هنرمند یا سیاستمدار؟

خبر استفاده ی سیاسی دولت جدید اوكراین از برگزاری فستیوال موسیقی «یورو ویژن» كه به تاریخ ۲۱ ماه مه سال گذشته میلادی توسط خبرگزاری ها مخابره شد، برای اذهان جست وجوگر بسیار تامل برانگیز است.(۱) یكی از اولین اقدامات « ویكتور یوشچنكو» (مورد حمایت غرب) پس از احراز پست ریاست جمهوری اوكراین در ژانویه ی ۲۰۰۵، این بود كه به همگان قول دهد كشور آشوب زده اش میزبان این رویداد خواهد ماند تا بتواند هرچه بیشتر به غرب و اتحادیه ی اروپا نزدیك شود. هفته نامه ی «كورسپاندنت» چاپ اوكراین در آستانه ی رقابت گروه های موسیقی ۳۹ كشور جهان در كاخ ورزش شهر كیف، نوشت: «یوروویژن ۲۰۰۵ اولین رویداد در این مقیاس برای اوكراین است، و فرصتی خواهد بود تا اروپاییان كشور ما را كشف كنند.» اوكراین كه بزرگترین كشور اروپاست، تا پیش از انقلاب نارنجی و به قدرت رسیدن یوشچنكو فقط به سبب فاجعه ی نیروگاه اتمی «چرنوییل» معروف بود.

پیش بینی می شود ۱۲۰ میلیون نفر در سراسر دنیا از طریق رسانه های گروهی برنامه ی امسال یوروژویژن را تماشا كنند، و چه استفاده هایی كه از این استقبال نمی شود كرد! سال پیش گروه «روسلانا» از این كشور در استانبول تركیه برنده ی جایزه ی اول این رقابت شده بود (و خود همین انتخاب چه بسیار تامل برانگیز است) و بدین ترتیب میزبانی فستیوال امسال به اوكراینی ها رسید. اما حتی برسر انتخاب نماینده ی امسال اوكراین در یوروویژن هم جنجالی به پا شد. اوكراینی ها در واپسین لحظات، گروه «گرین جالی» را كه تا پیش از انقلاب نارنجی در كشورشان ناشناخته بود، به عنوان نماینده شان در این فستیوال برگزیدند.

ترانه ی«ما با هم پرشمار هستیم» از این گروه، یكی از نغمه های محبوب انقلابیون در درگیری های اواخر سال گذشته و اوایل سال جاری میلادی در اوكراین بود. از همین رو دولت یوشچنكو به اعمال نفوذ در انتخاب این گروه متهم شد. قضیه وقتی جالب تر می شود كه بدانید رقیب اصلی گروه گرین جالی، «آنی لوراك» بود كه در انتخابات ریاست جمهوری از «ویكتور یانوكوویچ» رقیب اصلی یوشچنكو و نخست وزیر پیشین اوكراین كه از سوی مسكو هم حمایت می شد، طرفداری كرده بود. كار حتی به جایی رسید كه چند صد معترضِ این جابجایی در خیابان های كیف با نیروهای پلیس درگیر شدند و گروه گرین جالی ناگزیر شد از متن آهنگ خود نام یوشچنكو را حذف كند. به هرحال همه ی این دعواها و بحث و جدل ها بر سر فستیوالی چون یوروویژن بود، كه اولین بار در سال ۱۹۵۶ برگزار شد و از آن زمان تا كنون بیش از هر چیز صحنه ی ارایه ی موسیقی های كم ارزش، لباس های عجیب خوانندگان و جانبداری های سیاسی در انتخابات برندگان و برگزیدگانش بوده است.

