آستارا بام شعر ایران

اگرشعر واقعا بخواهد برای اجتماع وجود داشته باشد همان طور که شاعر وجود دارد اندیشه هایش باید طوری ظاهر شود که گویی از درون او می آید همه ی اندیشه ها باید این طور باشند حتی فرارترین آن ها

«در زنگ جغرافیا

شهر من

۲۰ متر پایین‌تر از دریا

ایستاده است،

در زنگ شعر

بر بلندای قله‌ی اورست» (۱)

اگرشعر واقعا بخواهد برای اجتماع وجود داشته باشد همان طور که شاعر وجود دارد اندیشه‌هایش باید طوری ظاهر شود که گویی از درون او می‌آید همه‌ی اندیشه‌ها باید این طور باشند حتی فرارترین آن‌ها.

کلام در دهان از راه زبان ایجاد می‌شود به عبارت دیگر امروز آن پنهان‌کاری و رازی که در قرون گذشته افتخار شاعر بود به نظر احمقانه می‌آید و آن‌چه مانع اصلی شفافیت است منشا متفاوت کارهاست. البته انبوهی از استعدادها ذوق‌ها وامکان‌های به کار نیفتاده و ماندنی در وجود شاعر هست که ارزش شعر بسته به آن‌هاست. امکان شعر چیزی جز آن‌چه از شعر تجلی می‌کند نیست، نبوغی جز آن‌چه در آثار شاعر منعکس می‌شود وجود ندارد فعالیت ذهنی شعر نوعی نظارت بر تفکر است، این‌که در پس‌زمینه‌ی شعر آن‌چه را می‌اندیشیم می‌توانیم اصلاح کنیم کاملا جنبه ی ذهنی دارد و کار در زمینه‌ی سبک ادبی لازمه‌اش نوشتن است.

امروزه بسیاری از شاعران بسته به سبک نیستند و فکر می‌کنند فقط آن‌چه برای گفتن دارند باید گفت اما سبک نه تنها با ساده نوشتن منافاتی ندارد بل‌که لازمه‌اش سادگی است. شعر قبل از هر چیز آن شیوه‌ی نوشتنی است که سه یا چهار مطلب در یک مطلب گفته می‌شود اول یک جمله‌ی ساده با معنایی که بلافاصله به ذهن می‌رسد بعد مقارن با آن معانی دیگری که در پشت جمله است و راه به عمق می‌برد. اگر کسی نتواند این کثرت معانی را به شعر بدهد بهتر است شعر نگوید. آن‌چه زبان شعر را از زبان علم جدا می کند این است که در شعر کلمه همیشه به یک معنی نیست؛ در عالم نویسندگی و شاعری هنرمند کسی است که کلمات را طوری بچیند که برحسب نوری که به آن می تابد، برحسب وزنی که به آن می‌دهد کلمات معنایی بدهند و معنایی دیگر هر بار در سطحی بالاتر و مختلف.

در شعر سعی بر این است که یک جمله معانی متعدد بدهد برای رسیدن به این مقصود به مقایسه و استدلال های گوناگون خواهیم پرداخت؛ اما باید در فکرهایی که می‌توانند در خود بسته شوند متوقف شویم: البته که معانی کامل را نمی‌شود در این سطح آشکار کرد معانی کامل باید در سطح کلی‌تر و کامل کتاب بررسی شوند.

