ابوالقاسم لاهوتی

بیا در کربلا محشر ببین، کین گستری بنگر

نظر کن در حریم کبریا غارتگری بنگر

فروشنده حسین و جنس هستی، مشتری یزدان

بیا کالا ببین، بایع نگه کن، مشتری بنگر

به فکر خیر امت بود وقت مرگ فرزندش

ز همت کشته شد، اُمت ببین، پیغمبری بنگر

ز بی آبی به وقت مرگ هم عباس نام آور

خجل بود از سکینه، یادگار حیدری بنگر

پی انگشتری ببرید انگشت شه دین را

جفای ساربان بین و اصول چاکری بنگر

به جای شاه دین فرمانده خیل اسیران شد

مقام زینبی را بین، وفای خواهری بنگر

برای گریه هم رخصت ندادند آل احمد را

مسلمانی نگه کن، رسم مهمان پروری بنگر

حسین را کشته بود و خون بها می داد مشتی زر

ببین کار یزید بی حیا، زشت اختری بنگر

خدا محبوب خود را غرقه در خون دیده «لاهوتی»

نکرد این دهر را نابود، صبر و داوری بنگر

ایرج میرزا

رسم است هر که داغ جوان دید، دوستان

رأفت برند حالت آن داغ دیده را

یک دوست زیر بازوی او گیرد از وفا

و آن یک ز چهره پاک کند اشک دیده را

القصه هرکسی به طریقی ز روی مهر

تسکین دهد مصیبتِ بر وی رسیده را

آیا که داد تسلیتِ خاطرِ حسین

چون دید نعشِ اکبرِ در خون طپیده را؟

آیا که غمگساری و انده بری نمود

لیلای داغ دیده و زحمت کشیده را؟

بعد از پسر دل پدر آماج تیر شد

آتش زدند لانه مرغِ پریده را

ریاضی یزدی

بوی بهشت می وزد از کربلای تو

ای کشته باد جان دو عالم فدای تو

برخیز و باز بر سر نی آیه ای بخوان

ای من فدای آن سرِ از تن جدای تو

اندر منا ذبیح یکی بود و زنده رفت

ای صد ذبیح کشته شده در منای تو

رفتی به پاس حُرمت کعبه به کربلا

شد کعبه حقیقی دل کربلای تو

اجر هزار عمره و حج در طواف تست

ای مروه و صفا به فدای صفای تو

تا با نماز خوف تو گردد قبول حق

شد سجده گاه اهل یقین خاک پای تو

با گفتن رضاً بقضائک به قتلگاه

شد متحد رضای خدا با رضای تو

تو هرچه داشتی به خدا دادی، ای حسین

فردا خداست جلّ جلاله جزای تو

خون خداست خون تو و جز خدای نیست

ای کشته خدا! به خدا خونبهای تو

حجت الاسلام نیّر

ای در غم تو ارض و سما خون گریسته

ماهی در آب و وحش به هامون گریسته

وی روز و شب به یاد لبت چشم روزگار

نیل و فرات و دجله و جیحون گریسته

از تابش سرت به سنان چشم آفتاب

اشک شفق به دامن گردون گریسته

در آسمان ز دود خیام عفاف تو

چشم مسیح اشک جگر خون گریسته

با درد اشتیاق تو در وادی جنون

لیلی بهانه کرده و مجنون گریسته

تنها نه چشم دوست به حال تو اشکبار

خنجر به دست دشمن تو خون گریسته

آدم پی عزای تو از روضه بهشت

خرگاه درد و غم، زده بیرون گریسته

محمدحسین شهریار

ای بر سَریر مُلک اَزل تا ابد خدا

وصف تو از کجا و بیان من از کجا

تنها تویی که هستی و غیر از تو هیچ نیست

ای هرچه هست و نیست به تنهایی ات گوا

کشتی شکسته، دست ز جان شوید، از تو نه

آنجا که عاجز آمده، تدبیر ناخدا

آنجا که دست هیچ کسش نیست دستگیر

مسکین دل شکسته، تو را می کند صدا

ای جذبه محبت تو مِحور وجود

بی جود جذبه های تو، اجزا ز هم جدا

یارب تجلّی تو، به غیب و شهود چیست

جز جان و تن نواختن از هدیه هدی

ورنه به کبریای تو نبود عیارسنج

نه زهد ابن اَدهم و نه کفر بوالعلا

یارب به بنده چشم و دلی ده خدای بین

تا عرش و فرش آینه بیند خدانما

یارب به کشور سخنم شهریار کن

ای خسروان به خاک درت کمترین گدا

محمدحسین شهریار

علی، ای همای رحمت، تو چه آیتی خدا را

که به ماسوا فکندی همه سایه هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را

مگر ای سحاب رحمت، تو بباری، ار نه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو، ای گدای مسکین، در خانه علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

بجز از علی که گوید به پسر، که قاتل من

چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا

بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب

که عَلَم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان

چو علی که می تواند که به سر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند، نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه گویم شه ملک لافتی را

به دو چشم خون فشانم هله، ای نسیم رحمت

که ز کوی او غباری ز من آر توتیا را

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت

چه پیام ها که دارم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان، به دعای مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چو نای هردم ز نوای شوق او دم

که لسان غیب خوش تر بنوازد این نوا را

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنایی بنوازد آشنا را

ز نوای مرغ یاحق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن، چه خوش است، شهریارا

طاهره صفارزاده

همیشه منتظرت هستم

بی آن که در رکورد نشستن باشم

همیشه منتظرت هستم

چونان که من

همیشه در راهم

همیشه در حرکت هستم

همیشه در مقابله

تو مثل ماه

ستاره

خورشید

همیشه هستی

و می درخشی از بدر

و می رسی ازکعبه

و کوفه همین تهران است

که بار اول می آیی

و ذوالفقار را باز می کنی

و ظلم را می بندی

همیشه منتظرت هستم

ای عدل وعده داده شده

این کوچه

این خیابان

این تاریخ

خطی از انتظار تو را دارد

و خسته است

تو ناظری

تو می دانی

ظهور کن که منتظرت هستم

ظهور کن که منتظرت هستم

ابوالقاسم حالت

به حریم قُرب خدا کسی، ز ره ریا ننهاده پا

نرسی به قرب خدا اگر، نشود بَری دلت از ریا

تو که مستی از مِی خودسری، تو که گشته ای ز خدا بری

ز چه نام قُرب خدا بری، تو کجا و قُرب خدا کجا؟

پی مال و مکنت و سیم و زر: مکن از طریق خطا گذر

مفکن به غیر خدا نظر، که نیفتی از نظر خدا

تو نمک چشیده آن شهی، ز قبول و رد وی آگهی

چه بداختری که رضا دهی، به هر آنچه او ندهد رضا

به تو آنچه گفته مجو، مجو، ز چرا و چون سخنی مگو

همه نیکویی چو رسد از او، دگر از تو چون و چرا، چرا؟

ز گنه رسیده دو صد تَعب به دلت ز تاب و تنت ز تب

مدد از طبیب خِرد طلب، که دهد مریض تو را شفا

ز چه دل شکسته شدی بسی، که شکسته عهد ترا کسی

چه غم از جدایی هر خَسی، چو تو از خدا نشوی جدا

نَزنی به شَهد صفا لبی، نرسی به لذت یاربی

مدد ار طلب نکنی شبی، ز رخ نیاز و لب دعا

محمدرضا شفیعی کدکنی

باز در خاطره ها یاد تو، ای رهروِ عشق

شعله سرکش آزادگی افروخته است

یک جهان بر تو و بر همت و مردانگی ات

از سر شوق و طلب، دیده جان دوخته است

نقش پیکار تو در صفحه تاریخ جهان

می درخشد، چو فروغ سحر از ساحل شب

پرتوش بر همه کس تابد و می آموزد

پایداری و وفاداری در راه طلب

چهر رنگین شفق، می دهد از خون تو یاد

که ز جان بر سر پیمان ازل ریخته شد

راست، چون منظره تابلوِ آزادی

که فروزنده به تالار شب آویخته شد

رسم آزادی و پیکار حقیقت جویی

همه جا صفحه تابنده آیین تو بود

آنچه بر ملت اسلام، حیاتی بخشید

جنبش عاطفه و نهضت خونین تو بود

تا ز خون تو جهانی شود از بند آزاد

بر سرِ ایده انسانیِ خود جان دادی

در ره کعبه حق جویی و مردی و شرف

آفرین بر تو که هفتاد و دو قربان دادی

آنکه از مکتب آزادگی ات درس آموخت

پیش آمال ستمگر ز چه تسلیم شود؟

زور و سرمایه دشمن نفریبد او را

که اسیر ستم مردم دژخیم شود

رهرو کعبه عشقی و در آفاق وجود

با پر شوق، سوی دوست برآری پرواز

یکه تاز ملکوتی، که به صحرای ازل

روی از خواسته عشق نتابیدی باز

جان به قربان تو ای رهبر آزادی و عشق

که روانت سر تسلیم نیاورد فرود

زان فداکاری مردانه و جانبازی پاک

جاودان بر تو و بر عشق و وفای تو درود

محمدجواد غفورزاده(شفق)

ای گردش چشمان تو سرچشمه هستی

ما محو تو هستیم، تو حیران که هستی؟

خورشید که سرچشمه زیبایی و نور است

از میکده چشم تو آموخته مستی

تا جرعه ای از عشق تو ریزند به جامش

هر لاله کند دعوی پیمانه به دستی

از چار طرف محو تماشای تو هستند

هفتاد و دو آیینه توحیدپرستی

وا کرد در مسجدالاقصای یقین را

تکبیره الاحرام نمازی که تو بستی

تا وا شدن پنجره هرگز نزدی پلک

تا خون شدن حنجره از پا ننشستی

ای کاش که گل های عطشناک نبینند

در دیده خود خار غمی را که شکستی

یک گوشه چشم تو مرا از دو جهان بس

ای گردش چشمان تو سرچشمه هستی

مشفق کاشانی

بازآ که دل هنوز به یاد تو دلبر است

جان از دریچه نظرم چشم بر در است

بازآ دگر که سایه دیوار انتظار

سوزنده تر ز تابش خورشید محشر است

بازآ که باز مردم چشمم ز درد هجر

در موج خیز اشک چو کشتی شناور است

بازآ که از فراق تو، ای غایب از نظر

دامن ز خون دیده چو دریای گوهر است

ای صبح مهربخش دل، از مشرق امید

بنمای رخ که طالعم از شب سیه تر است

زد نقش مهر روی تو بر دل چنان که اشک

آئینه دار چهره ات ای ماه منظر است

ای رفته از برابر یاران مشفقت

رویت به هر چه می نگرم در برابر است

حبیب الله چایچیان (حسان)

امشب شهادت نامه عشّاق امضا می شود

فردا ز خون عاشقان این دشت دریا می شود

امشب کنار یکدگر بنشسته آل مصطفی

فردا پریشان جمع شان چون قلب زهرا می شود

امشب صدای خواندن قرآن به گوش آید ولی

فردا صدای الامان زین دشت برپا می شود

امشب کنار مادرش لب تشنه اصغر خفته است

فردا خدایا بسترش آغوش صحرا می شود

امشب رقیه حلقه زرّین اگر دارد به گوش

فردا دریغ این گوشوار، از گوش او وا می شود

امشب بود جای علی آغوش گرم مادرش

فردا چو گل ها پیکرش پامال اعدا می شود

امشب گرفته در میان اصحاب، ثارالله را

فردا عزیز فاطمه بی یار و تنها می شود

امشب به دست شاه دین، باشد سلیمانی نگین

فردا به دست ساربان، این حلقه یغما می شود

امشب سَر سِرّ خدا بر دامن زینب بُوَد

فردا انیس خولی و دیر نصاری می شود

ترسم زمین و آسمان، زیر و زبر گردد حسان

فردا اسارت نامه زینب چو اجرا می شود

حبیب الله چایچیان (حسان)

رفتی و نقش روی تو بر لوح دیده ماند

رفتی وداع تو به دل غم کشیده ماند

چون خم شدم که پای تو بوسم پی وداع

رفتی و قامت من غمگین خمیده ماند

در این سفر که نیمه ره از من جدا شدی

بار غمت به دوش دل داغ دیده ماند

آغوش من تهی شد و خار جدائی ات

در چشم انتظار من ای گل خلیده ماند

تا کی شب فراق سیاهت رسد بروز

چشمم به جلوه گاه سحر تا سپیده ماند

بس روز و شب که گَشتم و آوخ نجُستمت

باز این دلم، شکسته و در خون طپیده ماند

از شوق توست کز بدن ناتوان من

جانم برون نیامد و بر لب رسیده ماند

شد زرد چهره من و خشکید اشک چشم

گلهای انتظار من آخر نچیده ماند

بس گریه کردم و اثری در عدو نکرد

بس ناز کودکانه من ناخریده ماند

کو دست مِهر تو که نوازش کند مرا

خارم به پای و اشک به رویم چکیده ماند

در گوشه خرابه چو می رفت جان من

داغت نرفت از دل و اشکم به دیده ماند

بر چهره ام نشانه رفتار دشمنان

جای کبود سیلی و رنگ پریده ماند

هر لاله ای دمید حسانا ز خاک او

پیوسته داغدار و گریبان دریده ماند

غلامرضا شکوهی

توان واژه کجا و مدیح گفتن او

قلم قناری گنگی ست در سرودن او

کشاندنش به صحاریِ شعر ممکن نیست

کمیت معجزه لنگ است پیش توسن او

چه دختری، که پدر پشت بوسه ها می دید

کلید گلشن فردوس را به گردن او

چه همسری، که برای علی به حظّ حضور

طلوع باور معراج داشت دیدن او

چه مادری، که به تفسیر درس عاشورا

حریم مدرسه کربلاست دامن او

بمیرم آن همه احساس بی تعلق را

که بار پیرهنی را نمی کشد تن او

دمی که فاطمه تسبیح گریه بردارد

پیام می چکد از چلچراغ شیون او

از آن ز دیده ما در حجاب خواهد ماند

که چشم را نزند آفتابِ مدفن او

حسین منزوی

داغِ که داری امشب؟ ای آسمان خاموش!

