Locked دریافت Toolbar آفتاب
مقالات فرهنگی و هنری ادبیات و شعر هزار و یک شب
۲۲ اسفند ۱۳۸۸
  ◊   دفعات نمایش : ۱۲۱۷        Saturday, Mar 13, 2010
هزار و یک شب
زنانگی در ادبیات نمایشی یا نقش زنان در ادبیات عرب
هزار و یک شب

موضوع این نوشتار و گفتار یعنی زنانگی در ادبیات نمایشی یا نقش زنان در ادبیات عرب و کتاب «هزار و یک شب»، به ویژه در گفتمان ادبیات نمایشی در ایران بسیار موضوع مهجوری است و غیر از چند مقاله به زبان فارسی و یک پایان نامه که در رشته کارشناسی ارشد ادبیات نمایشی در دانشگاه تهران به انجام رسیده است، چیز قابل توجه دیگری نمی بینیم. در این پایان نامه تلاش بر این بود که میان یکی از مهمترین نظریه پردازان ادبیات نمایشی و ادبیات نمایشی پیوند ایجاد کند و این که چگونه می توان تئوریهای او را با ادبیات نمایشی منطبق نمود.

او از این تلاشها بیشترین نتیجه ای که به دست آورد این بود که در واقع آن چیزی که محدوده نوشتار زنانه را از محدوده نمایشنامه ای که زنانه نیست جدا می کند مطلقاً جنسیت نویسنده نیست و این اصلاً اهمیتی ندارد که نویسنده مرد یا زن باشد؛ آن چیزی که ادبیات نمایشی را زنانه می سازد ساختار است. بعد به این نتیجه رسیده بود که چقدر ساختارهای کلاسیک و مخصوصاً ارسطویی مردانه هستند، نه فقط به خاطر این که توسط مردان به رشته تحریر در آمده اند، بلکه به این خاطر که کاملاً با ساختارهای فیزیکی، روانی و جسمی و شخصیتی مردان سازگار اند. این در حالی است که مدل های دیگر مثلاً مدل مارپیچی که کتاب هزار و یک شب نیز از این گروه است یا مدل حلزونی و در کل مدل های غیرارسطویی، این گونه نیستند. بنابراین وی دریافت آن چه که این ها را از هم جدا می کند ساختار و نه مؤلف است.

برای من این ایده جالب بود. در این کتاب تأکید شده است که یا نویسنده زن است که باز هم شانس کمی دارد که مضامین نوشته هایش زنانه باشد و یا این که مرد که در آن صورت نوشتارش کاملاً مردانه است و دیگر نمی توان از زبان زنانه سخن گفت. او در بعضی از نقاط به نکات مهمی اشاره می کند. مثلاً زمانی که در فصل آخر از حافظة زبانی سخن به میان می آورد می گوید: «ما در بند یک حافظة زبانی مردانه گیر افتاده ایم. بنابراین تمام تمثیلات، اشارات، کنایات و دیگر صور خیال که با آنها در گیر هستیم یکجور حافظة تاریخی است که در حافظة ما باقی مانده است و از آن جایی که هیچ متنی جز در یک فرآیند بینامتنی ساخته نمی شود و هر متنی یک مادر متن دارد؛ همچنین با توجه به این که ادبیات همواره به هم گره خورده است، بنابراین ما ناگزیریم که این حافظه را حمل کنیم بدون این که آن را باور داشته باشیم و اجزاء آن را بشناسیم».

مؤلف اعتقاد دارد که می توان این حافظه را از بین برد و یک حافظه جدید ایجاد کرد. اما جز این مورد و موارد اندک دیگر، نویسنده این کتاب که فردی عرب است کاملاً خود را با پیش فرض های مردانه تطبیق داده و به جنگ با ادبیات زنانه رفته و این چیزی است که به نظر من در نقطه به نقطه کتاب به چشم می خورد.

با فصل اول و دوم بحث را آغاز می کنیم که مصادیق بسیاری از گفته های من در آنها نمود دارد.

