|
● یک: گذر از مسیری دشوار
روی جلد شناختنامه طاهره صفارزاده که یک سال پیش از درگذشت اش منتشر شد، آمده بود: شاعر، نظریه پرداز، مترجم، دین پژوه و عارف ایرانی، نه این که او در این حوزه ها دستی نداشت، داشت اما در یک حوزه بود که شهره بود: شاعری. شاعری او دورانی پر تلاطم را پشت سر گذاشت تا او را از شاعری کمابیش کم استعداد در کتاب نخست اش، به نقطه ای برساند که سکاندار شعر مدرن ایران شود. باور کنید پیمودن چنین مسیری برای شاعری که با شعرهای شدیداً احساسات گرایانه و در یک کلام دختر مدرسه ای شروع کرده بود و علائق اجتماعی اش در حد آسفالت شدن این خیابان یا گران فروشی مغازه های پالتو خز ایتالیایی بود، خیلی سخت بود.
او پس از گذر از چنین مسیر دشواری به جایی رسید که «سفر پنجم» اش، بدل به نخستین مجموعه شعر تأثیرگذار انقلاب اسلامی شد آن هم در زمانی که انقلاب، هنوز به پیروزی نرسیده بود. از زاویه ای دیگر نیز این کتاب شگفت انگیز است چرا که انقلاب اسلامی با تفکر بازگشت به ریشه ها و با اتکا به پسند اصولگرایانه اکثریت مردم، آغاز و به نتیجه رسید و این دو اصل، حتی تا سال ۶۳ هم، جلوه اش در حوزه شعر، کلاسیک گرایی بود اما مجموعه شعر سپید صفارزاده توانست در سال ۵۷، میان همان اکثریت اصولگرا محبوب باشد و تأثیرگذار؛ و این بر نمی گردد به چیزی مگر قوت جهان نگری شاعر که «قالب شعری» را چنان در بینش خود غرق کرد که توان عبور از سد پسند کلاسیک گرای مردم را داشته باشد.
با این همه نباید از یاد برد که صفارزاده شاعر اجتماعی با رویکردهای غنی و قوی آئینی، تنها چهره صفارزاده شاعر نیست او پیش از «سفر پنجم» در مجموعه «طنین در دلتا» توانسته بود به شعری دست یابد که هم خوشایند رادیکال های شعر مدرن ایران بود و هم عقلای آن شعر از جمله محمد حقوقی را تحت تأثیر خود داشت و شاعران بسیاری هم از آثار این کتاب تأثیر گرفتند و البته جز تقلید سرانجامی نیافتند! «طنین در دلتا» فارسی شده شعر «اعتراض امریکایی» بود شعری که با فرهنگ بودیسم، ضدیت با جنگ ویتنام، تلاش برای صلح جهانی و «سیاستمدار ستیزی» عجین بود. صفارزاده پیش از آن در مجموعه شعر انگلیسی خود به نام «The Red Umberlla» این مسیر را در همان محیط و همان زمان آزموده بود.
ما اکنون با ترجمه این کتاب که خودشاعر آن را به پارسی برگردانده آشناییم؛ مجموعه شعری تأثیر گذار که شعرهایش چندان هم شبیه شعرهای ترجمه شده نیستند: «سد و بازوان». اما چطور شد که «چتر سرخ» در امریکا منتشر شد؟ صفارزاده در امریکا تحصیل می کرد در دانشگاه آیووا [بعد از انتشار کتاب اولش در ایران] و در این دانشگاه بود که از میان مجموعه شعرهای شاعرانی از ملیت های مختلف، چهار اثر برگزیده شد که انتشارات «ویندهوور» آنها را منتشر کرد. اکنون بسیاری از شعرهای این مجموعه به آلمانی، فرانسه، اسپانیولی، چینی، ژاپنی، عربی و اردو ترجمه شده اند و حتی در کشوری که سال ها زیر سلطه فرهنگی کشور انگلستان بوده و مردمش با شاهکارهای ادبی انگلیسی آشنایند یعنی بنگلادش، شعرهای انگلیسی صفارزاده به عنوان واحدهای درسی تدریس می شوند.
