سلام کوچه های گل آلود بعد از کمی باران

نخل های شکسته بعد بمباران

صدای پرپر پرندگان مانده در قفس

آوارهای خونین بیست و چهارم آبان

صبح سبز سوم خرداد

تیمور ترنج خرمشهری نبود؛ نه در خرمشهر زاده شد و نه در خرمشهر درگذشت، اما شاعر خرمشهر بود. او جنگ را در خرمشهر تجربه کرد و برای تمامی روزهای آن، از بیست و چهارم آبان ۱۳۵۹، روز اشغال خرمشهر گرفته تا سوم خرداد ۱۳۶۱ روز آزادی خرمشهر، برای این شهر شعر سروده است. او نه تنها شاعر روزها و لحظه های خرمشهر است، بلکه تمام خیابان ها و کوچه ها و خانه ها و پنجره های خرمشهر را به همراه اهالی شان در شعرش جاودانه کرده است، به گونه ای که بی شک می توان تیمور ترنج را راوی تاریخ و جغرافیای خرمشهر معاصر دانست:

سلام دستفروش سن تاب و مولوی

رطب چین نخل های زایر خلیل

پادوی پابرهنه خبازی مش رجب

کنترل چی سینما میهن

شعر تیمور ترنج در کنار اشعار چهره هایی نظیر سیدحسن حسینی، قیصر امین پور و سلمان هراتی سرنوشت دیگری را برای شعر انقلاب رقم زد. با آثار این شاعر بود که نه تنها آن تفکر اشتباه اولیه درباره ادبیات انقلاب مبنی بر سنت گرایانه بودن آن و تقابلش با شعر نو، تصحیح شد، بلکه شعر نوی انقلاب نظر منتقدان و شاعران دیگر را به هویت خود جلب کرد.

اگر از کنار بخش شعاری و احساسی شعر انقلاب که پدیده ای کاملا اجتناب ناپذیر بود بگذریم، خود را در مقابل نوعی شعر می بینیم که به لحاظ آورده های زبانی، مضمونی، تصویری و فرمی، نه تنها از شعر پیشرو معاصر چیزی کم ندارد، بلکه در برخی جنبه ها از آن جلوتر نیز است و شعر نوی انقلاب مدیون اشعار تیمور ترنج است. او نقشی جدی و غیرقابل انکار در تثبیت شعر انقلاب و دفاع مقدس داشت و صادقانه برای سرزمینی که زیر چکمه های بیگانگان می لرزید سرود و گریست. او هرگز اهل حاشیه سازی و شلوغ کاری ادبی نبود و در خلوت خلاق خویش، بی ادعا به سرودن و نوشتن برای انسان مشغول بود.

ترنج سال ۱۳۳۳ در یکی از روستاهای چهارمحال و بختیاری به دنیا آمد و ۴۹ سال بعد، درست در روز تولدش در یکی از بیمارستان های شیراز با این دنیای بی وفا خداحافظی کرد؛ دنیا از این رو برای ترنج بی وفا بود، چون حتی با وجود حمایت های دولتی، فرصت مداوا نداشت. او سال ۱۳۸۳ به علت بیماری سیروز کبد در بیمارستان گلستان تهران بستری شد و پس از چندی برای عمل پیوند کبد، عازم بیمارستان نمازی شیراز شد، اما به دلیل اقدام دیرهنگام و ناتوانی جسمی دچار ایست قلبی شد و فوت کرد و در زادگاهش هفشجان ـ از توابع شهرکرد ـ به خاک سپرده شد.

تیمور وقتی ۲ ساله بود، به همراه خانواده اش به خرمشهر آمد و پس از گذراندن بیست سال از کودکی و نوجوانی و جوانی اش در خرمشهر، سال ۱۳۵۵ برای تحصیل در دوره های زبان، برق و الکترونیک به آمریکا رفت. او ۲ سال بعد به خرمشهر بازگشت. او همیشه با شرکت در همایش های سراسری شعر دفاع مقدس و شب های شعر مقاومت، سرود خرمشهر را سر می داد:

هزار آسمان ابری

در چشمانم

بیدار می شوند

هنگامی که از دریچه خاطره هایم

بر چشم اندازهای تماشایی ات

نگاه می کنم.

آه... ای شهر خفته در خاکستر

آه... ای خرمشهر!

تیمور ترنج همان طور که در گفتگویی با علیرضا قزوه گفته است، در میان آوار به جای مانده از کاشانه اش به جستجوی ورق پاره های شعر و عکس های سوخته می گشته است: «من بر سبزترین فرش زمین ساکن بودم. شهری به زیبایی عشق و به عطرآگینی بهار؛ شهری که در زیر رگبار بی امان سرب، چتر سبز نخل هایش را گم کرد. پس از سال ها درد و دوری و در به دری هم آواز با دیگر یاران شاعرم به شهر ویرانم بازگشتم و سوار بر اسب چوبین کودکی ام، خانه ام را یافتم. خانه ای که تنها ساکن گریان آن عروسک دلتنگ دخترم بود که با چشمان کوچک و شیشه ای دوردست ها را نگاه می کرد و آمدن کسی را انتظار می کشید تا گیسوان سوخته اش را به نوازش بنشیند. به سنگینی آوار تمام دیوارهای فرو ریخته، بغض در گلویم نشست. آن شب در میان جمع و در زیر سقف آسمان پر ترک «خرمشهر» خواستم شعری بخوانم که گریه امانم نداد. آن شعر چون من ناتمام خواهد ماند.»