کتاب با یک پیش فرض اساسی شروع شده است و در واقع به نظر من، بیان و اصول کتاب بر این دو جمله استوار است. زن در طول تاریخ از یک وجود طبیعی به یک وجود فرهنگی تبدیل شده است. یعنی از یک موجود طبیعی بدون تعریف به موجودی تبدیل شده است که مردان به لحاظ فرهنگی آن را تعریف نموده اند. سپس اذعان داشته است که زنانگی با این فرآیند نه تنها جوهر و بنیان بلکه مجموعه ای کامل از اینهاست.

در اولین گام به این نتیجه می رسیم که زن و زنانگی در ادبیات بطور کلی نگاهی مردانه است؛ موجودی به نام زن با تعریفی که مردان از او ارائه داده اند. هر جا که به موجودی بنام زن برخورد می کنیم حتی زمانی که زن ها در مورد خودشان می نویسند، می بینیم که بازهم همان تعریف پی گرفته می شود و زنان هم در این زمینه چندان آزادی عمل ندارند.

در این زمینه البته یک رمان وجود دارد به نام «یادواره پیکره» که استثنایی در این زمینه به حساب می آید. چرا که در آن نویسنده از دایره مکرّر نوشتار زنانه خارج شده و زنانگی در آن کاملاً مشهود است. نتیجه ای که از این کتاب می گیریم یک تحلیل محتوایی است. به نظر بنده با وجود این گفته ها پایان این کتاب یک پایان ساده نگارانه است. بحث اول با ضمایر شروع شده است و مثالی از خانم سعداوی آورده است که می بینیم حتی او که نوشتار زنانه دارد به صورت ناخودآگاه هر جا که می خواهد از یک «او»ی فرضی سخن بگوید از یک «او»ی مذکّر سخن به میان آورده و خودش هم در این بند اسیر شده است.

در واقع این کتاب به نوعی انسان را وارد دست انداز می کند. هنگامی که وارد یک مسیر هموار می شود انسان تصور می کند که داستان درست به پیش می آورد. اما ناگهان مانعی در سر راه ظاهر می شود و داستان را وارد مرحله جدیدی می کند.

در این کتاب نویسنده پیکره های بین النهرینی را به لحاظ یک موضوع جنسی با سینمای هالیوود مقایسه می کند و معتقد است سینمای هالیوود تنها برای لذت مردان ساخته شده است. البته او به سرعت از این بحث گذشته است. اما مشکل این جاست که مطلقاً نمی توان زمینه فرهنگی بین النهرین را با زمینه فرهنگی هالیوود مقایسه کرد و آن مجسمه را با زنان هالیوودی مقایسه نمود.

کتاب پیوسته انسان را به پیش می برد و سپس در سر راه او مانعی قرار می دهد. کمی جلوتر از یک تقسیم بندی مهم و بسیار درخشان سخن به میان آورده و در این جا ذکر نموده است که زبان شفاهی یک سلاح زنانه است و اصولاً زنان با آن سرو کار دارند، در حالی که سلاح مردان نوشتار و کتابت است و هر چه که زبان قانون مندتر باشد، مردانه تر می شود و هر چه که شفاهی تر می شود زنانه تر می گردد. در ادامه با رسیدن به بحث نمایشنامه ها بحث متوقف می گردد.

نویسنده کتاب در مورد داستان «تِرون» قصد دارد تا ثابت کند نقل قول های ترون در دادگاه زنان به تمام نقل قول های کتاب تعمیم پذیر است که البته این طور به نظر می رسد. چرا که در آن جا رابطه های خونی و نسبی مطرح است ولی مردان در روابط قصد دارند روابط قانونی را رعایت نمایند. در انتهای نمایشنامه می بینیم که زن می تواند برادرش را به خاک بسپارد در حالی که قانون نمی تواند.

نویسنده در واقع اصرار دارد که نوشتار را در قالب یک نوشتار مردانه از نظر محتوایی بگنجاند. البته به نظر من این ها چیزهایی است که اثبات می کنند نویسنده پیش فرضهایش را بسیار جدی گرفته و این که او احتمالاً با آثار به وجود آمده روبه رو نشده است، بلکه از پیش تصمیم خود را گرفته و به اجرا رسانده است.