البته همه ی این عناصر، در نهایت به محبوبیت این فستیوال نزد عوام افزوده است. خبر دیگر از این دست كه به تاریخ ۱۰ مه سال ۲۰۰۵ در روزنامه ی آمریكایی«واشنگتن پست» درج شد، مربوط بود به برگزاری جشنواره ی «راك مسیحی» در مراكش. این كنسرت توسط چندین گروه «اونجلیست» ( از لابی های قدرتمند مذهبی در واشنگتن) و با حمایت دولت مراكش برگزار شد، و هر چند «جشنواره ی دوستی» نام گرفت، با مخالفت شدید گروه های اسلامی و گروه های مخالف سیاسی روبرو شد.(۲) بنا به تخمین پلیس، این كنسرت توانست جمعیتی حدود ۱۵ هزار نفر را كه بسیاری از آنها مسیحی های اونجلیست بودند، از سراسر آمریكا به این نقطه از آفریقا بكشاند. اینكه هرگروهی بنا به مصالح خود چه تحلیلی از برگزاری این كنسرت دارد، بسیار جالب است: از منظر اونجلیست ها این كنسرت فرصتی بود برای باز كردن جای پا در كشور مسلمان. این گروه در پی مركز قرار دادن اولویت های مذهبی، در میان اركان فعال و اثرگذار سیاست خارجی ایالات متحده قرار گرفته است. اما دولت مراكش هم تحلیل خاص خود را برای استفاده یا سو استفاده از این رویداد دارد.

از منظر مراكشی ها این فستیوال فرصتی بوده است برای تعامل با یك گروه قدرتمند در سیاست خارجی آمریكا، آن هم در حالی كه كشورشان زیر بار انتقادهای شدید در مورد حقوق بشر قرار دارد. همان موقع برخی از مفسران رسانه ای مراكش بر این باور بودند كه دولت با تلاش برای نزدیك شدن به اونجلیست ها در حقیقت به دنبال جلب نظر رهبران سیاسی واشنگتن به خود است(۳).

به هرحال گویا این اقدام دولت مراكش تا حدودی موثر هم واقع شد، چراكه رهبر اونجلیست ها پس از برگزاری این فستیوال گفته است: «پس از ملاقات هایی كه با مقامات رسمی مراكش داشتم، به این نتیجه رسیدم كه در نظرات خود درباره ی مراكش باید تجدید نظر كنم!»

ماجرای «به تغییر رای دهید» ( Vote for Change ) و دخالت گسترده ی هنرمندان آمریكایی در انتخابات ریاست جمهوری این كشور را هم كه دیگر همه می دانند.

اما اینكه هنرمندان در آن روزها به منظور نشان دادن مخالفتشان با سیاست های یك جریان سیاسی در آمریكا ( جمهوری خواهان)، به نفع جریانی دیگر فعالیت می كردند(دموكرات ها)، آیا كمی سوال برانگیز نیست؟ آیا افرادی چون «شان پن» و یا «مایك استایپ» بنا به برخی از تحلیل هایی كه در همان ایام ارایه شد انسان های آزاده ای بودند، كه نادانسته یا دانسته برای حذف «بدتر» به نفع «بد» فعالیت می كردند، یا این ها هم تنها مهره های شطرنج لابی های دموكرات در این بازی بودند؟ دموكرات ها به پشتوانه ی سواستفاده از همین مهره ها، به پیروزی در آن انتخابات امید بسیاری داشتند. اما هیچ گاه چنین نشد و مهره هایشان چندان كارآمد ازآب درنیامدند.

به راستی كدام یك بیشتر از وجود دیگری بهره می برند: هنرمندان یا سیاستمداران؟ بهتر است این سوال این گونه مطرح شود: هنرمندان مطرح و تاثیرگذار به خصوص موسیقی دان ها و دست اندركاران صنعت سرگرمی سازی به وسیله ی موسیقی، كه اگر تاثیرگذارترین مجری جریانات هنری برای عوام نباشند، قطعاً در میان سه تاثیرگذار اول جای می گیرند بیشتر نظراتشان را در جامعه و در میان عامه ی مردم اعمال می كنند و در شكل گیری سلایق اجتماعی موثرترند و بازیگران عرصه ی سیاست و دلالان قدرت برای این كه خود را در دل مردم جاكنند، به ناچار مجبورند خود را به آنها نزدیك و نزدیك تر كنند. یا این نخبگان سیاسی و لابی های قدرت هستند كه آرای جامعه را تعیین می كنند و برگ های اصلی تاریخ سیاسی و اجتماعی را رقم می زنند، و هنرمندان مجبورند برای بقا به آنها توسل جویند؟

دلیل و پیامد اصلی این كه اكثر نامزدهای نهمین دوره ی انتخابات ریاست جمهور در كشورمان به دنبال جلب حمایت هنرمندان، فرهنگیان وحتی ورزشكارانِ مطرح بوده چه بوده و كدام یك بیشتر از این رابطه ی دوسویه ، سود برند ه اند؟ مهم تر از سوال های مطرح شده، این است كه كدام یك از این جریانات برپایه ی همین «بده وبستان» دوسویه، بر دیگری تاثیرگذارتر است؟ دولت برهنر، یا هنر بر دولت؟

هنرمند دیگر به سیاستمدار وابسته نیست، البته در كشورهای پیشرفته، از نظر سیاسی و اجتماعی. در كشورهایی كه دولت حاكمیت مطلق خود را بر رسانه و هنر اعمال نمی كند، و این مقولات به بخش های خصوصی واگذار شده اند.