تیمور ترنج با تسلطی که به تاریخ کهن سرزمین ایران داشت، شاید بهترین راوی رنج و تجربه غم انگیز مردمان خرمشهر است؛ او سمبل های تاریخی تجاوز را با نمونه های امروزین آن، برابر می نهد و حکایت های کهن را این بار برای خرمشهری که سال ها بوی خون می داد و خونین شهر خوانده می شد روایت می کند:

بر دروازه های خونین شهر

ایلچیان

شمشیرهای خون چکان را

تکرار می کنند.

در پستوی تاریک خانه ها

دختران

مهتاب رخساره های شان را

در خسوفی خوفناک

انکار می کنند.

بر دروازه های خونین شهر

ایلچیان

سربداران را

بردار می کنند

تیمور ترنج، علاوه بر پرداختن به نمادها در شعر دفاع مقدس و استفاده از معانی مبهم، ناشناخته و انتزاعی، بشدت دل مشغول مضامین اجتماعی و ملموس بود: «من دوست دارم بر بلندترین منزلگاه خویش بایستم و رنج های آدمیان را تجربه کنم. فریادهای خفته آن کسانی را که بغض، راه بر آوازهایشان بسته است. کسانی که با نگاهشان گویاترین حرف ها را می زنند. تمامی سروده هایم برای آنان است.» و مگر ترنج می توانست در خرمشهر زندگی کند و رنج و شعف، گریه و لبخند، حصر و فتح آن را نسراید؟ شعر ترنج برای موذنی است که با گلویی عطرآگین بر فراز گلدسته های «خونین شهر» آواز آزادی را سر داد. با خواندن شعرهای ترنج، همان طور که خرمشهر بر سر تمامی اهالی اش فرود آمد و آواره شان کرد، یکهو تمامی غم های عالم بر دل می ریزد و خواننده مثل تک تک جنگزده های خرمشهر، پریشان و بی قرار می شود و «مثل تمام شعرهای ترنج گریه می کند»:

در سراسر شهر

جوانه های زخم

شکفته اند

می ایستم

و آوار عمر را

می گریم.

درباره خرمشهر و حماسه فتح آن، شاعران بسیاری شعر سروده اند، به گونه ای که برخی از این اشعار در

شمار شاهکارهای ادب معاصر مرتبه ای ممتاز یافته اند و همین منزلت موجب شده تا بر سر زبان ها جاری شوند. اما دلچسبی شعرهایی تیمور ترنج برای خرمشهر، از این رو است که ترنج، معنی وطن را خوب می شناخت و معنی گل هایی که بوی وطن می دهند؛ امری که شاید نتوان در همه اشعاری که برای وطن سروده شده یافت:

شقایق خونینی

در دلم می روید

و گلویم را گلگون می کند.

بخش مهمی از اشعار تیمور ترنج درباره خرمشهر مربوط به ستایش پایمردی، شجاعت و ایستادگی خستگی ناپذیر شهیدانی است، که در راه آزادی خرمشهر شهید شدند که سرآمد آنان شهید محمد جهان آرا است، زیرا نزد ترنج، عشق به وطن با عشق به کسانی که در راه وطن جان خود را از دست دادند، در هم تنیده است و جدا شدنی نیست و اصلا از گرمی خون این شهیدان است که نبض وطن می زند:

شهیدان را از جبهه باز می آورند

با گلزخم هایی معطر

بر پیکرشان

ــ از خون جوشان شماست

اگر زمین

نبضی زمزمه گر دارد.

بخشی از اشعار ترنج درباره خرمشهر نیز بیان کننده این امر است که این شاعر حتی در یخبندان کینه و نفرت، و زمانی که جنگ دریچه های عشق و صلح را به دنیا بسته است، او از صلح و مهربانی می گوید، و خاطره گلی را زنده می کند که روزی در وطن روییده بود و تنها کاری که از دستش بر می آید عطرآگین کردن نام سرزمین اش است:

هر گل که می شکوفد

نام تو را بر لب دارد.

تیمور ترنج، نه به خاطر کارش ـ که در نیروی دریایی ارتش خدمت می کرد ـ بلکه از آن جا که شاعر بود، معنی جنگ را خیلی بهتر از دیگران می فهمید و بر خرابه هایش گریسته بود و مگر می شود خرمشهر را دوست داشت و بسیار نگریست؟ و امید به بازسازی ویرانه ها و التیام زخم ها نداشت:

بازگشته ایم

هر هجای این دستان قلم شده

یادآور نوازشی ست

هر هجای این جمجمه های شکسته

یادآور خاطره ای ست

هر هجای این قلب های دریده

یادآور عشقی ست

هر هجای این لبان بر خاک ریخته

یادآور سرودی ست.

بازگشته ام

تا این زخمی را

که بر گرده خونین خاک مان نشانده اند

التیام دهیم.

امیرحسین بلاغت