در فصل دوم که جالبترین بخش کتاب است باز به همان مشکل برخورد می کنیم و باز می بینیم که کتاب با ایده های روان و توجیه کننده به پیش می رود و نویسنده همچنان پیش فرض قبلی خود را پی گرفته و به نوعی اسیر آنها شده است.

اولین مسأله موجود در کتاب هزار و یک شب که مشکل نویسنده عرب هم هست در این است که او کتاب هزار و یک شب را به تمامی پرداخته شده از فرهنگ عرب دانسته است. در حالی که همه ما می دانیم که در کتاب هزار و یک شب و دست کم سطرهای آغازین آن از شهرزاد و یا پادشاهان آل ساسان سخن گفته شده است که کاملاً ایرانی هستند و با توجه به رگ و ریشه و تبار آنها در می یابیم، ایرانیند. از آن گذشته کاملاً به این مسأله واقف هستیم که هزار و یک شب ساختاری هندی دارد.

بنابراین فرض نویسنده مبنی بر این که هزار و یک شب کاملاً عربی است و با زمینه های نوشتار و تفکر عربی همخوانی دارد، چندان درست به نظر نمی رسد. چرا که احتمالاً مولف نگاه کامل، جامع، دقیق و چندلایه ای به هزار و یک شب نداشته است. هزار یک شب را نمی توان در یک تعریف محدود خلاصه نمود، چرا که داستانی بسیار پیچیده دارد.

با این اشتباه و پیش فرض، نویسنده وارد داستان های هزار و یک شب شده است و میان دو نظرگاه موجود، هر دو را انتخاب کرده و در واقع به هر دوی آن نظرگاه ها پرداخته است. هزار و یک شب، یک مجموعه داستان و یک سر و ته دارد. البته سر و ته آن با توجه به آن که از پنج الی شش صفحه تجاوز نمی کند بسیار اهمیت دارد.

سر و ته داستان، دو برادری است که شاهد خیانت همسران خود هستند. یکی از این برادر از شدّت خشم و عصبانیت متواری شده است، در حالی که برادر دیگر تصمیم می گیرد به کشتن زنان بپردازد. در ادامه داستان شهرزاد از راه می رسد و به قصه گویی برای ملک می پردازد و همین قصه های اوست که باعث می شود ملک از کشتن زنان منصرف شود. ملک، شهرزاد را به همسری قبول می کند و از او صاحب سه فرزند می شود و داستان های هزار و یک شب هم اینگونه به اتمام می رسد که آن دو با خوبی و خوشی زندگی می کنند تا این که ملک مرگ از راه برسد و سفره زندگی آنان را برچیند. چیزی که در پایان تک تک قصه ها هم گفته می شود.

برخی از منتقدان تمامی تأکید خود را بر این می گذارند و البته نویسندگان عرب بیشتر اینگونه اند و اعتقاد دارند که خود شهرزاد به خودی خود قابل تحلیل است و بسیار اهمیت دارد.

توالی داستان ها و این که چگونه و با چه ترتیبی در پی هم قرار گرفته اند مهم است و اینطور نیست که یک هوش جمعی و هوش افرادی که مجموعه داستان ها را به آن اضافه نموده اند برایشان مهم بوده باشد که داستان ها در کجای کتاب قرار بگیرند.

اما نظر دیگری است که می گویند اصلاً اول و آخر داستان مهم نیست. چرا که اول و آخر آن بهانه ای است که قصه ها را درخود جای دهند. همچنین اصلاً اهمیتی ندارد که داستان ها با چه توالی در کتاب جای گرفته اند و ما می توانیم مثلاً قصه آخر را در ابتدای کتاب بیاوریم.

مولف این کتاب به هر دو این نظریات توجه داشته است. بنابراین بحث خود را با اشاره مستقیم به شهرزاد شروع کرده است. در این جا اشاره جالبی به چشم می خورد که هیچ کجای دیگر نظیر آن را نمی بینیم و این یکی دیگر از خصوصیات کتاب هزار و یک شب است.