داغ کدام خورشید؟ ای مادرِ سیه پوش!

این سرخیِ شفق نیست، خون شقیقه کیست

که می چکد به رویت از گوش و از بناگوش؟

طشت زری ست خورشید، گلگون، لبالب از خون

تیغِ که باز کرده ست خون از رگ سیاووش؟

این کشته کیست دیگر؟ ترکیب دُبّ اصغر

تابوت کوچک کیست که می برند بر دوش؟

تا هر ستاره زخمی ست از عشق بر تن تو

از زخم های عشقت خونِ که می زند جوش؟

نامی که چون کتیبه ست بر سنگِ روزگاران

یادش اگرچه خاموش، کی می شود فراموش؟

ماه مرا فرو برد، چاه محاق هشدار

ای قافله! که افتاد بیرق ز دست چاووش

در قلعه که افتاد آتش؟ که در افق ها

از پشت شعله و دود، پیداست برج و باروش

عمران صلاحی

بادها

نوحه خوان

بیدها

دسته زنجیرزن

لاله ها

سینه زنانِ حرمِ باغچه

بادها

در جنون

بیدها

واژگون

لاله ها

غرق خون

خیمه خورشید سوخت

برگ ها

گریه کنان ریختند

آسمان

کرده به تن پیرهن تعزیه

طبل عزا را بنواز ای فلک...

بهمن صالحی

تو کیستی که جهان تشنة زلالی توست

بهار عاطفه مرهون خشکسالی توست

شب زمانه که مقهور بامدادان باد

شکیب خاطرش از خون لایزالی توست

ز قصّه عطشت چشم عالمی گریان

هزار چشمه جوشنده در حوالی توست

تو ماه من به کدامین ظلامه ات کشتند

که پشت پیر فلک تا ابد هلالی توست

ندید نقش تو را کس به حجم آینه ها

حکایت همه از صورت خیالی توست

چه عاشقی تو که در دفتر قصاید سرخ

هرآنچه خواند دلم، شاه بیت عالی توست

سزد که رایحه درد، سازدم مدهوش

که باغ عشق، به داغ شکسته بالی توست

فغان که وارث بانوی آبهای جهان

تویی و تشنه یک قطره، مشک خالی توست

تو شهر عشقی و دروازه ات به باغ بهشت

دل شکسته من یک تن از اهالی توست

علی معلم دامغانی

روزی که در جام شفق مُل کرد خورشید

بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید

شید و شفق را چون صدف در آب دیدم

خورشید را بر نیزه گویی خواب دیدم

خورشید را بر نیزه ؟ آری ، این چنین است

خورشید را بر نیزه دیدن سهمگین است

بر صخره از سیب زنخ بر می توان دید

خورشید را بر نیزه کمتر می توان دید

در جام من می پیش تر کن ساقی امشب

با من مدارا بیشتر کن ساقی امشب

بر آبخورد آخر مقدّم تشنگانند

می ده ، حریفانم صبوری می توانند

این تازه رویان کهنه رندان زمین اند

با ناشکیبایان صبوری را قرین اند

من صحبت شب تا سحوری کی توانم ؟

من زخم دارم ، من صبوری کی توانم ؟

تسکین ظلمت شهر کوران را مبارک

ساقی ! سلامت این صبوران را مبارک

من زخمهای کهنه دارم ، بی شکیبم

من گرچه اینجا آشیان دارم ، غریبم

من با صبوری کینة دیرینه دارم

من زخم داغ آدم اندر سینه دارم

من زخم دار تیغ قابیلم ، برادر

میراث خوار رنج هابیلم ، برادر!

یوسف مرا فرزند مادر بود در چاه

یحیی ! مرا یحیی برادر بود در چاه

از نیل با موسی بیابانگرد بودم

بر دار با عیسی شریک درد بودم

من با محمد از یتیمی عهد کردم

با عاشقی میثاق خون در مهد کردم

بر ثور شب با عنکبوتان می تنیدم

در چاه کوفه وای حیدر می شنیدم

بر ریگ صحرا با اباذر پویه کردم

عماروَش چون ابر و دریا مویه کردم

تاوان مستی همچو اشتر باز راندم

با میثم از معراج دار آواز خواندم

من تلخی صبر خدا در جام دارم

صفرای رنج مجتبی در کام دارم

من زخم خوردم ، صبر کردم ، دیر کردم

من با حسین از کربلا شبگیر کردم

آن روز در جام شفق مُل کرد خورشید

بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید

فریادهای خسته سر بر اوج می زد

وادی به وادی خون پاکان موج می زد

بی درد مردم ، ما خدا، بی درد مردم

نامرد مردم ، ما خدا، نامرد مردم

از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم

زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم

از دست ما بر ریگ صحرا نطع کردند

دست علمدار خدا را قطع کردند

نوباوگان مصطفا را سر بریدند

مرغان بستان خدا را سر بریدند

در برگ ریز باغ زهرا برگ کردیم

زنجیر خاییدیم و صبر مرگ کردیم

چون بیوگان ننگ سلامت ماند بر ما

تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما

روزی که در جام شفق مل کرد خورشید

بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید

محمدعلی مجاهدی

می آید از سمتِ مغرب اسبی که تنهای تنهاست

تصویرِ مردی که رفته ست در چشم هایش هویداست

یالش که همزاد موج است دارد فراز و فرودی

امّا فرازی که بشکوه، امّا فرودی که زیباست

در عمق یادش نهفته ست خشمی که پایان ندارد

در زیر خاکستر او گل های آتش شکوفاست

در جانِ او ریشه کرده ست عشقی که زخمی ترین است

زخمی که از جنس گودال امّا به ژرفای دریاست

داغی که از جنس لاله ست در چشم اشکش شکفته ست

یا سرکشی های آتش در آب و آیینه پیداست

هم زین او واژگون است هم یال او غرق خون است

جایی که باید بیفتد از پای زینب همین جاست

دارد زبان نگاهش با خود سلام و پیامی

گویی سلامش که زینب امّا پیامش به دنیاست:

از پا سوار من افتاد، تا آنکه مردی بتازد

در صحنه های ی که امروز، در صحنه های ی که فرداست

این اسب بی صاحب انگار در انتظار سواری ست

تا کاروان را براند در امتدادی که پیداست

محمدعلی مجاهدی

آنچه از من خواستی با کاروان آورده ام

یک گلستان گل به رسم ارمغان آورده ام

از در و دیوار عالم فتنه می بارید و من

بی پناهان را بدین دارالامان آورده ام

اندر این ره از جرس هم بانگ یاری برنخاست

کاروان را تا بدین جا با فغان آورده ام

بس که من منزل به منزل در غمت نالیده ام

همرهان خویش را چون خود به جان آورده ام

تا نگویی زین سفر با دست خالی آمدم

یک جهان درد و غم و سوز نهان آورده ام

قصه ویرانه شام ار نپرسی بهتر است

چون از آن گلزار پیغام خزان آورده ام

خرمنی موی سپید و دامنی خون جگر

پیکری بی جان و جسمی ناتوان آورده ام

دیده بودم با یتیمان مهربانی می کنی

این یتیمان را به سوی آستان آورده ام

دیده بودم تشنگی از دل قرارت برده بود

از برایت دامنی اشک روان آورده ام

تا به دشت نینوا بهرت عزاداری کنم

یک نیستان ناله و آه و فغان آورده ام

تا نثارت سازم و گردم بلاگردان تو

در کف خود از برایت نقد جان آورده ام

نقد جان را ارزشی نبود، ولی شادم چو مور

هدیه ای سوی سلیمان زمان آورده ام

هاتفی پروانه را می گفت کز این مرثیت

در فغان اهل زمین و آسمان آورده ام

خسرو احتشامی

ای بسته بر زیارت قدّ تو قامت آب

شرمنده مروت تو تا قیامت آب

در ظهر عشق، عکس تو لغزید در فرات

شد چشمه حماسه ز جوش شهامت آب

دستت به موج داغ حباب طلب گذاشت

اوج گذشت دید و کمال کرامت آب

بر دفتر زلالی شط خط «لا» نوشت

لعلی که خورده بود ز جام امامت آب

لب تر نکردی از ادب، ای روح تشنگی

آموخت درس عاشقی و استقامت آب

ترجیع درد را ز گریزی که از تو داشت

سر می زند هنوز به سنگ ندامت آب

از نقش سجده کرده نخل بلند تو

آیینه ای ست خفته در آه ملامت آب

از ساغر سقایت فضلت قلم کشید

گسترد تا حریم تفضّل ز عامت آب

زینب، حسین را به گل سرخ خون شناخت

بر تربت تو بود نشان و علامت آب

از جوهر شفاعت سعی ات بعید نیست

گر بگذرد ز آتش دوزخ سلامت آب

می خوانمت به نام ابوالفضل و شوق را

در دیدگان منتظرم بسته قامت آب

آمد به آستان تو گریان و عذرخواه

به عزم پای بوسی و قصد اقامت آب

سیدحسن حسینی

پلک صبوری می گشایی

و چشم حماسه ها

روشن می شود

کدام سرانگشت پنهانی

زخمه به تار صوتی تو می زند

که آهنگ خشم صبورت

عیش مغروران را

منغض می کند

می دانیم

تو نایب آن حنجره مشبکی

که به تاراج زوبین رفت

و دلت

مهمان سرای داغهای رشید است

ای زن!

قرآن بخوان

تا مردانگی بماند

قرآن بخوان

به نیابت کل آن سی جزء

که با سرانگشت نیزه

ورق خورد

قرآن بخوان

و تجوید تازه را

به تاریخ بیاموز

و ما را

به روایت پانزدهم

معرفی کن

قرآن بخوان:

تا طبل هلهله

از های و هوی بیفتد

خیزران

عاجزتر از آن است

که عصای دست

شکستهای بزک شده باشد

شاعران بیچاره

شاعران درمانده

شاعران مضطر

با نام تو چه کردند؟

تاریخ زن

آبرو می گیرد

وقتی پلک صبوری می گشایی

و نام حماسی ات

بر پیشانی دو جبهه نور می درخشد

زینب!

حسین اسرافیلی

دارد از گرد راه می آید

هم تبار قبیله طوفان

نامه کوفیان به خورجینش

همره شوق بیعت و پیمان

با شتاب از کناره می گذرد

چفیه و چهره اش غبارآلود

می رود همچو باد در دل دشت

نفس باره اش بخارآلود

می کند سایه بان چشمانش

دست را همچو شاخه زیتون

پیش از این در کرانه پیدا بود

سایه تک سوار آتش و خون

باز در حجم دشت می پیچد

گرد سُم سپید رهوارش

شیهه اسبِ رعد را ماند

می کشد تا مقام دیدارش

گزمه های گرسنه می بویند

جای گام تو را چنان کفتار

با توام با تو ای شجاعت قوم

یاور عشق، ای پلنگ شکار

دیرگاهی ست تا نیاشفته ست

طعم پیکار و تیغ، ذائقه را

ابرهای عقیم تشنه لبند

آتشین نعره های صاعقه را

با تو این مرهم کدامین زخم

با تو این آتش کدام آه است؟

از کدامین سپیده می آیی

همره آفتاب تیغ به دست؟

با تو عطشانیِ قبیله ماست

از لهیب کویر می آیی

از لب چاک چاک تو پیداست

کز نمک زار پیر می آیی

رایت عاشقی به دوش سوار

می رسد خسته، تشنه، گردآلود

بر لبانش نشسته هرم کویر

چشم در انتظار چشمه و رود

می رسد مرد، لیک افسرده ست

آتش سینه های پر فریاد

بسته بر آفتاب پنجره را

دست پندار «هرچه بادا باد»

گزمگان پلید می جویند

سایه مرد را به دشنه و تیغ

خیل اهریمنان که می دارند

آب را از لبان تشنه دریغ

قاصد کاروان بیداری!

