متولد:

۱۳۱۴ تهران

فوق لیسانس معماری داخلی:

هنركده هنرهای تزیینی (دانشگاه هنر) ۱۳۴۷

۱۹ نمایشگاه انفرادی در ایران، آمریكا، فرانسه

۴۰ نمایشگاه گروهی در ایران، آمریكا، فرانسه، سوییس، تونس، ایتالیا، مغرب، انگلستان

تصویرگری كتاب «اوستا از دیدگاه هنر نو» ۱۳۵۷

چاپ كتاب RELIEF IN ARCHITECTURE (نقش برجسته در معماری) به زبان انگلیسی ۱۳۵۹

چهارمین بی ینال تهران (جایزه ی اول هنرهای زیبای كشور) فروردین ماه ۱۳۴۳

جایزه ی اول در نمایشگاه بین المللی مناكو ـ فرانسه ۱۳۵۲

جایزه ی اول در نمایشگاه به مناسبت روز مادر ۱۳۵۲

جایزه ی اول در مسابقه ی مجسمه سازی برای یكی از پارك های جنوب تهران. ۱۳۵۳

«علاقه من به نقاشی و پرداختن به آن شاید نخستین اتفاقی بود كه دریافته ام و ریشه ی آن در تمام تار و پودم تنیده شده. در زندگی به سكوت، تنهایی و انزوای درونی خو گرفته ام، و این از گذشته های دور و از كودكی با من بوده، و بعدها ریشه گسترده ای یافته است.»

پدر، مادر و فرزند جمع سه نفره ی خانواده ای را تشكیل می دادند كه بیشترین اوقات كودكی مسعود در میان آن ها سپری شد. روزها، ماه ها و سال های تنهایی. تنهایی و سكوت. و صدای پرندگان، نغمه هایی بودند كه این سكوت را می شكست. هر صبح با همین نغمه ها بیدار می شد. قبل از این كه گوش او قادر به تفكیك صداها باشد، چشم هایش خیره، دقایقی طولانی جست و خیز پرنده های كوچك را دنبال می كرد. پرنده هایی كه با آواز و صدای شان، فضایی سرشار برای بروز عواطف او می ساختند.

مادر كه زنی تحصیل كرده و دانا بود، تنها هم بازی و بزرگ ترین مأمن ایام كودكی اش شد و از خلال بازی های خود با او، سعی كرد تا علاقه و توانایی های او را كشف كند. به تدریج طبع لطیف و عشق او را به دنیای رنگ ها وشكل ها شناخت و نقاشی و شكل سازی به مجموعه بازی های آن ها اضافه شد. شكل سازی را از طریق چیدن كنار هم و سوار كردن مكعب های رنگین، بعد با خرده سنگ ها و چوب، كاغذ، گِل و... . هر كدام چه زیبا تخیلاتش را تجسم می بخشیدند.

اگرچه ترغیب، تشویق و همراهی های مادر بود كه روزبه روز او را بیشتر به سمت هنر می كشاند.

ولی مادر بازهم حضور مهمتری در زندگی اش داشت. «هنر و لطافت آن برای من همیشه به بی نیازی و درك و دریافت هستی منتهی شده و مادیات هرگز نتوانسته در آن نقش و حجمی داشته باشد. این درك و دریافت را قبل از هر چیز مدیون مادری هستم كه در وهله ی اول شكل درست زندگی كردن را به صورت بنیادی به من آموخت.»

مسعود عربشاهی در تهران و در سال ۱۳۱۴ متولد شد، ولی خواستگاه اجدادی او زادگاه پدرش «كَنك»، روستایی كوهستانی میان قم و كاشان و همجوار با كویری كه تا چشم كار می كند زمینی است كه در آفتاب پر تلألو و سوزان، در تاریكی شب های سردش، در انبوهی از هزاران هزار ستاره، چشمك زنان تیرگی و سیاهی شب را نور باران می كنند، به قدری نزدیك زمین احساس می شوند، كه به نظر با كمی تلاش می شد آن ها را با دست گرفت و بارش ناگهانی شهاب سنگ هایش كه سرشار از زیبایی است، حسی عمیق و خوفی غریب، وجود آدمی را سرشار می كند.