آمده است که اگر هزار و یک شب را به سال و ماه برگردانیم دقیقاً معادل بارداری شهرزاد و شیردهی او به فرزندانش است. یعنی با محاسبه تعداد روزهای بارداری و شیردهی سه پسر او در می یابیم که درست هزار و یک شب می شود. این بحث جالبی است. سپس او نتیجه گرفته است که در واقع شهرزاد سه بچه به دنیا نیاورده است؛ بلکه چهار بچه به دنیا آورده. چرا که ملک را نیز انگار متولد می کند و ملک فرزند مرده ای است که در ابتدای کتاب با خون و مرگ عجین شده است؛ اما در انتهای داستان و پس از هزار و یک شب داستان گویی شهرزاد او را از نو به دنیا می آورد.

از اینجا بحث در واقع وارد این ایده می شود که چگونه یک زن از طریق روایت گری خود می تواند یک مرد را رام کند. البته این مختص کتاب هزار و یک شب نیست. چرا که در اسطوره های قدیمی تر از کتاب هزار و یک شب نیز وجود داشته و به آن پرداخته شده است. این ایده در ادبیات بسیار تکرار شده و در اینجا نیز می بینیم در کتاب هزار و یک شب نمود می یابد.

این ایده درخشان کتاب، درست از نقطه ای که زمینه عربی کتاب بر کل ایده های نویسنده غلبه می کند و از آن جایی که نویسنده زمینه هندی و شرقی کتاب را نادیده می گیرد مغفول می ماند. این جاست که به یک رئالیسم در تحلیل هزار و یک شب برخورد می کنیم که چندان مجاب کننده نیست.

از آن جایی که ایده زن به مثابه کنیز در کتاب هزار و یک شب وجود دارد می بینیم که شهرزاد را به صورت کنیزی برای ملک در می آورد و جنبه روایتگری شهرزاد نادیده گرفته می شود و همان تصویر زنانه به صورت عام در نظر گرفته می شود. در اینجا تصویری از شهرزاد ارائه می شود که ذهن مخاطب مرد را راضی نگه دارد. شهرزاد خود را به عنوان کنیز در اختیار ملک قرار می دهد و حرفهایی را به میان می آورد که به نظر بنده با هزار و یک شب مطلقاً سازگار نیست. مثلاً در صفحه ۷۷ می گوید که شهرزاد نزدیکترین و آسانترین راه را برای اغناء مرد برگزید. مقداری جلوتر می گوید حکایتگری شهرزاد تنها دلیلش این بود تا زمان حضورش را با ملک تمدید کند و بتواند برای او سه پسر بیاورد.

به نظر من کل شالوده و تمامی ایده های کتاب این گونه تباه می شود و حتی گفته های خود نویسنده در مورد این که او سه پسر به دنیا نمی آورد چرا که ملک را هم از نو متولد می کند، تباه می شود.

زمانی که او وارد فرهنگ عربی می شود و می خواهد برای شهرزاد تعریفی بیاورد و او را با کنیز یکی کند، در نهایت به این ایده می رسد که شهرزاد برای این که بتواند برای ملک سه پسر بیاورد و او را به داشتن آنها امیدوار کند، به روایتگری می پردازد و به صراحت اعلام می کند که روایتگری شهرزاد تحت سایه مادری او قرار دارد.

نویسنده کتاب درست همان کاری را با شهرزاد می کند که معتقد است همه با نویسندگان زن می کنند و حتی خود نویسندگان زن با کارهایشان می کنند. در حالی که شهرزاد در هزار و یک شب لقمه آماده ای است برای این که انسان از این تعاریف خود را دور کند.

هیچ کجا در لا به لای هزار و یک شب حرفی از رابطه جنسی شهرزاد و ملک به میان نمی آید. هیچ کجا تا پایان داستانها از سه فرزند ملک سخنی رانده نمی شود. چرا که موضوع داستانها اصلاً ارتباطی به اینها ندارد و تنها یک خط از پایان داستان به سه فرزند او می پردازد.

اما چیزی که نویسنده آن را نادیده گرفته و بسیار هم مهم است، توالی شب صد و هشتاد و چهارم و پنجم است و آن جا که ملک به شهرزاد می گوید: «من از کشتن تو منصرف شده ام. اگر می خواهی دیگر قصه نگو». این تنها جمله ای است که از ملک در لا به لای هزار و یک شب می بینیم. اما شهرزاد می گوید که من قصه گویی را ادامه می دهم. ملک او را می بخشد اما شهرزاد به قصه گویی ادامه می دهد تا یک ملک خونخوار را به یک ملک بخشنده و معقول تبدیل کند. این همان نکته ای است که نویسنده آن را نادیده گرفته است.