مردهای قبیله در خوابند

بازگرد، ای سوار دریادل

کوفیان پای بست مردابند

اینک این مسلم است خون آلود

در حصار ددان زشت آیین

دست ها بسته و توانش نیست

می برندش فراز برج به کین

می رود در میان جلادان

تا برآید فراز چوبه دار

می کند سوی مکه مرد خطاب

کای حسین، ای امام، ای سردار

غیرتی نیست کوفه را، برگرد

بیعتی سست بود و بشکسته ست

آن که می کرد دعوت خورشید

خدمت شام را کمر بسته ست

سلمان هراتی

زمین اگر برابر کهکشان تکرار شود

حجم حقیری ست

که گنجایش بلندی تو را نخواهد داشت

قلمرو نگاه تو دورتر از پیداست

و چشمان تو معبدی

که ابرها نماز باران را در آن سجده می کنند

این را فرشته ها حتی می دانند

که نیمی از تو هنوز

نامشکوف مانده است

از خلاء نامعلوم تری دستهایی که به نیت مکاشفه

در تو سفر کردند

حیران

در شیب جمجمه ایستاده اند

تو آن اشاره ای که بر براق طوفان نشسته ای

تو آن انعطافی

که پیشاپیش باران می روی

آن کس که تو را نسراید

بیمار است

زمین

بی تو تاول معلقی است

در سینه آسمان

و خورشید، اگر چه بزرگ است

هنوز کوچک است

اگر با جبین تو برابر شود

دنباله تو

جنگل خورشید است

شاید فقط

خاک نامعلوم قیامت

ظرفیت تو را دارد

زمین اگر چشم داشت

بزرگواری تو این سان غریب نمی ماند

هیچ جرأتی جز قلب تو نسوخت

سپیدتر از سپیده

بر شقیقه صبح ایستاده ای

و از جیب خویش

خورشید می پراکنی

ای معنویت نامحدود

زود است حتی در زمین

نام تو برده شود

زمین فقط

پنج تابستان به عدالت تن داد

و سبزی این سالها

تتمه آن جویبار بزرگ است

که از سرچشمه ناپیدایی جوشید

وگرنه خاک را

بی تو جرات آبادانی نیست

تو را با دیدنی های مأنوس می سنجم

من اگر می دانستم

پشت آسمان چیست

تو همانی

تو آن بهار ناتمامی

که زمین عقیم

دیگر هیچ گاه

به این تجربت سبز تن نداد

آن یک بار نیز

در ظرف تنگ فهم او نگنجیدی

شب و روز

بی قرار پلکهای توست

وگرنه خورشید

به نورافشانی خود امیدوار است

صبح

انعکاس لبخند توست

که دم مرگ به جا آوردی

آن قسمت از زمین

که نام تو را نبرد

یخبندان است

ای پهناوری که

عشق و شمشیر را

به یک بستر آوردی

دنیا نمی تواند بداند

تو کیستی

جعفر رسول زاده

آیینه شدند و تابناک افتادند

مانند سپیده سینه چاک افتادند

در پیش نگاه مهربان خورشید

هفتاد و دو آسمان به خاک افتادند

قیصر امین پور

خوشا از دل نم اشکی فشاندن

به آبی آتش دل را نشاندن

خوشا زان عشقبازان یاد کردن

زبان را زخمه فریاد کردن

خوشا از نی، خوشا از سر سرودن

خوشا نی نامه ای دیگر سرودن

نوای نی ، نوایی آتشین است

بگو از سر بگیرد، دل نشین است

نوای نی نوای بی نوایی ست

هوای ناله هایش نینوایی ست

نوای نی دوای هر دل تنگ

شفای خواب گل، بیماری سنگ

قلم تصویر جانکاهی ست از نی

علم تمثیل کوتاهی ست از نی

خدا چون دست بر لوح و قلم زد

سرِ او را به خط نی رقم زد

دل نی ناله ها دارد از آن روز

از آن روز است نی را ناله پرسوز

چه رفت آن روز در اندیشه نی

که این سان شد پریشان بیشه نی؟

سری سرمست شور و بی قراری

چو مجنون در هوای نی سواری

پر از عشق نیستان سینه او

غم غربت غم دیرینه او

غم نی بند بند پیکر اوست

هوای آن نیستان در سر اوست

دلش را با غریبی، آشنایی ست

به هم اعضای او، وصل از جدایی ست

سرش بر نی، تنش در قعر گودال

ادب را گه الف گردیده، گه دال

ره نی پیچ و خم بسیار دارد

نوایش زیر و بم بسیار دارد

سری بر نیزه ای، منزل به منزل

به همراهش هزاران کاروان دل

چگونه پا ز گل بردارد اشتر

که با خود باری از سر دارد اشتر؟

گران باری به محمل بود بر نی

نه از سر، باری از دل بود بر نی

چو از جان پیش پای عشق سر داد

سرش بر نی نوای عشق سر داد

به روی نیزه و شیرین زبانی!

عجب نبود ز نی شکر فشانی

اگر نی پرده ای دیگر بخواند

نیستان را به آتش می کشاند

سزد گر چشم ها در خون نشینند

چو دریا را به روی نیزه بینند

شگفتا بی سر و سامانی عشق!

به روی نیزه سرگردانی عشق!

ز دست عشق در عالم هیاهوست

تمام فتنه ها زیر سر اوست

قادر طهماسبی (فرید)

سرّ نی در نینوا می ماند، اگر زینب نبود

کربلا در کربلا می ماند، اگر زینب نبود

چهره سرخ حقیقت، بعد از آن طوفان رنگ

پشت ابری از ریا می ماند، اگر زینب نبود

چشمه فریاد مظلومیّت لب تشنگان

در کویر تفته جا می ماند، اگر زینب نبود

زخمه زخمی ترین فریاد، در چنگ سکوت

از طراز نغمه، وامی ماند، اگر زینب نبود

در طلوع داغ اصغر، استخوان اشک سرخ

در گلوی چشم ها می ماند، اگر زینب نبود

ذوالجناح دادخواهی، بی سوار و بی لگام

در بیابان ها رها می ماند، اگر زینب نبود

یوسفعلی میرشکاک

خیز و جامه نیلی کن روزگار ماتم شد

دور عاشقان آمد نوبت محرم شد

نبض جاده بیدار از بوی خون خورشید است

کوفه رفتن مسلم گوییا مسلم شد

پای خون دل واکن دست موج پیدا کن

رو به سوی دریا کن ساحلی فراهم شد

هرکه رو به دریا کرد آبروی ساحل شد

خنده را ز خاطر برد آن که گریه محرم شد

تشنه اضطراب آورد آب می شود عباس

گو فرات خیبر شو، مرتضی مصمم شد

نوبت حسین آمد کآورد به میدان رو

نه فلک به جوش آمد منقلب دو عالم شد

خاک شعله پوش آمد چرخ در خروش آمد

آسمان به جوش آمد کشته اسم اعظم شد

بر سر از غم زهرا خاک می کند مریم

با مصیبت خاتم تازه داغ آدم شد

دشمن حسین افکند ار به چاه یوسف را

چاه، چشمه کوثر گریه، آب کوثر شد

گرچه عقده دل بود، آبروی بیدل بود

کز هجوم فرصت ها این فغان فراهم شد

سهیل محمودی

شب رفت و صبح دید که فرداست

پلکی زد و ز خواب به پا خاست

با این پرنده های خوش آواز

ساحل، ز بانگ و هلهله غوغاست

انگار دوش دختر خورشید

این دختری که این همه زیباست

تن شسته در طراوت دریا

کاین گونه دل فریب و دل آراست

زان ابرهای خیس که ساحل

از درکشان به نرمی دیباست

در دور دست آبی دریا

یک تکه ابر گم شده، پیداست

گویی که چشمهایِ ترِ او

در کار صبح، گرم تماشاست

این نرم موجهای پیاپی

گیسوی حلقه حلقه دریاست

دریا که مثل خاطره دور است

دریا که مثل لحظه همین جاست

این حجم بی نهایت آبی

تلفیقی از حقیقت و رؤیاست

این پاک، این کرامت سیال

آمیزه ای ز خشم و مداراست

گاهی چو یک حماسه بشکوه

گاهی چو یک تغزل شیواست

مثل علی، به لحظه پیکار

مثل علی، به نیمه شبهاست

مثل علی، به قهر و تولا

مثل علی، به مهر و تبراست

مردی که روح نوح و خلیل است

روحی که روح بخش مسیحاست

روحی که ناشناخته مانده

روحی که تا همیشه معماست

روحی که چون درخت و شقایق

نبض بلوغ جنگل و صحراست

در دور دست شب، شب کوفه

این ناله های کیست که برپاست؟

انگار آن عبادت معصوم

در غربت نخیله به نجواست

این شب، شب ملائکه و روح

یا رازگونه لیله اسرارست

احمد عزیزی

گوش کن این گوشه را از ساز من

نیست مالیخولیا آواز من

ای رباب، ای رود، ای نی، ای نوا

ای همه نیزارهای نینوا

دشت خاموش است و صحرا خسته است

ماه گویی بار از اینجا بسته است

پس چه شد آن سایه ها و بیدها

پس کجا رفتند آن خورشیدها

آن سیه چشمان زیبای عرب

که میان چشم شان شب بود و شب

پس کجایند آن جوانان غیور

که تجلی می شدند از فرط نور

می وزید از دور عطر پونه شان

خال سبز هاشمی بر گونه شان

بوی روح و بوی معبد داشتند

بوی گیسوی محمد داشتند

ای کجابانان دشت ناکجا!