در تابستان وقتی از قم به سمت كاشان تغییر مسیر داده و از جاده ی بسیار گرم و سوزان حاشیه ی كویر به طرف سلسله كوه «تخته پلنگ» پیش می رویم، و در مسیری طولانی با عبور از روستاهای سلم، خورآباد، سیرو و رجان، حضور سبز باغ های كهك در دامنه ی كوه، نوید استراحت دلچسبی برای مسافران خسته، گرمازده و تشنه است.

روستایی با قدمت بسیار، تبعیدگاه ملاصدرا و خلوتگاه درویشان و مردان معتكفی، كه در زمان صفویه، شلوغی، تجارت و سیاست را در اصفهان تاب نیاورده و به آن جا كوچ كرده بودند و مردمی سخت كوش، كه با مشقت بسیار آب را از دل كوه و زمین به دست می آوردند و آن را كه حضورش، سبزی و رویش بود، با دل و جان پاس می داشتند. آب اندك بود و زمین بسیار، و كفاف تشنگی آن را نمی داد. پس در كنار كارهای كشاورزی، باغداری و دامداری، كتان و كرباس هم می بافتند. صبورانه هر روز صدها تار و پود رنگین را در هم می تنیدند تا پارچه ای پر نقش بافته شود. ده پر بود از كارگاه های كوچك و بزرگی كه زنان پیر و جوان، در آن ها مشغول بودند.

مسعود اوقات زیادی از زندگی را در كودكی و نوجوانی به آن جا می رفت. پدربزرگش در كَهك زندگی می كرد. طبیب بود و نزد مردم ده احترام بسیار داشت.

افق بی انتها، شب های پر ستاره، سبزی باغ ها، درختان پر میوه، صدای حضور آب، شر و شور پرندگان، مزارع، دام ها، حیوانات خانگی، خانه های گلی، رنگ خاك، كرباس ها و رنگ های دلپذیر نخ ها و...

همه چیزهایی بودند كه او تشنه ی دیدن شان بود و تأثیر عمیق و ماندگاری بر «وجودش» داشتند. «وقتی به روستای پدرم می رفتم، در كارگاه های كرباس بافی، وقتی از حركت دوك ها و در هم تنیده شدن نخ ها، پارچه هایی با آن لطافت و زیبایی بافته می شد، آن هم توسط مردمی كه اطلاع چندانی نداشتند و با سادگی و محبت روزگار را می گذراندند به راستی می شد عظمت كلی فرهنگی بسیار غنی را فهمید كه مردم كهك تنها جزیی از آن بودند.»

سال های دبستان، دوران تجسم «خیال» از طریق «رنگ» و «شكل» بود. به نوجوانی كه نزدیك شد، حركت خطوط نیز برای او عامل مهمی شد، و اشیا حضور واقعی تری یافتند. دوست داشت اشیا را آن گونه كه می دید بكشد. تلاش او برای این منظور، با شركت در كلاس های آزاد نقاشی همراه شد. (۱۳۲۸ ـ۱۳۳۵) به توصیه ی دوستان نزد «محمود اولیا» می رود. «چند سال پیش او كار كردم. هنرمند بسیار گوشه گیر، نازنین و طراح فوق العاده ای بود، و علاقه ی زیادی به كارهای «رمبرانت» داشت. نه این كه كارهای او را كپی كند، بلكه واله و شیدای رنگ ها و سایه روشن كارهایش بود. من هم زمانی تحت تأثیر رمبرانت بودم.»