مولف بسیار اصرار دارد که یکی از داستانهای هزار و یک شب را به عنوان نمونه ای از کل کتاب به ما معرفی کند و آن داستان کنیزی به نام «تمدّت» است. این داستان، داستانی کاملاً عربی و بغدادی است.

طبق گفته های کتاب «هنر قصه گویی»، نوشته خانم «نیا گرهارد» قصه های هزار و یک شب و مخصوصاً آنهایی که به عشقهای دور می پردازند حتماً ایرانی هستند. آن داستانهایی که در آنها جوانی با دیدن عکسی عاشق می شود و به دنبال عشق خود مسافت زیادی را طی می کند، اصلیت ایرانی دارند. داستانهای مصری نیز در آن وجود دارند مانند داستان انگشتر سلیمان.

تعبیر جالبی نیز آورده شده است که چون بعضاً مردم در آن زمان تنبل بوده اند منتظر این بودند که انگشتر حضرت سلیمان کارهای آنان را انجام دهد. داستانهایی مانند غول چراغ جادو که در آنها یک غول کارها را انجام می دهد و آرزوها را برآورده می سازد از این گونه اند. تعدادی از داستانها هم که حیوانی هستند ریشه در کلیله و دمنه و اصلیتی هندی دارند. قصه هایی هم وجود دارند که ریشه عربی دارند و به زمان عباسیان باز می گردد.

از اینرو در می یابیم که تمام داستانهای هزار و یک شب، عربی نیستند و ریشه های آشکاری از فرهنگ عرب ندارد. نویسنده اصرار دارد تا یکی از عربی ترین قصه ها را به جای کل کتاب به ما معرفی کند و این باعث شده است نگاه او به کتاب یکسویه باشد. انگار که این کتابی است با یک ابتدا و یک انتها و یک قصه در میان. به همین دلیل است که اتفاقی که باید در تحلیل کتاب و نسبت آن با نوشتار زنانه بیفتد به وقوع نپیوسته است. هنگامی که از کتاب «یادواره پیکره» به عنوان کتابی که توانسته به نوشتار زنانه نزدیک شود یاد می کنیم، می بینیم که چون زن نویسنده در انتها مرد را معلول جسمی می کند و معلول جسمی تصویری نیست که مورد پسند مردان خواننده باشد، بنابراین این رمان نوشته ای نزدیک به نوشتار زنانه است.

در خود کتاب هزار و یک شب هم داستانی وجود دارد با نام «خیاط، اخگر، یهودی، مباشر و نصرانی» که نمونه ای واقعاً استثنایی است و حتی از روی آن یک اقتباس ایرانی هم صورت پذیرفته است. در این داستان تماماً از مردانی سخن به میان آمده است که هر یک به نوعی معلول هستند. مثلاً یکی گوژپشت است و همین گوژپشتی او در داستان تأثیر می گذارد و یا دیگری را زبانش را می بُرند و این در داستان موثر است و به همین ترتیب دیگری کور می شود و الی آخر. مولف یا تمام داستانهای هزار و یک شب را نخوانده است و یا اگر خوانده است به عمد سراغ آن نمونه ای رفته است که بتواند آنرا مصادره به مطلوب کند و بحث خود را به نتیجه برساند. چرا که اگر این کار را نمی کرد هزار و یک شب داستانهایی دارد که کاملاً با نوشتار زنانه همخوانی دارد. داستان دیگری نیز وجود دارد به نام «خر ابله» که در آن اصلاً زن به چشم نمی خورد و تمام شخصیتهای داستان مردان هستند این داستان بسیار جذاب است و هیچ کدام از ایده هایی که نویسنده در موردشان سخن گفته در آن کاربرد ندارد.