همه ی این روابط پیچیده و جذاب، یادآور بخشی از «جاودانگی» جاودانه ی «میلان كوندرا» است. جایی كه او به این نكته اشاره می كند كه در دوران معاصر«روزنامه نگار بودن» دیگر نزدیك تر شدن هرچه بیشتر به واقعیت نیست و روزنامه نگار ( كه به تعبیری در تعریف او این واژه خبرنگاران و دست اندركاران رسانه های گروهی از قبیل رادیو و تلوزیون را هم شامل می شود) دیگر كسی است كه در مصاحبه هایش با سیاستمداران پا را فراتر از یك گفت و گوی ساده می گذارند و كار را تبدیل به نبردی نابرابر می كند، چراكه او حق پرسیدن دارد و مصاحبه شونده محكوم است به پاسخگویی.

مطرح كردن سوال، دیگر وسیله ای است برای اعمال قدرت. روزنامه نگار دارای حق مقدس پرسیدن است و از آن مهم تر حق پاسخ خواستن. به اعتقاد كوندرا نابرابری بین كسی كه فرمان می دهد و كسی كه باید اطاعت كند، چندان اساسی نیست كه نابرابری بین كسی كه حق دارد طلب پاسخ كند و كسی كه وظیفه دارد پاسخ دهد. البته این شرایط هم مانند هیچ چیز دیگری قطعی نیست، كه در كشورهای دیكتاتوری و فاشیستی كه دولت حق دایمی همیشه پاسخ خواستن را از آن خود كرده است و شاهد فعالیت رسانه ها و روزنامه های آزاد و مستقل نیستیم،طبعاً شاهد چنین روندی نیز نیستیم.

به هر حال درجایی دیگر از این كتاب آمده است كه بعد از رسوایی نیكسون توسط دو روزنامه نگار به نام های «كارل برنشتاین» و «باب وودوارد» قدرت جدیدی در دنیا ظاهر شد، قدرتی كه می توانست سیاستمداران را هم واژگون كند، به وسیله ی نیروی سوال كردن. كوندرا در ادامه به این سوال اشاره می كند كه اگر سیاستمدار به روزنامه نگار وابسته است، روزنامه نگار به چه كسی وابسته است؟ و خودش در جواب ایده ی «ایماگولوژی» را مطرح می كند. روزنامه نگار به كسانی كه خرجش را می دهند (شركت های تبلیغاتی كه از روزنامه ها جا و از رادیو و تلوزیون زمان خریدرای می كنند) وابسته است.

واژه ی ایماگولوژی او دربرگیرنده ی گستره ای از مفاهیم است، كه از بنگاه های تبلیغاتی، دست اندركاران صنعت هنر، مدیران و طراحان مبارزات انتخاباتی، طراحان مد تا ستارگان شوهای تجاری و غیره را شامل می شود. او حتی در نهایت از پیروزی ایماگولوژی بر ایدئولوژی سخن می گوید: «در پایان، پرده های توهم از احكام جزمی ایدئولوژی ها كنار رفت و مردم دیگر آن ها را جدی نگرفتند.»(۴)

حال می توان برای بررسی نوع رابطه ی هنرمندان و سیاستمداران، به دنبال جایگاه هنرمندان در چهارضلعی ای كه چهار راس آن را سیاستمداران، روزنامه نگاران، ایماگولوگ ها و عامه ی مردم تشكیل می دهند، گشت. این چهارضلعی نامتقارن است (به نوعی مختلف الاضلاعی با چهارضلع) و در راس آن حالا دیگر ایماگولوگ ها جای گرفته اند كه بر فعالیت های سه راس دیگر اشراف دارند. دست اندركاران صنعت هنر سرگرمی ساز كه از نقاط ضعف سیاستمداران به حساب می آیند و چه خوب یا چه بد كه سیاستمداران هنوز به فكر سواستفاده از هنر جدی و ناب نیفتاده اند! را احتمالاً می توان روی ضلعی كه از راس رسانه ها به راس ایماگولوگ ها متصل می شود جای داد. عامه ی مردم را هم می توان راس پایین این چهار ضلعی به حساب آورد، كه از كالاهای فكری و مصرفی تولیدی سه راس به بالا استفاده می كنند.