كلاس كه رفت، كار به صورت جدی نیز آغاز شد. طراحی پشت طراحی. بیشترین اوقات او به كار می گذشت. ساخت مجسمه های كوچك را نیز از همین زمان آغاز كرد. آشنایی با نقاشان كلاسیك؛ میكل آنژ، داوینچی، رافایل، رمبرانت، تیسین عظمت تلاش آن ها، الگوهای وی شدند، پس باید بسیار كار می كرد. و او تلاش بسیار كرد. هر چه بیشتر می گذشت، دنیای نقاشی و همراه با آن، دنیای هنر، وسعت بیشتر یافت و كتاب وسیله ای بهتر برای شناخت آن شد. آناتومی، پرسپكتیو، تاریخ. اشتیاق به مطالعه ی كتاب های تاریخ را از وقتی پیدا كرد كه پایش به موزه ها باز شد. اشیا باستانی (كوزه ها، مفرغ ها، مجسمه ها، نقش برجسته ها و...) اشاره ای به گذشته ای دور داشتند. گذشته ای به راستی پر بار. قبل از ما چه كسانی در این خاك زندگی می كردند؟ چگونه زندگی می كردند؟ به چه می اندیشیدند كه این نقش ها را آفریده اند؟ موزه ها و كتاب ها او را به گذشته های دور بردند. می خواست منشأ چیزها را بداند.

نقاشی آن قدر برایش مهم شد، كه سه سال اول دبیرستان قدری بیشتر به درازا كشید. در عرض چند سال كار مداوم، برای او دست مایه ای غنی در طراحی، نقاشی و درك درست تناسبات طبیعی فراهم كرد، و وقتی به «هنرستان تجسمی پسران تهران» راه یافت، به خوبی با مسایل آكادمیك آشنا شد. (۱۳۳۵ ـ ۱۳۳۷). «زمانی كه به هنرستان رفتم، وابستگی ام به نقاشی و در نتیجه سرعت كارم بیشتر شد و همبستگی بهتری در كارهایم شكل گرفت. یعنی جمع و جور شدند و از پراكندگی گذشته درآمدند.

خانم «شكوه ریاضی» معلم طراحی و نقاشی بود. او كه تحصیل كرده ی «بوزار» فرانسه، نقاشی نوگرا و صاحب شخصیتی بانفوذ بود، با درك درست و تربیت یافته ای كه از هر هنر كسب كرده بود، نقشی روشنگر و تعیین كننده برای ادامه ی راه بسیاری از هنرجویان خود داشت. مسعود عربشاهی و هم كلاسی های او صادق تبریزی، منصور قندریز، فرامرز پیل آرام و شاگردان دیگری از جمله شیردل، محمدعلی شیوایی (كاكو)، مهدی حسینی و... .

«در این سال ها، در موزه ها و از روی اشیا و نقوش آن ها نسخه برداری می كردم. از همان هایی كه بیشتر به آن ها علاقه مند شده بودم. مفرغ های لرستان، هنر ایلام و بین النهرین. به تدریج این علاقه مندی افزایش می یافت و تاثیر این نقوش در نقاشی هایم بیشتر شكل می گرفت.» صادق تبریزی این بخش از زندگی وی را چنین توضیح می دهد: «دوران نوجوانی را در محضر محمود اولیا به شناخت نقاشی واقعگرا و رنگ های طبیعت و دست یابی به طراحی دقیق اشیا و انسان سپری كرد. كسانی كه شاهد این دوره از كوشش های او بوده اند، تعهد وی را برای پایه ریزی یك نقاشی حساب شده می ستایند.»(۱)

دیپلم كه گرفت، دو سالی را در اداره ی فرهنگ و هنر، و به عنوان گرافیست، مشغول به كار شد. از همین زمان بود كه در كارگاه های سفال و سرامیك وزارت فرهنگ و هنر به نحوه ی كار با این مواد و رنگ های لعابی آشنا شد. ماهیت خاك ولعاب برای او حسی از گذشته های دور را زنده می كردند.