از همه اینها مهمتر این است که گاهی از زنان حیله گری صحبت می شود که می توانند همه چیز را در اختیار خود بگیرند. این مجموعه داستانها و ادله هستند که می توانند به کلی معادلات کتاب را بر هم بزنند و ادعای مولف مبنی بر نقش نداشتن زنان در این کتاب را رد نمایند.

نوشتار حاضر، متن سخنرانی دکتر نغمه ثقیبی در جلسه نقد کتاب «زن و زبان» است که سه شنبه، ۲۳ تیر ۱۳۸۸ در شهر کتاب مرکزی ایراد شد.
سخنران: نغمه ثقیبی
منبع: سایت باشگاه اندیشه تاریخ شمسی نشر ۱۴/۱۱/۱۳۸۸
باشگاه اندیشه ( www.bashgah.net )
زنان
دریافت مقاله ثبت مقاله آفتاب من چاپ بازگشت
جلوه های نوروز و بهار در شعر فارسی
نوروز و آمدن بهار و طراوت دوباره طبیعت مورد توجه همه شعرای فارسی زبان بوده و هر یکی با توجه زمینه فکری خود به نوعی به وصف نوروز و جلوه های زیبای طبیعت پرداخته‌اند.
۱۸ اسفند ۱۳۸۸
گزیدهٔ غزل روز (م - شوریده )
دیدم تو را کنار خیابان که خسته‌ای، در انتظار دست ترحم نشسته‌ای، دیدم به زیر چادر خود آب می‌شوی، وقتی اسیر خسته ی مرداب می‌شوی
۱۸ اسفند ۱۳۸۸
آیا می توان گذشته را تغییر داد
در باب چگونگی تطهیر یا نفرین گذشته در ادبیات
۱۱ اسفند ۱۳۸۸
چند سویه‌گی در شعر شاملو
"احمد شاملو" بی تردید، از چهره های بزرگ و بنیانگزار در حوزه ی شعر پارسی است.این ویژه گی ها(بزرگی و بنیانگزاری) زمانی دستیاب می شود که شعر شاملو( ۱.بامداد) را باژرفنگری- و در یک گفتمان چند سویه- بررسی کنیم.
۳ اسفند ۱۳۸۸
تاثیر شاهنامه بر اشعار حافظ
شاهنامه که ستون مهم و بنیان استوار زبان فارسی است تاثیر زیادی براشعار شاعران بعد از دوره حکیم فردوسی داشته است و یکی از این شاعران که از اسطوره ها و قهرمانان شاهنامه الهام گرفته حافظ شیرین سخن است که استادانه و هوشیارانه از مفاهیم اسطوره ای در اشعار خود بهره …
۲ اسفند ۱۳۸۸
مذاکرات روز دوم ایران و ۱+۵ در بغداد پایان یافت
مذاکرات روز دوم ایران و ۱+۵ در بغداد پایان یافت
سفر غیرمنتظره زارع و خداحافظی دنیزلی
سفر غیرمنتظره زارع و خداحافظی دنیزلی
مهدی مقدم با "احتیاط" از ارشاد مجوز گرفت
مهدی مقدم با "احتیاط" از ارشاد مجوز گرفت
خداحافظی مظلومی و فتح‌الله‌زاده یا بازگشت قلعه‌نویی؟
خداحافظی مظلومی و فتح‌الله‌زاده یا بازگشت قلعه‌نویی؟
کنفرانس خبری اشتون و جلیلی به تعویق افتاد
کنفرانس خبری اشتون و جلیلی به تعویق افتاد
سایه تب کنگو بر سفره های مشهدیها
سایه تب کنگو بر سفره های مشهدیها
بیم و امیدها درباره دور دوم مذاکرات بغداد
بیم و امیدها درباره دور دوم مذاکرات بغداد
گلزار حتی جواب تلفن قادری را نداد
گلزار حتی جواب تلفن قادری را نداد
خدا عاشق است...
خدا عاشق است...
دردسرهای شایع فصل گرما برای بدن
دردسرهای شایع فصل گرما برای بدن
 وبلاگ آفتاب 
معرفی آرشیو موسیقی
بیگجه خانی، غلام‌حسین
 آلبوم خوش نواز
◊  اگر کسی نه در وقت ضرورت سخن گفت قدرش شکسته می‌شود . بزرگمهر  ◊