هنرمند به ایماگولوگ وابسته است. مثلاً موسیقی دان در مرحله ی اول و بیش از هرچیز به بنگاه های اقتصادی و سرمایه گذار و تهیه كننده احتیاج دارد، و در مراحل بعدی طراحان مد، طراحان لباس، طراحان حركات بدن (حتی نوع حركت دست ها و نوع خنده!) و غیره حیاتش را تضمین می كنند. هنرمند به رسانه هم وابسته است. مهم نیست كه برای تولید فلان آلبوم چند سال زحمت كشیده، چرا كه در نهایت این روزنامه نگار است كه تصمیم می گیرد كارش را معرفی و تبلیغ كند، و این رسانه است كه تصمیم می گیرد نمونه كارش و ویدیو كلیپش (این مهم ترین كالای تبلیغاتی او) را پخش كند یا نه. در دیگر سوی این سه گانه، خواست ایماگولوگ از رسانه است كه كدام موسیقی را معروف كند و كدام یك را نابود.

اما موسیقی دان دیگر حیاتش را وابسته به سیاستمدار نمی بیند. این روزنامه نگاران و ایماگولوگ ها هستند كه تصمیم می گیرند موسیقی دان حامی كدام جریان سیاسی باشد و به واسطه ی محبوبیت اجتماعی اش( كه همین محبوبیت را هم همان روزنامه نگاران و ایماگولگ ها رقم زده اند و به سادگی می توانند هدیه ی خود را باز پس گیرند) مقبولیت آن جریان سیاسی را نزد عوام باعث شود. ( دقت كنید به اخباری كه در زمینه ی تایید و تكذیب حمایت هنرمندان و ورزشكاران از فلان نامزد در انتخابات پیشین ایران منتشر می شود، یا به این نكته كه یك هنرمند هم زمان از ۳ یا ۴ نامزد حمایت می كند!) هنرمندِ باهوش، خود مستقیماً با ایماگولوگ و روزنامه نگار رابطه برقرار می كند و تنها به امید وعده ی همكاری با ایماگولوگ و روزنامه نگار مرتبط با یك سیاستمدار، تن به حمایت از او نمی دهد. اینگونه است كه هنرمند در این ماجرا تصمیم گیرنده خواهد شد و حتی شرایط و مراتبی را برای تامین نظر خود از آن سیاستمدار طلب می كند!

هنرمند دیگر به سیاستمدار وابسته نیست، البته در كشورهای پیشرفته، از نظر سیاسی و اجتماعی! در كشورهایی كه دولت حاكمیت مطلق خود را بر رسانه و هنر اعمال نمی كند، و این مقولات به بخش های خصوصی واگذار شده اند. مساله ای كه در این جا قابل توجه است این است كه آیا در دنیای امروز و با توجه به گسترش و پیشرفت رسانه های جهان شمول، آیا در كشورهایی كه دارای انسداد سیاسی و فرهنگی هستند، دیگر كسی هنر دولتی تبلیغاتی را جدی می گیرد؟

هنر وابسته ی منظوردار حتی پیش تر هم چندان جدی گرفته نمی شد، مثلاً حتی وقتی هنرمندی به بزرگی «شوستاكوویچ» به حزب كمونیست پیوست، كم ارزش ترین آثارش كارهای جهت دار و ایدئولوژیكش بودند. كار به جایی رسیده است كه امروزه این شائبه به وجود آمده كه پیوستن او به این حزب بیشتر به منظور ضربه زدن به آن و در جهت منافع و عواطف وطنی بود، تا به منظور خدمت به دولت كمونیست!

حسام گرشاسبی

پی نوشت:‏

‏۱-‏بی‌بی‌سی- ۲۱ مه ۲۰۰۵‏

‏۲-‏روزنامه‌ی شرق- شنبه ۳۱ اردیبهست ۱۳۸۴‏

‏۳-‏همان

‏۴-‏جاودانگی- میلان كوندار- ترجمه‌ی حشمت‌اله كامرانی