در ادبیات که همیشه به نوعی سر و کار ما با تجربیات شخصی است بیان کاملا معرف مورد بیان نیست نحوه‌ی بیان یک حقیقت ممکن است عملا به بی نهایت برسد. یک جمله شاعرانه نظیر جملاتی که غالبا در اشعار شاعران می بینیم لزوما بسیاری از چیزها را از دست می دهد اما شامل بقیه‌ی چیزها می‌شود و مجموعه ای از معانی را که نویسنده باید در ذهن داشته باشد در بر می گیرد.در نتیجه کار سبک بیشتر نگهداری دایمی مجموعه است در ذهن. اگر شاعر این مجموعه را در ذهن داشته باشد جملات خوبی خواهد نوشت وگر نه جملاتش یا منفجر می شوند یا توخالی. این کار برای شاعر کاری است کم وبیش پر زحمت وطولانی؛ اما کلا نوشتن چند جمله در یک جمله مشکل تر است تا یک جمله در یک جمله. گاهی وجود شر ارتباط فکرها را دشوار می کند چون نمی دانیم دیگری تا چه حد بر اساس اصول مورد قبول ما اصول خود را می سازد؛ گاهی این امکان وجود دارد اصلی را روشن کرد در باره ی آن بحث کرد وبه کرسی نشاند اما نمی شود با هر کسی در باره ی هر چیزی بحث کرد این کار را با یک شاعر یا ادیب می شود کرد اما با یک عابر یا همسایه نه؛ چون ممکن است او دعوا را به بحث ترجیح دهد بنا براین خصوصیاتی شامل ترس وبدگمانی هست که موجب می شود منتقد در هر لحظه ای به دیگری اعتماد نکند یا کمتر اعتماد کند پس ما هم با همه ی کسانی که برخورد می کنیم وارد بحث نمی شویم واطلاعاتمان را روی دایره نمی ریزیم اما سعی می کنیم تا آنجا که ممکن است شفاف و روشن شعر بگوییم و شعرهای شفاف وروشن را بررسی کنیم.شاید بسیار شنیده باشیم که شعر در ناخود آگاه شاعر پدید می آید اما باید دانست همیشه در خود آگاه حاشیه ی کوچکی هست که نمی خواهد گفته شود اما می خواهد دانسته شود.دانسته های شخص شاعر که به گرمابه ی درون شعر پناه می برد تغییربزرگی است وبه گمان من یک انقلاب درونی حقیقی است.شعر زاده ی تفکر است، حقیقتی مخیل است،مسلما زاده ی راز است؛اما معمولا درآن دو هدف است: شفافیت وحقیقت.

این به آن معنا نیست که خواننده همه ی شخصیت های موجود در شعر را به شاعر منطبق کند بلکه بهترین راه فهم شخصیت شعر آن است که آنچه شاعر در آن نهاده جست وجو شود این است طرح اشعاری که به دنبال نقد وبررسی آن خواهیم رفت تخیلی است که تخیلی نیست؛امروز شعر به این معناست ما شعر راخیلی کم می شناسیم وهنوز قادر نیستیم خود را تا آخر تسلیم آن کنیم اگر بخواهیم حقیقت را خارج ومستقل از ذهن شاعر بیان کنیم این به معنای حذف افراد واشخاص از دنیایی است که در آن زندگی می کنیم و اکتفا به حقایق عینی. فلان شاعر می تواند به حقایق عینی برسد بدون اینکه به حقیقت خود برسد اما اگر قرار باشد درعین حال که از عینیت ونیز ذهنیتی که در پشت این عینیت است با همان عنوان عینیتی که جزئی از بشر به شمار می رود سخن بگوییم آنگاه باید یک جمله ی ادبی را هم به شیوه ی فلسفه در یک جمله نوشت و چون این امر امروزه میسر نیست از آن جهت که ما نه شعر را ونه یک دیگر را به اندازه ی کافی نمی شناسیم انحرافی که امر تخیل ایجاد می کند اجازه می دهد به مجموعه ی عینیت وذهنیت بیشتر نزدیک شویم. یک نمونه ببینیم:

«پدر وقتی مرد

مادر تمام کاغذپاره‌ها

کتاب و مجلات و روزنامه‌ها را

توی گونی کرد و داد سپور محله

روزنامه‌های آن روز نوشتند:

من پسر همان سپوری هستم که:

این کاغذپاره‌ها به دست‌اش افتاد.

حالا من مانده‌ام و این معما

پدرم شاعر بود یا سپور؟!»

(اکبراکسیر، بازیافتی، از مجموعه‌ی زنبورهای عسل دیابت گرفته‌اند، ص۱۲)

شعر اکبر اکسیر(۲) راه را برای ورود هر کلمه‌ای باز کرده موانع بیانی‌ی صرفن ادیبانه را از پیش پا برداشته طنز تلخ و روی‌کردهای گاهی تصویری از خصایص شعر اوست. زبانیت، ساده‌نگاری و ایجاز از دیگر مولفه‌های قابل ذکر در شعر اکسیر است. تصاویر شعر او با توسل به تشبیه و استعاره نیست بل‌که با ترسیم خطوط ظریف نشان داده می‌شود. نمونه‌ای دیگر:

«تعطیلات نوروز به کجا برویم

پدر از بی‌پولی گفت و قسط‌های عقب‌مانده

مادر از سختی راه و بی‌خوابی و ملافه و حمام

ساعت شد ۱۲ نصف شب

گفتیم برویم سر اصل مطلب

یکی گفت برویم شیراز

دیگری گفت نه‌خیر مشهد

ساعت شد ۵ صبح

مادر گفت بالاخره کجا برویم

پدر گفت برویم بخوابیم.»