می رود این قطره خون تا کجا؟

از چه این مرغان تلاطم می کنند

سایه ها خورشید را گم می کنند

روی خاک خشم رد خنجر ی ست

بر فراز بال نعش کفتری ست

تسخری در باطن تلواسه هاست

اضطرابی در عروق ماسه هاست

خاک سرخ و ابر سرخ و آب سرخ

ماه در آیینه مرداب سرخ

روح انسان می گریزد در سراب

کودک تاریخ می گرید به خواب

رجعت آوازها در سینه هاست

محشر تصویر در آیینه هاست

این صلیب خار پیکر، قیصر است

این خدای سکه ها اسکندر است

چیست این آویزه خونین ماه

بر کجا می گرید این ابر سیاه؟

شیون بادی ست جاری هر طرف

ناله شیری ست از سمت نجف

عارفان با گله هی هی می کنند

بشنو از نی، بشنو از نی می کنند

چشم این آیینه ها مبهوت کیست

بر سر آوازها تابوت کیست

من فدای جسم صد چاکت، حسین

جان من مجروح ادراکت، حسین

ای سفیر نسترن در قرن خاک

ای صدای لاله در عصر مغاک

ای زمان محکوم محرومیتت

ای زمین تاوان مظلومیتت

خاک آدم تا ابد گلگون توست

از خدا تا خاک رد خون توست

زخم دیدی تا زمین غلغل کند

تیغ خوردی تا شقایق گل کند

تو به خاک و خون کشیدی تیغ را

با رگان خود بریدی تیغ را

لاشه زنجیر بر راه تو ماند

نعش خنجر در گلوگاه تو ماند

ماند جای سینه ات بر تیرها

تا ابد زخم تو بر شمشیرها

ای مچ زنجیر را وا کرده تو

تیغ را تا حشر رسوا کرده تو

ای قتیل قمریان در به در

ای مطاف لاله های خون جگر

ای غروب عصر شوم قصرها

ای بلای خواب بخت النصرها

ای نگین زخم بر انگشت تو

نشتر تاریخ زیر مشت تو

زخم تو تقویم طغیان است و بس

ماتم تو سوگ انسان است و بس

در رگ تاریخ جز سیل تو نیست

هرکه خونین نیست از خیل تو نیست

ای که می گردد به گردت هر بهار

در طوافت عشق هفتاد و دو بار

ای فرات تشنه کامان زمین

ای فلات آخر مستضعفین

ما همه پیغمبر خون توایم

زائران زخم گلگون توایم

یا حسین، این عصر، عصر عسرت است

قرن غیبت، قرن غبن و غربت است

عصر لکنت، عصر پرت گیج ها

عصر نسل آخر افلیج ها

عصر خالی، عصر خولی، عصر خوک

عصر مسخ پاک ها با کار پوک

عصر ذبح گله روحانیان

عصر قصابی به دست جانیان

عصر لبخند سیاست در فراگ

عصر تبعید پرستو از پراگ

عصر نشر شمر در چاپ جدید

عصر قاب عکس در قطع یزید

عصر تصویب نیایش گرد تن

عصر لغو روح با حکم بدن

در کجای این تنستان کثیف

می توان سر کرد یک شب با لطیف؟

یا حسین اینجا درخت و دانه نیست

یک طنین، یک باد، یک پروانه نیست

ما شهود نور را گم کرده ایم

ما به تاریکی تصادم کرده ایم

نیست این جا ابر، شبنم، رود، آب

نیست این جا ردپای آفتاب

عصر پخش روح شیطان در شب است

عصر نفی نور و محو مذهب است

ما به دامان تو هجرت می کنیم

بار دیگر با تو بیعت می کنیم

هیچ تیغی بر تن تو تیز نیست

تا تو هستی فرصت چنگیز نیست

تا تو هستی، ای چراغ راه ها

چیست برق گله روباه ها

شاهد ما باش، ای خورشید پاک

ما نمی مانیم دیگر در مغاک

محمدرضا محمدی نیکو

ای که پیچید شبی در دل این کوچه صدایت

یک جهان پنجره بیدار شد از بانگ رهایت

تا قیامت همه جا محشر کبرای تو برپاست

ای شب تار عدم، شام غریبان عزایت

عطش و آتش و تنهایی و شمشیر و شهادت

خبری مختصر از حادثه کرب و بلایت

همرهانت صفی از آینه بودند و خوش آن روز

که درخشید خدا در همه آینه هایت

کاش بودیم و سر و دیده و دستی چو ابوالفضل

می فشاندیم سبک تر ز کفی آب به پایت

از فراسوی ازل تا ابد، ای حلق بریده

می رود دایره در دایره پژواک صدایت

محمدرضا آقاسی

هفتاد و دو ماه... ظهرِ عاشورا شقّ القمرِ امام را دیدند

هفتاد و دو پشتِ آسمان خم شد، وقتی کمرِ امام را دیدند

هفتاد و دو ذبح و یک خلیل الله، در عزم خلیلِ حق خلل؟ هرگز

در سیروسلوک فی سبیل الله تعظیم به هیبتِ هُبَل؟ هرگز

در هلهلة بُتانِ هرجایی این گونه که دید خودشکستن را؟

افروخت شرارة ستم سوزی، آموخت رهِ زِخویش رستن را

بنگر حرکات نور اعظم را: در ورطة تشنگی تلاطم کرد

هفتاد و دو کشتیِ نجات آورد، هفتاد و دو نوح وقفِ مردم کرد

هفتاد و دو کاروان و یک سالار، هفتاد و دو واحه روبه رو دارد

گاهی ز تنور و گاه بر نیزه با امّتِ خویش گفتگو دارد

آن اسوة پاکباز می گوید: آنان که ز راز مرگ آگاهند

در دشتِ جنون ز پا نمی افتند، بر مرکبِ خون هماره در راهند

هفتاد و دو صف، فشرده چون پولاد، هفتاد و دو قبضه موم در یک مُشت

هفتاد و دو سرسپردة مولا، تسلیمِ اشاره های یک انگشت

انگشتِ اشارتی که او دارد فردا به مصاف می برد ما را

گر شیوة نو پریدن آموزیم، تا قلة قاف می برد ما را

فردا که ز نیزه می دمد خورشید، فردا که خروسِ مرگ می خواند

از خنجر و برگ حجله می بندیم، ما را چو عروسِ مرگ می خواند

هفتاد و دو لحظه، لحظة پرواز، هفتاد و دو کربلای پی درپی

هفتاد و دو لحظة سرافرازی، سرهای بریده، خون چکان بر نی

مصطفی محدثی خراسانی

هرچند که مضمون غریبت تنهاست

نام تو سرود موج موج دریاست

بالی ز علی ست با تو، بالی ز حسین

پرواز تو از غدیر تا عاشوراست

مصطفی محدثی خراسانی

اگرچه باغ پر از لاله تو پرپر شد

زمین برای همیشه شهیدپرور شد

زمین برای همیشه به قصد یاری تو

تمام پاسخ آن پرسش معطر شد

زمین به یمن نفس های عاشقانه تو

پر از طراوت دل های درد باور شد

تو ذوالفقار شدی با دو تیغ در دو نبرد

جهاد اکبر تو هم رکاب اصغر شد

به ظهر واقعه آدم به نام تو بالید

اگرچه چشم تمام پیمبران تر شد

مرتضی امیری اسفندقه

حسین آمد و آزاد از یزیدت کرد

خلاص از قفس وعده و وعیدت کرد

سیاه بود و سیاهی هر آن چه می دیدی

تو را سپرد به آیینه، روسپیدت کرد

چه گفت با تو در آن لحظه های تشنه حسین؟

کدام زمزمه سیراب از امیدت کرد؟

به دست و پای تو بارِ چه قفل ها که نبود

حسین آمد و سرشار از کلیدت کرد

جنون تو را به مرادت رساند ناگاهان

عجب تشرّف سبزی، جنون مریدت کرد

نصیب هرکس و ناکس نمی شود این بخت

قرار بود بمیری، خدا شهیدت کرد

نه پیشوند و نه پسوند؛ حرّ حرّی تو

حسین آمد و آزاد از یزیدت کرد

زکریا اخلاقی

همین است ابتدای سبز اوقاتی که می گویند

و سرشار گل است آن ارتفاعاتی که می گویند

بشارت زلالی از طلوع تازه نرگس

پیاپی می وزد از سمت میقاتی که می گویند

زمین در جست وجو هرچند بی تابانه می چرخد

ولی پیداست دیگر آن علاماتی که می گویند

جهان این بار دیگر ایستاده با تمام خودش

کنار خیمه سبز ملاقاتی که می گویند

کنار جمعه موعود گلهای ظهور او

یکایک می دمد، طبق روایاتی که می گویند

کنون از انتهای دشت های شرق می آید

صدای آخرین بند مناجاتی که می گویند

و خاک، این خاک تیره آسمانی می شود کم کم

در استقبال آن عاشق ترین ذاتی که می گویند

و فردا بی گمان این سمت عالم روی خواهد داد

سرانجامِ عجیب اتفاقاتی که می گویند

زکریا اخلاقی

به تمنای طلوع تو جهان چشم به راه

به امید قدمت کون و مکان چشم به راه

به تماشای تو ای نور دل هستی، هست

آسمان کاهکشان کاهکشان چشم به راه

رخ زیبای تو را یاسمن آیینه بدست

قد رعنای تو را سرو جوان چشم به راه

در شبستان شهود اشک فشان دوخته اند

همه شب تا به سحر خلوتیان چشم به راه

دیدمش فرشی از ابریشم خون می گسترد

در سراپرده چشمان خود آن چشم به راه

نازنینا، نفسی اسب تجلّی زین کن!

که زمین گوش به زنگ است و زمان چشم به راه

آفتابا، دمی از ابر برون آ، که بوَد

بی تو منظومه امکان نگران چشم به راه

افشین علاء

پیش چشمم تو را سر بریدند

دستهایم ولی بی رمق بود

بر زبانم در آن لحظه جاری

قل اعوذ برب الفلق بود

گفتی «آیا کسی یار من نیست؟»

قفل بر دست و دندان من بود

لحظه ای تب امانم نمی داد

بی تو آن خیمه زندان من بود

کاش می شد که من هم بیایم

در سپاهت علمدار باشم

کاش تقدیرم از من نمی خواست

تا که در خیمه بیمار باشم

ماندم و در غروبی نفس گیر

روی آن نیزه دیدم سرت را

ماندم و از زمین جمع کردم

پاره های تنِ اکبرت را

ماندم و تا ابد دادم از کف

طاقت و تاب بعد از ابوالفضل

ماندم و ماند کابوس یک عمر

خوردن آب بعد از ابوالفضل

ماندم و بغض سنگین زینب

تا ابد حلقه زد بر گلویم

ماندم و دیدم افتاده بر خاک

قاسم آن یادگار عمویم

گفتم ای کاش کابوس باشد

گفتم این صحنه شاید خیالی ست

یادم از طفل شش ماه آمد

یادم آمد که گهواره خالی ست

پیش چشمم تو را سر بریدند

دستهایم ولی بی رمق بود

بر زبانم در آن لحظه جاری

قل اعوذ برب الفلق بود...

سیدضیاء الدین شفیعی

گرچه روزی تلخ تر از روز عاشورا نبود

آنچه ما دیدیم جز پیشامدی زیبا نبود

عشق می فرمود: «باید رفت»، می رفتند و هیچ

بیم شان از تیرهای تلخ و بی پروا نبود

خیمه ها از مرد خالی می شد، اما همچنان

اهل بیت عشق در مردانگی تنها نبود

آفتاب ظهر عاشورا به سختی می گریست

کودکان لب تشنه بودند و کسی سقّا نبود

آسمان می سوخت از داغی که بر دل داشت، آه

کودکی آتش به دامن می شد و بابا نبود

کاروان کم کم به سمت ناکجا می رفت و کاش

بازگشتی این سفر را باز از آنجا نبود

محمدکاظم کاظمی

نَمی ز دیده نمی جوشد اگرچه باز دلم تنگ است

گناه دیده مسکین نیست، کمیت عاطفه ها لنگ است

کجاستی که نمی آیی؟ الا تمام بزرگی ها!

پرنده بی تو چه کم صحبت، بهار بی تو چه بی رنگ است

نمانده هیچ مرا دیگر، نه هیچ، بلکه کمی کمتر

جز این قدر که دلی دارم که بخش اعظم آن سنگ است

بیا، که بی تو در این صحرا میان ما و شکفتن ها

همین سه چار قدم راه است، و هر قدم دو سه فرسنگ است

دعاگران همه البته مجرّب است دعاهاشان

ولی حقیر یقین دارم که انتظار همان جنگ است

عبدالجبار کاکایی

دل به داغ بی کسی دچار شد، نیامدی

چشم ماه و آفتاب تار شد، نیامدی

سنگ های سرزمین من در انتظار تو

زیر سم اسب ها غبار شد، نیامدی

چون عصای موریانه خورده دست های من

زیر بار درد تار و مار شد، نیامدی

ای بلندتر ز کاش و دورتر ز کاشکی

روزهای رفته بی شمار شد، نیامدی

عمر انتظار ما، حکایت ظهور تو

قصه بلند روزگار شد، نیامدی

علیرضا قزوه

و انسان هرچه ایمان داشت پای آب و نان گم شد

زمین با پنج نوبت سجده در هفت آسمان گم شد

شب میلاد بود و تا سحرگاه آسمان رقصید

به زیر دست و پای اختران آن شب زمان گم شد

همان شب چنگ زد در چین زلفت چین و غرناطه

میان مردم چشم تو یک هندوستان گم شد

از آن روزی که جانت را اذان جبرئیل آکند

خروش صور اسرافیل در گوش اذان گم شد

تو نوح نوحی، اما قصه ات شوری دگر دارد

که در طوفان نامت کشتی پیغمبران گم شد

شب میلاد در چشم تو خورشیدی تبسم کرد

شب معراج زیر پای تو صد کهکشان گم شد

ببخش، ای محرمان در نقطه خال لبت حیران

خیالِ از تو گفتن داشتم، اما زبان گم شد

محمود اکرامی فر

عصر عاشورا کنار خیمه های سوخته

ذوالجناحی ماند با یال رهای سوخته

کاروان می رفت و می بلعید دشت دیرسال

کودکان تشنه را با دست و پای سوخته

در کجا دیدید یا خواندید روی نیزه ها

آسمان قرآن بخواند با صدای سوخته

قطره قطره شرم شد آب فرات از دیدنِ

رقص خون آلود شمشیر و هوای سوخته

چارده قرن آسمان بارید و می بارد هنوز

چشم زینب را به خاک کربلای سوخته

ابرها بارانی و شاید خدا هم گریه کرد

عصر عاشورا کنار خیمه های سوخته

سعید بیابانکی

با چارقد سپید گدارش

آن سوی لمیده دور از یارش

این کیست لمیده بر لب ساحل

با پیکر شعله پوش تبدارش

این دختر پاک شیشه پیکر کیست

کاین سان شده آسمان گرفتارش

انگشتک پر نوازشی ای کاش

می کرد ز خواب ناز بیدارش

تا با تن نقره پوش برمی خاست

می برد مرا به قصد دیدارش

وین غمکده را دوباره می پیچید

در پیرهن حریر زرتارش

دریا شده پاک تا بشوید باز

گرد از سر و روی آسمان وارش

ناگاه بلند می شود از خواب

چشمان کویر، محو دیدارش

نرمک نرمک به راه می افتد

آن سوی در انتظار، رهوارش

از دور فروغ گنبدی پیداست

خوشرنگ تر از لباس زرتارش

این بارگه کدام خورشید است؟

با آن شب از ستاره سرشارش

راهی ست به سوی کوچه فردوس

هر روزن شیشه پوش دیوارش

آویخته مثل خوشه پروین

گلهای سپید از سپیدارش

آن ساغر نقره کوب مینایی

با آن همه وسعتش خریدارش

مهتاب در انتظار تصویرش

خورشید در آرزوی دیدارش

هم می چکد آفتاب از سقفش

هم نور و بلور و گل ز دیوارش

اینجاست که دل دخیل می بندد

خود را به مشبک شفابارش

این کیست نقاره وار پیچیده ست

در گوش زمان طنین تکرارش

این کیست که غیر عشق محرم نیست

بر درج همیشه سبز اسرارش

هر صبح سحر اجازه می گیرد

شاید بشود دمی حرم دارش

از دور فروغ گنبدی پیداست

خوشرنگ تر از لباس زرتارش

برمی گردد نشسته در حیرت

شلاق نمی کشد به رهوارش

نرمک نرمک کسوف شرمی سرد

جان می گیرد کنار رخسارش

رخسارش را ز شرم می پیچد

در چارقد سپید گلدارش

احمد شهدادی

نام تو مهربانی معصومی است، در آسمان غربت دلتنگی!

