|
ضرب المثل قدیمی می گوید «تنها آن کس که کار می کند روزی خود را به دست می آورد» اما این ضرب المثل در عالم واقعی یا عینی چندان مصداقی ندارد. تجربه بارها نشان داده است آن کس نیز که کار نمی کند، روزی خود را به دست می آورد و گاه حتی آن کس که می خوابد از آن کسی که کار می کند روزی بیشتری کسب می کند. در جهان برون هر چیزی که صاحبش آن را در اختیار دارد به هر شیوه نیز که آنها را به دست آورده باشد صاحب آنهاست بدا به حال بی چیزان و گرفتاران، زیرا رسم این جهان است که شایسته کیفر هرگز کیفر نبیند. در زندگی روزمره زندگی در زمان حال ما در مناسباتی از هزاران رشته که با هزاران گره پیوند با یکدیگر گره خورده قرار گرفته ایم. این زندگی روزمره می توانست طور دیگری باشد و ما دوباره در آن روابط خود و دنیای اطراف مان را طور دیگری تجربه می کردیم.
در زندگی روزمره ما خودمان را فقط به صورت حاشیه یی تجربه می کنیم یعنی تنها روابط خود و دنیای اطراف مان، ما را در میان خود می گیرد و همه اینها همچنان که گفته شد، می توانست در سلسله روابط دیگری قرار بگیرد. در اینجا مساله تصادف مطرح می شود یعنی هنگامی که چیزی تصادفی شد، دیگر در آن ضرورتی وجود نخواهد داشت. ضرورت تابعی از علت و معلول است یعنی آن کس که کار می کند، روزی خود را به دست می آورد ولی هرگاه آن کس نیز که کار نمی کند روزی خود را به دست آورد و گاه حتی آن کس که می خوابد از آن کس که کار می کند روزی بیشتری کسب کند، در این حال دیگر ضرورتی وجود ندارد و جهان روزمره تابع ضرورت نخواهد بود.
«گذشته» اما طور دیگری است یعنی در گذشته ضرورت وجود دارد. به بیانی دیگر تنها چیزی که واقعاً ضروری می نماید، گذشته است آن هم به این سبب که دیگر هیچ کاری برای تغییر دادن آن نمی توان انجام داد. «گذشته» در سلسله روابطی که آن را چه بسا تصادف شکل داده، قرار گرفته اما تصادف دیگر نقشی در گذشته ایفا نمی کند زیرا گذشته از دسترس مناسبات و رشته های گره خورده میان آدمیان دور شده است پس به ضرورتی غیرقابل تغییر تبدیل شده است. مثلاً ما نمی توانیم پدربزرگ خود را تغییر دهیم. ممکن بود پدربزرگ در عصر خود کاملاً تصادفی به جای مادربزرگ با زن دیگری ازدواج می کرد و «ما» دیگر وجود نمی داشتیم اما آن اتفاق رخ نداد و «تصادف» آن طوری شکل گرفت که منجر به «ما» شد. اکنون پدربزرگ از دسترس ما خارج است و به گذشته پیوسته و چون که گذشته است، به ضرورت مبدل شده یعنی اینکه دیگر نمی توان آن را تغییر داد. هنگامی که به گذشته نگاه می کنیم از «امکان» صحبت نمی کنیم یعنی از «امکان» آنکه پدربزرگ می توانست طور دیگری عمل کند. کند و کاو در این موضوع به جز جنبه شوخی و طنز آن، موضوعی علی السویه و منتفی قلمداد می شود.
اما سوالی که مطرح و مربوط به این نوشته است، آن است که آیا به راستی گذشته واقعاً ضرورت است؟ یعنی آنکه نمی توان فراموشش کرد؟ یا بخش های پنهان مانند آن را عمده کرد؟ سوال به طور انضمامی می تواند این گونه باشد که آیا مثلاً گذشته غیرقابل قبول کسی مثل ازرا پاوند یا گونترگراس و... را می توان به یاد نیاورد یا جنبه های دیگر آن را به خاطر آورد؟ در یک کلام آیا گذشته را می توان همراه با انکار ضرورت تغییر داد؟ اهمیتی که ایبسن در تاریخ ادبیات دارد، آن است که گذشته را تغییرپذیر کرده است. به بیانی دیگر معنای واقعی نمایشنامه های تحلیلی او در این است که هیچ چیز در مورد گذشته تغییرناپذیر نیست. گذشته امری سیال، سایه روشن و تغییر پذیر است که همواره می توان آن را با نگاه های تازه به چیزی دیگر و متفاوت مبدل کرد. در اینجا ایبسن به کی یرکگور نزدیک می شود، زیرا اهمیت لحظه های بزرگ و تصمیم در مورد آن لحظه های بزرگ برای جهش های کی یرکگوری آغاز می شود. لحظه های بزرگ زندگی نگاه هایی جدید به دنبال می آورند. بسیاری چیزها که قبلاً سنگ زیربنای زندگی به نظر می آمدند با این نگاه جدید ناپدید می شوند و بالعکس در حالی که مسائل کوچک و نامحسوس که قبلاً اصلاً به نظر نمی آمدند، به محورها و ستون های اصلی زندگی مبدل می شوند.