(اکبر اکسیر، مشورت، از مجموعه‌ی زنبورهای عسل دیابت گرفته اند، ص۶۲)

فکر خامی است این‌که بتوانیم تمام حسن یا معضلات شعر را در یک یا چند چند سطر نوشت و بساط همه‌ی غرض‌ورزی‌ها را به هم ریخت. باید به جای این‌که آتش بیار بعضی جدل‌ها باشیم شعر اصیل را هر کجا و از هر کس که باشد بپذیریم و احترام بگذاریم و ادعاهای روزمره را مجال گفت‌وگو ندهیم.

شعر بعدی را از منصور بنی مجیدی(۳) می‌خوانیم:

«دوستان عزیز!

می‌میرم از برای خواندن و خوانده شدن

اما متن‌های شریف جهان

هم‌چنان روی دست‌ام باز مانده‌اند

انگاری، ”صد سال تنهایی“

به تنهایی کار خود را کرده است.»

(منصور بنی‌مجیدی، به هوای مارکز، از مجموعه‌ی سهم من همیشه...، ص۲۷)

بنی‌مجیدی صاحب چندین مجموعه‌ی شعر است. او در اشعارش معمولن به موضوعاتی می‌پردازد که عام نیست. عمومن مفاهیمی مثل زمان در اکثر شعرهای او هست و حضور مرگ همه جا احساس می‌شود، یا شک و تردید، موضوع شعرهای اوست، گاهی هم اشیا عناصر و حوادث، غیر قابل پیش‌بینی‌اند همان طور که در زنده‌گی‌ی عادی نمی‌دانیم چند ساعت بعد چه پیش خواهد آمد بنابراین شعر این شاعر چند سطحی است. تنوع، دگرگونی و زبانیت هم از مولفه‌های شعری‌ی بنی‌مجیدی است:

«آن‌کس که زیاد درد می کشد

آه و ناله سر نمی‌دهد

تنها در جهان خود ساخته‌اش

به پهنای قفس خویش

قد و قواره می کشد.»

(منصور بنی‌مجیدی، در سلسله‌ی سلول، از مجموعه‌ی سهم من همیشه...، ص۴۸)

شاعر هم‌چنان به فکر فاصله گرفتن از بیان‌های رایج است اما دانسته‌های خود را درباره‌ی این آشنایی‌زدایی بر متن شعر تحمیل نمی‌کند.

«آقا می بخشید...

دو کلام می‌خواهم باهاتون اختلاط کنم

اجازت هست؟!

بفرمایید قابلی ندارد

زبان و ذهن من حیاط خلوت شماست

می‌خواهم تحدید حدود کنم...

تهدید دیگر چه صیغه‌ای‌ست، گناه‌مان چیست؟»

(منصور بنی مجیدی،آقا می بخشید، از مجموعه‌ی این ابر در گلو مانده، ص۹۴)

این طرح جدید با عنوان قصه‌شعر از بنی مجیدی ـ که بیش‌تر از شعر متمایل به داستان است ـ قابل تامل است. او از این افق دید جدید به نو کردن هر چه بیش‌تر زبان و اندیشه های شعری‌اش نظر دارد هم‌چنان که این آشنایی‌زدایی و زبانیت را بر متن شعر، تحمیل نمی‌کند و به نظر بسیار محتاطانه پیش می‌رود.

«...کجای دنیا قشنگ نیست؟ بگو!

بگو رسم‌الخط جالبی‌ست غروب و نی‌زار

قیافه و قافیه ی بولوارهای تا تو

ترکیب‌ها تشکیل می‌شوند

در صف‌های طولانی‌ی نان

و ا قساط باجه‌ها تا ابد، باج بگیرند

تنهایی؛ امپراتوری‌ی عظیمی‌ست

سراسیمه در قلم‌روی یک روز

تکرار ها در مرورند / مرورها در تکرارند

می‌توانی با یقین‌های مرده‌ات چال بشوی

می‌توانی با اجساد ریخته‌ات

ادامه یابی تا دایره‌ها

تا برهوت بی رد و رعد

و سراب‌هایی که از سینه‌ات جوشیده‌اند

در طواف رنگ های تند چه می‌بینی

شاه‌کار شگفت!...»

