مروری بر ١٥ سال نبودن فرهاد مهراد عاشقی که در وطن نمرد

فرهاد مِهراد متولد ۲۹ دی ۱۳۲۲ در تهران و متوفی در ۹ شهریور ۱۳۸۱, پاریس,معروف به فرهاد خواننده, آهنگ ساز و نوازندهٔ پاپ راک اهل ایران بود وی از خوانندگان صاحب نام راک ایرانی بود که نخستین آلبوم راک اند رول انگلیسی ایران را منتشر کرد آنچه که او را از دیگر خوانندگان هم نسلش متمایز می کند, خواندن ترانه های اجتماعی است که در آثار موسیقی او متبلور شده است این عنصر در مضامین تمامی ترانه های او کاملاً به چشم می خورد مکتوب زیر یادداشتی از کاوه آفاق آهنگساز و خواننده موسیقی پاپ راک است به مناسبت سالمرگ فرهاد در ادامه بیشتر بخوانید

تشریح زیستن و نوشتن در باب زندگی یک اسطوره هنری به نام «فرهاد»، بسیار بسیار سخت است. آن هم در حالتی که این اسطوره برآمده از آسمان ها و تخیلات و ناخودآگاه جمعی و تاریخی ملت ما نیست و زنده زنده همگان شاهد فراز زندگی او و مرگ سرفرازانه او بوده ایم و بسیاری هنرمندان و موزیسین ها و خوانندگان و... همچنان از روی تراژدی زندگی اش، درس مردم دوستی و وطن پرستی و حیاتی سربلندانه را می خوانند. من در زندگی ام مانند همه انسان ها گاهی گریه می کنم. اما این گریه ها کمتر پیش آمده که برای مرگ عزیزی ازدست رفته باشد و دقیقا در همان روز مرگ آن عزیز باشد. اما دو گریه را در زندگی خود خوب ثانیه به ثانیه اش را به یاد دارم. یکی در پاییز سال ١٣٨٠ برای فوت فریدون فروغی بود و یکی شش هفت ماه بعدش از جلوی کیوسک روزنامه فروشی و دیدن خبر مرگ فرهاد تا خانه دانشجویی ام که رسیدم و پس از آن در خانه نیز مدت ها به سوگ نشستم. خلاصه تقریبا یک کیلومتری را شبیه بچه هایی که مادرشان را گم کرده اند با سری بالا اشک می ریختم و به چهره های مردم که مات و مبهوت نگاهم می کردند، چشم می دوختم و با زبان بی زبانی می گفتم این همه عادی و راحت دارید به کجا می روید؟ چرا بی خبرید که چه کسی مرده و چه ها که برای شما می خواست و آخر چه شد و چرا نمی دانید چقدر دوست تان داشت؟ آنان هم بنده های خدا در دل می گفتند این جوان دیوانه بنده خدا حتما کسی از خانواده اش را از دست داده است که این گونه به در و دیوار می خورد. این گریه ها برای مرگ و فقدان نبود، چراکه فرهاد سال ها قبل کشته شده بود. مگر خواننده ای که اجازه حضور روی صحنه نداشته باشد و ارتباطش با هوادارانش فقط از طریق موسیقی هایش باشد عملا با خواننده ای مرده تفاوتی دارد؟ مثلا فرهادی که آن روزها زنده بود اما امکان برگزاری اجرای زنده نداشت، ممنوع التصویر و ممنوع الصوت بود و حتی به صورت مکتوب هم مصاحبه ای از او نمی شد، چه فرقی با مرحوم بنان داشت؟ هر دو آلبوم های شان در دسترس بود، اما خودشان در دسترس احدی از کشته مردگان شان نبودند. خلاصه که اشک ها از سر مرگ او نبود که مردن انسان بخشی از زیستن او است و اساسا گریه ندارد، بلکه اشک های بنده و امثال من، از سر مرور زندگی او و تحلیل مظلومیت و تراژیک بودن مرگش در غربت بود و این همه فشاری که بر او تحمیل می شد و صدایش در نمی آمد و فقط و فقط واژه «وطن» او را سراپا نگاه داشت، و ای وای که عاقبت حتی در وطن هم نمرد. یک عمر در وطن زیست و نرفت و تنها در روزهای آخر برای امور پزشکی مجبور به خروج شد و در همان فرانسه نیز از دنیا رفت و مقبره اش هم همان جا شد. از نگاه من این یک تراژدی ترسناک بود که فردی چون او که برای وطن پوسید، عاقبت حتی در وطن خاک هم نشد و البته که این عاقبت همیشگی اسطوره های واقعی است که هیچ چیزشان عادی نبوده و طبق امور معمول و معقول زندگی پیش نمی رود. هرگز نمی دانستم ١٥ سال پس از آن اشک ریختن های خیابانی قرار است افتخار نوشتن چند سطری درباره این انسان نجیب را بیابم و همچنان نیز شرمنده ام که جوانی همچون من باید در باب این بزرگوار نظری درج کند. به هر تقدیر این قرعه را به نام من دیوانه زدند. باری، اکنون که خود دستی در موسیقی یافتم، به یقین می توانم عرض کنم جناب فرهاد مهراد از سر ظلم عیانی که بر وی می رفت، دق مرگ نشد، زیرا بسیار بسیار بزرگتر از آن بود که برای ظالم ارزشی قایل باشد و بخواهد خیالش را برای مجوز یک کنسرت و آلبوم مکدر کند. از سوی دیگر مهراد بزرگ آن قدر باتجربه و باسواد بود که بداند چه می کند و چه هدفی را دنبال می کند و دارد چه تاثیراتی با رفتار و سکوتش در جامعه هنری می گذارد؛ گواه و سند صدق عرض بنده این است که اکنون پس از ١٥ سال از عدم وجودش همچنان روزبه روز محبوب تر و بزرگتر می شود. او می دانست چه می کند و انتخابش برای ماندن در ایران هم کاملا عقلایی بود و سند صدق این ماجرا این است که اگر جز این بود آن همه پیشنهاد برای خروج از ایران و برگزاری تور جهانی کنسرت ها و اقامت در آمریکا و پول های هنگفت را به زندگی توأم با محدودیت و صبر بی پایان و بیکاری در ایران ترجیح می داد و مانند یکی دو نفر از همکاران از ایران به آمریکا یا کانادا و فرانسه و... رحلت می فرمود. او جامعه و جهان را می شناخت و رمز اسطورگی را خوب بلد بود و در قمار انتخاب میان آسایش و مردن پس از مرگ و نیکنامی جاودان طبق گفته سعدی عمل کرد که:

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز/ مُرده آنست که نامش به نکویی نرود(نبرند)

نام او تنها با تعداد معدودی آهنگ و ترانه جاودان ماند نه با ده ها آلبوم و فیلم و تیزر و ماهواره و پروپاگاندا و اینستاگرام و تلگرام و فیس بوک و امثالهم در دهه فعلی. علت جاودانگی او که نه امکانات فوق را داشت و نه اجازه خواندن و کنسرت و حضور عمومی، چیزی ورای موسیقی است. جاودان ماندن نام یک هنرمند هرگز به میزان و تعداد آثار یا به شمار طرفداران لحظه ای اش در جامعه متکی نیست. راه اثبات آن افرادی چون استاد فرهاد و استاد شجریان هستند که هیچ یک از آهنگ های شان هرگز و هرگز مانند برخی آثار پاپ هیت نشد و مثل آهنگ معروف «همه چی آرومه» -که اتفاقا بسیار هم اثر پاپ خوبی است - به اصطلاح گل نکرد و زمزمه روزانه مردم کوچه و خیابان نشد. بسیارند کسانی که حتی یک بیت از آهنگ ها و ترانه های این دو نفر را نتوانند به درستی به یاد آورند و بخوانند و زمزمه کنند یا با سوت حتی ملودی آن را هنگام پیاده روی تکرار کنند، اما همین اشخاص نام این دو عزیز را شنیده اند و به احترام شان بلند می شوند و می دانند که اینان برای مردم بسیار بسیار عزیزند. این جاست که متوجه می شویم اسطورگی یک موزیسین و خواننده به تعدد آثار معروف ارتباطی ندارد و بیشتر به کیفیت های آثار و نحوه زیستن و رفتار و پرنسیب و پرستیژ آن شخص معطوف است. این خود درسی برای همه است.

هر قدر اصول و قواعد انسان بودن را بیشتر بدانی و رعایت کنی و صبر و صبر و صبر پیشه کنی، پس از عمری مانا تر و محترم تر از هرکسی که چون تو نبود، خواهی شد. در انتها یادمان نرود فرهاد خصوصا پس از سال ۵۸ فقط یک نفر نبود. همسر وفادار و فداکارش پوران گلفام و خود استاد فرهاد مهراد آن دویی بودند که ماندند. یک روح در دو بدن. بی شک کسی که تمامی دردهای فرهاد را پابه پای او چشید، تحمل کرد و حامی اش بود و از پای نیفتاد همرهش بود. یکی از دلایلی که باعث شد فرهاد بتواند نامش را استوار سازد تکیه کردن او بر دیوار مستحکمی از عشق بود که پوران گلفام نام داشت. دست مریزاد به عشق، به فرهاد و شیرین ترین تکیه گاهش پوران گلفام.