نامت همیشه تازه ترین زخم است، بر شانه های طاقت دلتنگی!

ای بغضِ خیسِ از عطش آکنده! خون گذشته در رگ آینده!

آیینة نجابت تابنده! رنگین کمان وسعت دلتنگی!

بعد از تو عشق تشنه ترین آب است، بعد از تو غم گرسنه ترین نان است

بعد از تو ای عزیز چه خواهدشد، آیندة هویت دلتنگی!

امشب چقدر ژرف و صبوری تو، در لحظه های عاطفه نیلی

امشب چقدر خوب و سترگی تو، در گریه های خلوت دلتنگی

پشمینه پوش مرد خدایی را، دیدم که یک تلاطم تنها بود

این مرد خسته با که تواند گفت، یک لحظه را شکایت دلتنگی

تنهاترین فرشته خاکی بود، آن کس که در مزر تو می چرخید

پشمینه پوش مرد بیابانی، روح خمیده قامت دلتنگی

امشب کدام کیسة نان را مَرد بر شانه های عاطفه می گیرد

امشب نگاه منتظران تنهاست، در کلبه های حاجت دلتنگی

تو اهتزاز درد هزاران سال، اندوه سایه روشن ایمانی

ار ماورای نام تو می جوشد، امروز هم تمامت دلتنگی

صادق رحمانی

شب، سکوت است و بازتاب غمت، آسمان آسمان بیابان است

مرگ در کوچه می وزد امشب، باز تنهایی ات پریشان است

کاسه های گرسنه می آیند، کودکانی یتیم و بغض آلود

دست های ت پُر است از ایمان، سفره امّا گرسنه نان است

شانه های ت پرنده زخمند، در فضای کدورتی جاری

در نگاهت ستاره ای پنهان، پشت اعماق درد سوزان است

هفت پشت فرشتگان لرزید، از صدای شکستن بالت

بازوان نحیفت، ای بانو، تکیه گاه عصای ایمان است

پشت احساس گرم نخلستان، بوی مردی غریب می آید

عطر زخم شقیقه اش گویی، بوی تاریخ رنج انسان است

کوفه در کوفه بی وفایی را، با غروری شکسته تاب آورد

با سکوتی که در مناجاتش، حزن داوودی نیستان است

یدالله گودرزی

خورشید سربرهنه برون آمد چون گوی آتشین و سراسر سوخت

آیینه های عرش ترک برداشت قلب هزارپاره حیدر سوخت

از فتنه های فرقه نوبنیاد، آتش به هر چه بود و نبود افتاد

تنها نه روح پاک شقایق مرد، تنها نه بال های کبوتر سوخت

حالت چگونه بود؟ نمی دانم، وقتی میان معرکه می دیدی

بر ساحل شریعه خون آلود آن سروِ سربلند تناور سوخت

جنگاوری ز اهل حرم کم شد، از این فراق قامت تو خم شد

آری، میان آتش نامردان فرزند نازنین برادر سوخت

هنگام ظهر کودک عطشان را بردی به دست خویش به قربانگاه

جبریل پاره کرد گریبان را وقتی که حلق نازک اصغر سوخت

در آن کویر تفته آتشناک آن قدر داغ و غرق عطش بودی

تا آن که در مصاف گلوی تو حتی گلوی تشنه خنجر سوخت

چشمان سرخ ملتهبی آن روز چشم انتظار آمدنت بودند

امّا نیامدی و از این اندوه آن چشم های منتظر آخر سوخت

می خواستم برای تو، ای مولا، شعری به رنگ مرثیه بسرایم

امّا قلم در اوّل ره خشکید، اوراق ناگشوده دفتر سوخت

رضا جعفری

زمین دامنم از آب دیده مرطوب است

بیا، که حاصل این کشتزار مرغوب است

مرا خلاص کن از سال های غیبت خود

مگر تحمل من مثل صبر ایوب است

اگرچه روی سیاهم، به کار می آیم

برای طی زمستان زغال هم خوب است

اگر دروغ بگویم اسیر گرگ شوم:

مقام پیرهنت چشمهای یعقوب است

عصای معجزه ها مار می شود با تو

کسی که بی تو نخشکد شقی تر از چوب است

همیشه ابر ز خورشید رنگ می گیرد

به هرکجا بروی این صحیفه زرکوب است

بیژن ارژن

هزار شهر بیابان شدیم تا رفتی

و کربلای یتیمان شدیم تا رفتی

هزار پنجره باران شدیم و باریدیم

و سقف خانه ویران شدیم تا رفتی

چو گرگ های گرسنه تن تو را کشتیم

و بره های هراسان شدیم تا رفتی

قسم به اسب سپیدت، سیاه روی تر از

کلاغ برف زمستان شدیم تا رفتی

قسم به موی پریشان خواهرت که نخفت

دچار خواب پریشان شدیم تا رفتی

چه روزها که گذشتند و آفتاب نشد

و مثل شام غریبان شدیم تا رفتی

شهادتین نگفتیم بی شهادت تو

چه کافرانه مسلمان شدیم تا رفتی

حمیدرضا شکارسری

ناگهان تیر خود را شکست و به زانو درآمد

پیش لبخند اصغر

حرمله گریه سر داد...

ناگهان شمر فریاد زد:

نه

نمی برم این شط خون فصیح خدا را...

ناگهان ملک ری سوخت

از سکه افتاد

ابن سعد انتخابی دگر کرد...

ناگهان خولی از کوره یک ماه آورد

شست و بوسید

ناله اش کوفه را درنوردید...

ناگهان لشکری حر

موج برداشت

کربلا بی دریغ از فرات آب نوشید...

ناگهان صحنه را جامة سرخ پر کرد

جامة پاره پاره، دریده

تعزیه

نیمه کاره

رها شد...

سیدعلی میرافضلی

ظهر دیگر روز

آن عَلَم های رشید

از شانه ها افتاد

خیمه ها را

باد آتش زد

گیسوان گریه ها پرشید

چشم هایم سوخت

در گلویم

واژه ها در هم گره خوردند

هق هقی کردند و

پژمردند

آن طرف تر

رود تابستانی اندوه

جاری بود

من کنار زخم های منتظر ماندم

رودهای بی نوای خشک!

زخم های انتظار ما

چارده قرن آبرو دارند

سیداکبر میرجعفری

آه، ای ضریحی که چشمی، هرگز نشد آشنایت

یک صحن آیینه از دل، تقدیم گلدسته هایت

ای آسمانی تر از عشق، تفسیر کوثر روان بود

در اشک های فصیحت، در روشنای دعایت

آن عمر کوتاه خاکی، یک فرصت آفتابی ست

تا بار دیگر ببیند، بر خاک خود را خدایت

در مسجد سینه تو، یک آسمان معتکف بود

یک کهکشان مهر و تسبیح، گل کرد از خاک پایت

گل های میخک از این پس، از نام خود شرمگینند

تا میخ و آتش رقم زد، یک گوشه از ماجرایت

ای کاش آن روز موعود، ما نیز مانند خورشید

با صبح همگام باشیم، در انتظار صفایت

محمود سنجری

داغت اگرچه بر جگر خاک می گذشت

نام تو بر مدارج افلاک می گذشت

مثل عبور عطر گل از کوچه های صبح

یاد تو از برابر ادراک می گذشت

سیراب چشمه سار خدا بودی و فرات

در حسرت لب تو عطشناک می گذشت

زیر هجوم زخم، نگاه جهان هنوز

محو شجاعتی ست که چالاک می گذشت

خود را به جا نهادم و بر پرده های اشک

دیدم که آب زخمی و غمناک می گذشت

آن گاه از میانه میدان به سیر عرش

سقّای عشق پاک تر از پاک می گذشت

قربان ولیئی

گفتم بگویم حدیثِ دردی که پایان ندارد

دردی که پشتم شکسته ست دردی که درمان ندارد

در خشم خونین دریا، ای نوح دین محمّد!

آن را که منجی تو باشی بیمی ز توفان ندارد

تا جرعه واری بنوشد از بی کرانِ زلالت

گویی زمان هم شتاب شمشیر عطشان ندارد

باران شورآفرین را عشق تو می آفریند

این گونه شورآفرینی آواز باران ندارد

این خون یحیاخروشت تفسیر خونین تاریخ

کس مثل خون تو پاسِ آیات قرآن ندارد

آن باغ جنت تباری کز جوی خون تو برخاست

ای قبله گاه بهاران! هرگز زمستان ندارد

جلال محمدی

چه می شد گر زبانم چون زبان سرخ میثم بود

گلوی من پر از فریاد مظلومان عالم بود

خدایا سبز می شد کاش نخل آرزوهایم

همان نخلی که روزی شاهد معراج میثم بود

اگر من چوب ِدار خویش را بر دوش می بردم

برایم اعتراض و عاشقی حق مسلّم بود

به غیر از حق به پیش هیچ کس سر خم نمی کردم

اگر در محضر تیغ شهادت گردنم خم بود

شکستم بیعت این زهدبازان مقدس را

که دیدم دین شان آلوده دینار و درهم بود

شما هم چون علی سر در تنور داغ می کردید

اگر در قلب تان ایمان و پروای جهنم بود

چرا سجاده هاتان سفره شیطان شد، ای مردم

که در خوان خدا هم پاره نانی فراهم بود

ریا بود و عبادت بود و غوغای سیاست بود

ظهور فتنه بود و ذوالفقاری در میان کم بود

محمدسعید میرزایی

هرگز کسی ندیده به عالم زن این چنین

خون خوردن آن چنان و سخن گفتن این چنین

در قصر ظالمان به تظلّم که دیده است

شیرآفرین زنی که کند شیون این چنین

هرگونه اش پناه یتیمی دگر شده ست

آری بوَد کرامت آن دامن این چنین

زندان به عطر نافله خود بهشت کرد

زینب چراغ نامه کند روشن این چنین

پیش حسین اشک و به قصر یزید لعن

با دوست آن چنان و بَرِ دشمن این چنین

در دشت بیند آن تن دور از سر آن چنان

بر نیزه خواند آن سر دور از تن این چنین

آه، ای سر حسین! چو سر در پی توام

خورشید من! به شام مرو بی من این چنین

از خون حجاب صورت خود کرده یا حسین

جز خواهرت که بوده به عفت زن این چنین؟

حسن دلبری

این جا طلسم گنج خدایی، شکسته باش

پابوس لحظه های رضایی، شکسته باش

در کوهسار گنبد و گلدسته های او

حالی بپیچ و مثل صدایی شکسته باش

وقتی به گریه می گذری در رواق ها

سهم تمام آینه هایی، شکسته باش

هر پاره ات در آینه ای سیر می کند

یعنی اگر مسافر مایی، شکسته باش

این جا درستی همگان در شکستگی ست

تا از شکستگی به درآیی، شکسته باش

در انحنای روشن ایوان کنایتی ست

یعنی اگر چه غرق طلایی، شکسته باش

آنجا شکستی و طلبیدند و آمدی

اینجا که در مقام فنایی، شکسته باش

عباس چشامی

صدای درد به آن سوی زور و زر نرسید

صدا مقابل خود ماند، دورتر نرسید

صدا نجیب تر از قطره های باران بود

ولی به هرزه علف های کور و کر نرسید

مگر کبود به پهلوی مادرش ننشست؟

مگر که سرخ به پیشانی پدر نرسید؟

مگر مصیبت یاران رفته نوش نکرد

هزار زخم به بال و پرش مگر نرسید؟

چرا پس آن همه را این زمانه برد از یاد؟

چرا غریبیِ این عاشقی به سر نرسید؟

یگانه پرچم سرخ حسین را او دوخت

چه غم به دامن کرب و بلا اگر نرسید

چه حلم دامنه داری، چه صبرِ با صبری!