تأسیس «هنركده هنرهای تزیینی» در «سال ۱۳۴۰ پاسخ به ضروریت هایی بود كه از سال ها قبل حس می شد.» این هنركده نه فقط امكانی برای ادامه تحصیل فارغ التحصیلان هنرستان ها به وجود آورد، بلكه با ایجاد رشته های جدید، بخشی از نیازهای آموزشی نسل جدید را پاسخ داد. ده ها نقاش و مجسمه ساز و طراح نوپرداز زیر نظر معلمان ایرانی و خارجی این هنركده پرورش یافتند، كه با فعالیت شان بر تحولات بعدی هنر معاصر تأثیر گذاشتند. تعدادی از اینان به منظور هویت بخشیدن به كار خویش،از هنرهای سنتی مایه گرفتند (و همان زمان با عنوان «سقاخانه» مشخص شدند.) شماری دیگر، شتابان به جدیدترین پدیده های غربی روی آوردند تا با تحولات هنر جهانی همگام شوند».(۲)

عربشاهی در سال ۱۳۴۰ وارد هنركده ی هنرهای تزیینی شد. در همین سال نیز ازدواج كرد.(۳) حسین كاظمی، كریم امامی، و تعدادی اساتید فرانسوی، از جمله اساتید این سال ها هستند. اكنون آغاز كار جدی نقاشی است. علاقه به نقش مایه های كهن او را به مطالعه اساطیر ایرانی/ بین النهرینی می كشاند.

دوستی با صادق تبریزی، فرامرز پیل آرام و منصور قندریز كه از زمان تحصیل در هنرستان آغاز شده بود، در هنركده ی تزیینی نیز ادامه می یابد. توجه اینان به سنت های تصویری و تزیینی ایران جلب شده است و هر یك از آن ها می كوشد به طریقی عناصر هنر گذشته را در كار خود وارد كنند. عربشاهی در این رویكرد، بیشتر تحت تأثیر هنر دوران باستان است.(۴)

«در این زمان كار بر روی سفال و گچ را هم زمان ادامه می دهد، و در همین دوران است كه خطوط و نقش ها بر روی پرده های نقاشی او راه می یابند. سال هایی كه به وحدت فرم های خاص می پردازد و به زیر بنای غالب آثاری می انجامد كه به ساختار و طرز تفكرش باز می گردد. بنایی در زمینه هایی از معنویت كه به ریشه یابی ها و تحولاتی می انجامد.»(۵)

سال های دانشكده، اساتید و فضای پربار این دوره، در كنار كتابخانه ی غنی آن فرصت مساعدی را برای ادامه ی مطالعات و پژوهش پیرامون دوران كهن تمدن های ایران، بین النهرین، مصر و نیز ریشه یابی و فراگیری اصول و تكنیك های نقاشی غربی است تا از این طریق، ضمن همراهی با دگرگونی ها و نیازهای دنیای معاصر، قالبی برای بیان، عرضه و تداوم اندیشه های «سنت جوی» خود بیابد. «این گونه است كه عربشاهی، بی آن كه نقش مایه ها، كنده كاری ها و خطوط كتیبه ها را بازسازی و بازآفزینی كند، حس جاری در آن ها را به تماشاگر القا می كند. این القا و نگاه تجریدی او از شناخت و تسلط او بر واژگان حسی و ارتباطی انتزاعی هنر نوین سرچشمه می گیرد.»(۶)

با همین تجربیات اولین نمایشگاه انفرادی خود را برپا می كند. (انجمن فرهنگی ایران، ۱۳۴۱) در همین سال با دو اثر در چهارمین بی ینال تهران شركت می كند و برنده ی جایزه می شود.