از شعرهای او، در حوزه موسیقی هم، غربی ها بهره برده اند. یوآخیم ف.و.اشنایدر آلمانی برروی ترجمه آلمانی آن ماری شیمل خاورشناس و محقق مشهور فرهنگ اسلامی از چند شعر صفارزاده، موسیقی گذاشته و دیوید فدرولف امریکایی نیز براساس چند شعر «چتر سرخ» قطعه ای ساخته و این ها، نشانه آن است که حضور صفارزاده در حوزه شعر مدرن به ایران محدود نبوده؛ خب، «چتر سرخ» در ۱۹۶۸ منتشر شد. عجیب نیست؟ سالی پر التهاب برای فرهنگ غرب که در حال متلاشی شدن از درون بود. امریکا درگیر بود با مبارزات علیه تبعیض نژادی، علیه یقه تمیزها، علیه جنگ ویتنام، علیه جنگ سرد، علیه کاپیتالیسم، علیه پول و بی پولی، علیه هر چیزی که به لیبرالیسم ینگه دنیایی مشهور بود و فرانسه هم درگیر انقلابی فراگیر در حوزه فرهنگ، سیاست و هنر؛ و صفارزاده به ایران برگشت و شروع کرد به بازآفرینی آن فرهنگ ضد سلطه، در ایران اما چندان جواب نگرفت. «طنین دردلتا» و «سدو بازوان» به رغم تأثیری که بر شعر مدرن ایران داشتند قادر نبودند همچون معادل های امریکایی خود، بر جنبش های اجتماعی تأثیرگذار باشند. چرا؟ چون بافت فرهنگی ما متفاوت بود با آنها. صفارزاده این را زود فهمید و رسید به «سفر پنجم». بله، مردمش را شناخت.
● دو: پس از «سفر پنجم»
آنچه شعر صفارزاده را پیش از پیروزی انقلاب، ممتاز می کرد و تأثیر گذار، آن وجه ناسازگارانه اش با منفعت بران سیاست، شرایط و فرهنگ غالب «غرب محور» بود نه این که شعرش در «سد و بازوان» و «طنین دردلتا» هم مثل «سفر پنجم» به شعر سیاسی میل می کرد [گفتم «میل می کرد» نه این که قابل طبقه بندی در «شعر سیاسی آن دوره» باشد که از شعر، دور و دور تر به شعار، نزدیک و نزدیک تر می شد] نه! اما آن حس ناسازگارانه، به «روح و جسم» آن شعرها بدل می شد؛ آن روح، درون «این جامعه» خودی نشان می داد و قصد اثربخشی بر مخاطب را داشت اما با پیروزی انقلاب، همان اتفاقی برای شعر صفارزاده افتاد که در شعر «نرودا» هم شاهدش بودیم. یادتان هست؟ همان کتابی که نرودا تصور می کرد حاصل عمر اوست اما در ازدحام شعار، شعرهایش گم شده بودند: «انقلاب شیلی و انگیزه نیکسون کشی». با پیروزی انقلاب، دیگر شاعر، درون جامعه اش چیزی نمی دید که با آن ناسازگاری کند.
بنابراین ناسازگاری اش معطوف قدرت های بیرون این جامعه شد که در واقع کلان روایت هایی بودند که در شعر، «محو» می نمودند و قدرت جان بخشی به «زبان» و «توصیفات» یا «تصاویر»ش را نداشتند. پس صفارزاده از «خرده روایات» جدا شد و شعرش... [حالا دیگر پس از گذشت یک سال از درگذشت اش می توان گفت] از جایگاهی که روزگاری طبع کلاسیک گرای این مردم را هم راضی نگه می داشت به نقطه ای رسید که مدافعان سرسخت شعرش را هم ناراضی می ساخت. شاید بهتر این بود که می نشست و به بارنشستن تلاش اش را در شعر جوان ترها نظاره می کرد و افسانه ای را که با ظهور درخشانش در عرصه شعر مدرن در یادها ساخته بود، همچنان.... با این همه کتاب های دیگری هم منتشر کرد: بیعت با بیداری (۱۳۵۸)، مردانی منحنی (۱۳۶۶)، دیدار صبح (۱۳۶۶)، روشنگران راه (۱۳۸۴)، در پیشواز صلح (که نیستان منتشر کرد و در واقع گزیده شعر بود (۱۳۸۵) و جلوه های جهانی (۱۳۸۶) و بعد در اوایل آبان ۱۳۸۷ در گذشت. خیلی کم پیش می آید که آدمی – چه مشهور چه غیر مشهور در همان ماهی چشم فرو بندد که زاده شده بود اما او این کار را کرد. افسانه، کامل شد. |