رها نکرد تو را تا که بر جگر نرسید

سیدمحمدضیا قاسمی

بیابانت کفن شد تا بمانی شعله ور در خون

گلستانی شوی در لامکانی شعله ور در خون

زمین و آسمان در خویش می پیچند از آن روز

که برپا کرده ای آتشفشانی شعله ور در خون

تو نوحی، می بری هر روز هفتاد و دو دریا را

به سمت عاشقی با بادبانی شعله ور در خون

دو بالِ سرخ افتادند از ماه و علم خم شد

کنار رود جا ماند آسمانی شعله ور در خون

صدایت بوی باران داشت تا خواند آیه گل را

سرت بالای نی چون کهکشانی شعله ور در خون

و قبله در نگاهِ تیغ جاری شد که با حلقت

نماز آخرینت را بخوانی شعله ور در خون

خودت را ریختی ای مرد در حلقومِ آهن ها

غزل خواندی در آتش با زبانی شعله ور در خون

علی داوودی

ریشه همیشه جنگل، نامت آبروی درختان

حرف تو ـ سپیده سیبی ـ مانده در گلوی درختان

شاخه تمامی دیروز، ریشه تمامی فردا

کوچه کوچه فصل عبورت، غرق رنگ و بوی درختان

آب و خاک در قدمت گل، شد بهشت از نفست سبز

باغبان! درنگ نگاهت، عُمری آرزوی درختان

قد و قامتت همه تکبیر، سجده را قیام تو تفسیر

در نماز جاری ات ای پاک، تازه شد وضوی درختان

در مرور نای فراموش، کی شود ترانه خاموش

پیچک صدای تو پیچد باز در گلوی درختان

سید حبیب نظاری

شب که روشن می شود آبی ترین فانوس ها

یاد چشمان تو می افتم در اقیانوس ها

قرن ها بیهوده می گردم، نمی یابم تو را

از تو نامی نیست در خمیازه قاموس ها

با کدامین شعله رقصیدم که بی تو سال هاست

بال می گیرند از خاکسترم ققنوس ها

مهربان من! به اشراق نگاه شرقی ات

کی رهایم می کنی از حلقه کابوس ها؟

کی به گلبانگ اذان تو، شعور شعرها

لال خواهد شد، زبان خسته ناقوس ها؟

در مبارک باد یک آدینه می آیی و من

دست برمی دارم از دامان این مأیوس ها

محسن حسن زاده لیله کوهی

امشب دل من هوس کرد شعری بگوید برایت

تا مثل آهوی وحشی فردا بیفتد به پایت

آیا مرا می شناسی؟ شاید به خاطر نداری

دیوانه ای را که گم شد در بین دیوانه های ت

شاید مرا دیده باشی وقتی که باران آتش

می ریخت بر گونه های م در زیر چتر عبایت

مولای من! من همانم کآنشب به دادم رسیدی

وقتی که آتش گرفتم در مرقد با صفایت

باورکن امشب گدایت حاجت به چیزی ندارد

تنها نگاهی بیفکن تا او بمیرد برایت

دیشب شنیدم که یک دشت گل های پرپر شکفتند

با تندبادی که پیچید در کنج بستان سرایت

بگذار من تا قیامت بر غربت تو بگریم

پایان ندارد غریبی، ای جان عالم فدایت

ای شمع آیا مرا هم با شعله ای می گدازی

تا بی محابا بسوزم مانند پروانه های ت

مریم رزاقی

چشم ها را می گشایی عشق می ریزد زمین

با گُلِ لبخندتان باشد بیآمیزد زمین

آیه تطهیر می بارد نگاهت مردِ صبح

شاید از خوابِ هزاران ساله برخیزد زمین

کی هوای تو کبوتر می وزد ای ناگهان

کی بگو کی می شود از خون بپرهیزد زمین

کی عنایت می کنی، کی سیصد و چندی سوار

تا در استقبال شان شعرِ تَر انگیزد زمین

تا پُر از خورشید گردد این شبِ وامانده مان

تا قبای ژنده خود را بیآویزد زمین

ذوالفقارِ تو جهانی را به حیرت می کشد

این زمین بی بهاری را که خواهی زد زمین

می نشیند پیش رویت آسمان با احترام

پیش پای حضرتت وقتی که برخیزد زمین

کاش سهمِ بی کسی های دلم باشد که نیست

هرچه از سمتِ ردایت عشق می ریزد زمین

جواد محمدزمانی

حیرت نگاهِ جلوه سجانیِ خودی

شب تا به صبح گرمِ چراغانیِ خودی

بیهوده قصد آتش نمرود می کنند

وقتی خلیلِ سیرِ گلستانیِ خودی

پیداست در تداوم یعقوبِ اشک تو

چشم انتظارِ یوسفِ کنعانیِ خودی

آنجا که طورِ سینه، تجلّی طلب کند

خود شعله دارِ موسیِ عمرانیِ خودی

با آنکه چشمِ شاهدِ نقّاشِ خلقتی

مبهوتِ صنعتِ قلمِ مانیِ خودی

آنجا که نوحِ خشمِ تو لنگر زند در آب

کشتی به چار موجه طوفانیِ خودی

بیهوده نیست خواب به چشمت نمی رسد

مجذوبِ صبحِ صادقِ پیشانیِ خودی

نورِ خدا ز قلبِ تو تکثیر می شود

آیینه ای و محوِ دوچندانیِ خودی

آری، زمین مجالِ سخن های تو نبود

خود مستمع برای سخنرانیِ خودی

حالِ مرا برای تو بهتر سروده است

بیدل، که داشت مشربِ عرفانیِ خودی:

«فردوسِ دل، اسیرِ خیالِ تو بودن است

عیدِ نگاه، چشم به رویت گشودن است»

تحسینِ آیه هایِ خدا را خِطاب ها

مستِ شرابِ «لم یلدِ» تو خراب ها

منّت نهاده است خدا بعثت تو را

یعنی برای عکسِ تو تنگ است قاب ها

از بس شکفته باغِ دعا زیرِ پلک تو

دارند اشک های تو عطرِ گلاب ها

پیشی مگیر این همه در گفتنِ سلام

شرمنده می شوند ز رویت جواب ها

از غصّه ها محاسنِ پاکت سپید شد؟

یا پیر می شوند برایت خضاب ها؟

بس نیست اینکه پات ورم کرده از نماز؟

مگذار حسرت این همه بر چشمِ خواب ها

ما را به روزِ واقعه تشنه رها مکن

تا هست مَهرِ دخترِ پاکِ تو آب ها

امواج شوق، ساحلِ امنِ تو دیده اند

«آرامش است عاقبتِ اضطراب ها»

فاسق شگفت نیست به عاشق بَدَل کنی

وقتی که «بِالَّتی هِیَ أحْسَنْ» جَدَل کنی

با آن که خلقت است طفیلِ امیری ات

دم می زنی به پیشِ خدا از فقیری ات

حتّی به کودکی ز خدا جلوه داشتی

خورشید، خانه داشت به دندانِ شیری ات

با آن که تاج و تخت سلیمان هم از خداست

معراج می رویم ز فرشِ حصیری ات

کمتر به شرحِ سوره هود آستین گشا

می ترسم آیه ها ببرد سمتِ پیری ات

آفاق را چو آیه انفاق زنده کرد

از پا برهنگانِ خدا دستگیری ات

با آنکه ناز می دهد از سر بلندی ات

شوق نماز می چکد از سر به زیری ات

کوری ِ چشم سامری، از جنس نور هست

هارون ترین وصّیِ خدا در وزیری ات

وقتی سخن ز لطفِ بهارِ ولی شکفت

برغنچة لبانِ تو نامِ علی شکفت

خدیجه رحیمی

به ذهن جاده می ریزم خیال ردّ پایم را

طنین شیهه ر کرده اسب صدایم را

شنیدم نیمه شب از مشرق این جاده می آیی

و من می آورم تا زیر پایت چشم های م را

شبیه گردبادی در غرور خویش می پیچم

به دستت می سپارم بغض در آتش رهایم را

میان ای همه فرعون های خسته از طغیان

به موسای نگاهت می دهم دست عصایم را

جنون آتش شعری مرا در خود نمی پیچد

به دست باد خواهم داد زلف نعره های م را

مرا از وحشت چمشان تاتاری نترسانید

که من بر دسته شمشیر پیچیدم دعایم را

غرور باغ تان در شعله های سرخ خواهدسوخت

همین امشب اگر فریاد بردارم خدایم را...

امید مهدی نژاد

رود از جناب دریا فرمان گرفته است

یعنی دوباره راه بیابان گرفته است

تا حرف آب را برساند به گوش خاک

در عین وصل رخصت هجران گرفته است

هم تا بهار را به جهان منتشر کنند

دریا ز باد و باران پیمان گرفته است

تجدید نوبهار به باران رحمت است

باران، که خوی حضرت رحمان گرفته است

ای تشنگان شهر فراموش! خواب نیست

آری، حقیقت است که باران گرفته است

بر جاده های یخ زده این رد گام کیست؟

این بیرق از کجاست که جولان گرفته است؟

بوی مدینه می وزد، این شور از کجاست؟

آیا رضاست راه خراسان گرفته است؟

بر کشتی نجات بگوییدمان که کیست

این ناخدا که دست به سکان گرفته است

ری کربلاست یا تو حسینی، که هجرتت

بغداد را چو شام گریبان گرفته است

ری خاک مرده بود، بگو کیستی مگر

کاینک به ضرب گام شما جان گرفته است

صبحی دگر به پرده آفاق عرضه شد

صبحی که بال بر سر ایران گرفته است

ایران به دست تیغ مسلمان نشد، که حق

این خاک را به قوت برهان گرفته است

برهان تویی که آینه واری امام را

نه نایبی که حکم ز سلطان گرفته است

پیغام غیبت است که انشاد می کنی

در نوبت حضور که پایان گرفته است

غیبت حضور عالم غیب است، وز نهان

خورشید سایه بر سر انسان گرفته است

ری پایتخت عشق علی شد، چنان که قم

عشقی که بال بر سر ایران گرفته است

تهران چه بود و چیست؟ دهی در تیول ری

این آبروی توست که تهران گرفته است

بویی اگر ز نام خدا دارد این دیار

بی شک ز باغ فیض تو سامان گرفته است

یا سیدالکریم! نگاه عنایتی

تهران تو را دو دست به دامان گرفته است

از تشنگان شهر فراموش یاد کن

تا بشنویم باز که باران گرفته است

عباس احمدی

آسمانی اتفاق افتاد و مردی ماه شد

ماه نقصان یافت تا از زخم یاس آگاه شد

بوی یعقوب آمد و انگشت پیراهن برید

یوسفی مدهوشِ نخلستان و بغضی چاه شد

ظرف شیری شد یتیم از غربت شیر خدا

دست سرد کودکی از دامنی کوتاه شد

ظرفِ یک روز اتّفاقات عجیبی روی داد

جُبّه ای پیراهن عثمان و کوهی کاه شد

نسلی از هولِ هوس افتاد در دیگ هوا

شهری از ترس عدالت خانه ارواح شد

خطّ کوفی شد جدا از خطّ و خال کوفیان

شیر رفت و اکثریت باز با روباه شد

بی علی هر بی سر و پایی سری بالا گرفت

هر گدای دین فروشی ناصرالدّین شاه شد

بعدِ مولا دل فراوان بود اما عشق... نه

بعدِ مولا زندگی زندان و اردوگاه شد

علیرضا دهقانیان

چه جانماز پی اعتکاف بردارد

چه ذوالفقار به عزم مصاف بردارد

علی حقیقت روز است و هیچ جایز نیست

که در مقابل شب انعطاف بردارد

دو سوی این کره هر یک قلمرویی دارند

نشد جدایی ِشان ائتلاف بردارد

شبیه خواب سحر سطحی است و زودگذر

کسی که دست از این اختلاف بردارد

دوباره مثل علی زاده می شود، اما

اگر دو مرتبه کعبه شکاف بردارد

اگر که حرمت مولا نبود، ممکن بود

خدا ز خلق خود امر طواف بردارد

مهدی عابدی

ای ناگهان تر از همه اتفاق ها

پایانِ خوبِ قصه تلخ فراق ها

یک جا ز شوق آمدنت باز می شوند

درهای نیمه بازِ تمام اتاق ها

یک لحظه بی حمایت تو، ای ستون عشق

سر باز می کنند ترک ها به طاق ها

بی دستگیری ات به کجا راه می برم؟

در این مسیرِ پر شده از باتلاق ها

بازا بهار من! که به نوبت نشسته اند

در انتظار مرگ درختان اجاق ها

ای وارث شکوه اساطیر! جلوه کن

تا کم شود اُبهتِ پر طمطراقها

علی محمد مؤدب

ای جانِ جانِ جانِ جهان های مختلف

ایمان عاشقانه جان های مختلف

روحِ سلام در تنِ هستی که زنده ای

همواره در نُسوج زبان های مختلف

رؤیای دلنواز صدف های ساحلی

دریای مهربانِ کران های مختلف

تنها به آبروی تو آرام مانده است

آتش فشانی فوران های مختلف

ما مانده ایم چون رمه هایی رها شده

در گرگ و میشِ ذهنِ شبان های مختلف

نه رهبران به دردخور ما، نه راه ها

این های گیج و گم شده، آن های مختلف

دارد یقینِ چوبی مان تیغ می خورد

در آتش هجومِ گمان های مختلف

آقا، در آ به عرصه ی هیجای روزگار

ما را بگیر از هیجان های مختلف

مهدی جهاندار

یوسف، ای گمشده در بی سر و سامانی ها

این غزل خوانی ها، معرکه گردانی ها

سر بازار شلوغ است، تو تنها ماندی

همه جمعند، چه شهری چه بیابانی ها

چیزی از سوره یوسف به عزیزی نرسید

بس که در حق تو کردند مسلمانی ها

همه در دست ترنجی و از این می رنجی

که به نام تو گرفتند چه مهمانی ها

پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

خوش به حال تو و نیمه شب زندانی ها

خواب دیدم که زلیخایم و عاشق شده ام

ای که تعبیر تو پایان پریشانی ها

عشق را عاقبت کار پشیمانی نیست

این چه عشقی است که آورده پشیمانی ها

این چه شمعی است که عالم همه پروانه اوست

این چه پروانه که کرده است پر افشانی ها

یوسف گمشده دنباله این قصه کجاست

بشنو از نی که غریبند نیستانی ها

بوی پیراهن خونین کسی می آید

این خبر را برسانید به کنعانی ها

حسن صادقی پناه

از پنجه های خاک پریدند ناگهان

هفتاد و دو کبوتر خونین به آسمان

چون دود بعد شعله کشیدن بلند شد

حسرت ز ذره ذره این خاک نیمه جان

یک لحظه بهت: رود، نفس، باد، هرچه بود

برجای ایستاد، نچرخید کهکشان

هفتاد و دو کبوتر خونین که حل شدند

پرهایشان میان سلام فرشتگان

سرمست نهرهای ازل چون مهی سپید

جاری شدند سمت درختان جاودان

زهیر توکلی

رفتیم به ناکجا، به جایی که تو راست

گفتیم تو را به هر بهایی که تو راست

خفتیم چو برگ سبز بر آب روان

امید به خاک کربلایی که تو راست

سقا شدن و به تشنگان جان دادن

بی دست، شدن مشک به دندان دادن

ساقی شدن و دست به مستان دادن...