(شهرام پوررستم، قسمتی از شعر بلند ”نمایش‌گاه“)

اگر شعرهای جدید شهرام پوررستم(۴) را با شعرهای قبل او مقایسه کنیم با تغییر چندانی در حوزه‌ی زبان روبه‌رو نمی‌شویم به نظر، بخش عمده‌ای از این شعر طولانی‌ی پوررستم فلسفه است و آن‌چه شعرش را دل‌نشین می‌کند تصاویر بکر و حس دردمندانه‌ای‌ست که ریشه در افکار و عقاید اسطوره‌ای‌ی او دارد و نوری که روی سایه‌روشن‌های تکرار و یک‌نواختی‌ی شعرش می‌افکند. همه‌ی عناصر شعر سر جای‌شان نشسته‌اند و حقیقتن ایضاح چندانی هم در شعر نیست. شکل ذهنی‌ی شعر هم نکاتی را مطرح می‌کند که مد نظر شاعر است. این شکل ذهنی محیطی است که شعر در آن حرکت می‌کند و پرورش می‌یابد؛ جهانی است که شعر در آن سر بر می‌کشد پیش می‌رود و اشیا و احساسات را با خود می‌برد البته که رفتار شاعر با اشیا نشان‌گر ذوق و استعداد او در چینش کلمات و احساسی که از آن زاییده می‌شود است.

«در عصرهای تابستان

گل‌فروش بیرون ایستاده است

و گل‌ها زیر کولر لم داده‌اند.

گاه آرزو می کنم کاش علفی هرز بودم

برای زینت دسته‌گلی که

به سمت لب‌خند تو می روید.»

( داوود ملک زاده، شعر ”آرزو ۱“)

اگر پرگویی را یک آسیب واقعی برای شعر معاصر فرض کنیم ایجاز شعر داوود ملک‌زاده(۵) عامل تمرکز و تامل برنگفته‌های اوست و به نوعی مدرن‌سازی‌ی ساختاری در شعرش دست یافته است. شاید بتوان گفت یکی از ابزارهای شاعر برای ایجاد واکنش در خواننده و هم‌چنان بالا بردن توان انتقال، تصویر است. تصویر هم به نوعی شکل دگرگون‌شده‌ی افکار شاعر است، به همین دلیل ایجاد حس و حالت می‌کند. نمونه ای دیگر از اشعار موجز همین شاعر را باهم مرور کنیم:

«نه، نمی توانم چشم بپوشم

از گناهی که تو باشی

حتا اگر خدا

یک ستاره بالای اسم‌ام بگذارد

من شاگرد نا خلف جهان‌ام

با مبصری مهربان

که هر ساعت مرا سرهنگ دوزخ می‌کند

و تا دربان نیامده

حساب‌ام پاک می‌شود.»

(داوود ملک زاده، شعر ”تطهیر“)

گاهی هم ایجاز در خدمت شعرهای ساختاری قرار می‌گیرد، ساختاری که با روابط تازه‌تری بین اجزا و ارکان شعر به نوعی مدرنیسم معطوف است. شاعر این شعر اما در حرف و شعرهای‌اش به نوع فرامدرن‌تر شعر نظر دارد اما اگر از مدگرایی شعرش بگذریم متفاوت‌نویسی او هم دو نکته را یادآور می‌شود: ابتدا استفاده از پاره‌ای از شعرهای نسل پیشین، دوم: توجه به خصوصیات هنری‌ی نسلی که زبان و بیان خاص خود را می‌طلبد. میل نگارش و آفرینش‌های جدید هنری از سوی این شاعر متصل به تفکری پویاست.

«متشکرم از کسی که در آینه هست

باید خودم را بیش‌تر بپرستم

فرصتی نیست

کاش مغرور بودم.»