«نخستین بار توسط كریم امامی ـ نویسنده و منتقد، اصطلاح «سقاخانه» برای گروهی از هنرمندان، كه عمدتاً در هنركده ی هنرهای تزیینی آموزش می دیدند و می كوشیدند پلی میان سنت و نو بنا كنند به كار برده شد. عربشاهی یكی از هنرمندان منسوب به این جریان است.»(۷)

سال ها بعد مسعود عربشاهی ارتباط خود با این گروه از نقاشان را این گونه شرح می دهد. «به طور كلی، كارهای من هیچ نوع ارتباطی به این گروه نداشت و چندان علاقه ای به اجرای كارهای تزیینی در این زمینه نداشتم. آن چه كار مرا از این جریان متمایز می كرد، دستمایه قرار دادن و گزینش آذینه ها و نمادهای باستانی ایران است.» (۸)

در سال ۱۳۴۳ با تشكیل تالار ایران (بعدها تالار قندریز)، در اولین نمایشگاه گروهی آن شركت می كند، ولی همكاری او با تالار یك سالی بیشتر ادامه نداشت.

تجربه ی ایجاد نقش برجسته روی گچ و فلز را كه از سال ۱۳۴۲ آغاز كرده بود كه دو سال بعد در دانشگاه تهران به نمایش گذاشت. استفاده از فرم های دایره و چهارگوش و نیز جانوران اساطیری، از همین زمان در كارهای او حضور می یابند. «اما دو فرمی كه بیشتر در آفریده های مسعود عربشاهی به چشم می خورد، رمزهای چهارگوش و دایره اند. دایره محاط در چهارگوش، یا برعكس، تصویر ماندالاست كه كارل گوستاو یونگ آن را رمز تمامیت و جامعیت هستی، سامان و نظام یافته اند و در این باب داد سخن داده است.

نویسنده : حسن موریزی‌نژاد

پی‌نوشت:

۱- ر. پاكباز. پیشگامان هنر نوگرای ایران . مسعود عربشاهی . موزه هنرهای معاصر تهران،۱۳۸۰ .ص ۲۵

۲- پیشگامان هنر نوگرای ایران . پیشین. ص ۲۶

۳- ر. پاكباز. دایرهٔ‌المعارف هنر، نشر فرهنگ معاصر، تهران. ۱۳۷۸،ص ۸۹۳

۴- دو پسرـ هومن و رامین ـ ثمره‌ی ازدواج او است.

۵- سال‌شمار زندگی مسعود عربشاهی. این سال‌شمار با همكاری نقاش و توسط «رضا گوهرزاد» محقق ایرانی ساكن آمریكا، تهیه شده است.

۶- رضا گوهرزاد. نگاهی به زندگی و آثار عربشاهی. روزنامه‌ی ایران، سال هفتم،شماره ۲۰۲۴، دوشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۰

۷- پیشگامان هنر نوگرای ایران. پیشین. ص ۲۶

۸- محمد شمخانی. پشگامان هنر معاصر ایران. مجموعه مقالات، گفتگو با مسعود عربشاهی. نشر آگاه. زمستان ۱۳۸۴. چاپ اول. ص ۲۰ـ۲۱

۹- جلال ستاری. جهان اسطوره‌شناسی. جلد هشتم، نشر مركز، ۱۳۸۳

۱۰- پیشگامان هنر نوگرای ایران. پیشین. ص۲۹

۱۱-پیشین. ص۳۳

۱۲- رضا گوهرزاد. پیشین

۱۳- پیشگامان هنر معاصر ایران. پیشین. ص۲۵

۱۴- سال‌شمار زندگی مسعود عربشاهی. پیشین

۱۵- پیشگامان هنر نوگرای ایران. پیشین. ص۳۶

۱۶- جهان اسطوره‌شناسی. پیشین . ص ۴ـ۱۵۳


شما در حال مطالعه صفحه 1 از یک مقاله 2 صفحه ای هستید. لطفا صفحات دیگر این مقاله را نیز مطالعه فرمایید.