هیهات که شرح عشق نتوان دادن

مریم سقلاطونی

رفته ست آن حماسه خونین ز یادها

دارد زیاد می شود ابن زیادها

آقای عشق، پرچم سبز و مقدّست

این روزها رها شده در دست بادها

بعد از تو کفر و ظلم زمین را گرفته است

دنیا شده ست مضحکه عدل و دادها

آیا زمان آن نرسیده ست در جهان

نفرین شوند باز هم این قوم عادها؟

کی می شود که طالب خونت فرا رسد؟

نام تو تا همیشه بماند به یادها

آرش شفاعی

نه این رقص گوارا نیز مدهوشت نخواهد کرد

تو خورشیدی و مشتی آب خاموشت نخواهد کرد

وضوح کامل عشق است و غیرت قدّ و بالایت

حضور لکه ابری چند مخدوشت نخواهد کرد

برو، ای آب! ای بی آبروی پست! اهل نور

ز زمزم هم اگر نوشیده ای نوشت نخواهد کرد

صدای می دود ناگاه در رگ های خشک باد

عمویت می رود امّا فراموشت نخواهد کرد

ملیح من! عمو قصه نخواهد گفت بعد از این

و ضمن قصه، بازی با بناگوشت نخواهد کرد

سیدحمیدرضا برقعی

با اشک هاش دفترِ خود را نمور کرد

در خود تمامِ مرثیه ها را مرور کرد

ذهنش ز روضه های مجسّم عبور کرد

شاعر بساطِ سینه زدن را که جور کرد

احساس کرد از همه عالم جدا شده ست

در بیت هاش مجلسِ ماتم به پا شده ست

در اوجِ روضه خوب دلش را که غم گرفت

وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت

وقتش رسیده بود؛ به دستش قلم گرفت

مثلِ همیشه رخصتی از محتشم گرفت

باز این چه شورش است که در جانِ واژه هاست

شاعر شکست خوردة توفانِ واژه هاست

بی اختیار شد، قلمش را رها گذاشت

دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت

یک بیت بعد واژة لب تشنه را گذاشت

تن را جدا گذاشت، و سر را جدا گذاشت

حس کرد پابه پاش جهان گریه می کند

دارد «غروبِ» فرشچیان گریه می کند

با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید

بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید

او را چنان فنای خدا بی ریا کشید

حتی براش جای کفن بوریا کشید

در خون کشید قافیه ها را حروف را

از بس که گریه کرد تمام لهوف را

امّا در اوجِ روضه کم آورد و رنگ باخت

بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت

این بند را جدای همه روی نیزه ساخت:

«خورشیدِ سر بریده غروبی نمی شناخت

بر اوجِ نیزه گرمِ طلوعی دوباره بود»

او کهکشانِ روشنِ هفده ستاره بود

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن...

پیشانی اش پُر از عرقِ سرد و بعد از آن...

خود را میانِ معرکه حس کرد و بعد از آن...

شاعر بُرید و تاب نیاورد و بعد از آن...

در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ کس

شاعر کنارِ دفترش افتاد از نفس...

سیدرضا محمدی

پس آفتاب چهره برافروخت در هوا

پس ذره ذره گشت هوا زیر پلکِ ما

ما شهری از مجسمه بودیم در زمین

شهرِ طلسم، شهرِ سکون، شهرِ قصه ها

شهرِ مجسمه که به افسانه دیده ای

حتماً اگر ندیده ای آن را به ماجرا

دل سنگ، دست سنگ، دعاهای دست سنگ

لب سنگ و سنگ البته در بین لب، دعا

تن لَخت و ذهن لَخت تر از تن به ننگِ سنگ

اما مجسمه چه کند فهمِ سنگ را

اطراف ما پر از هیجان های وعده ساز

ما در میان این چمنِ بی هدف، رها

هریک زِ گفتن خبری تازه، پر شده

اما توان گفتن در جانِ ما کجا؟

یک روز بعد باران، زیر مهی غلیظ

شد در جهانِ مرده ما غلغلی به پا

مژگان یک نفر حرکت کرده بود و او

از راز شهر پرده برانداخت برملا

پس آفتاب چهره برافروخت در هوا

پس ذره ذره ریخت هوا زیر پلک ما

افتاد بین ما و هوا ناگهان تماس

چشمان ما شدند به این لمس مبتلا

ما شهری از مجسمه های روان شدیم

شهری روان زِ چارطرف سوی دشت ها

باران شراب بود که بر ما چکیده بود

ما در مهِ شراب شدیم از سکون جدا

هذاالمطر لیزحف فیکم فاصبروا

یا ایها السکاری روحی لکم فدا

اما مجسمه ها بودند غرق عیش

عیش هوای بودن، عیش می بقا

ما با شرابِ سرخ به رگ ها به جای خون

ما با مهی غلیظ به جان ریخته خدا

زیر درخت رؤیا کردیم امان درست

با برگ های رؤیا چندین جهان بنا

پس آفتاب گم شد در غلظتِ هوا

پس ذره ذره سوخت هوا زیر پلک ما

ای ابر رحمت، ای نَفَس این همه نفوس

ای روح منتشر شده در گردشِ قضا

ای صاحب تبرکِ رؤیای دیدگان

ای ساقی شرابِ ازل شهر مرده را

جسم یگانه ای که جهان هرچقدر گشت

پیدا نکردش اِلاّ در خانه خدا

روح یگانه ای که به ظلّ پیمبری

شد نائب و برادر و داماد مصطفی

دستانش ابر ریخته در بوستان عدل

شمشیرش آب خورده زِ توحید لافتا

شهر مجسمه شده احیا به دست او

خیل مجسمه شده با دست او هبا

ای گرمی ملاحتِ ایاکَ نعبدُ

ای شاعر بلاغت والشمس والضُّحی

ای بودن تو معجزه دوم رسول

گُل کردن تو معجزه آیت خدا

جز تو چه کس به دفتر انشای روزگار

نام از سوی خدای گرفته است مرتضی

بر دفترِ نهانی اسرار، کاتبش

از ابتدا نوشته علی تا به انتها

این است سرّ این که همه صوفیانِ صاف

جز تو ندیده اند و نبینند مقتدا

حسن تو را اگر که ببینند رومیان

ارباب خویش را بگذارند زیر پا

از چشمه مطهّرِ سُکرِ محمدی

جاری شده است رود تو بر خلقِ ماسوا

میخانه ای به وسعت تاریخ ساخته است

رود شرابِ کوثرت، ای ساقی بلا

خاصان مشترک به شراب تو عاشقان

جوشِ شبانِ عیدِ دکان تو کربلا

کمال رستمعلی

دیگر تو را به بادیه ها

سوار بر اسبی سپید

یا میان خیمه ای

کنار چشمة بعید ترین بید

باور نمی کنم

تو حالا در کنارِ منی

در همین شهر که آدم های ش هر شب

سهم خود را از آسمان

همراه زباله ها دور می ریزند

تمامِ آبیِ دریا را

میان قوطیِ کنسرو

می خشکانند

مریم های ش

زیر نخل های معصیتی درد می کشند

که خرمایی به بار نمی آورد

و کودکانِ این درد

نه میان گهواره

که تا آستانِ گور

آیتی تلاوت نمی کنند

چقدر موسی

میان جوی های سرگردان

بی گهواره ای...

باور نمی کنم

میان بادیه ها باشی

سوار بر اسبی یال برافراشته در باد

وقتی که دست های شهر

در انتظار گهواره و خرما

آسمان و دریا

بی تاب است

محمدمهدی سیار

دلم امروز گواه است کسی می آید

حتم دارم خبری هست... گمانم باید...

فال حافظ هم، هر بار که می گیرم باز

«مژده ای دل که مسیحا نفسی...» می آید

باید از جاده بپرسم که چرا می رقصد

مست موسیقی گامی شده باشد شاید

ماه در دست، به دنبال که اینگونه زمین

مست، می گردد و یک لحظه نمی آساید؟

... گله کم نیست، ولی لب ز سخن خواهم بست

اگر آن چهره به لبخند لبی بگشاید

مهدی رحیمی

دستی به هوا رفت و دو پیمانه به هم خورد

در لحظه می نظم دو تا شانه به هم خورد

دستور رسید از سر مجلس به تسلسل

پیمانه می تا سر میخانه به هم خورد

دستی به هوا رفت و به تایید همان دست

دست همه قوم صمیمانه به هم خورد

لبیک علی، قطره باران به زمین ریخت

لبیک علی، نور و تن دانه به هم خورد

یک روز گذشت و شب مستی به سر آمد

یعنی سر سنگ و سر دیوانه به هم خورد

پس باده پرید از سر مستان و پس از آن

بادی نوزید و در یک خانه به هم خورد

پانته آ صفایی بروجنی

با نخل ها دوباره چه می گویی؟ در چاه ها دوباره چه می خوانی؟

دنیا چقدر بعد تو در حسرت بنشیند و تو دست نجنبانی؟

مثل عقاب زخمی از این جنگل پر می کشی، ولی سرشان گرم است

روباه ها به وسوسه خرگوش، خرگوش ها به خواب زمستانی

سر زیر برف کرده زمین، اما سرما سیاه کرده زمستان را

وقتش شده ست پشت زمستان را با یک دعای ندبه بلرزانی

این ظرف ها اگرچه پر از شیر است، شرمنده است کوفه، ولی دیر است

دیگر امیر چشم و دلش سیر است از کاسه های آخر مهمانی

مردان عیش و سورچرانی را، زن های بردهای یمانی را...

تو کشته می شوی که جهانی را در پای میز محکمه بنشانی

فاطمه سالاروند

جز تو ای داغ غم ات بر دل زهرا مانده

کیست در خانه خود این همه تنها مانده

ماه در پیش تو حیرانی زانوزده ای ست

چشم در چشم تو را غرق تماشا مانده

نقش سرخ جگرت ریخته بر صفحه طشت

یادگاری ست که از غربت مولا مانده

این چه رازی ست که در بارش باران بلا

روح سرشار تو آرام و شکیبا مانده

آری، ای سید مظلوم بلا ارث تو بود

نیمش از توست اگر کرب وبلا جا مانده

مرتضی حیدری آل کثیر

و تصویر تو را آن شب نگاه آسمان برداشت

سکوت کوچه های شهر را بانگ اذان برداشت

شبِ تشنه، رگش را از مناجات تو پر می کرد

پریدی بین حرف نور، تا چشم از جهان برداشت

و شب مثل کسی که چشم هایش گم شود در مه

به جای آب از دستی مقدر شوکران برداشت

حواس مادری سرگرم بی تابی کودک بود

که باد از آستین خانه قدری بوی نان برداشت

تو گرم سجده، اما کینه ای قد قامتش را گفت

نمازت را به هم زد، تکه ای از کهکشان برداشت

چرا امشب نمی لرزم؟ قیامت از خودش پرسید

حقیقت گفت: آیا پرده ها را می توان برداشت؟

قسم خوردی و پیروز از مصاف تیغ برگشتی

زمین دست تو را پایین کشید، اما زمان برداشت

و بی شک دست تو در دست هایش بود اگر بادی

یکی از سلطنت های زمین را از میان برداشت

محمود حبیبی

چرخ بزن ای فلک، چرخ بزن، هان برقص

دست مرا هم بگیر، دور بگردان برقص

این چه گلی گلشن است، این چه شبی روشن است

جشن نگو جوشن است، باده بجوشان برقص

عید شده عید شو، کثرت و توحید شو

باده بخور بید شو، بر سر ایمان برقص

هدهد عنقا بکوب، بر دُهُل لا بکوب

هلهله کن پا بکوب، دست بیافشان، برقص

شوخم و شنگم کنون، شهد و شرنگم کنون

چنـگ پلنـگم کنون، ای دف تابان! برقص

زهر به جامم بریز، سرمه به کامم بریز

دانه به دامم بریز، دست به دامان برقص

میوه تن می رسد، مشک ختن می رسد

یوسف من می رسد، کلبه احزان برقص

روزه سُکر و سکوت، رفته به فطر هبوط

در طیران قنوت، مریم بهتان برقص

سجده به سرمد زدم، تیغ تو را حد زدم

دم ز محمّد زدم، رقص، مسلمان! برقص

گفتم و گفتار نیست، گوش خریدار نیست

شادی اگر یار نیست، با غم دوران برقص

مریم مایلی زرین

این شعرهای خسته چه اعجاز می کنند

وقتی که حرفی از غم دل باز می کنند

این روزها که آینه در شک شکسته است

ایمان پاک پنجره را لک شکسته است

دیگر سکوت، زمزمه های جواب نیست

حتّی دعای ثانیه ها مستجاب نیست

دیگر خلوص باغچه حاصل نمی دهد

باران مهربان به زمین دل نمی دهد

در سفره سخاوت مان نان نمانده است

آبی درون کاسه ی ایمان نمانده است

مهمان رسیده بر دل مان، خانه نیستیم!