(داوود ملک زاده ، شعر ”بزرگ‌داشت“)

او با شعرهای شورانگیز نشان داده که ذاتن شاعر است و در مقایسه با دیگر شاعران فرانو هنوز هم مایه‌ی بیش‌تری دارد برای سر پا نگه داشتن شعر خود در این قالب، ملحق شدن به زبان و فضای جدید و جوان حقیقتن میزان جسارت او را نشان می‌دهد اما دیگر شاعران فرانو به جز چند شعر بیش‌تر از آن که جسور باشند جو زده‌اند. به هر حال اگر از شعر داوود ملک زاده بعضی تعصب‌ها و اغراق‌ها را حذف کنیم به حق با نوعی واقعیت زیبا در اشعارش روبه‌روایم. با ذکر نمونه‌ای که از اشعار جدیدش، دیدیم فاصله‌گیری‌ی او از هر چه رنگ تعلق به گذشته را دارد به خوبی حس می‌کنیم:

«چه بلایی شده‌ام

همه‌گیرتر از طاعون، بی‌واکسن‌تر از ایدز

سمج‌تر از سرما خورده‌گی.

مشعل المپیک‌ام

که حتا در رعشه‌های دست محمدعلی

خاموش نمی‌شوم.

کفرتان را در می‌آورم، پیراهن‌ام را نه

هنوز تا دقیقه‌ی نود باقی است

ای زلیخا‌های مفلوک!

من برادر دوقلوی یوسف‌ام!»

(داوود ملک‌زاده، پارکینسون)

شعر بعدی را از آرش نصرت‌اللهی(۶) بررسی می‌کنیم:

«از بس این غواص‌ها

زیرآب دریا را

زده‌اند

دل به دریا نمی‌زنم

ساحل پر است از کودکانی که

ازآب می‌ترسند.»

(آرش نصرت اللهی، از مجموعه‌ی رفته‌ام خودم را بیاورم، ص۲۴)

وقتی شعر این‌گونه آغاز می شود:«از بس این غواص‌ها / زیر آب دریا را زده‌اند» و بعد شاعر توضیح می‌دهد که چه اتفاقی می‌افتد خواننده حق دارد بپرسد آیا بند دوم توضیح بند اول است یعنی در توضیح زیرآب دریا را زده‌اند دل به دریا نزدن می آید؛ ابهام چیزی که در بعضی از شعرها دیده می شود ما را صرفن به معناخوانی دعوت می‌کند؛ این نوع شعر خود را موظف می‌داند که چیزی را به خواننده تحویل دهد و بار اطلاع‌رسانی‌ی معنا را سبک‌تر کند. این معانی یا از راه استعاره، تشبیه و نماد و تصویر خود را ثابت می‌کند و یا جنبه‌ی ابلاغی و ایضاحی دارند. البته لازم به ذکر است شعر امروز به درک زیباشناسی ونوعی مکالمه با درون نزدیک شده است کلیات خواننده را ارضا نمی‌کند، عینی‌گرایی و جزء به جزء نوشتن را بیش‌تر می‌پسندند. در شعر نصرت‌اللهی از آن پیچیده‌گی‌های زیبا خبری نیست؛ او نه تن به بیان‌های رایج می‌دهد و نه سنت‌شکنی شاعران دیگر را می پذیرد، و شعری کاملن زنده ونه چندان آشنا می‌سراید. در این چند سال نه تنها از وزن صرف نظر کرده بل‌که استفاده از عناصر بدوی را نیز ترک گفته و به نظر پذیرای عناصر دنیای مدرن است:

«پشت سر‌خورده‌های روز

اتاقی نانی نوایی

و نبود نفس‌های توست

امشب که

خیال بر سر چشم‌های تو

با من چانه می‌زند.»

اما نصرت‌اللهی شعر کلاسیک را بهتر می سراید و در سرودن غزل شاعری مسلم است. بعد از روی آوردن به شعر سپید هم چند نمونه‌ی در خشان که در کتاب اشعارش آمده تحویل داد و به نظر شعرهای جدی‌ای که در روزنامه‌ها ومجلات از او می‌بینیم سیر نزولی نسبت به گذشته‌اش را نشان می‌دهد. هنوز هم به نظرم او در کلاسیک نمونه‌های موفق‌تری ارایه کرده است.

«غرق نوح بودیم

یوسف عزیز را به ترنجی فروختند

با کبریت نم

رود‌های جهان را به آتش کشیدند

تا پسر خوانده‌ی فرعون را

کسی از آب نگیرد.

امشب،

در این میز

چه کسی شام آخر را

صرف می‌کند.»

