسم آن ها را چوپانی گذاشتم.» و هنوز می سرایم و می خوانم.

در دبیرستان رشته ادبیات را انتخاب كرد. سال پنجم به تهران آمد و در دبیرستان دارالفنون ثبت نام كرد. در تهران یك سال بیشتر نماند. عاشق شد و به بروجرد برگشت. اما همین یك سال حضور در تهران، علاوه بر عاشقی، تجربه های متفاوت و تازه ای هم برای او داشت. آدم هایی را شناخت كه وسعت نظر داشتند: «معلم خوبی داشتم به اسم «یوسف زاده» كه ادبیات درس می داد و در كلاس حرف هایی می زد كه عجیب بر دل من می نشست. معلم دیگری هم بود كه زبان درس می داد. خط خطی هایی می كرد و پایه ای برای آن می گذاشت و می شد یك درخت و بعدها فهمیدم كه نقاشی یعنی خط خطی كردن. پرتره هایی كه در سال ۱۳۵۶ به سفارش شیروانلو از هنرمندان معاصر كشیدم، با استفاده از همین خط خطی ها بود.»

خیابان لاله زار و منوچهری و نقاشان آن جا را كشف كرد و تابلوهای بزرگ و ماهرانه ای كه می كشیدند، می ایستاد و مدتی طولانی به دقت نقاشی ها را تماشا می كرد. گاه نقاشی را در حال كار می دید. كنار دستش می ایستاد و با لذت، كاركردن او را نگاه می كرد. نقاش قلمش را كنار نمی گذاشت، اخمی هم نمی كرد. گاه سر صحبتی هم باز می شد، لبخندی و دوستی هم شكل می گرفت.

«قلم موها و نوع رنگ هایی كه استفاده می كردند را شناختم. می دیدم كه چگونه و چه رنگ هایی را با هم تركیب كرده و به چه طریقی زیررنگ می گذارند و فهمیدم كه كپی را باید از سمت چپ شروع كرد تا دست روی كار نرود و نقاشی خراب نشود...»به بروجرد كه برگشت، عاشقی، جان بی قرار او را بی قرار تر كرده بود. گشت وگذار شبانه اش فزونی یافت: قصه می گفت، داستان می خواند، تئاتر می نوشت، سروده هایش بیشتر شد و شعرهایش رنگ وبویی دیگر پیدا كرد:

تا تو با منی/ رنگ برف ها سپید/ رنگ ابرها كبود/ تا تو با منی/ ابر، رنگ ابر دارد و/ دود رنگ دود/ بی تو زندگی چه سود؟/ تو برای من/ مثل جیوه ای برای آینه/ بی تو شیشه ام/ بی تو عمق من پر از تهی است/ بی تو در كویر بهت من سراب نیست/ بی تو زندگی برای من سراب/ بی تو نقش من برآب...

یك سال به همین منوال گذشت. دیپلم كه گرفت به تهران آمد. تصمیم خود را گرفته بود، می خواست نقاش شود.در رشته نقاشی دانشكده هنرهای زیبا دانشگاه تهران پذیرفته شد. (۱۳۳۸) و دوران تازه ای از تجربه های جدید را آغاز كرد. در حقیقت برای او كه از محیط كوچكی به تهران آمده بود، چیزهای تازه زیادی وجود داشت. ولی بهترین مكان و دلنشین تر از همه، دانشكده بود و آدم هایی كه آن جا با آن ها آشنا شده بود. او خیلی زود با محیط تازه وفق یافت و عادت كرد.

نویسنده : حسن موریزی نژاد

پی نوشت:

۱- ژیلا سازگار (هم‌كلاس جعفری كه مقیم آمریكا است). ماهنامه پر. سال نهم، شماره ۹۹ ص ۱۶

۲- نقاشان معاصر ایران. تندیس شماره ۷۱ فروردین ۱۳۸۵. ص ۵

۳- ژیلا سازگار. پیشین. ص ۱۸

۴- نقاشی حق انسان معاصر است. آدینه شماره ۵۳. ص ۲۶

۵- زندگی در فاصله نفس‌های تو شكل می‌گیرد. روزنامه آریا. آذر ۱۳۷۷ شماره ۱۰۱ ص ۷.

۶- پیشین.

۷- كاروكارگر. پنجشنبه ۴ آذر ۱۳۷۸. شماره ۲۶۱۳. ص ۸


شما در حال مطالعه صفحه 1 از یک مقاله 3 صفحه ای هستید. لطفا صفحات دیگر این مقاله را نیز مطالعه فرمایید.