باید همیشه پشت درِ شک بایستیم؟

دنیای مان گرفته تر از حال کوچه هاست

حالا سکوت و گریه فقط مال کوچه هاست

باز از نگاه من غم دل آیه آیه ریخت

از دست های خشک لبم این گلایه ریخت:

آخر چه قدر؟ تنگ دلی های ما چقدر؟

در خود شکسته ایم، شب انزوا چقدر؟

دست نگاه ماست پیِ سیب های کال

از دل بپرس: ای دلِ بداشتها چقدر؟

از دل گذشت این که بگویم... ولی نشد

با این زبان لال بگویم شما چقدر...؟!

در انتظارتان کمر جاده ها شکست

ای تک سوار! چشم به راهی ما چقدر؟

واضح بگویم، از همه کس دل بریده ام

در جست وجوی تان همه جا، تا کجا؟ چقدر؟

آخر حساب حوصله از حد گذشته است

هی جمعه... جمعه... جمعه ناآشنا چه قدر؟

با چشم های خیس دعا عرض می کنم

این بار در حضور شما عرض می کنم:

آقای خوب! خسته ام از روزهای سرد

از این غروب قرمز و خاکستری و زرد

این آفتاب یخ زده گرمم نمی کند

چیزی ز عشق من به شما کم نمی کند

این لحظه های گنگ و مردَّد پر از غمند

مثل سکوت مه زده ام، سرد و مبهمند

لطفی کنید از دل پاییز بگذریم

از کوچه های یخ زده و لیز بگذریم

صد بار خورده ایم زمین و شکسته ایم

از ناگزیرِ این همه تردید خسته ایم

صبر نگاهم از گله ای کاش تر شود

تا راز کهنه پیش شما فاش تر شود

دیگر شکسته جلوه ی محجوب آینه

چشمی کجاست سجده کند رو به آینه

این روزها که ورد زبانم همین شده ست:

آقا ببین چه بر سر این سرزمین شده ست

ای مشرقی تر از دل خورشیدِ نورتان

کی می رسد سپیده ی سرخ ظهورتان؟

صالح سجادی

اولین حبه را که می خوردی کفر می رفت تا اذان بدهد

دست شیطان به تیغ زهرآگین فرق خورشید را نشان بدهد

اولین حبه را که می خوردی «ابن ملجم» به قصر وارد شد

دست بر شانه خلیفه نهاد تا به بازوی او توان بدهد

دومین حبه زیر دندانت له شد و قطره قطره پایین رفت

که از آن میزبان بعید نبود شهد اگر طعم شوکران بدهد

دومین حبه را که می خوردی «جعده» هم در کنار «مأمون» بود

جگری تکه تکه می شد تا طشتی از خون به قصه جان بدهد

سومین حبه بود که انگار جگرت داشت مشتعل می شد

تشنه ات بود و این عطش می خواست پرده دیگری نشان بدهد

قصر در لحظه ای بیابان شد، ماه افتاد و نیزه باران شد

پدرت نیزه ای به گردن کرد تا سرش را به آسمان بدهد

سومین حبه را فرو بردی، از ندیمان یکی به «مأمون» گفت:

شمر اذن دخول می طلبد تا به تو نامه امان بدهد

چارمین حبه خم شدی از درد، سر به تعظیم دوست زانو زد

مرد تسلیم را همان بِهْ که کمرش را رضا کمان بدهد

دیدی از پشت پرده جدّت را که سر از سجده برنمی دارد

بعد از در «هشام» وارد شد تا سلامی به دیگران بدهد

پنجمین حبه پرده هایی که حائل مرگ و زندگی بودند

پیش چشمت کنار می رفتند تا حقیقت خودی نشان بدهد

سینه سرشار علم یافته شد، ذره ذره جهان شکافته شد

پنجمین قاتل از در آمد تا رنگ دیگر به داستان بدهد

آه از این داستان حزن انگیز، مرگ این کهنه راویِ صادق

قصه ای تازه با تو خواهد گفت زهر اگر اندکی زمان بدهد

توی آن پنجه سبک بارت خوشه از بار زهر سنگین بود

مثل بار رسالت جدّت که بنا بود یادمان بدهد

که حقیقت چگونه باطل شد، اصل مان را چه سان بدل کردند

پای مان را در این سرابستان دست یک پای راه دان بدهد

بعد «منصور» نیز وارد شد...

هفتمین حبه را فرو بردی، ناگهان با اشاره پدرت

سقف زندان شکست تا سرداب جای خود را به کهکشان بدهد

قفل و زنجیر و دست و گردن و پا، اوج پرواز را طلب می کرد

آسمان نیل بود و او «موسی»، زهر فرعون اگر امان بدهد

هفتمین حبه هفتمین خان بود، قصر دور سرت به رقص آمد

سقف تسلیم شد، کنار کشید، تا به پروازت آسمان بدهد

تو پریدی به پیشواز خطر، مثل «مأمون» به پیشواز پدر

بعد «هارون» به قصر وارد شد تا پسر نزدش امتحان بدهد

هشتمین حبه، نه، نمی دانم مرگ با چند قطره جرات کرد

درد با چند بوسه راضی شد تا به معراج نردبان بدهد

تو قفس را شکستی و در عرش پدرت هشت حبه انگور

در دهانت نهاد تا خبر از خلوت روضه الجنان بدهد

در کنار شکسته قفست چند سگ توی قصر زوزه کشان

چکمه های خلیفه لیسیدند، تا به آن جمع استخوان بدهد

قاتلان تو و نیاکانت جسدت را نظاره می کردند

باز هم در سپیده ای تاریک کفر می رفت تا اذان بدهد...

قرن ها بعد، بعد از آن قصه، در غروبی غریب و خون آلود

از تب زخم بچه آهویی بی صدا بر در حرم جان داد

هر هفت بند نی

سعید یوسف نیا

از آسمان به جان تو وقتی خبر رسید

فریاد کرد کعبه که وقت سفررسید

از خود سفر کنید که فصل یگانگی ست

اکنون بهار رفتن از آیینه سر رسید

وقت طواف کعبه غمی بر دلت نشست

برخاستی که وقت طوافی دگر رسید

"ای یار! آن شراب مگر چند ساله بود؟"

این می اگر رسید به خون جگر رسید

از شرم بانگ العطشت آب شد فرات

آبی که سیل گشت و به کوه و کمر رسید

نور بهشت بود نه کابوس سرنوشت

تیر سه شعله ای که به داد پسر رسید

آوازه نماز تو از نینوا گذشت

سعی صفا و مروه ات آخر به سر رسید

ذی الحجه حلال تو ماه حرام شد

تا حج ناتمام تو حج تمام شد

قلب تو گرچه تالی توفان آتش است

عهد تو عهد آب، نه پیمان آتش است

هرگز کسی نگفته که از خیر، شر رسید

لبهای تشنه تو گلستان آتش است

این سربریده سرو، در این باغ داغدار

افسرده نیست، سر به گریبان آتش است

واحه به واحه آب، پرافشان تشنگی

خیمه به خیمه خاک پریشان آتش است

در جستجوی رود شررخیز جان توست

این داغ بی فروغ که در جان آتش است

با خصم خویش نیز مدارا کند به مهر

این میزبان آب که مهمان آتش است

ای بغض سرگشاده اسرار مرتضی

اندوه چاه محرم باران آتش است

خون تو مست باده ناب غدیر عشق

میراث دار زخم عمیق امیر عشق

روحی که سبز رفته از این خاک، ماندنی ست

جانی که سرخ مانده در این تن، فشاندنی ست

ای مهربان که جان تو از نور مطلق است

در قلب خاک شب زده، مهر تو ماندنی ست

حقی که با تو نیست نه حق است، باطل است

باری حق است آنچه ز باطل، ستاندنی ست

دستی که عاجزانه نجوید تو را پلید

چشمی که عاشقانه نگرید تو را دنی ست

وقتی که عشق، قاری قرآن کربلاست

بر رحل نیزه، آیه معراج، خواندنی ست

از هرم تشنگیت، دل آفتاب سوخت

تنها به آتش، آتش عشقت نشاندنی ست

سعی صفا و مروه ات آخر به سر رسید

بار سر است آنچه به منزل رساندنی ست

هفت آسمان شکسته و حیران به پای توست

شرح شکوه عشق تو در کربلای توست

ماه و ستاره عاشق دیدار عشق توست

خورشید، غرق دیده یبدار عشق توست

باریدنی ست خون تو تا حشر بر زمین

در قلب آسمان، غم خونبار عشق توست

مهر مجسم است، جوان پیر کربلا

آری حبیب، مظهر اظهار عشق توست

این کیست بر شهادت تو بوسه داد و رفت؟

این خواهر غریب، پرستار عشق توست

دستی چنین برادر و یاور، یگانه است

دستی که تا همیشه علمدار عشق توست

عمری اسیر بود، تو را دید و پر کشید

آزاده ای که در دلش اسرار عشق توست

این بار سوگ نیست که بر شانه های ماست

بر دوش ما حماسه پربار عشق توست

ای تا همیشه زنده! محرم عزای ماست

این گریه ها برای توهرگز، برای ماست

پاشید تا خدا به زمین دانه های سرخ

رویید از نگاه تو پروانه های سرخ

نام تو از تصور اسطوره ها گذشت

آن سوتر از توهم افسانه های سرخ

در جان تو نفس به نفس، جاده های سبز

در خون تو قدم به قدم، خانه های سرخ

از چشمهای مست تو حر، جرعه ای چشید

مستانه سوخت در تب پیمانه های سرخ

بار امانتی که زمین تاب آن نداشت

بر شانه های توست بر آن شانه های سرخ

از چشمه های زمزم و تسنیم خوشتر است

چشمی که دارد اینهمه دردانه های سرخ

روح تو بر هر آنچه پلید است چیره است

بر پنجه های آتش و دندانه های سرخ

چون نشئه ازل تویی ای شیشه در بغل!

مرگ است در مذاق تو شیرین تر از عسل

رود نگاه ماه تو از دیده تا گذشت

دریا به جوش آمد و از چشم ما گذشت

وقتی "کنار درک تو کوه از کمر شکست"

غوغای عشق پاک تو از کربلا گذشت

رازغم فرات تویی تو که مهر آب

همپای باد با تو از این دشتها گذشت

آه ای فرات جان تو دریای درد شد

آن شب که از کنار تو بی اعتنا گذ شت

از تن عبور کردی و گفتند شاهدان

از جان سبز خویش برای خدا گذشت

آیینه ای تو، پاک و جوانمرد و خاکسار

نستوه و مهربان و سلحشور، باگذشت

روزی که دستهای تو تا عرش پر کشید

آوازه ی وفای تو از نینوا گذشت

ای باغ! این شقایق بیدار کربلاست

این دست پر کشیده، علمدار کربلاست

در انتظار خویش به پای تو سوختیم

در جستجوی خود به هوای تو سوختیم

"زین آتش نهفته که در سینه های ماست"

ای جان عاشقان به فدای تو! سوختیم

تو" آخرین صدای صداهایی" و خموش

در هرم بی صدای صدای تو سوختیم

آیینه بود و آتش و این پرسش شگفت:

در سوگ خویش یا که برای تو سوختیم؟

ای جاودانه! شعله حسرت نصیب ماست

ما در عزای خود، نه عزای تو سوختیم

در غربت طواف نگاه تو گم شدیم

در حیرت شهود منای تو سوختیم

هر هفت بند نی، به نوای تو گر گرفت

درشور نینوایی نای تو سوختیم

ای هست و نیست سوخته کربلای تو!

"محو است ابتدای تو در انتهای تو"