(افشین خدامرد، شعر یهودا، از مجموعه‌ی شعر امروز آستارا، ص۱۱۰)

پرهیز از انباشته شدن شعر از کلمات اضافی و ساده‌گی‌ی تاثیرگذاراستفاده از تلمیحات و مراعات نظیرهای دل‌نشین و زیبا از خصوصیات شعر خدامرد(۷) است. زبان این شاعر هم کاشف و افکارش پویا و قابل تامل است. شاعر این شعر از واژه وعناصر به عنوان ابزار شعری کار می‌کشد و از راه زبان برای درهم شکستن بیان رایج سود می‌برد در سایه‌ی این شعر می‌توان نشست و در خیالی تاریخی غوطه‌ور شد شعرهای جدید این شاعر هم سیر نزولی نسبت به گذشته‌اش را نشان می‌دهد. توقف او در حدی از حضور هنری‌اش هضم‌پذیر نیست.

«بزرگ تر از خودم می شوم

آنقدر که

یادم می رود ته جیب‌ام مورچه‌ای هم زندگی می کند

و کوچک‌تر از دیگران

که مجبور می‌شوم دنیا را از

طبقه‌ی پایین نگاه کنم

ببخشید آقا

زندگی تان عجب شیرین است.»

(یوسف هدایتی)

یوسف هدایتی(۸) هم علی‌ر‌غم سن و سال کم، نگاهی کاشف وفکری پویا را در طرح شعرش دارد اشعارش درعرصه‌ی زبان وسبک وسیاق شعری بسیار موفق است. این شاعر کلیشه‌گریز با آوردن تصاویر نامکرر و بیان انشایی‌، معانی‌‌ی جدید را به ذهن خواننده القا می‌کند.

«یک دقیقه‌ای می‌شود این هفته‌ی لعنتی را

پشت سر گذاشته‌ام

همه جای این جمعه درد می کند

برای آفتابی که

یک عمر زیرش سوختم

ولی نتوانستم ببینم

دیگر خشک‌ام زده

از هر طرف درد می‌کنم

چپ و راست‌اش زیاد فرق نمی‌کند

این بار غروب که شد می‌ایستم

می‌خواهم زیر پای‌ام

ساعت سبز شود.

(یوسف هدایتی، شعر ساعت سبز)

این شعر هدایتی معاصر و مدرن محسوب می‌شود و تنها یک شاعر حرفه ای می‌تواند از بیان بسیار رایجی مثل «یک دقیقه‌ای می شود این هفته‌ی لعنتی را پشت سر گذاشتم» به زبانی زنده و پویا و فضایی این چنین تازه در شعر دست پیدا کند. اما آغاز بعضی شعرهای او هم گاهی فاقد ادبیات لازم شعر می‌شود، ولی این شعر چنان ساختار قوی و فکر پویایی دارد که این کاستی را به آسانی مستتر می‌کند. یوسف هدایتی یکی از شاعران جوان آستاراست که حقایق قابل درنگ در شعرش خواننده رامتحول می کند.

«بهار که بیاید نشان

خانه‌ات را

نخواهم داد به پرستوها

روسری‌ی سپیدت

وجودت را فریاد می‌زند.»

(بهناز جعفری، درخت پیر)

شعرهای سپید جعفری(۹) فقط در حوصله‌ی خودش نو می‌شوند و قابلیت‌های چندانی در حوزه‌ی زبان حتا ساختار و فضاسازی از این شاعر دیده نمی‌شود او در این شعر کوتاه هم از ترکیب‌های معمول و اضافی رایج مثل نشان خانه و روسری‌ی سپید استفاده برده اما علی‌رغم این آسیب‌پذیری‌ها شعرش یر زنده و شاداب است نمونه‌ای دیگر:

گفتم عشق همان سیب است

تبسم نگاهی

تمام سیب‌های جهان را به سخره گرفت

هم‌نشین شیطان شدم

حوای باغ‌های سیب

اما...

توهیچ وقت آدم نشدی

(بهناز جعفری)

در این شعر هم تصویر شکل معمول خود را ندارد و چیزی که ارایه شده ثابت نیست. شاید شاعر در حس مشترکی که با خواننده دارد ابعاد تازه‌تری را مد نظر داشته است. اما لحن غیرمتعارف این شعر از جلوه‌های ذهنی و زبانی‌ی باطراوتی برخوردار است ضمن آن‌که جسارت‌های نگارشی‌ی بهناز جعفری در شعر قابل تحسین است.