نور کورکننده این نگاه نو در آن لحظات بزرگ مرزی و سرنوشت ساز جان را دگرگون می کند و هر چیزی که متعلق به این مرکز است، در درون زندگی جای می گیرد، در یک کلام حافظه جدید شکل می گیرد. گذشته با تمام ریزه کاری هایش طور دیگر نمایان می شود و به دنبال حافظه جدید خاطراتی اعاده می شود که این خاطرات ممکن بود به جز آن رخدادهای بزرگ اساساً به خاطر آدمی خطور نکند. در اینجا ناخودآگاه به تمام معنی و تام و تمام حاضر می شود و نقاط ثابت گذشته محو می شود، بنابراین دیگر گذشته تابع ضرورت نخواهد شد.
همچنان که گفته شد، اهمیت ایبسن نیز در آن است که ضرورت را در گذشته از بین می برد و با دستکاری در حافظه، گذشته را متغیر و سیال گونه می کند. ایبسن در نمایشنامه «خانه عروسک» این موضوع یعنی تغییر حافظه را به خوبی نشان می دهد؛ نورا که شیفته شوهرش بود و به خاطر او حاضر به هر کاری بود چنان که حتی امضای پدرش را جعل کرد، این بار و بعد از اتفاقاتی که برایش رخ می دهد، چیزهایی از گذشته را به یاد می آورد که تا قبل از آن به صورت خاطره یی مبهم و حاشیه یی بوده و اساساً موضوعی ناچیز و فرعی تلقی می شده ولی اکنون آن موضوع ناچیز به ستون اصلی ذهنش مبدل می شود.
نورا؛ الان هشت ساله که با هم ازدواج کردیم. به نظر تو عجیب نیست که من و تو، یه زن و شوهر، این اولین باری است که با هم جدی صحبت می کنیم.
هملر؛ جدی؟ منظورت از کلمه جدی چیه؟
نورا؛ منظورم اینه که هرگز منو خوب نشناختی، به من ظلم شده توروالد. اول پدرم و بعد هم تو.
هملر؛ چی؟ ما دو نفر؟ ما دو نفر که بیش از هر کس در دنیا تو را دوست داشتیم.
نورا؛ (سرش را تکان می دهد) تو هرگز منو دوست نداشتی. فقط از اینکه به من اظهار عشق کنی، لذت می بردی، همین.
هملر؛ نورا، این چه حرف هایی است که ازت می شنوم. در حافظه جدید نورا، آن عشق و علاقه به هملر که ستون اصلی اندیشه اش بود، دیگر وجود ندارد و گذشته با تمام ریزه کاری ها و چیزهای جزیی اش به ستون اصلی تبدیل می شود. نورا تازه به خاطر می آورد که توروالد هرگز او را دوست نداشته و فقط از اینکه به او اظهار عشق کند، لذت می برده است پس نه به خاطر نورا بلکه به خاطر لذت شخصی خودش به نورا اظهار عشق می کرده است. این حافظه جدید گسستی را به وجود می آورد که به موجب آن دیگر امکان ادامه زندگی مجدد وجود ندارد. به همین دلیل نورا می گوید؛ ... دیگر هیچ وقت نمی توانم همسر تو باشم و در برابر چشمان متصلب و حیرت زده هملر می گوید؛ تنها معجزه می تواند مرا به تو برگرداند که... آه توروالد اعتقادی به معجزه ندارم. آنچه گذشته را تغییر می دهد، به پیشواز اتفاقات رفتن است. اهمیت رخداد در پیوندی است که با آن می توان برقرار کرد.
درگیری سوژه در پیوند با این اتفاقات است که اهمیت پیدا می کند و آدمی در آن موقع است که سوژه به معنای واقعی اش می شود. تا قبل از آن بود یا نبود آدمی تفاوتی ندارد. سوژه شدن حتی می تواند گذشته را از قید ضرورت خارج کند و گاه آنان را تطهیر کند و گاه آن را نفرین. نورا آنگاه نورا شد که خود را در پیوند با اتفاقاتی قرار داد که کل زندگی و گذشته اش را تحت تاثیر خود قرار داد. تا قبل از آن نورا عروسکی بیش نبود. |