«در سر زمین من

آفتاب از مغرب طلوع می‌کند

دریا محل فرود هواپیماهاست

و ماهی‌گیران

در فرودگاه ماهی می‌گیرند

قطارهای سرزمین من

روی ریل‌های رودخانه حرکت می‌کنند

و سوزن‌بان پیر،

شاعری‌ست

که روی آسمان قدم می‌زند

و زمین را تماشا می‌کند

اگر به سخره‌ام می‌گیرید عیبی ندارد

لااقل بگذارید وارث سرزمین خود باشم.»

(پری‌سا گلی‌نیا، شعر وارث)

در هر دوره‌ای شاعران جوانی شناخته شده یا ناشناخته می‌توان نام برد که شاید عمدن نه، عملن به روز می‌نویسند. شعرهای زیبا، معمول ومطبوع وموثر و شعری که تامل چندانی را از سوی خواننده طلب نمی‌کند پری‌سا گلی‌نیا(۱۰) از این دسته شاعران است در شعر او اگر چه با جهانی کاملن خیالی روبه‌رو‌ هستیم اما نشستن همه‌ی ارکان و اجزای شعر سر جای خود وآمدن عناصر عینی در طبیعت خیالی شعر حقیقتن قابل درنگ است. کلماتی مثل هواپیما و فرودگاه هم‌چنین ریل و قطار رودخانه و ماهی‌گیران آسمان و آفتاب و مانند این‌ها بسیار متناسب و به جا آمده‌اند که انتقال فضا به مخاطب را به ساده‌گی امکان‌پذیر می‌کند.

آیا واقعن می توان برای شاعرایراد گرفت که چرا در آفرینش فلان شعر از قواعد از پیش تعین شده ای الهام نگرفته؟ آیا تا به حال از شاعر پرسیده‌اند که شعرش که می‌خواهد خلق کند چیست؟ واضح است برای شعر تعریف معینی وجود ندارد و شاعر هنگام ساختن شعر آن را جزیی از شخصیت خود می‌داند با همین شعر خط فکری‌اش را نشان می‌دهد و هر چقدر ساده و صمیمی باشد حاصل کارش طرحی روشن خواهد بود هم‌چنین مسلم‌ است ارزش هنری ما قبل تجربی وجود ندارد بل‌که ارزش پس از خلق اثر هنری در انسجام اثر و روابطی که میان اراده‌ی آفرینش و نتیجه و حاصل کار وجود دارد مشخص می‌شود. هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید شعر فردا چه‌گونه خواهد بود. نمی‌توان در‌باره‌ی اثری صحبت کرد مگر بعد از به دنیا آمدن‌اش به همین دلیل شعر را هدف وغایت شاعر نیست چون شعر در هر لحظه باید از نو ساخته شود و محکوم است در هر لحظه بشریت را بسازد اما زبان را برای شعر هدف است. دراین جا هدف برتر برای سازنده‌ی شعر مطرح است تعقیب این هدف هم یعنی فراتر رفتن شاعر از حد خود از همین رو می گویند در جهان شاعر قانون گذاری جز خود شعر نیست به جرات می گویم شعر جست وجو در خویش نیست بل‌که کند و کاو در جهان شعری است و آزادی و تحقق بخشیدن طرح ها هدف شاعر امروز است.

«اگر شعر را مهم ترین اهرم هنری جامعه فرض کنیم شاعر در مرکزی‌ترین جای‌گاه فرهنگ و اجتماع واقع شده و آن درگیری و مسئولیت را که درباره‌ی شعر وجود دارد شاعر موظف است درک کند و جامه‌ی عمل بپوشاند کشف و شهود شاعرانه گاهی منجر به رشد عناصرعقلی ناب و احساساتی‌ی پاک می‌شود و به قول یکی از اساتید ادبیات: «بی‌هوده نیست که عشق مهم‌ترین مفهوم در زبان شاعرانه‌ی ایرانی است و جدال بین عقل وعشق مهم‌ترین وسوسه ی فکری شاعران»(۱۱) سبک شعر یا شیوه‌ی ادبی‌ی عرضه کردن فلان اندیشه یا فلان حقیقت لزومن نیازمند نوشتن است نوشتنی که شاید چند بار اصلاح شود.

آن‌چه در بالا آمد تلاشی بود برای معرفی شعر و شاعران موفق آستارا. همان طور که می دانیم حتا در حرفه‌ای‌ترین نقد‌ها نکته‌هایی در حاشیه و متن اثر باقی می‌ماند که ممکن است به نقد دیگری راه پیدا کند.

شیما مولایی فرد

پانوشت:

۱. شعر «آستارا»، سروده‌ی داوود ملک‌زاده

۲. اکبر اکسیر متولد ۱۳۳۲ آستارا، و صاحب سه مجموعه‌ی شعر ”در سوگ سپیداران“(۱۳۶۱، انتشارات امیر کبیر) و”بفرمایید بنشینید صندلی عزیز“(۱۳۸۲، نشر نیم نگاه) و”زنبور های عسل دیابت گرفته‌اند“(چاپ اول۱۳۸۵ و چاپ دوم ۱۳۸۶، نشر ابتکار نو ـ ). وی مجموعه‌ی دیگری به نام «پسته‌ی لال، سکوت دندان‌شکن است» را توسط نشر مروارید در دست انتشار دارد. لازم به ذکر است کتاب شعر »زنبورهای عسل دیابت گرفته‌اند« اکسیر در سال ۸۶ به عنوان کتاب برتر شعر طنز و هم‌چنین نامزد دریافت کتاب شعر سال ایران شد.

۳. منصور بنی‌مجیدی متولد ۱۳۳۴ آستارا، صاحب بیش از ده کتاب از جمله ”بهاری از خاکستر پاییز“(۱۳۸۱، ده‌سرا)، و چاهار مجموعه‌ی ”سهم من همیشه دل‌تنگی‌ست“، ”دیگر نمی‌توانم شـاعر بمانم“، ”قرائت دوم من تویی“ و ”بانوی باد شـب نامه پخش می کند“ (۱۳۸۳، فرهنگ ایلیا)، شعر امروز آستارا(گزیده‌ی شعر شاعران آستارا، فرهنگ ایلیا، ۱۳۸۳)، ”بر بام خود آشفته می‌وزم“ (۱۳۸۵، فرهنگ ایلیا)، ”این ابر در گلو مانده“(۱۳۸۶، فرهنگ ایلیا). از بنی‌مجیدی مجموعه‌ی ”رخنه در خواب“ و ”گزیده‌ی شعرها” در دست انتشار است.

۴. شهرام پوررستم، متولد ۱۳۴۶ آستارا(لوندویل) دارای مجـموعـه‌ی شـعر ”در ایوان شـب‌بوها“ (۱۳۸۵، نشر جامعه‌نگر). وی ضمن آن‌که در حال نگارش شعر بلند نمایش‌گاه است مجموعه‌ی ”درخت‌ها به خانه‌ی بخت می‌روند“ را به زودی منتشر خواهد کرد.

۵. داوود ملک‌زاده، متولد ۱۳۶۱ آستارا، دارای آثاری چون ”شعر جوان آستارا“(گزیده‌ی شعر جوان آستارا، فرهنگ ایلیا ۱۳۸۴) و مجموعه‌ی شعر ”تهران برای شعر شدن شهر کوچکی‌ست“(فرهنگ ایلیا، ۱۳۸۶). از وی یک مجموعه‌ی شعر و یک مجموعه‌ی رباعی در دست انتشار است که البته تاکنون برای هیچ‌یک نامی انتخاب نکرده است. شایان ذکر است که چندی پیش مجله‌ی ادبی ـ دانش‌جویی‌ی بلم به سردبیری‌ی وی منتشر می‌شد.

۶. آرش نصرت‌اللهی، متولد ۱۳۵۷ آستارا، صاحب دو مجموعه‌ی شعر «رفته‌ام خودم را بیاورم»(فرهنگ ایلیا، ۱۳۸۳) و «تو تهران ۸۵»(نشر ثالث، ۱۳۸۷)

۷. افشین خدامرد، متولد ۱۳۶۲

۸. بهناز جعفری، متولد ۱۳۶۵

۹. یوسف هدایتی ۱۳۶۶، دانش‌جوی زبان وادبیات فارسی. هم‌اکنون مجله‌ی ادبی ـ دانش‌جویی‌ی پلک به سردبیری‌ی وی در دانش‌گاه پیام نور تالش منتشر می‌شود.

۱۰. پری‌سا گلی‌نیا، متولد ۱۳۷۰

۱۱. شعر و اندیشه، داریوش آشوری، نشر مرکز، چاپ سوم، ۱۳۸۰